آقای نوستالژی - مطالب رویـــــــــــــــا هـا

رویاها (3)... داستان عزیز من!

چهارشنبه 4 اسفند 1395



سالها پیش در انتهای خیابان گیشا تپه هایی جنگلی و با صفا وجود داشت که هفته ای دو سه مرتبه عصرها به اونجا میرفتم. در قسمتی از سراشیبی یکی از تپه ها و در لابلای درختها برای خودم جایی دنج پیدا کرده بودم که به طور معمول کسی گذرش به اونجا نمیفتاد و هربار چند ساعتی در اون مکان با خودم خلوت میکردم...


ادامـه مطـلب




رویاها (2) ــ دوباره با آن مرد...

سه شنبه 18 آذر 1393



فقط چهار ماه از حضور من در اونـجا میـگذشت کـه یکی از اتاقـهای دفـتر کارش رو بـه من داد و با اعتـمادی غیـر قابل تصـور بـه نوعی مـن رو در یکی از چندیـن حوزه ای کـه در اونـها فعالیـت میکرد شریـک کار خودش کرد. حضـور در کنار اون مـرد مهربان بـه منی کـه همیشه آرامش خودم مورد تحسین دیگران بوده آرامـش عجیبی میداد، انقدر کـه شبها بـه عشق طلوع فردا و شروع یک روز کاری دیگه چشمهای خودم رو میبستم. اون روزها جزو بهترین روزهای کاری من به حساب میان. او بـه معنی واقعی کلمه یک هنرمند قابل احترام بود و من هیچوقت برای کار او کم نگذاشتم و یا نخواستم که از اعتماد او سو استفاده کنم، اما...



ادامـه مطـلب




رویاها (1) ــ خانه باغ دایی جان ناپلئون!

یکشنبه 4 خرداد 1393



خود،مادر روزگار گویی/ کز بهر فراق زاد ما را...(عراقی)

***

یکی از ایراداتی کـه همیشه برمن وارد میکردی این بود کـه بیش از آنچه در واقعیـت زندگی کنم

در رویا زندگی میکنم. اما به هر حال من با رویاپردازی بزرگ شدم و زندگی کردم و هر زمانی که

تلاش کردم این کار رو کنار بگذارم و بیشتر با واقعـیتها زنـدگی کنـم عملا ناموفق بودم و حالا به

این فکر میکنم که شاید بد نباشه هر از گاهی یکی از این رویاها رو بنویسم.



ادامـه مطـلب