آقای نوستالژی - مطالب مـــــتــــفــــرقـــه

پاییز... مزخرف! مثل همیشه!

جمعه 31 شهریور 1396



همیشه فکر میکردم روزی که وقت رفتنش به مدرسه فرا برسه چکار باید بکنم؟... در واقع از روزی که به دنیا اومد بابت رسیدن این روز نگرانی داشتم. اما وقتی برای جشن آغاز سال تحصیلی به مدرسه اش رفتم دیدم که نه! انگار اوضاع کمی متفاوته!

یک نفر بهشون گل اهدا می کنه. یک نفر دست میکشه روی سرشون. اون یکی اسباب بازی بهشون میده!... کلاسشون بیشتر شبیه به عکسهایی هست که از اتاقهای هتل اینترکانتیننتال دیدیم!! و بسیار خلوت و مرتب (به یاد دارم که در دوران دبستان در کلاس 50 نفره ما!! سه نفر به صورت نشسته بر روی هر نیمکت و دو نفر به  صورت خوابیده در زیر همون نیمکت و به علت کمبود نیمکت، یازده نفر هم روی لبه پنجره کلاس قرار می گرفتند!! و این کمبود جا در شرایطی بود که تازه سیزده نفر هم بر اثر شیطنت از کلاس اخراج شده بودند!)...سالن ورزش هم که بسیار ایده آل (به یاد تیردروازه های مدرسه خودمون می افتم که بر اثر استهلاک هر از گاهی روی سر یکی از همکلاسی ها می افتاد و حداقل هفته ای یک کشته و دو مجروح به جای می گذاشت!)... لباسها هم که بر خلاف دوران ما همگی یک دست و مرتب (فقط در یکی از عکسهای دسته جمعی ما در دوران دبستان، علیرغم اینکه فقط  46 نفر در عکس حضور دارند ولی 75 طیف رنگ متفاوت رو میشه در لباسها پیدا کرد!) ... از لحاظ تغذیه هم که فوق العاده عالی، در حدی که این نوع میوه ها در مراسم عروسی هم به زحمت نصیب ما می شد (به خاطر دارم که وقتی در دوران دبستان برای اولین و آخرین بار موز رو دیده بودیم، به خیال اینکه بومرنگ هست اون رو به هوا پرتاب کردیم و البته هیچوقت به سمت خودمون برنگشت!)... سرویس ایاب و ذهاب هم که از درب منزل تا درب کلاس مهیا هست (فراموش نمیکنم که در دوران تحصیل برای اینکه ساعت 8 صبح به مدرسه برسیم از ساعت 7 صبح، در دسته های ده پونزده نفره به صورت پیاده به سمت مدرسه حرکت می کردیم و بعد از طی مسافتی که فقط چهار کیلومتر از مسافت مسیر دوی ماراتن نامیبیا کمتر بود!! وقتی به مدرسه می رسیدیم متوجه می شدیم از اون جمع پونزده نفره یک یا دو نفر در بین راه طعمه جانوران گرسنه همچون سگ و شغال شدند!!!)... معلم محترم این نسل هم که فقط مونده دولا بشه تا سوارش بشن و به نظر میرسه نه تنها جرات تنبیه بچه ها رو نداره، بلکه هفته ای یکبار هم دستهاش رو به جلو خواهد آورد تا بچه ها بوسیله خط کش کف دستش رو نوازش کنند!! (به یاد میارم، فقط موج صدای حاصل از یکی از سیلی هایی که در مدرسه خورده بودم باعث شکسته شدن شیشه خانه های مجاور تا شعاع ششصد متری منطقه شده بود!)... خنده دار اینجاست که تازه اغلب مادران از دور این اوضاع رو نگاه می کنند و چنان با اشک و آه زیر لب قربون صدقه بچه ها میرن که انگار بچه هاشون رهسپار نبرد چالدران هستند و قراره در سپاه شاه اسماعیل شمشیر بزنند! (به خاطر دارم در زمان ما جمله ای که اغلب پدر و مادرها پس از ورود به مدرسه با صدای بلند خطاب به فرزندانشون گفتن این بود که: برو بلکه آدم بشی!... و خطاب به معلم: آقای معلم! بی زحمت این نکبت رو بیشتر کتک بزنید!!)

***

وقتی این اوضاع رو دیدم و به خونه برگشتم خیالم از خیلی جهات راحت شد. تنها چیزی که میمونه وجود برخی خزعبلات در بعضی کتابهای درسی هست که شاید اون هم جای نگرانی نداشته باشه. چرا که قطعا این نسل باهوش هیچ چیزی رو بدون دلیل و تفکر نخواهد پذیرفت.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نکته: در این متن، در وصف دوران تحصیل خودمون، اندکی! اغراق شده بود!







با تو جمعه دلگیر، چه دلبازه! مگه نه؟

شنبه 18 شهریور 1396



احساس میکردم در امن ترین جای جهان حضور دارم. سرشار از آرامش بود، درست در روزهایی که پر هست از دغدغه و فکر و خیال... شبیه به یک کنسرت موسیقی در بحبوحه جنگ یا شنیدن صدای زنگ تفریح وسط کلاس درس فیزیک!

وقتی روبروم می نشستی...

وقتی غذا درست میکردی و زیر چشم تماشا میکردمت...

وقتی نفسهات به نفسم می خورد...

وقتی خواب بودی و نگاهت میکردم...

در تمام این لحظات بی نظیر بودی و من نخورده مست بودن رو تجربه میکردم! باید سپاسگزار باشم بابت ساختن این خاطره خوب. بابت 42 ساعت آرامش عمیقی که زیر سقفت بهم دادی. 

 

همه طول شب از رسیدن فردا و روشن شدن هوا هراس داشتم. از خودم دلخور شدم که چرا در طول این سی و اندی سال هیچوقت این مهارت رو کسب نکردم که بتونم جلوی طلوع خورشید رو بگیرم!!... روشنایی زد، خداحافظی کردم و از زیر سقفت بیرون اومدم. دوباره نقابم رو به چهره زدم، بغضم رو مثل تمام این سالها در پشتش پنهان کردم و جاده رو به سمت بازگشت ناگزیر به دغدغه ها پیش گرفتم...

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: ما بهاری وسط پاییزیم / عاشقانه های حلق آویزیم... (شهیار قنبری)







بالاد

شنبه 24 تیر 1396




خرمگس در حالی که با بی حالی دهن دره میکرد گفت: من نیز همینطور! پس در مورد مطلب دیگری

صحبت کنیم. مگر اینکه ترانه ای بخوانی!

زیتا گفت: خب پس گیتار را به من بده. چه بخوانم؟

خرمگس گفت: بالاد! اسب از دست رفته، کاملا مناسب صدای توست!

زیتا به خواندن یک بالاد مجارستانی پرداخت. این بالاد داستان مردی بود که ابتدا اسب، سپس خانه و بعد معشوقه اش را از دست می دهد. آنگاه با این اندیشه که در نبرد موهاچ (محلی در مجارستان که مجارها در سال 1526 در آنجا از ترک ها شکست خوردند) بیش از آنچه او از دست داده، از دست رفته است خود را تسلی می دهد!.. این ترانه یکی از ترانه های مورد علاقه خرمگس بود. ملودی تند و غم انگیز آن، برگردان حاکی از شکیبایی تلخ آن، چنان به دل مینشست که هیچ موزیک لطیفی این کار را نمی کرد.


 ((خرمگس – اتل لیلیان وینیچ))







بعد خیلی وقت، بعد خیلی سال!

شنبه 3 تیر 1396



سالهای سال حتی از روایت بسیاری از بدیهی ترین اتفاقات زندگی امتناع میکنی و در مورد خود حقیقی ات با هیچکس چیزی نمیگی. اونها که اصرار میکنن کمی ازت بشنون رو سرکار میذاری. بهشون دروغ میگی و توی دلت میخندی. حتی زمانی که فکر میکنن واقعا پای درد و دلت نشستن در واقع مشغول گوش کردن به داستانی تخیلی هستند!... با خودت میگی چه فرقی میکنه. همه این سالها اینها گفتند و تو شنیدی اما کدوم یکی واقعا برای شنیدن اومده بودند؟! فاجعه اینجاست؛ انقدر سطحی گوش میدن که وقتی یک دروغ جدیدتر میگی حتی یادشون نمیاد بار قبلی دروغ دیگری در مورد همون موضوع گفته بودی تا بتونن مچت رو بگیرن! و تازه در نهایت امر، حتی اگر بر فرض محال با دقت هم گوش کنند چه اتفاقی رو رقم خواهند زد و در شرایطی که فی الواقع کشتی خودشون به گل نشسته چه راهکاری برای یک انسان دیگر میتونن داشته باشن؟! این راهی ست که درست یا غلط در همه این سالها پیش گرفتی اما...

ناگهان یک شب میبینی نشستی و داری با یکنفر حرف میزنی. از برخی خاطرات، برخی عقاید، برخی آرزوها... بدون نقاب... و حتی خودت شگفت زده میشی از خودت... از خودت، یعنی از کسی که در تمام سالهای گذشته حتی در کشاکش عصر جاهلیت! حتی اون زمانی که هرگز حالت طبیعی نداشت، حتی در شب نشینی هایی که همه در پس اون حالت غیر طبیعی روحشون عریان میشد و شروع به گفتن ناگفته هاشون میکردن باز هم این گارد بسته رو حفظ میکرد و انقدر حواسش بود که چیزی با کسی نگه و فقط شنونده باشه...اما حالا همون آدم رو میبینی که در حالتی طبیعی نشسته، این تابو رو شکسته و داره بی نقاب حرف میزنه... وصف این لحظه هرگز ساده نیست. شاید لذتش رو فقط کسی درک میکنه که مدتها لال و الکن بوده و به یکباره برای شبی زبان باز کرده... 

بارها این سوال رو از خودم پرسیده بودم که چرا تقریبا با همه اون چند انسان انگشت شماری که  من رو شگفت زده کردند و احترام عجیبی براشون قائل هستم و همیشه در قلبم جا دارند، در ابتدای دهه هشتاد آشنا شدم. تحلیلی که خودم داشتم این بود که در حقیقت شاید اونها هم انسان های خاصی نبودند بلکه بسته به شرایط اون روزگار کمی خاص تر به نظر می رسیدند. به این شکل که احتمالا چون دوران سخت و طاقت فرسایی بوده و من به اون وضع در بین گرگها! محاصره بودم، هر انسانی که کمی بویی از شرافت و انسانیت برده بود با من دوستی میکرد یا قدم در راه رفاقت میگذاشت، تبدیل به شخصیتی ماندگار در زندگیم میشد. به این ترتیب در تمام سالهای اخیر یقین حاصل کرده بودم که تا پایان عمر ممکنه همچنان کم و بیش با انسانهای قابل تحسین یا قابل احترام برخوردم کنم اما قطعا دیگه انسانی که بتونه من رو شگفت زده کنه یا به حرف بیاره در این دنیا وجود نداره... این بود که گفتم ((انسانها به دو دسته مزخرف و مزخرفتر تقسیم میشن)) و این بود که نوشتم ((شاید روزی برسه که بتونم وزنه ای هزار کیلویی رو از زمین بردارم اما برای برداشتن این نقاب از چهره بعید میدونم روزی از راه برسه))...

اما شاید این اتفاق افتاد تا بار دیگه بهم اثبات بشه که در این دنیا هیچ چیزی رو نباید و نمیشود با قطعیت گفت!... خوشحالم... بعد خیلی وقت... بعد خیلی سال... و این رو فقط کسی میتونه حس کنه که بعد از یک دهه و اندی لال و الکن بودن ناگهان شبی زبان باز می کنه. یا بعد یک دهه و اندی کور بودن ناگهان شبی چشم باز می کنه... یا بعد یک دهه و اندی ناشنوا بودن، ناگهان می شنوه!








خون خوردی و فریاد غریبانه نکردی!

دوشنبه 25 اردیبهشت 1396



یکی از خصوصیاتی که در بعضی آدمها وجود داره و من همیشه بهش رشک میبرم راحت گریه کردنه!... از یک جایی به بعد به شکل عجیبی در مقابل جاری شدن اشکهام مقاومت کردم و حالا اگر بخوام دقیق بگم، از آخرین باری که گریه کردم بیش از دوازده سال میگذره! همیشه حسی در من وجود داشته (شاید غرور بیجا) که اجازه نمیده حتی در تنهایی خودم این کار رو بکنم. بسیار بودند دفعاتی که بغض راه گلو رو بسته اما به هر زحمتی که بوده جلوی خودم رو گرفتم. مثلا یکی از بدترین مواردش زمانی بود که پسرم بابت انجام عمل جراحی میبایست بیهوش میشد. روی تخت خوابیده بود و من داشتم براش کتاب میخوندم. پرستار اومد و آمپول بیهوشی رو بهش زد، ظرف چند ثانیه چشمهاش به حالت مظلومانه ای بسته شد و به سمت اتاق عمل بردنش. اونجا فقط چند لحظه فاصله بود تا این تابو بشکنه! و اشکها سرازیر بشن اما وقتی دستم رو توی جیبم بردم و بسته بندی مسخره آدامس شیک (که ساعتی پیش مغازه دار به جای باقی پول بهم داده بود!) رو لمس کردم فکری به ذهنم زد! در همون حالت سریعا دو تا آدامس انداختم بالا، چند تا پلک زدم و با خونسردی از محوطه بیرون اومدم (اونجا بود که به خاصیت بغض زدایی آدامس پی بردم!) بعد که پیش سایر همراهان رفتم و دیدم اونها مشغول گریه هستند با پررویی گفتم: خجالت بکشید، دیگه عمل جراحی از این ساده تر نداریم که!

 و اما آمار من در مورد فریاد زدن حتی از آمار گریه کردن هم فجیع تر هست، چرا که به یاد ندارم هیچ زمانی در طول عمرم فریاد زده باشم. چه زمانی که بازی های کودکانه میکردم. چه زمانی که به شدت خوشحال بودم و یا عصبانی و ناراحت! حتی زمانی که میخواستم کسی رو که فاصله زیادی از من داره صدا کنم ترجیحم این بوده که به جای فریاد زدن سرعتم رو بیشتر کنم و بهش نزدیک بشم!

شاید یک روی سکه این باشه که انسان هایی شبیه به من که نه گریه میکنند و نه فریاد میزنند و نه اهل هیچگونه هوچی بازی! هستند حداقل در ظاهر، انسان های متین تر و موقرتری به نظر می رسند اما روی وحشتناک سکه این هست که به شدت پتانسیل برخورداری از بیماری های مختلف و به خصوص چشیدن طعم انواع سکته های مغزی، قلبی و ... (مگه سکته دیگری هم داشتیم که سه نقطه گذاشتم!) رو خواهند داشت!!

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: اگر چاهی سراغ داشتید که حداقل تا شعاع پنج کیلومتری اون هیچگونه نشانه ای از حیات نبود آدرسش رو برای من بفرستید!

پ ن 2: اگر آدرسش رو فرستادید توقع نداشته باشید برم! من آدم خیلی تنبلی هستم!

پ ن 3: اگر دارید از خودتون میپرسید پس چرا آدرس خواست؟ باید بگم به شما هیچ ارتباطی نداره!... فکر کردید من احمقم و نمیفهمم قصدتون این هست اونجا پنهان بشید و من رو رصد کنید؟!







زیر باران باید رفت!

چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396



کنار خلوت جاده و زیر بارش شدید باران، ناامید از سررسیدن هرنوع وسیله نقلیه ای ایستاده و نایلونی پاره روی سرش گرفته تا بلکه کمی از خیس شدن در امان باشه! کنارش ترمز کردم و گفتم شاید بد نباشه سوارش کنم و تا جایی برسونمش... ظاهر بسیار ساده ای داشت، با قدی متوسط و اندامی لاغر و ته ریشی بر گونه!...درب ماشین رو باز کرد اما بدون اینکه سوار بشه درب رو بست و گفت: ((ممنونم. سوار نمیشم))... گفتم: ((چرا؟))... گفت: ((اگر صدای موسیقی رو می بندید سوار بشم!!))... ضبط رو خاموش کردم و گفتم: ((بفرمایید)) ... بعد از اینکه سوار شد گفتم: ((شما همیشه برای کسانی که میخوان بهتون خوبی کنن شرط میذارید؟!))... با حاضر جوابی گفت: ((شما هم همیشه سر کسانی که بهشون خوبی میکنید منت میذارید؟))... و گفتم: ((شما همیشه سوال رو با سوال جواب می دید؟!))... توقع داشتم خنده ای روی لبش بیاد اما خشکتر و جدی تر از اونچه که تصور میکردم بود... با شرمندگی پاسخ داد: ((ببخشید ولی باید بگم گوش کردن به موسیقی رو نمیپسندم و سعی میکنم این فعل حرام رو انجام ندم! به شما هم توصیه میکنم اینکار رو نکنید))... با خنده گفتم: ((لپ گلیت اناره، دهنمو آب میاره رو که نمیخوند. شعر مولانا بود!))... گفت: ((به شعرش کاری ندارم. بالاخره موسیقی روش بود و در هر حال موسیقی حرام اعلام شده و دلیلش هم این هست که انسان رو از یاد خدا غافل میکنه و اسیر مسائل دنیوی!))... گفتم: ((الان بعضا با موسیقی مشکلات روانی رو درمان میکنند و این حرف شما به نظرم درست نیست))... گفت: ((ببخشید ولی اینها رو در سر شما فرو کردن تا به سمت چیزهایی که ازش هراس دارند نرید! بهتر اینه که هم خودتون از انجامش پرهیز کنید و هم هرکجا صدای موسیقی میومد از اونجا دور بشید!))... با تعجب از حرفهاش و با توجه به ته لهجه ای که داشت پرسیدم: ((اهل کجا هستید؟))... گفت: ((دزفول))... بعد از کمی سکوت دوباره ضبط رو روشن کردم و اینبار به خیال اینکه حداقل با رادیو مشکل نخواهد داشت رفتم روی موج رادیو جوان! ولی در عین ناباوری وقتی صدای موزیک بین صحبتهای مجری شاد برنامه پخش میشد با لحنی تند گفت: ((ببخشید میشه رادیو رو خاموش کنید؟! اگر هم نمیشه مشکلی نداره من پیاده میشم!))... ضبط رو خاموش کردم و گفتم: ((یعنی چی؟ این که صدا و سیمای خودتون هست و مستقیما زیر نظر مراجع احتمالا مورد تایید شما اداره میشه و حتما موسیقی حلال هم پخش میکنه!))... گفت: ((چیزی به اسم موسیقی حلال نداریم و من هم اونهایی رو که صدا و سیما زیر نظرشون اداره میشه قبول ندارم. اینها نه رومی روم هستن نه زنگی زنگ!)) گفتم: ((شما داخل منزل تلویزیون دارید؟!)).. گفت: ((بله!))... گفتم: ((حتی اگر بخواهید فقط اخبار رو هم تماشا کنید باز هم بین خوندن خلاصه خبرها و یا اول و آخر بخش خبری بالاخره یه موزیکی پخش میشه. اونها رو چکار میکنید؟!)).... پاسخ داد: ((شاید باور نکنید ولی من اولا سعی میکنم زیاد تماشا نکنم و زمانی هم که بخوام تماشا کنم کنترل دستم هست و موقع پخش موزیک صدا رو قطع میکنم!!))... در نهایت تعجب و در حالی که احساس کردم با انسان منحصر به فردی! روبرو شدم ازش پرسیدم: ((یعنی شما در حین گوش کردن اخبار هم یاد خدا هستید و اونوقت اون موسیقی وسطش باعث میشه به مسائل دنیوی فکر کنید؟! حتما فرزندتون هم برنامه کودک  نمیبایست نگاه کنه؟!))... گفت: ((اصلا اجازه نمیدم این برنامه های مبتذلی که تبدیل به محیط کف زدن و رقصیدن برای کودکان شده رو ببینه!! شما ببینید تحت حکومتی که عنوان اسلامی زیبنده نامش شده بچه ها رو به جای تعلیم و تربیت اسلامی به رقص و پایکوبی تشویق میکنند)).. گفتم: ((من با نظرتون مخالفم اما حالا این بحث ها به کنار و اصلا من میگم نظر و عقیده شما قابل احترام. اما این اصرار برای اثبات دوری از موسیقی تو کت من نمیره دوست عزیز. اگر قرار باشه هرکجا صدای موسیقی میاد از اونجا دور بشید که نباید هیچ کجا برید. بالاخره در هرجایی ممکنه صدای موزیک چه شاد و چه غمگینش پخش بشه. داخل مغازه، مجتمع تجاری، فرودگاه و یا هرکجای دیگه!))... گفت: ((من تا به حال موفق شدم ازش فرار کنم. مجبور نیستم در محیطی که صدای موسیقی میاد بمونم. هرکجا میخواد باشه! در قرآن به حرام بودم غنا اشاره شده و غنا همون موسیقی هست. ما مرجعی بالاتر از قرآن نداریم! و اگر غیر از این انجام بدیم حکم خدا!! رو نقض کردیم))... گفتم:((ممکنه بگید دقیقا در کدام آیه کلمه غنا اومده؟! چون من اطلاع دارم چنین کلمه ای در این کتاب وجود نداره)).. گفت: ((در آیاتی از کلام الله!! غیر مستقیم به این موضوع اشاره شده))... گفتم: ((اگر هم اومده منظور موسیقی نبوده و به کشور غنا! اشاره شده. شما حتما این رو در تفسیر آیت الله کشکولی مرزن آبادی!! بخونید))... متوجه حالت شوخ طبعانه ام نشد و با جدیت گفت: ((ایشون رو نمیشناسم و شما هم ساده نباشید! اصلا اون زمان مگه کشور غنا وجود داشته؟!))... گفتم: (( بله! شما مگه کتاب تاریخ غنا از آغاز تا فنا! نوشته زین الدین زیدان رو نخوندید؟!)) چپ چپ نگاهم کرد و گفت: ((زین الدین زیدان که...)) و بعد حرفش رو قطع کرد و با عصبانیت گفت: ((لطفا نگه دارید پیاده میشم! بزنید بغل!))... حقیقتش اصلا فکر نمیکردم با توجه به روحیاتش اهل دیدن فوتبال باشه و زیدان رو بشناسه! گفتم: ((شوخی کردم دوست عزیز! بشینید تا حداقل به داخل شهر برسونمتون!))... با عصبانیت غیر قابل هضمی گفت: ((نگه دار آقا! گفتم پیاده میشم. با هرچیزی که نباید شوخی کرد. شما دارید به اعتقادات من بی احترامی میکنید. بزنید بغل!))... نگه داشتم و بهش گفتم: ((قصدم این بود که آخر کار بهتون بگم که جملات آخرم شوخی بود!)).. اما بی توجه به این حرف با یک تشکر نصفه و نیمه و غضب آلود پیاده شد و دوباره نایلون رو روی سرش کشید و کنار جاده ایستاد!!

با خودم فکر میکردم حتی در وجود این آدم با تمام اعتقادات عجیب و غریب و البته شاید بعضا ادعاهای اغراق آمیزش (مثلا در رابطه با عدم گوش دادن به موزیک بین اخبار حتی!) باز هم میشه حسن بزرگ و قابل تحسینی پیدا کرد. چه چیزی قابل تحسین تر از اینکه حاضر شد به خاطر اعتقاداتش جای گرم و نرم خودش در داخل ماشین رو با ایستادن در زیر اون باران شدید، در اون ساعت از شب، کنار جاده خلوتی  که اصلا مشخص نیست برای مدتی طولانی ماشینی از اونجا رد بشه و کنارش ترمز بزنه یا خیر، عوض بکنه!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: یکی از دوستان اشاره کرده بود به اینکه شعر ابتدای آخرین پست از موضوع ((دلخستگی ها)) رو قبلا هم در ابتدای یکی دیگر از پستهای همون موضوع نوشته بودم و تکراری بوده!... تشکر میکنم از دقت نظر این دوست بیکار! و البته فکر میکنم نشانه های زوال عقل در من کم کم در حال بروز هست!







وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم!

جمعه 8 اردیبهشت 1396



آن پیاپی زمین خوردن ها... از دست دادن ها... اشک ریختن ها... نابخردانه انتخاب کردن ها... قدم گذاشتن در مسیر بی بازگشت خون بازی ها (در شرایطی که تصور میکردیم بازگشتی خواهد داشت)... مردن ها و زنده شدن ها... چشیدن طعم آوارگی در سرما و گرمای خیابان ها... تحقیر شدن ها... درک معنای وحشتناک بی پناهی ها... بی صدا شکستن ها... فرار کردن ها...تا مغز استخوان فقر سفر کردن ها... آن روزها که کابوس های شبانه در مقابل حقیقت تلخ روزها قسمت خوب ماجرا بود!

همه و همه با اولین قدمهای سال 1380 آرام آرام شروع شد، اوج گرفت و درست در آخرین قدم های سال 1389 فرو نشست. طوفانی هراس انگیز و کابوس وار برای یک دهه... سیل اتفاقاتی که پیاپی و با فاصله زمانی بسیار کم به وقوع می پیوست و حتی اجازه نفس کشیدن و اندکی فکر کردن برای انتخاب مسیر درست رو به انسانی کم تجربه، فاقد تکیه گاه و دارای زمینه های افسردگی مثل من نمی داد و شاید عادلانه تر این بود به جای یک بازه زمانی 10 ساله در طول یک زندگی 100 ساله به وقوع بپیونده...

دهه 90 تا به امروز دهه آرام و بدون حادثه ای بوده. اما متاسفانه حتی همین آرامش هم باعث نشده تا فکر و ذهنم از اتفاقات دهه قبل رها بشه ... هنوز دردهای جسمی و روحی به یادگار مانده از آن سالها و هنوز تماشای هرگونه صحنه یا شنیدن و خواندن هرگونه مطلب مرتبطی، ذهنم رو به سمت آن زمان و اتفاقات هولناکش میبره و اوقات روز و شب و نیمه شبم رو به شدت تلخ میکنه. تنها دلخوشی های به یادگار مانده از آن سالها یکی خاطرات شیرین حضور کوتاه مدت دو سه انسان بزرگ در آن مقطع از زندگیم هست که اگرچه رفتن ناگزیر اونها خود دردی دیگر بود اما این رو بهم اثبات کرد که در دل این دنیای بی رحم با مردم غالبا بی رحمترش هنوز هم هستند کسانی که بی هیچ چشمداشتی به دنبال گرفتن دستهای دیگری باشند و دومی کسب تجربه در این رابطه که حتی سخت ترین فراز و نشیب ها و دشوارترین ناملایمات زندگی هم به هر ترتیب پشت سر گذاشته خواهند شد و آن کسی موفق خواهد بود که با علم به این موضوع تحت هر شرایطی آرامش خودش رو حفظ کرده و از اتخاذ تصمیمات عجولانه و احساسی در شرایط سخت پرهیز کنه.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: امیدوارم پیش از مرگ بتونم فقط یک روز رو به شب و یک شب رو به روز برسونم، بدون اینکه به اتفاقات اون دهه لعنتی فکر کرده باشم!







تسلیت

دوشنبه 4 اردیبهشت 1396



صبح امروز صبح تلخی بود. ساعت شش صبح صفحه مجازی ((اینجا سکوت هم فریاد است)) رو باز میکنم و ...

دوست گرامی! در تمام طول مدتی که از این ماجرا خبر داشتم همیشه به این خوشبین بودم که روزی صفحه مجازی شما رو باز میکنم و با پستی مواجه میشم که متنش پیام آور خبری خوش در این رابطه هست و حقیقتا نگاهم بسیار امیدوارانه بود... اما گویا جریان به شکل دیگری پیش رفت.

تسلیت دوست کوچکی که همواره از شما آموخته رو پذیرا باشید. امیدوارم در غم اتفاقی که سرنوشت نهایی همه ماست صبور بوده و خداوند سالهای سال شما و سایر عزیزانتون رو در کنار هم حفظ کنه.








جمع با جمع نباشند و پریشان باشی!

شنبه 26 فروردین 1396



__ زن و شوهر هر دو پزشک هستند. هر دو به اندازه ای که می باید مورد احترام اهالی شهر و قاعدتا با توجه به وضعیتی که دارند و ملک و املاک بیشمار خودشون جزو اهالی مرفه اون ولایت. دارای فرزندی سالم و زیبا... اما هیچگاه نشاط و سرزندگی رو در رفتار اونها ندیدم. در تصویر پروفایل خانم نوشته شده: تمام زندگی ام درد میکند!!

__ در حال حاضر درگیر هیچ کاری نیست و در واقع مدتهاست که به جهانگشایی! مشغول بوده. سابق بر این مغازه داشت اما از زمانی که ارث و میراث پدری بهش رسید همون مغازه رو هم جمع کرد و به همراه مبلغ به ارث رسیده که رقمی میلیاردی داشت در بانک گذاشت. از حدود دو سال پیش که اینکار رو انجام داد ماهیانه در حدود پنجاه میلیون تومان سود از بانک دریافت میکنه. چند وقت پیش خسته و بی حوصله دیدمش. میگفت در طول دو سال گذشته بسیاری از کشورهای دنیا رو گشتم و مدام در سفر بودم... گفتم پس دردت چیه؟... میگفت خسته شدم. دیگه هیچ نوع تفریحی برام جذابیت نداره! دوست دارم پولم رو بیارم بیرون. بلکه خودم رو یک جوری با کار سرگرم کنم! و این حال خراب بهتر بشه!

 

__ از جمله کارخانه داران موفق شهر هست. موقعیت اجتماعی عالی، سرشناس بین صاحب منصبان شهر، ثروت کافی برای یک زندگی بی دغدغه... اما کمتر دیدم چهره عبوسش رو باز کرده و از ته دل خندیده باشه. گرفتار به الکل و بسیاری اوقات در کنج منزل و یا باغ خودش به تنهایی در حال مصرف...

 

*** 

اما اینکه چرا؟ و فارغ از مردمان سطح پایینتر جامعه (که قطعا میتونن وضعیت حادتری داشته باشند) به چه دلیل حتی چنین افرادی که رسیدن به شرایط و موقعیت اونها میتونه آرزوی بسیاری از افراد جامعه باشه و نظر عموم بر این هست که بواسطه دارا بودن خیلی چیزها میبایست وضعیت متفاوتی داشته باشند با چنین مشکلات بزرگی از نوع روحی و روانی دست و پنجه نرم میکنند سوالی ست که میتونه پاسخهای متفاوتی از سوی هر شخص داشته باشه.... به شخصه فکر میکنم چیزی در این دنیا وجود داره که فراتر از هر نوع  موقعیت اجتماعی مناسب، هر میزان از ثروت انبوه، هر نوع شغل  دلخواه ،هر گونه مدرک تحصیلی عالی  و یا سایر اینگونه موارد رشک برانگیز، لازمه اصلی یک زندگی شاد هست و اون چیزی نیست جز روابط با همنوع در چارچوب های تعریف شده سنتی... در مورد اون خانم دکتر خبر دارم که سال گذشته پدرش رو بر اثر سرطان از دست داد. از اون گذشته هرگز تفاهمی میان او و همسرش وجود نداشته و در طول پانزده سال زندگی مشترک رابطه سردی بین اونها برقرار هست. ضمن اینکه اونها به دلایل شغلی سالهاست مجبور به زندگی در شهر دیگری هستند و در اون شهر هم تقریبا با هیچکس رابطه  و رفت و آمدی ندارند... در مورد اون وارث جهانگرد! میدونم که از طرفی مجرد هست و از سوی دیگر پدر و مادرش از دنیا رفتند و البته همیشه از نداشتن دوستی که او رو برای چیزی غیر از ثروتش بخواد گلایه میکنه!(هرچند این نوع نگاه  از جانب او ممکنه کمی بدبینانه باشه)... و در مورد اون کارخانه دار! ماجرا مخلوطی از داستان دو نفر قبلی ست و البته میتونم شرط ببندم در مورد هرکس دیگری از این دست، علت اصلی این حال خراب عاقبت به حلقه یا حلقه هایی مفقود شده در زنجیره روابط انسانی برمیگرده. تصور میکنم دلیل اصلی  شیوع کمتر افسردگی در بین افراد نسل های گذشته با گسترده تر و صمیمانه تر بودن روابط بین انسان ها در آن روزگار ارتباط مستقیم داشته... این موضوع حداقل در شش ماهه اول سال، زمانی که معمولا روزهای آخر هفته رو به روستایی میرم و در اونجا  شب نشینی و دورهمی های سنتی افراد مختلف و اثرات جادویی این موضوع  رو بر روحیه و رفتار اونها تماشا میکنم کاملا برام قابل لمس هست.


نمیشه انکار کرد که انسان؛ این موجود لعنتی! با همه ادعاهای گاه و بیگاهی که بعضا در حین دلخوری یا عصبانیت در رابطه با بی نیازی از سایر آدمها مطرح میکنه، به شدت و بیش از هرچیز دیگری به رابطه ای صمیمانه با همنوع، همصحبتی با همنوع، دیدار با همنوع، عشق ورزیدن به همنوع و هر کوفت و زهرمار دیگری با همنوع نیازمنده!










ترین های سال!

دوشنبه 23 اسفند 1395



__ به طور معمول هشتاد درصد از کتابها رو پس از خواندن پنجاه صفحه اول کنار میگذارم که امسال هم این روال ادامه داشت. از بین اونهایی هم که کامل خوندم نمیتونم مورد خاصی که خیلی تحت تاثیرش قرار گرفته باشم رو به عنوان بهترین کتابی که امسال خواندم معرفی کنم اما اگر بخوام یک مورد رو انتخاب کنم میتونم به رمان((خرمگس)) اشاره کنم. حقیقتش در طول چند سال گذشته چند نفر ازم راجع به اینکه این کتاب رو خوندم یا نه سوال کرده بودند و یا بهم توصیه کرده بودند که حتما بخونمش اما از اونجا که بعضی مواقع خیلی بی دلیل دلم میخواد در مورد یکسری چیزها که نسبت بهش اصرار میشه مقاومت کنم!! این داستان رو نمیخوندم تا اینکه یکماه پیش همراه با همسرم در یک کتابفروشی بودیم و او هم با دیدن رمان خرمگس بهم گفت کتاب جالبیه و از من پرسید شما این کتاب رو خوندی تا به حال؟!... گفتم نه و همونجا تصمیم گرفتم بالاخره بخونمش و ببینم که آقای لیلیان وینیچ چه کرده!... واقعیتش این هست که بعضی از قسمتهای کتاب بسیار برام جالب و همینطور از جهاتی تعجب برانگیز بود. مثلا دیالوگی که در قسمتی از داستان وجود داره و از آرتور خواهش میشه که فقط برای پنج دقیقه جدی باشه! و او پاسخ میده مرگ و زندگی هیچ کدوم ارزش این رو ندارند که او حتی برای دو دقیقه جدی باشه! دیالوگی هست که با یکی دو کلمه جابجایی شاید ده ها بار بین من و آدمهایی که در زندگیم حضور داشتند و دارند تکرار شده! و البته موارد دیگری هم از این دست وجود داشت... در مجموع کتاب قابل توجهی بود و بدون شک باید گفت که جناب لیلیان وینیچ نویسنده قهاری بوده اما من اگر جای او بودم لحظه ای که ((آرتور)) پس از سیزده سال با ((جما)) روبرو میشه رو (اگرچه نویسنده نمیخواسته که خواننده داستان متوجه بشه شخصیت دیدار کننده با جما همان آرتور هست) کمی با آب و تاب و شور بیشتری (حداقل در رابطه با حالات چهره و حالات درونی آرتور در آن لحظه) روایت میکردم.


ادامـه مطـلب






تعداد کل صفحات : 16 1 2 3 4 5 6 7 ...