تبلیغات
آقای نوستالژی - مطالب مـــــتــــفــــرقـــه

مرگ برگی در کمینِ

چهارشنبه 18 بهمن 1396



پدربزرگم در اواخر عمر دچار نوعی رفتار عجیب شده بود. عجیب، خنده دار و شاید هم تاسف آور. بعضی ها هم اسم این نوع رفتار رو ((یکجور بیماری)) گذاشته بودند. او به شکلی غیر طبیعی به همه چیز مشکوک بود. شبها سلاح سرد در زیر بالش خودش میگذاشت!... به هیچکس حتی فرزندان خودش و حتی مادر من که به نوعی برای او حکم تافته جدا بافته رو داشت اعتماد کامل نمیکرد... علیرغم کهولت سن شخصا برای دریافت حقوق و سایر امور بانکی از خانه بیرون میرفت چون احتمالا نمیخواست کسی پولش رو به جیب بزنه!... وقتی بهش اصرار میکردن بیا غذات رو بخور شک میکرد که نکنه داخل غذا سم ریخته شده باشه و به همین جهت لب به اون غذا نمیزد... تمامی ساعات روز در کنج اتاق لم میداد و رادیوی کوچک خودش رو (که هیچوقت فراموش نمیکنم سالهای سال یک سوسک مرده کوچک داخل موجش جا خشک کرده بود!) کنار گوشش میگرفت و فی الواقع این رادیو تنها رفیق قابل اعتماد او بود...((آقا جون)) صداش میکردیم. سالهای سال بین فرزندان و نوه هاش این بدبینی تبدیل به یک نماد شده بود و هر وقت در میان اقوام کسی به چیزی شک میکرد همه میگفتن: تو هم شدی ((آقاجون))... و البته که هنوز هم این مثال رایج هست.

این روزها که شخصا کم و بیش گرفتار چنین حالاتی شدم با خودم میگم شاید پدربزرگ حق داشت. حس میکنم ما همیشه بازتاب آزاردهنده این رفتار برای خودمون رو میدیدیم و متوجه نبودیم این  نوع بدبینی بیش از اینکه برای دیگران آزار دهنده باشه برای خود شخص آزاردهنده ست. قطعا او هم از ابتدا اینطور نبوده اما کسی چه میدونه شاید یک سال تلخ در زندگیش وجود داشته که از بسیاری آدمها دروغ شنیده و تصویری که از اونها در ذهن داشته به صورت دسته جمعی ویران شده. شاید در اون مقطع دشوار، بسیاری از دوستان و آشنایان سالهای کوتاه و دراز زندگیش، که تصورات ساده لوحانه ای نسبت بهشون داشته و حتی در این بین افرادی که سالها براشون زحمت کشیده به یکباره پشتش رو خالی کردند و چه بسا وقتی از آدمها بریده و میخواسته برای رفع خستگی به دیواری تکیه داده باشه حتی آجرهای دیوار هم برای او جا خالی دادند!

***

طی سالهای گذشته همواره هجدهم بهمن ماه بازدید از صفحات این دفترچه مجازی بیش از هر روز دیگری از سال بوده. گاهی بعضی از دوستان به فاصله چند روز مانده این تاریخ رو یادآوری میکردند و گاهی پست مربوط به این تاریخ در بعضی وبلاگهای دیگر لینک می شد... اما مطالب ابتدای این پست رو به عنوان مقدمه نوشتم که بگم این روزها بسیار بدبین تر، خسته تر و کم رمق تر از این هستم که حتی بتونم تصور کنم میشه از یک انسان، تعریف و تمجید کرد و یا مانند سنوات قبل در وصفش جملات محبت آمیز و حماسی نوشت... امروز میتونم برای تو به عنوان یک انسان قابل احترام پیام تبریک مختصری بفرستم اما هیچ چیزی فراتر از این به ذهنم خطور نمیکنه. حتی بر خلاف تمام سالهای قبل که برای شنیدن صدای تو در این روز لحظه شماری میکردم، امسال از برقراری تماس هم خودداری کردم چرا که تصورم این هست چیزی در درونم مرده که حتی صدای تو هم دم مسیحای او نخواهد بود. اگرچه در جریان اتفاقات امسال و این تنفر شدید نسبت به نوع بشر! (که فعلا شبانه روز در حال تلاش و کلنجار رفتن با خودم برای تبدیل دوباره اش به تفکر انسان دوستانه سابق هستم و البته هیچ و هیچ و هیچ نتیجه ای هم نمیگیرم!) تو نقشی نداشتی اما ناخودآگاه این باور، قدرتمندانه در درونم ایجاد شده که هیچ انسانی در این دنیا اگر فروتر از یک انسان نباشه لااقل چیزی فراتر از یک انسان هم نیست و میبایست به استفاده از برخی کلمات و صفت های بزرگ در وصف انسان ها پایان داد... آدمیزاد تا پایان عمر برده خلاها و حفره های درونش هست و تلختر اینکه گاهی اقدام برای پر کردن این حفره ها میتونه منجر به ایجاد حفره های جدیدتری بشه. سالهای گذشته همیشه خوش باورانه در جهت لمس مجدد اون رفتار مادرانه تلاش کردم و چه بسا اونچه در تمامی اون سالها حافظ این عشق و علاقه افراط گونه شد، در وهله اول وجود همین حفره ها و در وهله دوم عدم امکان دیدار و مواجه شدن من با تو بود، چرا که بعید نبود اگر این دیدار اتفاق می افتاد و رابطه نزدیکتر میشد خیلی زود منجر به حصول نتایج و  باورهای دیگری می شد... بله! شاید حالا دوباره تبدیل شدم به همون پسرک به قول تو بد اخلاق اون سالها که با یک من عسل هم نمیشد خوردش و یک بند در حال غر زدن بود. این برای خودم هم آزار دهنده ست و امیدوارم که بتونم به این روند ناخوشایند خاتمه بدم. امیدوارم!... اما حس میکنم چه این اتفاق بیفته و چه نه احتمالا این آخرین باری باشه که در تاریخ هجدهم بهمن ماه پستی در این وبلاگ گذاشته میشه. پس: 

تولدت مبارک! 

برای چهل سالگی و نیز پیشاپیش برای تمامی سالهای پیش رو...








آقای اشمیت

جمعه 6 بهمن 1396



ساعت از چهار صبح گذشته بود و حس میکردم شاید وقتش رسیده که بخوابم . تمام شب رو به رویاها و افکار سالهای دور فکر کرده بودم. به اینکه آیا کسی هم در این دنیا وجود داره که بعدها به افکار، جهان بینی و ساده لوحی های پیش از بیست و پنج یا به خصوص پیش از بیست سالگی خودش نخندیده باشه؟... یا نه! این اتفاق برای من خیلی پررنگ تر بوده و هست...

***

وقتی به هوش اومدم آقای اشمیت بالای تختم ایستاده بود. مردی نسبتا چاق با موهایی که رنگی مابین سفیدی و بوری داشت! و بعدها متوجه شدم آلمانی هست. بعد از ترخیص و در طول راه کل ماجرا رو برام تعریف کرد. این که هفت سال در کما به سر میبردم! و درست به موقع به هوش اومدم چون انتظار تمام شده و میبایست برای انجام مهمترین ماموریت تاریخ بشریت آماده بشیم؛ خودکشی دست جمعی تمام مردم دنیا در یک ساعت خاص!... برام توضیح داد که در طول این هفت سال وضعیت دنیا تا چه اندازه رو به وخامت گذاشته و حالا تمام مردم دنیا آمادگی خودشون رو برای چیزی که شما در بیست سالگی نوشته بودی و من مدتها روش وقت گذاشتم اعلام کردند... پرسیدم: من؟... گفت بله! شما سالها پیش این رو در جایی نوشتی و بعدها یکنفر این رو برای من ترجمه کرد و دیدم ایده خوبیه. سالها برای قانع کردن انسان ها در سرتاسر جهان وقت گذاشتم. بله! همونطور که نوشته بودی اگر خدایی وجود داشته باشه این یک اقدام غافلگیر کننده برای او خواهد بود و میتونه تمام برنامه ها و نقشه هاش رو به هم بریزه. ضمن اینکه امروز بلایی سر زمین اومده و  آدمها به جایی رسیدن که همه به این اقدام و مرگ دسته جمعی خودشون راضی شدند...


دقیقا به خاطر ندارم چه اتفاقات دیگری در این بین افتاد، اما لحظات حضور در اون اتاق رو خوب یادم هست. دو مانیتور بزرگ روی دیوار بود و آقای اشمیت توضیح داد که اینجا مرکز فرماندهی عملیات هست. من و شما اینجا میشینیم و این مانیتورها بهمون نمایش خواهند داد که در اون ساعت خاص چه اتفاقاتی می افته. پرسیدم این اتفاق قرار هست به چه شکل بیفته و برنامه ریزی ها چطور انجام شده؟... پاسخ داد که در ابتدا قرار بود به هرخانواده ای یک اسلحه بدیم تا درست راس ساعتی که اعلام شده، نفر بزرگتر خانواده ابتدا به سر بقیه و بعد به سر خودش شلیک کنه اما از اونجایی که حدس میزدیم شاید بعضی ها دل انجام این کار رو نداشته باشند از یک تکنولوژی دیگه استفاده خواهیم کرد. یک رشته سیم به بدن همه اعضای خانواده وصل میشه و سپس راس اون ساعت دکمه قرمز رنگی که وسط سیم هست توسط یکی از اعضای هر خانواده فشار داده میشه. یک مرگ آنی و بدون درد!... گفتم من خبر ندارم اوضاع دنیا چطور بوده در این سالها اما برام جای سوال داره که چطور همه آدمها این مسئله رو پذیرفتن. پاسخ داد اینطور نبوده که همه پذیرفته باشن. از بین هشت میلیارد نفر جمعیت زمین حدود 90 میلیون نفر با این کار مخالفت کردن... پرسیدم پس تکلیف اونها چی میشه آقای اشمیت؟... پاسخ داد: اونها رو خودمون  پیش از این کشتیم! چون نمیشد اجازه داد که یک جمعیت اقلیت در کار اکثریت اختلال ایجاد کنند!

روز واقعه فرا رسیده بود. من و آقای اشمیت در اون اتاق نشسته بودیم. آقای اشمیت گفت این مانیتور سمت چپ به ما نشون میده که در حال حاضر همه مردم دنیا به فاصله نیم ساعت مونده به خودکشی دست جمعی، همگی در دسته های مختلف و به صورت خانوادگی یا به تنهایی خودشون رو به رشته سیم های کشنده متصل کردن. مانیتور سمت راست به من و شما نشون میده که راس ساعتی که اعلام شده یعنی ساعت 09:09 دقیقه شب به وقت گرینویچ نفس چند نفر از این هفت میلیارد و نهصد میلیون نفر قطع میشه. زمانی که نفس همگی قطع شد و مطمئن شدیم، به فاصله یک دقیقه بعد من و شما هم به واسطه فشار دادن دکمه قرمز رنگی که بین سیم وصل شده به من و شما تعبیه شده به زندگی خودمون پایان میدیم... نگاه کردم و دیدم یک سر سیم به مچ پای من و سر دیگه اش به مچ پای آقای اشمیت متصل هست... در حد فاصل این نیم ساعت آقای اشمیت در حال توضیح دادن راجع به تلاش فراوان دانشمندان برای راه اندازی سیستم خودکشی دست جمعی در طول این چند سال بود. 

بالاخره ساعت دیجیتال 9 و 9 دقیقه شب رو نشون داد. لحظه بسیار پر استرسی بود و نگاه هردومون به مانیتور سمت راست دوخته شده بود. اعداد بالا و بالاتر میرفتن و در نهایت روی رقم صد و پنجاه و دو میلیون و هفتصد و شش ایستادند. با بهت به صورت هم خیره شدیم. فقط نفس های صد و پنجاه میلیون نفر قطع شده بود!... آقای اشمیت سرش رو بین دو دست گرفت و زیر لب زمزمه کرد: میدونستم! میدونستم که ممکنه یه عده ای نارو بزنن. میدونستم اما... صداش رو بلندتر کرد: اما چه کسی فکرش رو میکرد بیش از هفت و نیم میلیارد نفر این نقشه رو پیش خودشون کشیده باشن که سر بزنگاه دکمه رو فشار ندن و دنیا رو صاحب بشن... و ناگهان فریاد زد: دروغگوهای لعنتی! کثافتها... پرسیدم: حالا باید چکار کرد؟... جوابی نداد. انگار که نمی شنید. بعد از دو سه بار تکرار بالاخره گفت: میدونی ما چکار کردیم؟ ما اون 90 میلیون نفری که ابتدا صادقانه با این کار مخالفت کردند رو  با دست خودمون کشتیم و حالا لحظاتی قبل اون صد و پنجاه میلیون نفری رو هم که صادقانه پای حرف و تعهد خودشون ایستادن رو از دست دادیم... نه... من نمیخوام توی دنیایی که دیگه هیچ انسان متعهد و صادقی در اون وجود نداره زندگی کنم.... و بعد با حالتی جنون آمیز فریاد زد: نمیخوام!... و سپس در حالی که نگاهش به نگاه من گره خورده بود دکمه قرمز رنگ رو فشار داد... لحظاتی بعد در حالی که به سمت آسمان ها میرفتم جسم خودم و آقای اشمیت رو دیدم که با چشمانی بسته روی صندلی افتاده بودند...

-----------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1: آقای اشمیت! شما رو انسانی بسیار با دانش و در عین حال نادان دیدم! برام جای سواله شمایی که به همراه دانشمندان مختلف این همه وقت صرف تکنولوژی مزخرف خودکشی بدون درد کردید و حتی توانستید آمار لحظه به لحظه رو مانیتورینگ! کنید، چرا سیستمی راه اندازی نکردید که با فشار یک دکمه توسط شما همه مردم دنیا به اتفاق هم ریق رحمت رو سر بکشند؟!

پ ن 2: جناب اشمیت! شما رو انسان بسیار با شخصیت اما بی شعوری یافتم! اون سیم به هردوی ما وصل بود و شما بدون مشورت با من دکمه رو فشار دادید! ! شاید بهتر بود میموندیم و برای گندی که زدیم تدبیری می اندیشیدیم.

پ ن 3: آقای اشمیت! پیش بینی میکنم اگر دفعه بعد به خواب من پا بگذارید دندان های خودتون رو از دست خواهید داد!

پ ن 4: روی سخنم با اون عده ای هست که دکمه رو فشار ندادند! چی با خودتون فکر کردید؟ بر فرض که همه دنیا میمردن و شما با زرنگ بازی زنده میموندی و به خیالت دنیا مال تو میشد. تنهایی چه کاری میخواستی و یا میتونستی بکنی؟... آیا زندگی برای تویی که آلوده به تکنولوژی و زندگی مدرن شدی، بدون کسانی که برق و آب آشامیدنی و بنزین و اینترنت و محصولات خوراکی و برنامه های تلوزیونی و ... تولید میکنند ممکن بود؟ آیا شما تخصصی در خلبانی داشتی که بتونی لااقل پرواز کنی و جاهای مختلف دنیا رو بدون هیچ مزاحمی ببینی؟!... اصلا بر فرض خلبان بودی و میگشتی و میدیدی. اینستاگرامی وجود داشت که بتونی عکسهاش رو بذاری تا چشم بقیه رو در بیاری؟!!

پ ن 5: آقای اشمیت! من و شما به یک چیز فکر نکرده بودیم. اینکه اگر دنیا آفریدگاری داشته باشه در واقع حتی با خودکشی همه ادمها هم رودست نمیخوره چون متاسفانه میتونه ظرف یک ثانیه بعد از خودکشی مردم دنیا، دوباره با قدرتش همه چیز رو به قبل از خودکشی برگردونه و همه رو زنده کنه بدون اینکه مردم توانایی به خاطر آوردن عملیات خودکشی و اینکه چه تصمیمی گرفته بودند رو داشته باشند!

پ ن 6: احساس میکنم آمار انسان های صادق در این خواب غیر واقعی بود. مجموعا حدود دویست میلیون انسان صادق که یا خودکشی کردند یا به علت  مخالفت صادقانه با این طرح به دست عمال جناب اشمیت کشته شدند! حتی به وجود یک چهارم این تعداد در مجموع کل تاریخ بشریت باید شک داشت.

پ ن 7: پاک فراموش کردم که در خواب سوال کنم. جناب اشمیت! شما چطور فارسی رو انقدر سلیس صحبت میکردید؟!







شب

چهارشنبه 20 دی 1396



هنوز ساعت به ده شب نرسیده بود اما دلم میخواست بیفتم و روی زمین دراز بکشم. بدنم سست بود و احساس میکردم شاید کمی زیاده روی کردم. از طرفی همون سردرد همیشگی اینبار با شدت بسیار بالاتری عذابم میداد. دراز کشیدم و چشمهام رو روی هم گذاشتم. با خودم گفتم ایکاش قبل از دراز کشیدن یه چای داغ درست میکردم و میخوردم اما حالا دیگه بلند شدن از روی زمین همتی میخواست که نداشتم. 

بعد از چند دقیقه گوشی رو برمیدارم تا نگاهی به تلگرام بندازم. به سرعت پشیمان میشم و با خودم میگم مطابق روزهای اخیر، مگه چی میشه پیدا کرد جز اخبار تکراری؟... احساس میکنم حالا و در این لحظات حس مرور این اخبار رو ندارم. یکسری کلمات توی سرم میچرخه. ((اعتراضات))، ((اعتصابات))، (( خیزش ملی علیه ظلم))... با خودم میگم خوبه! عاقبت همون اتفاقی که پیش بینی میشد میفته... اما به سرعت میپرسم آخرش که چی؟!... بله بزرگترین حسن داستان این هست که طی سالهای پیش رو کلمه اسلامی از مقابل نام کشور برداشته میشه اما در نهایت کدوم ایرانی رو میشه تو دنیا پیدا کرد که اگر به قدرت برسه پدر بقیه رو در نیاره؟ مگه غیر از اینه که اگر یک ایرانی رو در آبدارخانه هم منصوب کنی و مسئولیت بهش بدی، قطعا به همون چهار نفری که بهشون چای میده به نحوی پنهانی یا آشکارا ظلم خواهد کرد!

تو همین فکر هستم و هردو دستم رو روی سرم گذاشتم تا بلکه به خیال باطل خودم کمی سرم بهتر بشه. عسل با کتابی به سراغم میاد و میخواد کتاب رو براش بخونم... ((نی نی چه میخواهد؟))... چشمهام رو باز میکنم و با صدای خفیف اما طوری که بشنوه مشغول خوندنش میشم. قصه راجع به کودکی هست که مادرش میخواد استراحت کنه و به دست اقوامش سپرده میشه تا نگهش دارن. وقتی شروع به گریه و بی قراری میکنه هر کدوم از اقوام برای آرام کردنش پیشنهادی میده و چیزی بالای سرش میاره. یکنفر گل، یکنفر گاو، یکنفر گوسفند و .. .اما کودک باز هم آرام نمیشه و گریه میکنه. عاقبت برادر خردسال کودک با بغل کردن و بوسیدنش باعث میشه آروم بگیره و بخوابه. با خودم فکر میکنم چقدر این داستان کودکانه معنا داشت. چهار بار پشت سر هم میخونمش... ((فیلیس روت))... کتاب رو میبندم، نگاهی به اسم نویسنده میندازم و بعد بالای سرم قرار میدمش.

قفسه سینه ام تیر میکشه. به خودم میگم این هم یه نشانه همیشگی که ثابت میکنه تبلیغات بر علیه سیگار بی جهت نیست. بعد یادم میفته که پدرم اصلا سیگار نمیکشید اما تقریبا در همین سنی که من هستم از دنیا رفت اما در مقابل، برادر بزرگترش که تمام عمر روزی دو پاکت سیگار کشیده هنوز بعد از هفتاد سال زنده ست. پس این چیزها تعیین کننده مرگ و زندگی لعنتی آدمها نیست...  پدر... یادم میفته که ماه هاست پیش از خواب عکس پدرم رو نگاه نکردم. گوشی رو بر میدارم و عکسی رو که در اون همگی داخل قایق نشستیم نگاه میکنم. عکسی که انگار به روزگار بعد از خودش دهن کجی میکنه!... ((ایکاش بودی)) ؛ وقتی به عکس نگاه میکنم هیچ حس خاصی نسبت به سایر اعضای خانواده ندارم اما مثل همیشه بعد از نگاه به پدرم این دو کلمه رو چندبار تکرار میکنم... دوباره به یاد اون روز تلخ می افتم و درست وقتی به صحنه وحشتناکش میرسم برای هزارمین بار در زندگیم به این فکر میکنم که من چکاری میتونستم بکنم که اون اتفاق نیفته اما لحظاتی بعد به این نتیجه میرسم که کوچکتر و ناتوان تر از اونی بودم که بتونم کاری بکنم... صفحه گوشی رو قفل میکنم و به این فکر میکنم که از کجا معلوم اگر پدر هم زنده بود امروز آدمی مثل سایر آدمها نبود! و همون حسی که نسبت به سایر اعضای خانواده دارم به اون هم نداشتم؟

چشمهام رو روی هم میذارم. چند دقیقه بعد متوجه میشم گوشی در حال لرزش هست. صفحه گوشی رو نگاه میکنم. تماسی از جانب یک انسان پر چانه... اصلا حوصله صحبت کردن و گوش دادن بهش رو ندارم. لابد اتفاقی افتاده و مثل همیشه باید پای حرفهای کسی بشینم. با خودم میگم ایکاش امکانی وجود داشت که میشد هم شماره همه مخاطبین رو از گوشی خودت پاک کنی و هم شماره خودت رو از گوشی همه اونها... اینترنت گوشی رو وصل میکنم. فکر میکنم شاید بد نباشه یکی دو تا وبلاگ بخونم. از لیست وبلاگهای میهن بلاگ یک وبلاگ رو به طور اتفاقی انتخاب میکنم. جالب به نظر نمیرسه. وبلاگ بعدی... متن رو تا نیمه هاش میخونم... تهوع آوره!... احساس میکنم در مجموع، غالب وبلاگنویسان و یا کسانی که از انسانیت و اخلاق مینویسن احتمالا موجودات تهوع آوری هستن. کافیه از پوسته اولیه اونها رد بشی. چه بسا با رسیدن به لایه های بعدی با انسانهایی ملاقات کنی که قادر به رعایت ابتدایی ترین اصول اخلاقی نیستن... دو دسته وحشتناک... با خودم تکرار میکنم... دو دسته... دسته اول آدمهایی که بیش از حد از مذهب دم میزنند.دسته دوم آدمهایی که بیش از حد از اخلاق و انسانیت حرف میزنند... باید دید هر کدوم تور خوشرنگ خودشون رو برای شکار چه چیزی پهن کردند... با خودم فکر میکنم بهتره سر فرصت برم و اگر خودم هم پستهایی در رابطه با اخلاق گرایی و انسانیت دارم برای همیشه پاک کنم.

سرم در حال انفجار هست. با خودم میگم کجا باید رفت... ایکاش میشد فردا صبح جایی بیدار بشم که هیچ انسانی نباشه. کاش میشد همون سال ته همون چاه سیاه افکارم کار خودم رو تمام میکردم... بعد از ماه ها یاد تو می افتم... تاریخ رو مرور میکنم...تولدت نزدیکه. کمتر از یکماه دیگه... با خودم میگم چه خوب  بود اگر میشد امسال وقتی باهات تماس میگیرم ازت بپرسم...ازت بپرسم چرا نذاشتی همون موقع ته همون چاهی که برای خودم ساخته بودم کار خودمو بسازم؟ تو بهتر از هرکسی میدونستی من قواعد بازی در این دنیا رو بلد نیستم. فاکتورهای لازم رو ندارم. پس چرا مثل قهرمان های فیلمهای هندی من رو از چاه بیرون آوردی و بدتر از اون رفتی... رفتی... اون هم برای همیشه... ((مرا رها کردی/مرا به مسلخ سلاخان/رها چرا کردی؟)) ...شعر حمید مصدق چندین بار توی ذهنم تکرار میشه. در دوره های مختلف زندگیم صدها و بلکه هزاران بار این شعر در ذهنم مرور شده. از تکرارش خسته میشم. احساس میکنم چقدر خوب بود اگر الان میتونستم برات حرف بزنم. از قصه تمام سالهای بعد از چاه! ... احساس میکنم چقدر خوب بود اگر نمیرفتی... شاید تو تنها کسی بودی که از اعتماد بهش پشیمان نشدم...اما ... به خودم میگم اگر نمیرفتی... از کجا معلوم حالا میتونستم از تو با همین عنوان یاد کنم...نه!... احساس میکنم بهتره واقع بین باشم. اگر بودی احتمالا بالاخره یک جایی یک حقیقت پنهانی مشخص میشد. یک جایی باورم نابود میشد... دو حالت... با خودم تکرار میکنم... دو حالت داره... آدم خوب یا آدمیه که پیش از برملا شدن حقیقت رفته و یا آدمیه که هنوز نیومده!...اگر مونده بودی به احتمال  قریب به یقین تو هم حالا یک آدمی بودی مثل بقیه. مثل همه...


چشمم رو باز میکنم. هوا روشنه و هیچ چیزی بدتر از این نیست که یکروز دیگه شروع شده. یک چهارشنبه دیگر...







پاییز... مزخرف! مثل همیشه!

جمعه 31 شهریور 1396



همیشه فکر میکردم روزی که وقت رفتنش به مدرسه فرا برسه چکار باید بکنم؟... در واقع از روزی که به دنیا اومد بابت رسیدن این روز نگرانی داشتم. اما وقتی برای جشن آغاز سال تحصیلی به مدرسه اش رفتم دیدم که نه! انگار اوضاع کمی متفاوته!

یک نفر بهشون گل اهدا می کنه. یک نفر دست میکشه روی سرشون. اون یکی اسباب بازی بهشون میده!... کلاسشون بیشتر شبیه به عکسهایی هست که از اتاقهای هتل اینترکانتیننتال دیدیم!! و بسیار خلوت و مرتب (به یاد دارم که در دوران دبستان در کلاس 50 نفره ما!! سه نفر به صورت نشسته بر روی هر نیمکت و دو نفر به  صورت خوابیده در زیر همون نیمکت و به علت کمبود نیمکت، یازده نفر هم روی لبه پنجره کلاس قرار می گرفتند!! و این کمبود جا در شرایطی بود که تازه سیزده نفر هم بر اثر شیطنت از کلاس اخراج شده بودند!)...سالن ورزش هم که بسیار ایده آل (به یاد تیردروازه های مدرسه خودمون می افتم که بر اثر استهلاک هر از گاهی روی سر یکی از همکلاسی ها می افتاد و حداقل هفته ای یک کشته و دو مجروح به جای می گذاشت!)... لباسها هم که بر خلاف دوران ما همگی یک دست و مرتب (فقط در یکی از عکسهای دسته جمعی ما در دوران دبستان، علیرغم اینکه فقط  46 نفر در عکس حضور دارند ولی 75 طیف رنگ متفاوت رو میشه در لباسها پیدا کرد!) ... از لحاظ تغذیه هم که فوق العاده عالی، در حدی که این نوع میوه ها در مراسم عروسی هم به زحمت نصیب ما می شد (به خاطر دارم که وقتی در دوران دبستان برای اولین و آخرین بار موز رو دیده بودیم، به خیال اینکه بومرنگ هست اون رو به هوا پرتاب کردیم و البته هیچوقت به سمت خودمون برنگشت!)... سرویس ایاب و ذهاب هم که از درب منزل تا درب کلاس مهیا هست (فراموش نمیکنم که در دوران تحصیل برای اینکه ساعت 8 صبح به مدرسه برسیم از ساعت 7 صبح، در دسته های ده پونزده نفره به صورت پیاده به سمت مدرسه حرکت می کردیم و بعد از طی مسافتی که فقط چهار کیلومتر از مسافت مسیر دوی ماراتن نامیبیا کمتر بود!! وقتی به مدرسه می رسیدیم متوجه می شدیم از اون جمع پونزده نفره یک یا دو نفر در بین راه طعمه جانوران گرسنه همچون سگ و شغال شدند!!!)... معلم محترم این نسل هم که فقط مونده دولا بشه تا سوارش بشن و به نظر میرسه نه تنها جرات تنبیه بچه ها رو نداره، بلکه هفته ای یکبار هم دستهاش رو به جلو خواهد آورد تا بچه ها بوسیله خط کش کف دستش رو نوازش کنند!! (به یاد میارم، فقط موج صدای حاصل از یکی از سیلی هایی که در مدرسه خورده بودم باعث شکسته شدن شیشه خانه های مجاور تا شعاع ششصد متری منطقه شده بود!)... خنده دار اینجاست که تازه اغلب مادران از دور این اوضاع رو نگاه می کنند و چنان با اشک و آه زیر لب قربون صدقه بچه ها میرن که انگار بچه هاشون رهسپار نبرد چالدران هستند و قراره در سپاه شاه اسماعیل شمشیر بزنند! (به خاطر دارم در زمان ما جمله ای که اغلب پدر و مادرها پس از ورود به مدرسه با صدای بلند خطاب به فرزندانشون گفتن این بود که: برو بلکه آدم بشی!... و خطاب به معلم: آقای معلم! بی زحمت این نکبت رو بیشتر کتک بزنید!!)

***

وقتی این اوضاع رو دیدم و به خونه برگشتم خیالم از خیلی جهات راحت شد. تنها چیزی که میمونه وجود برخی خزعبلات در بعضی کتابهای درسی هست که شاید اون هم جای نگرانی نداشته باشه. چرا که قطعا این نسل باهوش هیچ چیزی رو بدون دلیل و تفکر نخواهد پذیرفت.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نکته: در این متن، در وصف دوران تحصیل خودمون، اندکی! اغراق شده بود!







با تو جمعه دلگیر، چه دلبازه! مگه نه؟

شنبه 18 شهریور 1396



احساس میکردم در امن ترین جای جهان حضور دارم. سرشار از آرامش بود، درست در روزهایی که پر هست از دغدغه و فکر و خیال... شبیه به یک کنسرت موسیقی در بحبوحه جنگ یا شنیدن صدای زنگ تفریح وسط کلاس درس فیزیک!

وقتی روبروم می نشستی...

وقتی غذا درست میکردی و زیر چشم تماشا میکردمت...

وقتی نفسهات به نفسم می خورد...

وقتی خواب بودی و نگاهت میکردم...

در تمام این لحظات بی نظیر بودی و من نخورده مست بودن رو تجربه میکردم! باید سپاسگزار باشم بابت ساختن این خاطره خوب. بابت 42 ساعت آرامش عمیقی که زیر سقفت بهم دادی. 

 

همه طول شب از رسیدن فردا و روشن شدن هوا هراس داشتم. از خودم دلخور شدم که چرا در طول این سی و اندی سال هیچوقت این مهارت رو کسب نکردم که بتونم جلوی طلوع خورشید رو بگیرم!!... روشنایی زد، خداحافظی کردم و از زیر سقفت بیرون اومدم. دوباره نقابم رو به چهره زدم، بغضم رو مثل تمام این سالها در پشتش پنهان کردم و جاده رو به سمت بازگشت ناگزیر به دغدغه ها پیش گرفتم...

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: ما بهاری وسط پاییزیم / عاشقانه های حلق آویزیم... (شهیار قنبری)







بالاد

شنبه 24 تیر 1396




خرمگس در حالی که با بی حالی دهن دره میکرد گفت: من نیز همینطور! پس در مورد مطلب دیگری

صحبت کنیم. مگر اینکه ترانه ای بخوانی!

زیتا گفت: خب پس گیتار را به من بده. چه بخوانم؟

خرمگس گفت: بالاد! اسب از دست رفته، کاملا مناسب صدای توست!

زیتا به خواندن یک بالاد مجارستانی پرداخت. این بالاد داستان مردی بود که ابتدا اسب، سپس خانه و بعد معشوقه اش را از دست می دهد. آنگاه با این اندیشه که در نبرد موهاچ (محلی در مجارستان که مجارها در سال 1526 در آنجا از ترک ها شکست خوردند) بیش از آنچه او از دست داده، از دست رفته است خود را تسلی می دهد!.. این ترانه یکی از ترانه های مورد علاقه خرمگس بود. ملودی تند و غم انگیز آن، برگردان حاکی از شکیبایی تلخ آن، چنان به دل مینشست که هیچ موزیک لطیفی این کار را نمی کرد.


 ((خرمگس – اتل لیلیان وینیچ))







بعد خیلی وقت، بعد خیلی سال!

شنبه 3 تیر 1396



سالهای سال حتی از روایت بسیاری از بدیهی ترین اتفاقات زندگی امتناع میکنی و در مورد خود حقیقی ات با هیچکس چیزی نمیگی. اونها که اصرار میکنن کمی ازت بشنون رو سرکار میذاری. بهشون دروغ میگی و توی دلت میخندی. حتی زمانی که فکر میکنن واقعا پای درد و دلت نشستن در واقع مشغول گوش کردن به داستانی تخیلی هستند!... با خودت میگی چه فرقی میکنه. همه این سالها اینها گفتند و تو شنیدی اما کدوم یکی واقعا برای شنیدن اومده بودند؟! فاجعه اینجاست؛ انقدر سطحی گوش میدن که وقتی یک دروغ جدیدتر میگی حتی یادشون نمیاد بار قبلی دروغ دیگری در مورد همون موضوع گفته بودی تا بتونن مچت رو بگیرن! و تازه در نهایت امر، حتی اگر بر فرض محال با دقت هم گوش کنند چه اتفاقی رو رقم خواهند زد و در شرایطی که فی الواقع کشتی خودشون به گل نشسته چه راهکاری برای یک انسان دیگر میتونن داشته باشن؟! این راهی ست که درست یا غلط در همه این سالها پیش گرفتی اما...

ناگهان یک شب میبینی نشستی و داری با یکنفر حرف میزنی. از برخی خاطرات، برخی عقاید، برخی آرزوها... بدون نقاب... و حتی خودت شگفت زده میشی از خودت... از خودت، یعنی از کسی که در تمام سالهای گذشته حتی در کشاکش عصر جاهلیت! حتی اون زمانی که هرگز حالت طبیعی نداشت، حتی در شب نشینی هایی که همه در پس اون حالت غیر طبیعی روحشون عریان میشد و شروع به گفتن ناگفته هاشون میکردن باز هم این گارد بسته رو حفظ میکرد و انقدر حواسش بود که چیزی با کسی نگه و فقط شنونده باشه...اما حالا همون آدم رو میبینی که در حالتی طبیعی نشسته، این تابو رو شکسته و داره بی نقاب حرف میزنه... وصف این لحظه هرگز ساده نیست. شاید لذتش رو فقط کسی درک میکنه که مدتها لال و الکن بوده و به یکباره برای شبی زبان باز کرده... 

بارها این سوال رو از خودم پرسیده بودم که چرا تقریبا با همه اون چند انسان انگشت شماری که  من رو شگفت زده کردند و احترام عجیبی براشون قائل هستم و همیشه در قلبم جا دارند، در ابتدای دهه هشتاد آشنا شدم. تحلیلی که خودم داشتم این بود که در حقیقت شاید اونها هم انسان های خاصی نبودند بلکه بسته به شرایط اون روزگار کمی خاص تر به نظر می رسیدند. به این شکل که احتمالا چون دوران سخت و طاقت فرسایی بوده و من به اون وضع در بین گرگها! محاصره بودم، هر انسانی که کمی بویی از شرافت و انسانیت برده بود با من دوستی میکرد یا قدم در راه رفاقت میگذاشت، تبدیل به شخصیتی ماندگار در زندگیم میشد. به این ترتیب در تمام سالهای اخیر یقین حاصل کرده بودم که تا پایان عمر ممکنه همچنان کم و بیش با انسانهای قابل تحسین یا قابل احترام برخوردم کنم اما قطعا دیگه انسانی که بتونه من رو شگفت زده کنه یا به حرف بیاره در این دنیا وجود نداره... این بود که گفتم ((انسانها به دو دسته مزخرف و مزخرفتر تقسیم میشن)) و این بود که نوشتم ((شاید روزی برسه که بتونم وزنه ای هزار کیلویی رو از زمین بردارم اما برای برداشتن این نقاب از چهره بعید میدونم روزی از راه برسه))...

اما شاید این اتفاق افتاد تا بار دیگه بهم اثبات بشه که در این دنیا هیچ چیزی رو نباید و نمیشود با قطعیت گفت!... خوشحالم... بعد خیلی وقت... بعد خیلی سال... و این رو فقط کسی میتونه حس کنه که بعد از یک دهه و اندی لال و الکن بودن ناگهان شبی زبان باز می کنه. یا بعد یک دهه و اندی کور بودن ناگهان شبی چشم باز می کنه... یا بعد یک دهه و اندی ناشنوا بودن، ناگهان می شنوه!








خون خوردی و فریاد غریبانه نکردی!

دوشنبه 25 اردیبهشت 1396



یکی از خصوصیاتی که در بعضی آدمها وجود داره و من همیشه بهش رشک میبرم راحت گریه کردنه!... از یک جایی به بعد به شکل عجیبی در مقابل جاری شدن اشکهام مقاومت کردم و حالا اگر بخوام دقیق بگم، از آخرین باری که گریه کردم بیش از دوازده سال میگذره! همیشه حسی در من وجود داشته (شاید غرور بیجا) که اجازه نمیده حتی در تنهایی خودم این کار رو بکنم. بسیار بودند دفعاتی که بغض راه گلو رو بسته اما به هر زحمتی که بوده جلوی خودم رو گرفتم. مثلا یکی از بدترین مواردش زمانی بود که پسرم بابت انجام عمل جراحی میبایست بیهوش میشد. روی تخت خوابیده بود و من داشتم براش کتاب میخوندم. پرستار اومد و آمپول بیهوشی رو بهش زد، ظرف چند ثانیه چشمهاش به حالت مظلومانه ای بسته شد و به سمت اتاق عمل بردنش. اونجا فقط چند لحظه فاصله بود تا این تابو بشکنه! و اشکها سرازیر بشن اما وقتی دستم رو توی جیبم بردم و بسته بندی مسخره آدامس شیک (که ساعتی پیش مغازه دار به جای باقی پول بهم داده بود!) رو لمس کردم فکری به ذهنم زد! در همون حالت سریعا دو تا آدامس انداختم بالا، چند تا پلک زدم و با خونسردی از محوطه بیرون اومدم (اونجا بود که به خاصیت بغض زدایی آدامس پی بردم!) بعد که پیش سایر همراهان رفتم و دیدم اونها مشغول گریه هستند با پررویی گفتم: خجالت بکشید، دیگه عمل جراحی از این ساده تر نداریم که!

 و اما آمار من در مورد فریاد زدن حتی از آمار گریه کردن هم فجیع تر هست، چرا که به یاد ندارم هیچ زمانی در طول عمرم فریاد زده باشم. چه زمانی که بازی های کودکانه میکردم. چه زمانی که به شدت خوشحال بودم و یا عصبانی و ناراحت! حتی زمانی که میخواستم کسی رو که فاصله زیادی از من داره صدا کنم ترجیحم این بوده که به جای فریاد زدن سرعتم رو بیشتر کنم و بهش نزدیک بشم!

شاید یک روی سکه این باشه که انسان هایی شبیه به من که نه گریه میکنند و نه فریاد میزنند و نه اهل هیچگونه هوچی بازی! هستند حداقل در ظاهر، انسان های متین تر و موقرتری به نظر می رسند اما روی وحشتناک سکه این هست که به شدت پتانسیل برخورداری از بیماری های مختلف و به خصوص چشیدن طعم انواع سکته های مغزی، قلبی و ... (مگه سکته دیگری هم داشتیم که سه نقطه گذاشتم!) رو خواهند داشت!!

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: اگر چاهی سراغ داشتید که حداقل تا شعاع پنج کیلومتری اون هیچگونه نشانه ای از حیات نبود آدرسش رو برای من بفرستید!

پ ن 2: اگر آدرسش رو فرستادید توقع نداشته باشید برم! من آدم خیلی تنبلی هستم!

پ ن 3: اگر دارید از خودتون میپرسید پس چرا آدرس خواست؟ باید بگم به شما هیچ ارتباطی نداره!... فکر کردید من احمقم و نمیفهمم قصدتون این هست اونجا پنهان بشید و من رو رصد کنید؟!







زیر باران باید رفت!

چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396



کنار خلوت جاده و زیر بارش شدید باران، ناامید از سررسیدن هرنوع وسیله نقلیه ای ایستاده و نایلونی پاره روی سرش گرفته تا بلکه کمی از خیس شدن در امان باشه! کنارش ترمز کردم و گفتم شاید بد نباشه سوارش کنم و تا جایی برسونمش... ظاهر بسیار ساده ای داشت، با قدی متوسط و اندامی لاغر و ته ریشی بر گونه!...درب ماشین رو باز کرد اما بدون اینکه سوار بشه درب رو بست و گفت: ((ممنونم. سوار نمیشم))... گفتم: ((چرا؟))... گفت: ((اگر صدای موسیقی رو می بندید سوار بشم!!))... ضبط رو خاموش کردم و گفتم: ((بفرمایید)) ... بعد از اینکه سوار شد گفتم: ((شما همیشه برای کسانی که میخوان بهتون خوبی کنن شرط میذارید؟!))... با حاضر جوابی گفت: ((شما هم همیشه سر کسانی که بهشون خوبی میکنید منت میذارید؟))... و گفتم: ((شما همیشه سوال رو با سوال جواب می دید؟!))... توقع داشتم خنده ای روی لبش بیاد اما خشکتر و جدی تر از اونچه که تصور میکردم بود... با شرمندگی پاسخ داد: ((ببخشید ولی باید بگم گوش کردن به موسیقی رو نمیپسندم و سعی میکنم این فعل حرام رو انجام ندم! به شما هم توصیه میکنم اینکار رو نکنید))... با خنده گفتم: ((لپ گلیت اناره، دهنمو آب میاره رو که نمیخوند. شعر مولانا بود!))... گفت: ((به شعرش کاری ندارم. بالاخره موسیقی روش بود و در هر حال موسیقی حرام اعلام شده و دلیلش هم این هست که انسان رو از یاد خدا غافل میکنه و اسیر مسائل دنیوی!))... گفتم: ((الان بعضا با موسیقی مشکلات روانی رو درمان میکنند و این حرف شما به نظرم درست نیست))... گفت: ((ببخشید ولی اینها رو در سر شما فرو کردن تا به سمت چیزهایی که ازش هراس دارند نرید! بهتر اینه که هم خودتون از انجامش پرهیز کنید و هم هرکجا صدای موسیقی میومد از اونجا دور بشید!))... با تعجب از حرفهاش و با توجه به ته لهجه ای که داشت پرسیدم: ((اهل کجا هستید؟))... گفت: ((دزفول))... بعد از کمی سکوت دوباره ضبط رو روشن کردم و اینبار به خیال اینکه حداقل با رادیو مشکل نخواهد داشت رفتم روی موج رادیو جوان! ولی در عین ناباوری وقتی صدای موزیک بین صحبتهای مجری شاد برنامه پخش میشد با لحنی تند گفت: ((ببخشید میشه رادیو رو خاموش کنید؟! اگر هم نمیشه مشکلی نداره من پیاده میشم!))... ضبط رو خاموش کردم و گفتم: ((یعنی چی؟ این که صدا و سیمای خودتون هست و مستقیما زیر نظر مراجع احتمالا مورد تایید شما اداره میشه و حتما موسیقی حلال هم پخش میکنه!))... گفت: ((چیزی به اسم موسیقی حلال نداریم و من هم اونهایی رو که صدا و سیما زیر نظرشون اداره میشه قبول ندارم. اینها نه رومی روم هستن نه زنگی زنگ!)) گفتم: ((شما داخل منزل تلویزیون دارید؟!)).. گفت: ((بله!))... گفتم: ((حتی اگر بخواهید فقط اخبار رو هم تماشا کنید باز هم بین خوندن خلاصه خبرها و یا اول و آخر بخش خبری بالاخره یه موزیکی پخش میشه. اونها رو چکار میکنید؟!)).... پاسخ داد: ((شاید باور نکنید ولی من اولا سعی میکنم زیاد تماشا نکنم و زمانی هم که بخوام تماشا کنم کنترل دستم هست و موقع پخش موزیک صدا رو قطع میکنم!!))... در نهایت تعجب و در حالی که احساس کردم با انسان منحصر به فردی! روبرو شدم ازش پرسیدم: ((یعنی شما در حین گوش کردن اخبار هم یاد خدا هستید و اونوقت اون موسیقی وسطش باعث میشه به مسائل دنیوی فکر کنید؟! حتما فرزندتون هم برنامه کودک  نمیبایست نگاه کنه؟!))... گفت: ((اصلا اجازه نمیدم این برنامه های مبتذلی که تبدیل به محیط کف زدن و رقصیدن برای کودکان شده رو ببینه!! شما ببینید تحت حکومتی که عنوان اسلامی زیبنده نامش شده بچه ها رو به جای تعلیم و تربیت اسلامی به رقص و پایکوبی تشویق میکنند)).. گفتم: ((من با نظرتون مخالفم اما حالا این بحث ها به کنار و اصلا من میگم نظر و عقیده شما قابل احترام. اما این اصرار برای اثبات دوری از موسیقی تو کت من نمیره دوست عزیز. اگر قرار باشه هرکجا صدای موسیقی میاد از اونجا دور بشید که نباید هیچ کجا برید. بالاخره در هرجایی ممکنه صدای موزیک چه شاد و چه غمگینش پخش بشه. داخل مغازه، مجتمع تجاری، فرودگاه و یا هرکجای دیگه!))... گفت: ((من تا به حال موفق شدم ازش فرار کنم. مجبور نیستم در محیطی که صدای موسیقی میاد بمونم. هرکجا میخواد باشه! در قرآن به حرام بودم غنا اشاره شده و غنا همون موسیقی هست. ما مرجعی بالاتر از قرآن نداریم! و اگر غیر از این انجام بدیم حکم خدا!! رو نقض کردیم))... گفتم:((ممکنه بگید دقیقا در کدام آیه کلمه غنا اومده؟! چون من اطلاع دارم چنین کلمه ای در این کتاب وجود نداره)).. گفت: ((در آیاتی از کلام الله!! غیر مستقیم به این موضوع اشاره شده))... گفتم: ((اگر هم اومده منظور موسیقی نبوده و به کشور غنا! اشاره شده. شما حتما این رو در تفسیر آیت الله کشکولی مرزن آبادی!! بخونید))... متوجه حالت شوخ طبعانه ام نشد و با جدیت گفت: ((ایشون رو نمیشناسم و شما هم ساده نباشید! اصلا اون زمان مگه کشور غنا وجود داشته؟!))... گفتم: (( بله! شما مگه کتاب تاریخ غنا از آغاز تا فنا! نوشته زین الدین زیدان رو نخوندید؟!)) چپ چپ نگاهم کرد و گفت: ((زین الدین زیدان که...)) و بعد حرفش رو قطع کرد و با عصبانیت گفت: ((لطفا نگه دارید پیاده میشم! بزنید بغل!))... حقیقتش اصلا فکر نمیکردم با توجه به روحیاتش اهل دیدن فوتبال باشه و زیدان رو بشناسه! گفتم: ((شوخی کردم دوست عزیز! بشینید تا حداقل به داخل شهر برسونمتون!))... با عصبانیت غیر قابل هضمی گفت: ((نگه دار آقا! گفتم پیاده میشم. با هرچیزی که نباید شوخی کرد. شما دارید به اعتقادات من بی احترامی میکنید. بزنید بغل!))... نگه داشتم و بهش گفتم: ((قصدم این بود که آخر کار بهتون بگم که جملات آخرم شوخی بود!)).. اما بی توجه به این حرف با یک تشکر نصفه و نیمه و غضب آلود پیاده شد و دوباره نایلون رو روی سرش کشید و کنار جاده ایستاد!!

با خودم فکر میکردم حتی در وجود این آدم با تمام اعتقادات عجیب و غریب و البته شاید بعضا ادعاهای اغراق آمیزش (مثلا در رابطه با عدم گوش دادن به موزیک بین اخبار حتی!) باز هم میشه حسن بزرگ و قابل تحسینی پیدا کرد. چه چیزی قابل تحسین تر از اینکه حاضر شد به خاطر اعتقاداتش جای گرم و نرم خودش در داخل ماشین رو با ایستادن در زیر اون باران شدید، در اون ساعت از شب، کنار جاده خلوتی  که اصلا مشخص نیست برای مدتی طولانی ماشینی از اونجا رد بشه و کنارش ترمز بزنه یا خیر، عوض بکنه!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: یکی از دوستان اشاره کرده بود به اینکه شعر ابتدای آخرین پست از موضوع ((دلخستگی ها)) رو قبلا هم در ابتدای یکی دیگر از پستهای همون موضوع نوشته بودم و تکراری بوده!... تشکر میکنم از دقت نظر این دوست بیکار! و البته فکر میکنم نشانه های زوال عقل در من کم کم در حال بروز هست!







وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم!

جمعه 8 اردیبهشت 1396



آن پیاپی زمین خوردن ها... از دست دادن ها... اشک ریختن ها... نابخردانه انتخاب کردن ها... قدم گذاشتن در مسیر بی بازگشت خون بازی ها (در شرایطی که تصور میکردیم بازگشتی خواهد داشت)... مردن ها و زنده شدن ها... چشیدن طعم آوارگی در سرما و گرمای خیابان ها... تحقیر شدن ها... درک معنای وحشتناک بی پناهی ها... بی صدا شکستن ها... فرار کردن ها...تا مغز استخوان فقر سفر کردن ها... آن روزها که کابوس های شبانه در مقابل حقیقت تلخ روزها قسمت خوب ماجرا بود!

همه و همه با اولین قدمهای سال 1380 آرام آرام شروع شد، اوج گرفت و درست در آخرین قدم های سال 1389 فرو نشست. طوفانی هراس انگیز و کابوس وار برای یک دهه... سیل اتفاقاتی که پیاپی و با فاصله زمانی بسیار کم به وقوع می پیوست و حتی اجازه نفس کشیدن و اندکی فکر کردن برای انتخاب مسیر درست رو به انسانی کم تجربه، فاقد تکیه گاه و دارای زمینه های افسردگی مثل من نمی داد و شاید عادلانه تر این بود به جای یک بازه زمانی 10 ساله در طول یک زندگی 100 ساله به وقوع بپیونده...

دهه 90 تا به امروز دهه آرام و بدون حادثه ای بوده. اما متاسفانه حتی همین آرامش هم باعث نشده تا فکر و ذهنم از اتفاقات دهه قبل رها بشه ... هنوز دردهای جسمی و روحی به یادگار مانده از آن سالها و هنوز تماشای هرگونه صحنه یا شنیدن و خواندن هرگونه مطلب مرتبطی، ذهنم رو به سمت آن زمان و اتفاقات هولناکش میبره و اوقات روز و شب و نیمه شبم رو به شدت تلخ میکنه. تنها دلخوشی های به یادگار مانده از آن سالها یکی خاطرات شیرین حضور کوتاه مدت دو سه انسان بزرگ در آن مقطع از زندگیم هست که اگرچه رفتن ناگزیر اونها خود دردی دیگر بود اما این رو بهم اثبات کرد که در دل این دنیای بی رحم با مردم غالبا بی رحمترش هنوز هم هستند کسانی که بی هیچ چشمداشتی به دنبال گرفتن دستهای دیگری باشند و دومی کسب تجربه در این رابطه که حتی سخت ترین فراز و نشیب ها و دشوارترین ناملایمات زندگی هم به هر ترتیب پشت سر گذاشته خواهند شد و آن کسی موفق خواهد بود که با علم به این موضوع تحت هر شرایطی آرامش خودش رو حفظ کرده و از اتخاذ تصمیمات عجولانه و احساسی در شرایط سخت پرهیز کنه.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: امیدوارم پیش از مرگ بتونم فقط یک روز رو به شب و یک شب رو به روز برسونم، بدون اینکه به اتفاقات اون دهه لعنتی فکر کرده باشم!









تعداد کل صفحات : 16 1 2 3 4 5 6 7 ...