آقای نوستالژی - مطالب دل خستگی هـا

دلخستگیها (38)

چهارشنبه 22 شهریور 1396



1

چنان یک کودک گریه کردم؛

همانگونه خالی،

همانطور بی معنی و بی دلیل

زیرا که من

خیلی به ناحق از تو دور هستم!...(ناظم حکمت)


2

عمق فلاکت این سرزمین از اینجا پیداست که در اون برای پایان دادن به فقر، فساد گسترده موجود، رانت خواری، فرار مغزها، زوال محیط زیست، اعتیاد، طلاق و ده ها مورد از این دست، نه هیچ برنامه قابل ذکری وجود داره و نه هیچ زمان تقریبی مشخص شده... اما برای نابودی اسرائیل ثانیه شمار معکوس دیجیتال داریم! که به عنوان مثال نشان میده 7950 روز و 11 ساعت و 22 دقیقه و 47 ثانیه به نابودی این کشور باقی مانده!... و البته در همین لحظاتی که شما این متن رو میخوندید تبدیل شد به 7950 روز و 11 ساعت و 22 دقیقه و 7 ثانیه!!

3

یک: یادمه همیشه ادعا میکردی رعایت اخلاقیات خیلی برات ارزشمنده!

دو: هنوز هم همین رو میگم.

یک: پس چرا خواستی باهاش باشی...

دو: چون اون برای من یک پله از اخلاقیات با ارزشتره!

4

خوبی زندگی اینه که همیشه چیزی برای غافلگیر کردنت داره. مثلا درست وقتی که با خودت فکر میکنی اوضاع از اینی که هست بدتر نمیشه و بالاتر از سیاهی رنگی نیست، ناگهان غافلگیرت میکنه و بهت نشون میده که میشه و هست!

5

ما از ترس طرد شدن مدعی شدیم کسی هستیم که نبودیم. ترس از طرد شدن تبدیل به ترس از مطلوب نبودن شد. سرانجام ما به کسی تبدیل شدیم که در حقیقت نیستیم. تبدیل به رونوشتی شدیم از باورهای مادر، پدر، جامعه و مذهب!

 ((دون میگوئل روئیز))

6

شاید خیلی مضحک به نظر بیاد اما اغلب اوقات اون چیزهایی که آدمها دارند باعث میشه از چشیدن طعم حقیقی زندگی باز بمونن، نه اون چیزهایی که ندارند!

7

هرگز فکر نمیکردم دلتنگی قبل و بعد از دیدار انقدر با هم متفاوت باشند. دومی بسیار طاقت فرسا تره!

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن:

ناخوش

خواننده/ ترانه سرا/ آهنگساز: شهیار قنبری

لینک دانلود







دلخستگیها (37)

شنبه 28 مرداد 1396



1

من زخمی از دیروزم و بیزار از امروز

وز آنچه می نامند فردا ناامیدم

همواره یا دیر آمدم یا زود یعنی

هربار بی هنگام شد وقتی رسیدم ... (حسین منزوی)

2

یک تیم نود دقیقه سانتر میکنه و بالاخره یکی از توپها به طور اتفاقی به گل تبدیل میشه. کارشناس میگه شاید هرکس دیگری بود تغییر تاکتیک میداد اما این مربی بابرنامه انقدر روی نقاط ضعف حریف شناخت داشت و روی تاکتیک سانتر پافشاری کرد تا بالاخره به نتیجه رسید. تیم دیگری همین کار رو بسیار بهتر انجام میده اما از بخت بد یک پنالتی براش گرفته نمیشه و با اینکه چهار بار هم توپ به دیرک دروازه خورده اما به گل نمیرسه. کارشناس میگه شاید هرکس دیگری بود به درستی تغییر تاکتیک میداد اما این مربی برنامه خاصی نداشت و انقدر روی سانتر کردن پافشاری بی جهت کرد! که عاقبت تیمش شکست خورد... این همه تفاوت در قضاوت، به خاطر یک یا دو سانتیمتر بالا و پایین!...دنیای ما اغلب اوقات اینطور جایی هست.

3

یک: از اونجا نرو بالا بچه! خطرناکه!

دو: خب خطرناک باشه!

یک: میفتی پایین ها!

دو: خب بیفتم!

یک: بعد دست و پات میشکنه و یه عالمه باید درد میکشی!

دو: خب بشکنه و درد بکشم!

یک: از درد میمیری ها!

دو: خب بمیرم!

... وقتی دیالوگت با یک بچه سرتق به اینجا میرسی عاقلانه ترین کار اینه که سرتو بندازی پایین و به کار خودت ادامه بدی!

4

آن روزگاران، همافر ایرانی جهت آموزش به ایالات متحده اعزام میشد و زمانی که در آنجا به او پیشنهاد ماندن و ایجاد شرایط مناسب برای زندگی ارائه مینمودند پاسخ منفی میداد؛ با ذکر این دلیل که تقریبا هرچه در اینجا هست در سرزمین مادری ام نیز همی یافت می شود! و اینجانب توجیه مناسبی برای اقامت در غربت و رنج دوری از عزیزانم نمی یابم... اما امروز به لطف بصیرت مثال زدنی این بزرگوار همام! در امر حکمرانی و کشورداری، شرایط به گونه ای ست که مهندس جوان ایرانی حاضر است حتی در ازای شستن مستراح در بلاد غرب، از سرزمین خود بگریزد!

5

نژاد، دین، غـرور قـومی و ملی گرایی هیـچ تاثیـری ندارنـد بـه جز اینـکه یاد می دهند تا از مردمی که
هیچوقت ملاقات نکرده اید متنفر باشید!

 ((داگ استنهوپ))

6
با خودم فکر میکردم این خیلی بده که وقتی با یک مشکل خیلی بزرگ مواجه میشی بخوای ناامید بشی. به نظرم تحت هر شرایطی همیشه چیزهای امیدوار کننده زیادی وجود دارند. مثلا حتی در اوج بحران قطعا ایده ای هست که به ذهنت بزنه و نجاتت بده و یا حتما کسی هست که به موقع پیداش بشه و راهی در مقابلت بذاره و یا قطعا اتفاقی هست که بیفته و وضع رو تغییر بده و یا حتما خدایی هست که بهت نگاه بکنه... این وسط تنها نکته ای که فقط کمی میتونه ناامید کننده باشه اینه که در 98 درصد مواقع هیچکدوم از این چهار مورد اتفاق نمی افتن! و البته تو نباید اجازه بدی یک نکته ناامید کننده بر این همه مورد امیدوارکننده چیره بشه!!!

7

 تنها نشانه ای که ارزش واقعی یک آدم رو در زندگی ما مشخص میکنه، چیزهایی هست که حاضریم در ازای بودن با او و یا داشتن او از دست بدیم...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن:

شبتاب

خواننده: داریوش / ترانه: شهیار قنبری / آهنگساز: فرید زولاند

لینک دانلود







دلخستگیها (36)

جمعه 19 خرداد 1396



1

چون پر و بالی نباشد، راه آزادی ست بند

روزن زندان کند دلگیرتر محبوس را... (صائب تبریزی)

2

وقتی که یک انسان ظالم! یک انسان نااهل، یک انسانی که مسیرش مسیر کج هست، میاد و در بین تمام موجوداتی که هیچ حسی بهشون نداره، با تمام وجود با تو رفاقت میکنه، بهت محبت میکنه، از تو حمایت کرده و برات ارزش زیادی قائل میشه چه باید کرد؟!... جانبداری کردن از او در مقابل دیگران (به دلیل محبتهایی که صرفا به تو کرده) قطعا از حق و انصاف به دور هست و از سوی دیگر کنار کشیدن از سمت و جانب او میتونه ریسک بزرگی باشه از این جهت که ممکنه این تصور رو در ذهن او ایجاد کنه همین اندک اعتماد و محبتی هم که برای اولین بار در طول عمرش به سمت یک انسان روانه کرده کار اشتباهی بوده و بد بودن و بد کردن به تمامی موجودات قطعا مسیر درست تری هست!... تنها راهی که باقی میمونه پیش گرفتن رفتاری میان این دو حالت و در عین حال سعی در اصلاح او هست که انصافا کار طاقت فرسایی ست و شباهت زیادی به راه رفتن بر روی لبه تیغ داره!

3

اخیرا دوره معتبر و فشرده ((فال کارت بانکی)) رو به اتمام رسوندم. برای شروع قصد دارم برای تعداد محدودی از دوستان این فال رو که آینده رو کاملا بهشون نشون میده و به واقع شگفت انگیز هست رو به صورت رایگان انجام بدم. دوستانی که علاقمند هستن از این فرصت استفاده کنن میبایست شماره 16 رقمی کارت بانکی خودشون به همراه رمز دوم رو برای من ارسال کنند! اگر CCV2 و تاریخ انقضای کارت رو هم بفرستن نتیجه قطعا بهتر خواهد بود!!

4

یک: وقتی ازت دور بود چکار میکردی؟!

دو: خودمو سرگرم کتاب خوندن میکردم تا نبودنش رو فراموش کنم!

یک: حالا که چند سالی هست بهش رسیدی چکار میکنی؟!

دو: خودمو سرگرم کتاب خوندن میکنم تا بودنش رو فراموش کنم!

5

رابطه من و مادر هرگز شبیه رابطه هیچ فرزندی با مادرش نبود. به یاد ندارم که حتی یکبار با او درد و دل کرده باشم و یا تونسته باشم خودم رو براش لوس کنم! در رابطه بین ما همیشه مونولوگ برقرار بوده. حرفهای یکسویه او، قربان صدقه رفتن ها  و تلاش بی ثمرش برای شنیدن حرف از جانب من... نمیدونم! شاید پس از مرگ پدر در کودکی، تلاش من برای محکم و یا بی خیال نشان دادن خودم پایه اینچنین رابطه ای رو گذاشت و این قصه تا همیشه ادامه پیدا کرد. به واقع علاقمند بودم که این رابطه یک رابطه معمول باشه اما نشد و قطعا او برای فقط یکبار شنیدن حرفهای من بسیار به آب و آتش زد، اما نشد...

6

"در آدمی فقط یک گرم و یک قطره انسانیت است و بس. این است چیزی که در جنگ فهمیدم.وقتی چیزی برای خوردن نیست، آدمی سنگدل می شود، وقتی حالش بد است، سنگدل می شود. فقط یک بار به گورستان رفتم...بر سنگ گور ها نوشته اند:"قهرمانانه جان باخت" "از خود مردی و شهامت نشان داد"،"دین سربازی اش را ادا کرد".البته قهرمان هم داشتیم اگر واژه قهرمان را در معنای ظریف تری بپذیریم... اما من می دانم، از این های که در گور خوابیده اند، یکی شان با مواد مخدر مسموم شد و دومی را پاسدار هنگامی با گلوله کشت که رفته بود از انبار خوراکی بدزدد...همه ما از انبار می دزدیدیم. عصاره شیر شیرین با بیسکویت خیلی خواستنی بود.اما شما از این چیز ها نخواهید نوشت...هیچ کس نخواهد گفت چه حقیقتی زیر خاک دفن است. به زنده ها مدال می دهند و به مرده ها روایتی قهرمانانه!"

 ((سویتلانا الکسیویچ))

7

از هزار و یکشب من، هزار شب قصه ((رفتن)) بود، با این امید که قصه واپسین، قصه ((آمدن)) باشد...

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن:

در آرزوی تو

خواننده: مریم جلالی / شعر: سعدی

لینک دانلود








دلخستگیها (35)

یکشنبه 17 اردیبهشت 1396



1

ای صبح شب نشینان، جانم به طاقت آمد

از بس که دیر ماندی،چون شام روزه داران... (سعدی)

2

بابت آموزش مسائل جنسی جلسه ای برای اولیا گذاشتند. یکی از سوالاتی که میپرسند این هست که شما با چه اسمی اندام جنسی پسرتون رو بهش معرفی کردید. یکنفر میگه شیر سماور!(به نظر میرسه این عزیز زیاد به استادیوم های ورزشی میرفتن!)... یکنفر میگه بلبل!!(یاد این مصرع حافظ میفتم: دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد!!...و با خودم میگم ای حافظ ناقلا!)... یکنفر دیگه میگه گوگولی!!( دیگه در وصف این دوست عزیز و احوالاتش چیزی نگم بهتره!)... جالبترینش اما موردی هست که میگه: حبه انگور! و من با خودم فکر میکنم احتمالا چه استرسی رو تحمل میکنه اون بچه بینوا وقتی مادرش قصه شنگول و منگول رو براش تعریف میکنه!!

3

اگر قدرت این رو داشتم که یک پدیده رو برای محو شدن از صفحه روزگار انتخاب کنم، دوربین تلفن های همراه انتخاب اولم بود!

4

در مورد شادی حقیقی نظرات مختلفی وجود داره. به نظر من حقیقی ترین نوعش رو آدمی که به دیگران کمک میکنه و به سرانجام رسیدن کمکهای خودش رو میبینه، میتونه در درون خودش تجربه کنه.

5

"کسی که در همه حوادث آرامش خود را حفظ می کند،نشان می دهد که می داند امکان وقوع شر در زندگی چقدر بزرگ و پرتنوع است و از این رو به آنچه در زمان حال اتفاق می افتد به منزله بخش کوچکی از آنچه ممکن است هنوز پیش بیاید می نگرد. این منش انسانهای شکیباست که وضعیت نوع بشر را هرگز فراموش نمی کنند، بلکه همواره به خاطر دارند که هستی انسان چه اندوهبار و اسفناک است و بلایایی که درمعرض آنهاست، بی شمارند"

((آرتور شوپنهاور))

6

یک: توی این دنیا از چه کسی بیشتر از همه نفرت داری؟!

دو: اونی که این سوال رو ازم بپرسه!!

7

زمستان سال 83 بود. مثل اغلب اوقات تا دیروقت در محل کارم نشسته بودم. گیتار بر دوش و بطری در دست! به همراه دوست دیگری وارد شد و گفت: اومدیم شادت کنیم!... مدتی بود که به دنبال آماده کردن مقدمات تهیه یک آلبوم موسیقی بود و قبلا چندباری در مورد ترانه ها نظر خواسته بود. شاید به جبران اون مشورت دادن ها اومده بودند... گیتار رو بیرون آورد و گفت ترانه محبوبت چیه؟!... گفتم فرقی نداره هرچی میخوای بخون!.. استکان رو پر کرد و گفت پس فعلا ولش کن! این رو برو بالا!... ده دقیقه بعد گفتم: یک ترانه قدیمی از ستار هست که ایکاش بلد بودی و الان میخوندی. در حالی که با توجه به سلیقه خارجکی! که داشت  یک درصد هم احتمال نمیدادم حتی این ترانه به گوشش خورده باشه اسمش رو گفتم... در میان تعجب من شروع به نواختن و خواندن کرد. انقدر زیبا و با نهایت قدرت و با تمام وجود خودش میخوند که تمام صورتش عرق کرده بود. حس میکردم حتی از خود خواننده اصلی هم زیباتر اجرا کرد.

بعد از اون شب دیگه ندیدمش لعنتی رو! و حالا یادم نیست که حتی نام فامیلش چی بود و عاقبت آلبومی منتشر کرد یا خیر... اما در طول چند سال گذشته چندین بار به شکل عجیبی هوس کردم دوباره در مقابلم بشینه و این ترانه رو با صدای خودش و با اون گیتار و ریش پروفسوری مسخره اش برام بخونه!

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن:

تکیه گاه

خواننده: ستار / آهنگساز: تورج شعبانخانی / ترانه سرا: هومن ذکایی

لینک دانلود







دلخستگیها (34)

دوشنبه 4 اردیبهشت 1396



1

پیمانه ام ز رعشه پیری به خاک ریخت

بعد از هزار دور که نوبت به من رسید!... (صائب تبریزی)

2

زمانی هست که تو میبایست از بین منافع ( چه مادی، چه معنوی و ...) خودت و دیگری یکی رو انتخاب کنی... اینجا جایی هست که تکلیف مشخصه. اخلاق حکم میکنه که خودت رو فنا کنی و اگرچه دردناک هست اما تو اینکار رو انجام میدی... ولی دردناک تر از این زمانی هست که گرفتار چند ضلعی ها میشی! تصمیم با تو هست و تو میبایست از بین منافع خودت، آن یک، آن دیگری یا آن دیگران! یک مورد رو انتخاب کنی... و زندگی من به شکلی عجیب، غیر طبیعی و طاقت فرسا، همه عمر به این لعنت دچار بوده!

3

یک: افسوس بزرگت چیه؟!

دو: از دست دادن یک دوست خوب... تو چی؟

یک: جالبه! من هم همینطور!

دو: تو بابتش چه حسی داری؟

یک: کمی اندوهگینم برای لحظه های شادی که میشد در کنار هم درست کنیم و نکردیم!... تو چطور؟!

دو: بسیار اندوهگینم بابت لحظه های شادی که در کنار هم درست کردیم و دیگه تکرار نمیشه!!

4

جناب مارک زاکربرگ! بدینوسیله اذعان میشود بنده حقیر مدتها پیش تنها جهت رصد کردن و یافتن دوستان سابق، خطا کرده و صفحه ای خالی در شبکه اجتماعی حضرتعالی ایجاد نمودم. به ارواح طیبه رفتگان بزرگوار، این جانب نه سپنتا سپه سالار، نه خلیل خوش خشاب! نه بهاره صولت مکان، نه قاسم ماشین باز و نه غیره و ذلک را میشناسم، نه علاقه ای به شناختن شان دارم! و نه میخواهم بدانم از آخرین باری که وارد فیس بوک شده ام چه اتفاقات زیادی افتاده است!... دستم به تبلت تان! برای من ایمیل نفرستید تا اینباکس ما نفسی تازه کند!

5

"زمان، آدمها را دگرگون میکند اما تصویری که از آنها داریم را ثابت نگه می دارد. هیچ چیز دردناک تر از این تضاد میان دگرگونی آدمها و ثبات خاطره نیست "

 ((مارسل پروست _ در جستجوی زمان از دست رفته))

6

مشغول یک بحث دو نفره بودیم... میگفتم، می شنید. میگفت، می شنیدم... بعد از ساعتی به این نتیجه رسیدیم که در هیچ زمینه ای هیچگونه عقیده مشترکی بین ما دو نفر وجود نداره. به جز یک چیز... اینکه هر دو عمیقا اعتقاد داشتیم در حال اتلاف وقت و بحث با یک احمق هستیم!

7

چه بسیار شبها که دوربین من، خواب ثبت اون لحظه رو دیده!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن:

تمام ما

ترانه سرا: ایرج جنتی عطایی

خواننده و آهنگساز: مهرداد آسمانی

لینک دانلود







دلخستگیها (33)

یکشنبه 6 فروردین 1396



1

که گمان داشت که هست این همه درد

در کمین دل آن کودک خرد؟!

آری! آن روز چو میرفت کسی

داشتم آمدنش را باور

من نمی دانستم

معنی هرگز را

تو چرا بازنگشتی دیگر؟!

آه ای واژه شوم

خو نکرده ست دلم با تو هنوز

من پس از این همه سال

چشم دارم در راه

که بیایند عزیزانم..آه! (هوشنگ ابتهاج)

2

دوست عزیز! این رو میدونم که در زندگی لحظه هایی هست که از همه اتفاقات ناامید و سرخورده هستی... اما من اعتقاد دارم همواره باید به لحظات پیش رو امیدوار بود و از احساس درماندگی حذر کرد. خوشبختی میتونه هر لحظه در کمین باشه... مثلا شاید چند دقیقه بعد به خیابان رفتی و یک تریلی 18 چرخ از روی سر و دست و شکمت عبور کرد و راحت شدی!

3

یک: من دوستت دارم. اصلا دیشب داشتم با خودم فکر میکردم که شاید بد نباشه از این به بعد برای تو مجانی کار کنم.

دو: فکر خوبیه!

یک: آره... و تو ... در مقابلش چه چیزی بهم میدی؟

دو: کارهای بیشتری!!

4

از جمله لذتهای زندگی تظاهر به ندانستن هست! این رو اولین بار زمانی فهمیدم که پسرم ازم پرسید میدونی پایتخت انگلستان کجاست؟ و چون دیدم در چهره اش ذوق و شوقی برای ابراز اطلاعات وجود داره پاسخ دادم که: نه!... و بعد دیدم که با حالتی پیروزمندانه پاسخ داد: لندن!... از اون پس خیلی اوقات این رو در مقابل افراد بزرگسال هم امتحان کردم و دیدم عموم افراد از اینکه چیزی رو بلد باشند و شما پاسخش رو ندانید و بعد اونها براتون توضیح بدن لذت میبرند... امتحان کنید! تفریح خوبی میتونه باشه؛ هم برای شما و هم افراد مقابلتون!

5

"ما غالبا چیزها را باور داریم فقط به این علت که چندین بار با لحن تاییدآمیزی درباره آن ها شنیده ایم. حتی به خاطر نمی آوریم که کجا و چرا مورد تایید واقع شده اند و از این رو است که نمی توانیم به نقد آن ها بپردازیم. حتی وقتی که هیچ پشتوانه منطقی موید آن ها نبوده و تاییدشان از طرف اشخاص ذی نفع ابراز شده باشد!"

((برتراند راسل))

6

((شهزاده رویای تو شاید منم!/آن کس که شب در خواب تو آید منم!/از خواب شیرین، ناگه پریدی/ من را ندیدی،دیگر کنارت به خدا/جانت رسیده از غصه برلب/هر روز و هر ...))

و باز هم حکایت دوستان چشم تنگ بنده!... در حال زمزمه این ترانه هستم که باز هم اونها از خودشیفتگی و نیاز به درمان حرف میزنند!...نمیدونم چرا اینها نمیخوان مثبت نگر باشن؟!... مثلا میتونن با خودشون بگن:((این همه سال شصت تا خواننده این ترانه رو به همون شکل قبلی خوندن و حالا این بشر اومد و ورژن جدیدی رو با خون دل آماده کرد... دست مریزاد!!!))

7

شاید روزی برسه که بتونم یک وزنه هزار کیلویی رو از روی زمین بردارم! اما برای برداشتن این نقاب از چهره... بعید میدونم روزی در راه باشه!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن:

برهنگی

خواننده، ترانه سرا و آهنگساز: شهیار قنبری

لینک دانلود








دلخستگیها (32)

شنبه 7 اسفند 1395



1

برای آنکه نگویند: جسته ایم و نبود

تو آنکه جسته و پیداش کرده ام آن باش!... (حسین منزوی)

2

تقریبا دو سال پیش بود که به طور اتفاقی وارد وبلاگش شدم. نوشته ها حاکی از یک شکست عاشقانه بود و بدون استثنا تمامی پست ها ناله و نفرین و فحش و آرزوی مرگ و سوختن برای خانوم ایکس که ظاهرا طرف مقابلش بوده!... احساس میکنم قلم خوبی داره (اگر روزی به من میگفتن یک تیم نویسندگی تشکیل بدم! حتما در تیم خودم انتخاب میکردمش) و تقریبا هرچند ماه یکبار با امید فراوان به اینکه تغییری در نوشته ها و طرز فکرش ایجاد شده باشه یا فقط یک پست عاری از ناله و نفرین در بین پستهاش گنجانده باشه سری به وبلاگش میزنم اما هربار آش همان و کاسه همان!... هیچوقت هم کامنتی براش نگذاشتم چون به طور معمول اگر بخواهی به اینگونه افراد کمک بکنی و از سر دلسوزی راهنمایی بدی و مثلا بنویسی: ((عزیز من! این حجم از کینه و نفرت و و دشنام و آه و ناله که حالا به جای آن عشق ظاهرا سوزان اما سراسر خودخواهی شما نشسته جز اینکه لذت زندگی رو ازت بگیره و بیمارت بکنه و قدرت این قلم زیبا رو تباه کنه هیچ چیز دیگری برات نداره)) در جواب خواهد گفت: ((برو گمشو! از همتون بدم میاد!!))... حالا تو بیا بهش بگو: ((من چکاره ام این وسط؟!... من که یک گوشه نشستم دارم چایی نباتمو میخورم!))... پاسخ خواهد داد: ((تو هم دستت با اون عفریته توی یک کاسه هست!! چیه؟ تو رو اجیر کرده بیای اینجا اینها رو بنویسی بلکه حلالش کنم؟! هیهات من الذله!...اصلا از این به بعد پی نوشت هامو اختصاص میدم به فحش دادن به تو!))... به همین خاطر فقط باید امیدوار بود تا دیدگاه اینگونه افراد به واسطه فعل و انفعالاتی که در گذر زمان در درونشون به وجود میاد یا به واسطه ورود افراد جدید در زندگیشون تغییر کنه.

3

یک: یادمه از جمله ایرادهایی که داشتی این بود که هرگز و به هیچ قیمتی قبول نمیکردی حرفت اشتباهه. البته بعید میدونم حالا هم تغییر محسوسی کرده باشی.

دو: نمیدونم. شاید هم قبلا واقعا اینطور بوده. اما...

یک: نه شک نکن که همینطور بوده عزیز دل من. هیچوقت نمیخواستی بپذیری که ((تو)) هم ممکنه اشتباه کنی.. نه فقط در مورد مسائل پیچیده زندگی که حتی در مورد مسائل بدیهی هم اینطور بود. حتی یادش هم میفتم خنده ام میگیره. مثلا یادمه میگفتی تعداد دندان های شیری انسان 18 تا هست. بعد من با سند علمی ثابت میکردم 20 تا هست اما باز هم نمیپذیرفتی که حرف من درسته!

دو: ولی من حالا عوض شدم و نمیدونم چرا تو نمیخوای این رو باور کنی... بر فرض همون مثالی که زدی مثلا اگر امروز با سند و مدرک بهم ثابت کنی که تعداد دندانهای شیری انسان 20 تا هست چرا نباید قبول کنم؟!... واقعا قبول میکنم و میپذیرم که تو داری درست میگی.

یک: باورش سخته... یعنی باید باور کنم؟!

دو: اوهوم...  البته اینم بگم در اینصورت یقین پیدا میکنم اشتباه از خداوند بوده که دو تا زیاد آفریده!!

4

چند وقت پیش نشریه علمی لانست اقدام به معرفی 10 کشور تنبل جهان کرد که بنده در کمال تعجب متوجه شدم برای اولین بار در یک نوع رده بندی که مربوط به مسائل منفی میشه نام میهن اسلامی ما در بین ده کشور اول وجود نداره! اینکه میگم برای اولین بار دلیلش این هست که ما پیش از این در رده بندی غمگین ترین کشور، بیشترین فرار مغزها، بیشترین فساد اداری، بیشترین مصرف لوازم آرایش، بیشترین مصرف تریاک!، بی ارزش ترین واحد پولی و ده ها مورد دیگر از این دست روی سکو رفته بودیم!... شب رو با نگرانی تمام سحر کردم و اول صبح مسئله رو از طریق ایمیل از روابط عمومی نشریه لانست پیگیر شدم! فکر میکنید جواب چی بود؟!... بله! اونها دو ماه پیش فرم شرکت در نظرسنجی تنبل ترین کشورهای جهان رو به کشور ما ارسال کردند اما اینجا حتی کسی حالش رو نداشته که این فرم رو پر کنه!! و بدین ترتیب اصلا در این بررسی مد نظر قرار نگرفتیم!

5

"خانم! زیبایی قلبی جز قلب شما ندارد. من با توجه یک نقاش، یک نقاش عاشق به شما نگاه میکردم. من مانند کسی به شما نگاه میکردم که در زندگی کاری جز زندگی کردن ندارد. زندگی کردن با بی قیدی هرچه تمامتر و شادی مخفیانه. زندگی ای که نسبت به فرداهایش کاملا بی قید است... خانم! دوستتان دارم، حتی اگر این عشق هیچ ارزشی نداشته باشد. مسلما نوشتن نامه های عاشقانه کاری چندان جدی و پولساز نیست اما اگر هیچکس نامه عاشقانه نمی نوشت، اگر دیگر هیچکس به این زندگی یادآوری نمیکرد که چقدر خالص است، سرانجام زندگی به خودش اجازه میداد که بمیرد. موافق نیستید؟! "

((غیر منتظره _ کریستین بوبن))

6

اینکه خانم مهستی خوانده اند: من همون شاخه نباتم به خدا/توی چشمام من طنازو ببین!/تو سکوتم که به عرفان میرسه!!/ غزل خواجه شیرازو ببین... این نشان میده که ایشان و خانم لیلا کسری ترانه سرای این اثر (که روح هردوشون شاد باشه) چندین دهه پیش مرزهای خودستایی رو درنوردیدند! و ما هرچقدر هم در این زمینه تلاش کنیم خاک پای این عزیزان هستیم!!... بله! دست بالای دست بسیار است.

7

کاریکاتور برنده جایزه اول در جشنواره ذهن درخشان کشور مکزیک :

 ابوالفضل محترمی

ابوالفضل محترمی؛ نماد هنر، متانت، آرامش، فروتنی و سربه زیری برای من.

ایکاش راهی برای بازگشت این مرید ناخلف به کنار مراد دوست داشتنی خودش باقی مانده بود!


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: متاسفانه با خبر شدیم یکی از دوستان خوب و خوانندگان قدیمی این وبلاگ، هفته گذشته در سانحه ای دلخراش با افتتاح وبلاگی به نام ((مشق نوشته)) به جرگه وبلاگنویسان پیوست!... برای این دوست گرامی آرزوی موفقیت کرده و تصور میکنم این حرکت انقلابی! حاوی دو درس بزرگ برای ما بود. اول اینکه حتی وقتی در حدود یک سده!! (حالا شاید یک خرده کمتر!) از عمرت گذشته هنوز هم میتونی شروع کننده یک راه باشی و هرگز برای چیزی دیر نیست که این خودش درس بزرگی برای همه جوانان و نوجوانان از جمله بنده! بود. درس دوم اینکه باز هم مثل معروف ((بهرام که گور میگرفتی همه عمر، دیدی که چگونه گور بهرام گرفت)) آویزه گوش ما شد! ایشان که یک عمر مشغول صدور دستور ((مشق)) نوشتن به کودکان این مرز و بوم بود حالا دیدیم که چگونه ((مشق نوشته)) ایشان را گرفت!... آرزو میکنم این دوست گرامی با تلاش و ممارست فراوان روزی به دومین نویسنده بزرگ این کشور تبدیل بشه (امیدوارم از من نخواهید که اولینش رو معرفی کنم چون امکان داره خدایی نکرده حمل بر خودستایی بشه! و مجددا دوستان چشم تنگ بنده شروع کنن به معرفی روانپزشک و غیره!...متاسفانه امروز اینها با سواستفاده از مظلومیت من! راه آزادی بیان رو به روم بستند!... اینها دوستانی میخوان مثل خانم مهستی و لیلا کسری تا بفهمن خودستایی حقیقی یعنی چه!)







دلخستگیها (31)

پنجشنبه 21 بهمن 1395



1

اگر میشد صدا را دید

چه گل هایی!

چه گل هایی!

که از باغ صدای تو

به هر آواز میشد چید

اگر میشد صدا را دید... (شفیعی کدکنی)

2

چند وقتی هست که افسانه شیعه شدن آلبرت انیشتین در اواخر عمر و یا داستان تعریف و تمجید او از امام ششم شیعیان! و مطالبی از این دست در رابطه با ارادت او نسبت به دین اسلام، بیش از پیش توسط عده ای در قالب شبکه های اجتماعی دست به دست میچرخه... متاسفانه نسبت دادن یکسری از علایق و یا نقل قولها نسبت به بزرگانی که از دنیا رفته اند در جهت تشویق دیگران به پیروی از  یک مرام و مسلک مذهبی یا سیاسی خاص، یکی از کثیف ترین کارهایی بوده که بشر هیچگاه از انجامش دریغ نکرده... و البته اینبار کسی هدف قرار گرفته که در واقع شواهد مستند نشون میده در طول زندگیش هیچ یک از ادیان رو نمیپذیرفته! ...من خلاصه ای از دو نقل قول از کتاب ((دین سازان بی خدا)) نوشته زنده یاد پروفسور مسعود انصاری که همواره ایشان رو تحسین کردم و از شخصیتهای مورد علاقه ام بودند در اینجا میارم:

((جیمز رندرسون خبرنگار علمی روزنامه مشهور گاردین در نوشتاری که در روز 13 ماه مه سال 2008 در روزنامه گاردین به رشته نگارش درآورد مینویسد انیشتین زمانی اظهار داشت: اسلام یعنی دین بدون علم و دین بدون علم یعنی نابینایی!))

((انیشتین در روز سوم ژانویه 1954 در پاسخ به یکی از فیلسوفان در نامه ای که موجود می باشد با خط خود و به زبان آلمانی نوشته است: بنا به باور من انجیل مجموعه ای از مطالب قابل احترام اما در عین حال افسانه های توخالی است! همچنین بنا به باور من دین یهود مانند سایر ادیان مجموعه ای از کودکانه ترین خرافات است!))

3

یکی از دوستان هم نوشت: چون شما به تحقیقات! علاقمند هستید، من هم در مورد وبلاگ شما تحقیق کردم و دیدم تا به امروز 835 بار از کلمه ((هرگز)) در پست هاتون استفاده کردید و این کلمه تقریبا در تمام پستهای شما وجود داره! ... و بعد هم زحمت کشیده و تحلیلی ارائه کرده در مورد اینکه دلیل استفاده زیاد من از این کلمه نه علاقمندی به اون، بلکه میتونه هراس از این کلمه باشه... به هرحال از این دوست عزیز تشکر میکنم و بابت تحلیل بلندبالایی که برای نوشتنش زحمت کشیدند ممنونم، هرچند که حدس میزنم عدد استخراج شده توسط ایشون مثل اعدادی که بعضا خودم استخراج میکنم من درآوردی باشه!... در هر صورت بنده از این پس تمام سعی خودم رو میکنم که دیگه ((هرگز)) از این کلمه استفاده نکنم!

4

اخیرا در جایی خوندم که بازار حماقت در ژاپن هم توسعه پیدا کرده! و در اونجا برخی از مردم کف دستشون رو عمل میکنن تا با تغییر خطوط کف دست، سرنوشتشون تغییر کنه!... شاید برای اونها جالب باشه که بدونند در  ایران مردم نه با تغییر خطوط کف دست که  با تغییر خطوط موبایل خودشون میتونن کاری کنن که هم سرنوشت خودشون و هم ده ها نفر تغییر پیدا کنه! بنده خودم کسی رو میشناختم که با یک خط موبایل در بازار فعالیت میکرد و چند سالی به کسب اعتبار پرداخت. بعد یکهو در حالی که چند صد میلیون سرمایه مردم در دستش بود تصمیم گرفت خط موبایل خودش رو عوض کنه و بدین وسیله ناگهان سرنوشت جماعتی تغییر کرد...برخی از اون بندگان خدایی هم که سرنوشتشون عوض شده همین حالا از داخل زندان به بنده پیغام دادند که پیام دوستی اونها رو به مردم ژاپن مخابره کنم!

5

آفاق را گردیده ام، بسیار خوبان دیده ام، اما ((خود)) چیز دیگرم!

اغلب اوقات، دوستان چشم تنگ بنده! وقتی که من این شعر رو زمزمه میکنم میگن شما دچار خودشیفتگی مزمن هستی و یا میپرسن چرا از رفتن به روانپزشک امتناع میکنی؟! و یا غیره و ذلک ...من تعجب میکنم که چرا اونها نمیخوان مثبت نگر باشند؟! مثلا میشه با خودشون بگن: این بشر حاضر شد وزن شعر رو خراب کنه و در ضمن زحمت زمزمه کردنش رو هم بکشه تا در قبال اینها یک حقیقت بزرگ رو برای ما روایت کنه!!

6

خلق یک متن، خلق یک نقاشی، خلق یک مجسمه، خلق یک موسیقی، خلق یک شعر، خلق یک کوفت، خلق یک زهرمار!... بدون شک لذت ((خلق کردن)) یکی از بی نظیرترین لذت هایی هست که هر آدمی میتونه تجربه کنه و لحظه اوج این لذت لحظه ای هست که اثر خلق شده به پایان میرسه و میتونی نظاره اش کنی. اما شاید این فقط محدود به زندگی زمینی انسانها نباشه... در بحث تناسخ نزد عده ای اعتقادی وجود داره که بر حسب اون میگن خداوند به انسانهایی که بر اثر چندین بار آمدن و رفتن به این دنیا روح اونها به درجات بالایی از کمال میرسه این اجازه رو میده تا در دنیای دیگر لذت خلق کردن رو تجربه کنند. خلق کردن موجوداتی زنده و کوچک در جهان های دیگر...

7

یک: صدامو داری الان؟

دو: بله! صدای قشنگت رو دارم... از اقلام مختلف سرتابه پای وجود عزیز شما خوشبختانه لااقل در این لحظه این یک قلم رو دارم!

یک: مرسی!

دو: مرسی از چی؟ از اینکه طبق روال دلخواه شما وضعیت داشته ها فراتر از این یک قلم نمیره؟!

یک: نه!...

دو: بگذریم... از پدرت بگو؟ حالش خوبه؟

یک: میگذرونه... مگه این روزها کسی رو هم توی این دنیا سراغ داری که حالش خوب باشه؟

دو: اوهوم!...خودم!

یک: خب خدا رو شکر، هزار مرتبه شکر.... چه خوب که حالت خوبه.

دو: آره! البته نه اینکه سراسر ایام سال اینطور باشه.

یک: پس کی؟

دو: مثلا همین حالا... همین چند دقیقه ای که میتونم صدات رو بشنوم!

یک: دست بردار... 

دو: از چی؟... از اینکه تنها آدم این دنیا هستم که چند دقیقه در سال حالش خوبه؟!!


-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: از دو تا از دوستان وبلاگنویس تشکر ویژه ای دارم. یکی دوست همیشه ماندگار و قدیمی جناب چوپان (پدر وبلاگنویسی این مرز و بوم!) بابت پستی که در اون یادی از نوشته من کردند. من امیدوارم دیگه هیچوقت خواب خدمت سربازی رو نبینند(اومدم بنویسم امیدوارم هرگز خواب سربازی رو نبینند گفتم الان تعداد ((هرگز)) ها میشه 838 تا!) و به جای اون خواب چیزهایی که دوست دارند! (مثلا گرفتن یک شام از من بعد از گذشت دو سال از پیروزی در اون شرط بندی کذایی) به سراغشون بیاد... دیگری دوست بزرگوارم در وبلاگ ((اینجا سکوت هم  فریاد است)) که همیشه نسبت بهشون ارادت ویژه و خاصی دارم و شخصیت بسیار بالای ایشان بارها من رو به تحسین واداشته. ایشان در رابطه با پست قبلی زحمت کشیده و مطلبی رو نوشتند. خاطره ذکر شده جالب بود و البته من هم توصیه نهایی ایشان رو در مورد بسیاری از خواسته ها و البته نه همه اونها تایید میکنم.







دلخستگیها (30)

جمعه 24 دی 1395



1

با من بگو: وقتی که صدها صدهزاران سال بگذشت،

آنگاه...

اما مگو:

هرگز !

هرگز، چه دور است، آه !

هرگز، چه وحشتناک؛

هرگز، چه بی رحم است !... (اسماعیل خویی)

2

از مرگ هیچ چهره سرشناسی در عالم خاکی نمیبایست بیش از حد خوشحال و یا بالعکس بیش از حد ناراحت و وحشت زده بود.شخصیتهای سیاسی می آیند، میروند، میمیرند یا کشته میشوند و قدرت بین جناح های مختلف در فراز و نشیب قرار میگیره اما باید امیدوار بود اونچه به مرور زمان و در نهایت پیروز میشه تفکر و خواست اکثریت مردم باشه. تردیدی ندارم که طی سالها و دهه های آینده حاکمیت مطلق از دست اقلیت بیرون خواهد آمد و البته که این تنها عبور از مرحله اول کار خواهد بود. چرا که حتی به قدرت رسیدن و یا در قدرت شریک شدن آقای y، آقای z (و یا دست پرورده های آینده اونها) از طیف دیگر، که امروز محبوب قلبها هستند نمیتونه سعادت رو برای مردم این سرزمین به ارمغان بیاره و اینها (با کارنامه ای که سیاهی اون به دنبال تقابلشون با آقای x و پیروانش که کارنامه سیاهتری دارند فعلا به چشم کسی نمیاد و اونها رو صاحب محبوبیت کرده) تنها مستمسکی برای عبور از این دوره و مهیا شدن شرایط برای رقم زدن دوره ای جدید خواهند بود.... نمیشه انکار کرد که نسلهای جدید بسیار باهوشتر و به دلایل مختلف از جمله پیشرفت تکنولوژی بسیار آگاه تر از نسل های گذشته هستند و همین باعث خواهد شد اونها طی سه یا چهار دهه آینده با سلاح تفکر و آگاهی، کشور رو به سمت برخورداری از حکومتی غیر مذهبی و آزاد سوق بدن. وقوع این اتفاق رو از طرز فکر و اعتقاداتی که نسل جدید حتی در مذهبی ترین شهرهای ایران دارند به خوبی میشه پیش بینی کرد.

3

یک: اگر بعد عمری یک درخواست ازت داشته باشم میپذیری؟

دو: من که نمیدونم چیه... قول پذیرش پیش از شنیدن درخواست همیشه ریسک بزرگیه.

یک: پس دو تا درخواست ازت میکنم. قول بده حداقل یکیشو بپذیری... این خواسته زیادیه؟

دو: اوم... پذیرفتن یکی از دو خواسته. خب این ریسکش کمتره... چی بگم. باشه! قول میدم.

یک: میشه به دیدنت بیام؟!

دو: نه! همه این سالها ازت خواهش کردم این رو نخواه... و درخواست دوم؟!

یک: میشه تو به دیدن من بیای؟! !!

4

امروز متوجه شدم علیرغم همه تفاوتها، شباهت بسیار جالبی هم بین من و استیو هاوکینگ وجود داره... اینکه هر دوی ما تا به حال جایزه نوبل رو نبردیم!!

5

از عجایب خلق و خوی آدمیان اینکه، اگر دقت کنید خواهید دید در پس همه روابط  بسیار صمیمانه و محترمانه شون با یکدیگر (حتی روابطی که به نظر میرسه در بالاترین سطح ادب و نزاکت و احترام و صمیمیت بین دو انسان برقرار هست و هرگز خللی در اون ایجاد نخواهد شد) یک کینه پنهان و یک  پتانسیل بالقوه برای جنگ و جدل و به فحش کشیده شدن طرفین وجود داره! فقط کافیه جرقه اول زده بشه...

6

گاهی اگر به دوستانی سر بزنم که صاحب مغازه هستند به عنوان تفریح! میرم و پای دستگاه پوز میشینم! و موقع حساب کردن، کارت بانکی رو از مشتریان میگیرم و براشون میکشم. حقیقتش این یکی از علاقمندی های من هست و حس کنجکاوی عجیبی نسبت به اسم و فامیل صاحب کارت و رمز 4 رقمی و اعدادی که مردم به عنوان رمز در نظر میگیرند دارم (البته که درستش این هست شما وقتی کارت بانکی کسی رو میگیرید اون رو از پشت در دست بگیرید تا مشخصات طرف معلوم نباشه و این کار من میتونه غیر اخلاقی باشه اما متاسفانه حس کنجکاوی من این رو نمیفهمه!)... بر این اساس نتایج کنجکاوی بنده در رابطه با رمز کارت بانکی اشخاص مختلف نشون میده همچنان سال تولد خود شخص با فاصله احمقانه ای به عنوان بیشترین رمز انتخاب شده از سوی افراد قرار داره و عدد 1111 به شکل احمقانه تری در رده دوم!!

7

در سیاهی یادم آید، آن طلایی های رفته

آن همه ناگفته ها و آن نبایدهای گفته...







دلخستگیها (29)

دوشنبه 15 آذر 1395



1

بی خود تو بی خودی ام، مست ترین مست زمین

میکده های بسته را، خسته نشسته در کمین

ای تو تمام من من، با تو خودی تر از تو ام

بی تو درخت بی زمین، حلقه لخت بی نگین...(شهیار قنبری) 

2

یک: کمی در مورد اختراعتون توضیح بدید؟

دو: خب نحوه کار بدین شکل هست که ابتدا میبایست این دستگاه بر روی وسیله نقلیه شخصی شما نصب بشه که اتفاقا کار نصبش هم بسیار راحته. از اون به بعد شما هستید و  این دکمه قرمز رنگ که با فشار دادنش ظرف یک دقیقه! و بله! درست شنیدید: فقط ظرف یک دقیقه، جلوی درب منزلتون خواهید بود!

یک: تبریک مرد جوان!... اما این ادعای بزرگیه و واقعا غیر ممکن به نظر میرسه!

دو: فراموش نکنید که غیرممکن غیر ممکن است!

یک: یعنی تحت هر شرایطی و در هر زمانی که راننده این دکمه قرمز رو فشار بده یک دقیقه بعد جلوی درب منزلش خواهد بود؟!

دو: هر زمانی نه!... فقط وقتی که یک دقیقه مونده تا به منزل برسه!!

3

هنرمند و ورزشکار شایسته ایرانی آن است که بر فنون پاچه خواری مسلط باشد. مدالها و جوایز خود را به بارگاه های ملکوتی تقدیم کند، به دست بوس صاحبان حکومت برود، در فضای مجازی به فلان سردار و فلان مقام عرض ارادت داشته باشد و در حالی که سه چهارم از سال را مشغول تفریح و گشت و گذار در غرب است در مصاحبه های خود از افتخار زندگی در ایران! و عدم توانایی در تامین امنیت و وجود فساد گسترده در غرب بگوید!... که به حمدالله در حال حاضر چنین هنرمندان و ورزشکارانی در ایران اسلامی فراوانند.

4

پدر مرحوم ما رفیقی داشت به نام آقا کریم که هرکجا هست خدا حفظش کنه. زمان جنگ موشکی توی محله نازی آباد فرود اومد که صاف خورد وسط منزل این بنده خدا و البته تنها شانسی که آورد این بود که در لحظه اصابت موشک کسی در منزل نبود و همگی جایی مهمان بودند. فردای اون روز اومد منزل ما و پدرم ازش پرسید: ((حالا چیزی هم از خونه و زندگیت باقی مونده؟!))... با خنده جواب داد: ((فقط یه چیز!))... پدرم پرسید: ((چی؟))... گفت: ((موشک لاکردار تمام خونه و وسایلش رو از بین برده ولی شاید باورت نشه تنها چیزی که از لابلای آوار و گوشه و کنار خونه، صحیح و سالم در اومده تمام 52 برگ پاسورم بود که حتی یک خال هم بهشون نیفتاده!)) بعد ورق ها رو از جیبش درآورد و گفت: ((ایناهاش! ببین!))... انصافا هم سالم مونده بودن!

5

معمولا به محض سر زدن رفتاری بی ادبانـه از سوی یک شخص، گفتـه میشه: ((طرف ادب و تربیـت خانوادگیش رو نشون داد!))... در حالی کـه نـتایـج تحقیـقات من بـر روی بـیـش از 547230 کودک و نوجوان و جوان و خرس گنده!!در دانشگاه آنژی ماخاچگالا! نشون میده که بر خلاف تصور عموم، ادب یـک انسان بـه طـور معمـول ارتـباط چندانی با نـحوه تربیت خانواده و محیـط اطرافـش نـداره. ای بسا فرزنـدی بی ادب کـه در خانـواده ای کامـلا مـودب رشد کرده و ای بسا بالعکس!... حال در رابـطه با اینکه ((پس میزان ادب یک فرد تحت تاثیر چه عوامل دیگری قرار داره؟!)) تحقیقات من فعلا چیزی رو نشون نمیده!! اما تصـور میکنم پاسخ ایـن سوال رو هـم ماننـد پاسخ سوال ((استعداد انسان ها در زمینـه های مختلـف و متـفاوت چطور از بدو تولـد در وجود اونـها قـرار میگیـره؟!)) باید در زندگی های قبلی و میزان تکامل روح انسان جستجو کرد که البته این کار فعلا از توانایی بشر خارج هست.

6

مهم نیست که مولانا در ترکیه دفن شده. او یک ایرانیه چون اشعارش به زبان فارسی بوده. در واقع در اینجا ملاک اصلی برای تعیین ملیت یک فرد، زبان نوشتاری اون شخص هست!

مهم نیست که کتابهای ابوعلی سینا به زبان عربی نوشته شده. او یک ایرانیه چون در ایران دفن شده. در واقع در اینجا ملاک اصلی برای تعیین ملیت یک فرد، محل دفن اون شخص هست!

7

این جام شرابی ست که آغشته به زهر است

یک عاقبت تلخ که با معجزه قهر است

آنجا که پسرخوانده رعیت شده عاشق

بر دختر خانی که پدرخوانده شهر است!









تعداد کل صفحات : 4 1 2 3 4