آقای نوستالژی - مطالب با تو گفتن ها

سفر پیاده رو

سه شنبه 12 فروردین 1399



هوای ابری و سنگفرش پیاده رو های ولیعصر... این منظره، همیشه میتونه زیباترین تصویر دنیای من باشه.

***

ادامـه مـطـلـب




وقتی ابد چشم تو را، پیش از ازل می آفرید...

چهارشنبه 16 بهمن 1398




کنار هم بر روی صندلی های هواپیما نشسته بودیم... بی هیچ حرف و کلامی. یک سکوت مطلق و محض... سکوتی پر از صدا؛ اون هم شانه به شانه تو... مقصد کجا بود؟... نمیدونستم!...

ادامـه مـطـلـب




آخرین سنگر

شنبه 13 مهر 1398



گاهی ادامه دادن این نمایش سخت میشه... نمایشی که گویا بازی کردن در اون، تا پایان عمر، رسالت من هست!... گاهی در میانه نمایش، زمانی میرسه که بی حوصله، خسته و عصبی میشم... بی حوصله از این خیل عظیم موجودات زنده خودخواه و کسالت آور... نیاز دارم که یا از تو بنویسم یا خوابت رو ببینم... از تو نوشتن... خوابت رو دیدن... تنها دو اتفاقی که در تمام این سالها، از مصرف هر نوع شراب و مخدری، بیشتر مست و کیفورم کرده....ساعت از سه و سی دقیقه گذشته... برای امشب، سردرد، اجازه کنار هم چیدن کلمات، اونطور که دلم میخواد رو نمیده... امیدوارم خوابت رو ببینم.






میشه به جای آسمون، امشب، از دل سینما طلوع کنیم؟!*

سه شنبه 19 شهریور 1398




نیمه های شب گذشته در ویکی پدیا مشغول نگاه انداختن به سوابق فیلمسازی یکی از کارگردانان داخلی بودم. در لابلای فهرست بلند بالای فیلمهای او، چشمم به نام یکی از ساخته های او در سال ۱۳۸۳ افتاد... یک فیلم خاص... یادآور یک روز خاطره انگیز!... خاطره ای برای زیبا کردن شب... یادت هست؟!



ادامـه مـطـلـب




آبی یعنی دل من

شنبه 26 مرداد 1398



هر آدمی در درون خودش غم یا غمهایی رو داره که اونها رو تا انتهای عمر با خودش حمل میکنه؛ حتی در وسط معرکه بزرگترین شادی ها... این شاید خاصیت اتفاقات غم انگیز و تلخ باشه که رد پای اونها قدرت ماندگاری بالاتری نسبت به رد پای اتفاقات خوب و خوشحال کننده (که عموما زاینده حس شادمانی گذرا و مقطعی هستند) داره و البته کسی چه میدونه؛ شاید هم، این نه خاصیت اتفاقات غم انگیز، بلکه خاصیت انسان هست که به اندوه حاصل از اتفاقات غم انگیز ماندگاری می بخشه.

مثل اغلب انسان ها در درون من هم غم هایی وجود دارند که هرکجا اونها رو با خودم حمل میکنم‌. غمهایی که در مورد برخی از اونها میشه صحبت کرد و در مورد برخی از اونها هرگز نمیشه سخنی گفت... اما در کنار همه اینها و برخلاف بسیاری از افراد، یک شادی همیشگی، یک شادی برآمده از یک اتفاق خوب، همواره در درونم بوده و اون رو با خودم حمل کردم؛ پیرزن دوست داشتنی من!... شادی حاصل از آشنایی و بودن در کنار تو در مقطعی از زندگی.

تصویرها... آن تصاویر و لحظات دوست داشتنی رو همواره با خودم حمل میکنم و این جعبه لبریز از حس و حال خوب، همیشه و هرکجا که باشم، حتی در غم انگیزترین روزها و لحظات زندگی به گوشه ای از قلبم سنجاق شده و با من سفر میکنه ... افتخار میکنم به اینکه روزگاری در کنارت نفس کشیدم...شانه به شانه ات قدم زدم... در کنارت بر روی یک صندلی نشستم و یا در مقابلت بر سر یک میز... افتخار میکنم به اینکه  لایق میهمانی عریان ترین لحظات روح تو بودم؛ لایق تماشای اشکها و لبخندت... هر زمانی که این جعبه در درونم باز میشه دنیایی از این تصاویر لذت بخش در مقابل چشمانم به حرکت در میاد. تصاویری که اگرچه در یک بازه زمانی نسبتا کوتاه به ثبت رسیدند اما این قابلیت رو دارند که تا پایان عمر، تا واپسین نفس، شادی بخش سالهای زیستنِ پس از تو باشند.







My lovely old lady

سه شنبه 25 تیر 1398



زندگی از من میخواهد فراموشت کنم و این چیزی ست که قلبم نمی‌تواند بفهمد... (محمود درویش)

***

شب گذشته، یکی از دوستان قصد صحبت با من رو داشت و از اونجا که در اتصال به تلگرام دچار مشکل بود، اصرار زیادی انجام داد تا یکی از برنامه های پیام رسان دیگر رو نصب کنم و از اون طریق ارتباط بگیریم. لاجرم و با بی میلی برنامه رو نصب کردم و نیمه های شب، پس از اینکه صحبتهای او به پایان رسید، از سر کنجکاوی وارد قسمت مخاطبین برنامه شدم. این یکی از کارهای مورد علاقه من در شبکه های اجتماعی هست، چرا که ممکنه این امکان رو به من بده تا عکس جدیدی از تو رو به تماشا بنشینم و از قضا این برنامه هم چنین لطفی رو شامل حالم کرد ... برای ساعتی به چهره ات در عکسی که به نظر جدید میرسید، خیره شدم... احساس عجیب و دوگانه ای در درونم جریان داشت... شاید بهتر باشه در رابطه با قسمت تلخ این احساس دوگانه حرفی نزنم، اما سوی دیگر ماجرا و قسمت شیرین این احساس، جایی بود که با خودم فکر میکردم؛ چهره تو در جوانی رو بسیار دوست می داشتم، اما چهره تو در زمان حال و پس از گذر از چهل سالگی رو، حتی بیشتر از چهره تو در جوانی دوست می دارم... حتی با افزوده شدن خط و خطوط چهره و رگه هایی از موی سپید _ اگرچه در پشت رنگهای خوش، پنهان شده باشند _ تو همیشه زیباترینی، پیرزن! دوست داشتنی من... 

صفحه گفتگو با تو در مقابلم باز بود، آنلاین بودی و روحم پر می کشید برای اینکه چند کلمه ای تایپ کنم اما میدانستم که بر طبق همان قرارداد نانوشته، نمی بایست این کار صورت بگیره.... این قرارداد نانوشته ظالمانه!... حتی با باز بودن صفحه گفتگوی کاملا سفید میان من و تو، احساس آرامش و امنیت عجیب و غیرقابل وصفی همراهم بود و به این فکر میکردم که روح و روان آدمی چه پیچ و تاب های بزرگی که نداره...

***

امروز کمی بیش از پنج ماه از روزی که متوجه شدم، از این به بعد دیگر قرار نیست هیچ زمانی صدای تو رو بشنوم می گذره... از روزی که متوجه شدم همان ده دقیقه بی نظیری که در طول هر سال، یکبار اجازه تکرار داشت هم به خاطره ها پیوست... در طول این پنج ماه، کمی بی حوصله تر و وحشت زده تر از قبل بودم... احساسم بر این بود که آخرین انگشت متصل به یکدیگر از این دو دست، هم عاقبت رها شد و حالا این دنیا  جای وحشتناکتر و ناامن تری به نظر میرسه... دل و دماغ چندانی نداشتم، چرا که در طول این سالهایی که از حضور و تصویر تو محروم هستم، این تماس چند دقیقه ای در اون روز خاص از سال، از جمله بزرگترین دلخوشی های من بوده... لحظه شماری برای فرارسیدن اون روز، فشار دادن دکمه رکورد، تماس با تو و سپس تا سال آینده همان موقع، هربار در زمان عصبانیت، بی حوصلگی یا بی حالی، بارها گوش دادن به مکالمه ضبط شده سال قبل... ((عزیز دلم)) هایی که روح من رو در یک آبی آرام غیر قابل وصف به پرواز در می آورد و اون رو با تمام ((عزیز دلم)) های این دنیا تاخت نمی زدم... حالا اما گویا بنابر تصمیم تو، این ماجرا هم به پایان رسیده و بنابراین از این جا به بعد، زندگی شکل دیگری به خود خواهد گرفت، چرا که اگر در زندگی چیزی برای لحظه شماری وجود نداشته باشه، آن زندگی، تنها زنده ماندن، از بابت تعهدی خواهد بود که انسان به اطرافیان و دیگرانی که نیازمند حضور او هستند داره، پیرزن دوست داشتنی من...

چند سالی بود، همواره به این می بالیدم که تنها کافی ست به طور جدی تصمیم بگیرم، هرکسی یا هرچیزی رو که در این دنیا از دست میدم یا تصمیم میگیرم که از دست بدم! نهایتا ظرف ۲۴ ساعت به فراموشی بسپارم و به هیچ حساب کنم، اما و اما پیرزن دوست داشتنی من! شاید ترجیح می دادم این مکالمه ده دقیقه ای، آخرین چیزی باشه که با اون به چالش کشیده میشم و تصور میکنم اینکه فراموش کردن این موضوع، کمی! (تنها پنج ماه!!) بیش از ۲۴ ساعت به طول انجامیده، اثبات میکنه ترجیح من بی دلیل نبوده؛ چه اینکه بسیار پیشترها در همین صفحه نوشته بودم که این مکالمه سالانه جزو باارزشترین دارایی های زندگی من به حساب میاد... به هر حال این تصمیمی هست که تو گرفتی و بدون شک دلیل موجهی در پشت این تصمیم وجود داره و حقیقت اینجاست که نه از پنج ماه پیش، بلکه از هفده ماه پیش حس کرده بودم که قصد اتخاذ چنین تصمیمی رو داری... یک دلیل موجه و قابل حدس...  دوست داشتم با تو بگم که من دلیل این تصمیم رو میفهمم... بایدها، نبایدها، عرف و هرچیز دیگر جامعه رو میفهمم... اما پیرزن دوست داشتنی من! اگر آدمیزاد جایزالخطاست، دوست می داشتم که تو آن خطای جایز من باشی!... اگرچه شاید خطا نامیدن این ماجرا، خود، خطای بزرگتری باشه!... تو بیش و بهتر از هرکسی میدونی که این ارتباط فراتر از استانداردهای موجود، سالم بود و هرگز از چارچوب مقدس خود، خارج نشد. تو بیش و بهتر از هرکسی میدونی که چه نقشی رو در زندگی من ایفا و بازی می کردی و چه نیاز مبرمی به این نقش در وجود من بود؛ حتی اگر در طول سال های متمادی، تنها یک مکالمه کوچک از اون باقی مانده باشه و قانونمندانه به تمام نباید ها، ممنوعیت ها و قرارداد های نانوشته متعهد بوده باشم... این نقش و این احساس در چارچوب روابط معمول نمی گنجید، اما من و تو این نقش رو می دانستیم و می فهمیدیم و شاید همین کفایت کننده می بود... با اینحال علاقمند هستم که به تصمیم تو احترام بگذارم، چرا که یقین دارم بخشی از این تصمیم رو بدین جهت اتخاذ کردی که گمان بردی به صلاح من خواهد بود (اگرچه در موفقیت آمیز بودنش تردید دارم ... آیا کسی که پس از پانزده سال محرومیت از حضور و تصویر تو، فراموشت نکرد، با محرومیت از صدا، به این سرنوشت تن خواهد داد؟)... حالا و از این پس، این صفحه تنها و یگانه راه ارتباطی موجود و البته یکطرفه! میان من و توست و به همین جهت بیش از پیش برای من دوست داشتنی خواهد بود... اما و اما.... ایمان دارم که این پایان ماجرا نیست. عاقبت روزهای دیگری از راه خواهند رسید و دیدار دوباره، سرنوشت محتوم ماست؛ پیرزن دوست داشتنی من!










شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic