تبلیغات
آقای نوستالژی - مطالب دل بـستـگی هـا

دهه شگفت انگیز شصت (2)

یکشنبه 9 اردیبهشت 1397



شکل دوم صحنه های +18 در فیلمهای فارسی به شکل مسخره ای مربوط به تجاوز شخصیت مرد منفی فیلم به یکی از نسوان می شد! به طور معمول در همه اینگونه فیلمها هم مرد شیطان صفت با لبخندی بر لب و با دیالوگ هایی مضحک به سمت خانم می تاخت، کما اینکه دقیقا به خاطر دارم حتی در یکی از فیلمها ( فیلم همسفر) وقتی شخصیت شیطان صفت!، خانم مورد نظر رو تنها گیر آورده و فرصت تجاوز رو مهیا دید زیر لب گفت: ((خدایا شکرت!!!)) و این نشان از عمق اعتقاد این مرد تجاوزگر مومن به خداوند! و به جمله ((شکر نعمت نعمتت افزون کند)) داشت!... در نقطه مخالف عکس العمل خانم متجوز (مورد تجاوز قرار گرفته!!) به حرکت آقا، غالبا کشیدن جیغ بنفش همراه با ادای دیالوگ هایی چون: ((ولم کن کثافت!)) و ((به من دست نزن عوضی!)) بود تا زمانی که قهرمان داستان سر رسیده و با چند مشت جانانه او رو نجات بده و من هیچوقت نفهمیدم چرا کارگردانهای فیلمهای فارسی غالبا به وجود حداقل یک سکانس اینچنینی در فیلمهاشون اصرار می ورزیدند... به هرحال در اینگونه مواقع هم پدر به شدت هوشیار شده بود و به محض نگاه چپ شخصیت منفی ماجرا متوجه نیت شوم او شده و دکمه استپ رو میفشرد! 
در این بین گاهی اتفاقات جالبی هم به وقوع می پیوست. مثلا به خاطر دارم که هنگام تماشای فیلمهایی به جز فیلمفارسی (مثلا فیلمهای رزمی خارجی) پدر نیاز زیادی به آماده باش و یا در آغوش نگه داشتن کنترل! نمی دید چون غالبا اینطور فیلمها فاقد صحنه های آنچنانی بود و این خیالش رو راحت میکرد. دست بر قضا یکبار وقتی فیلمی رزمی رو تماشا میکردیم ناگهان صحنه بسیار نابهنجاری در مقابل دیدگان مون ظاهر شد!  پدر در حالی که غافلگیر شده بود دست خودش رو به سرعت به اطرافش کشید و متوجه شد خبری از کنترل نیست. ما همگی سرها رو به اینطرف و اونطرف چرخوندیم که یعنی اصلا حواسمون به فیلم نیست. رباب خانم چادرش رو روی صورتش کشید و از طرفی مشتهای اقا جابر بود که با تمام قدرت به دیوار کوبیده میشد (که یعنی حواست کجاست خب قطعش کن این لعنتی رو ایمان ما و بچه ها به باد رفت!). خلاصه اینکه هر دو خانواده مجبور به خاموش کردن تلویزیون شدند تا اینکه عاقبت چند دقیقه بعد کنترل پیدا شد. زیر چادر رباب خانم...

جدا از جریان لذت بخش تماشای فیلم، تقریبا به هرچیز دیگری(به جز جریان جنگ و وحشت بمباران) در اون سالها فکر میکنم برام به شدت جذاب هست. ده ها خانواده مجزا بودیم اما خانه دیگران خانه ما هم بود. بارها شده بود که ما بچه ها حتی شام یا ناهار رو در منزل همسایگان و در کنار اونها میخوردیم و یا به عنوان مثال وقتی یکی از همسایگان تصمیم به بازسازی منزل داشت در حدود  دو هفته در منزل ما سکونت کردند! تا کارشون تمام بشه. حتی اگر قرار بود کسی فرش خانه خودش رو بشوره به محض پهن شدن فرش چندین نفر دست به دست هم میدادند تا شستشو انجام بشه. عصرها تقریبا همه اهل محل از خانه بیرون میزدند و در اون کوچه های سرسبز دور هم مینشستند. وقتی پدر فوت کرد تمام کوچه عزادار بود و ما گویی فرزندان همه اهالی کوچه بودیم. اونها مثل فرزند خودشون از ما مراقبت و دلجویی میکردند .امروز حتی تصور چنین اتفاقاتی بعید به نظر میرسه... هیچکس انکار نمیکنه که دورانی سخت بود با امکاناتی بسیار ناچیز اما فکر میکنم چیزهای هیجان انگیز زیادی برای زندگی وجود داشت که حالا وجود هرگونه امکاناتی نمیتونه جای اونها رو پر کنه.

هنوز هم از همسایگان اون سالها بی خبر نیستیم و مادر گاهی اگر شده تلفنی با اونها ارتباط میگیره و فکر می کنم این داستان در مورد خیلی ها صدق میکنه. اینکه از یک جایی به بعد همسایه های خودشون رو درست نمیشناسن اما معمولا هنوز از احوال و روزگار همسایگان دهه شصت خبر دارند. حتی دهه هفتاد هم تا حدودی این مشخصات رو حفظ کرده بود اما تصور میکنم پس از اون خیلی چیزها متفاوت شد.

از فکر اون سالها و اون روابط صمیمانه بی نظیر بیرون میام و دوباره خودم رو نشسته روی مبل و خیره به دیوار، اون هم در این مکان و این زمان میبینم. گویی که از رویا به کابوس سفر کردم... از کوچه های پر از محبت و دوستی دوران کودکی به شهری که در اون هیچ همصحبت و هیچ هم خاطره ای وجود نداره...






دهه شگفت انگیز شصت (1)

جمعه 7 اردیبهشت 1397



مثل اغلب نیمه شبها روی مبل نشستم و در تاریکی اتاق به روبرو خیره شدم. نمیدونم چه اتفاقی افتاد که وقتی در بین افکارم چشمم به سیم آنتن تلویزیون افتاد ناگهان رفتم به دهه شصت و ماجرای تماشای مشترک فیلمها به اتفاق همسایگان و خنده ام گرفت...

محله ما از بیست و چند بلوک تشکیل شده بود که هر بلوک شامل پنج ساختمان به هم چسبیده بود و هر ساختمان رو چهار طبقه (هر طبقه دو واحد) تشکیل میدادند. پدرم اولین کسی بود که در اون بلوک ویدئو خریده بود و این علاوه بر خودمون برای همسایگان دیگر هم جذاب بود چرا که اون زمان معمولا درب خانه ها باز بود و رفت و آمدهای متوالی بین منازل همسایگان امری بسیار طبیعی به حساب میومد و به همین جهت اونها هم میدانستند که از این پس گاه به گاه میتونن فیلمهایی به جز آنچه از دو شبکه صدا و سیما پخش میشه رو در منزل ما تماشا کنند. در این بین بنابر تقاضای مکرر پسران آقا جابر (همسایه دیوار به دیوار ما) سیم آنتنی از پشت دستگاه به منزل اونها هم کشیده شد تا هر زمان ما فیلمی رو تماشا میکنیم اونها هم بتونن در منزل و از طریق تلویزیون خودشون فیلم رو نگاه کنن. آقا جابر پیرمردی بسیار خشک، جدی و مقرراتی بود که سه پسر بالغ اما عزب در منزل داشت و اصلا راضی به اینکار نبود اما بنابر اصرار اونها و تضمین پدر من که ((خیالت راحت باشه! حتما صحنه های ناجور رو رد میکنم!)) راضی به انجام عملیات سیم کشی شده بود. 
هرشب راس ساعت هشت فیلمی جدید درون دستگاه میرفت و کوبیده شدن سه ضربه مشت از جانب پدر به دیوار یعنی ارسال علامت به اهل منزل آقا جابر که: تا لحظاتی دیگر فیلم شروع میشود! ... در این بین پیرزنی تنها، مهربان و عموما ساکت و خنده رو به نام رباب خانم هم در طبقه بالا سکونت داشت که از زمانی که به خاطر دارم این بشر بیشتر ساعات بیداریش رو در گوشه ای از منزل ما کز کرده بود. با چادری گلدار که غالبا به خصوص مواقعی که میخندید روی صورتش رو با اون میپوشوند. با شروع فیلم پدر کنترل رو کنار دست خودش میگذاشت! چرا که حین تماشای فیلمهای فارسی همواره باید آمادگی این رو می داشتی که با صحنه ای +18 روبرو بشی!... تا جایی که به خاطر دارم این صحنه ها تقریبا در تمام فیلمهای فارسی به دو شکل بود. شکل اول صحنه های +18، نمایش صحنه بوسیدن و بوسیده شدن بین عاشق و معشوق بود که خب شاید در بسیاری از فیلمهای دنیا طبیعی باشه. در اینگونه مواقع زمانی که عاشق و معشوق داستان نزدیک به هم مینشستند، انگشتان پدر به حالت آماده باش مانند عقابی در بالای دکمه استپ به پرواز در می آمد!!، سپس زمانی که احساس میشد سرهای این دو بازیگر در حال نزدیک شدن به هم هست بلافاصله دکمه استپ فشرده میشد (در این لحظه باقی افراد حاضر در منزل سعی میکردند وانمود کنند اتفاقی نیفتاده. ما بچه ها به اسباب بازی خودمون ور میرفتیم، رباب خانم همراه با نیشخندی همیشگی دانه های تسبیحش رو بالا و پایین میکرد و خلاصه هرکس به نحوی خودش رو به اون راه میزد) و قسمت بد ماجرا این بود که پدر به دلیل ملاحظاتی نمیتونست صحنه های فیلم رو با دور تند رد کنه (چون در این حالت همچنان صحنه ها با دور تند قابل مشاهده بود و بالطبع این مایه شرمساری می شد!) و میبایست ابتدا دکمه استپ رو میزد و بعد در حالی که صفحه سیاه هست فیلم رو رد میکرد و خب در این حالت مشخص نبود که چقدر از فیلم باید رد بشه تا صحنه مورد نظر پایان بگیره! به همین خاطر بر اساس قانون احتمالات! عمل میکرد و بدین ترتیب هربار وقتی مجددا دکمه شروع رو میزد یا هنوز صحنه تمام نشده بود و لب و لوچه عاشق و معشوق همچنان درگیر بود! (که در اینصورت دوباره همه افراد سرها رو پایین می انداختند که یعنی ما چیزی ندیدیم!) و یا چند دقیقه ای از صحنه مورد نظر گذشته بود و بالاجبار دقایقی از ادامه دوران پسا بوسه!! رو از دست داده بودیم و متوجه نشده بودیم چه دیالوگهایی پس از اون رد و بدل شده. بگذریم از اینکه گاهی یکی از پسران آقا جابر از پنجره پدرم رو خطاب میکرد که : خیلی رد کردی! یه کم بزن عقب! و بعد اینبار پدر فیلم رو نه به حالت استپ بلکه از روی تصویر به عقب برمیگرداند و نهایت دقت خودش رو به کار میبرد تا بلافاصله پس از رسیدن به آخرین لحظه از صحنه بوسیدن دکمه شروع رو فشار بده که الحق والانصاف به دلیل وحشت همگان از غر و لندهای آقا جابر استرس این کار برای پدر چیزی کم از استرس خنثی کردن مین نداشت!


ادامه دارد...






شب

چهارشنبه 20 دی 1396



هنوز ساعت به ده شب نرسیده بود اما دلم میخواست بیفتم و روی زمین دراز بکشم. بدنم سست بود و احساس میکردم شاید کمی زیاده روی کردم. از طرفی همون سردرد همیشگی اینبار با شدت بسیار بالاتری عذابم میداد. دراز کشیدم و چشمهام رو روی هم گذاشتم. با خودم گفتم ایکاش قبل از دراز کشیدن یه چای داغ درست میکردم و میخوردم اما حالا دیگه بلند شدن از روی زمین همتی میخواست که نداشتم. 

بعد از چند دقیقه گوشی رو برمیدارم تا نگاهی به تلگرام بندازم. به سرعت پشیمان میشم و با خودم میگم مطابق روزهای اخیر، مگه چی میشه پیدا کرد جز اخبار تکراری؟... احساس میکنم حالا و در این لحظات حس مرور این اخبار رو ندارم. یکسری کلمات توی سرم میچرخه. ((اعتراضات))، ((اعتصابات))، (( خیزش ملی علیه ظلم))... با خودم میگم خوبه! عاقبت همون اتفاقی که پیش بینی میشد میفته... اما به سرعت میپرسم آخرش که چی؟!... بله بزرگترین حسن داستان این هست که طی سالهای پیش رو کلمه اسلامی از مقابل نام کشور برداشته میشه اما در نهایت کدوم ایرانی رو میشه تو دنیا پیدا کرد که اگر به قدرت برسه پدر بقیه رو در نیاره؟ مگه غیر از اینه که اگر یک ایرانی رو در آبدارخانه هم منصوب کنی و مسئولیت بهش بدی، قطعا به همون چهار نفری که بهشون چای میده به نحوی پنهانی یا آشکارا ظلم خواهد کرد!

تو همین فکر هستم و هردو دستم رو روی سرم گذاشتم تا بلکه به خیال باطل خودم کمی سرم بهتر بشه. عسل با کتابی به سراغم میاد و میخواد کتاب رو براش بخونم... ((نی نی چه میخواهد؟))... چشمهام رو باز میکنم و با صدای خفیف اما طوری که بشنوه مشغول خوندنش میشم. قصه راجع به کودکی هست که مادرش میخواد استراحت کنه و به دست اقوامش سپرده میشه تا نگهش دارن. وقتی شروع به گریه و بی قراری میکنه هر کدوم از اقوام برای آرام کردنش پیشنهادی میده و چیزی بالای سرش میاره. یکنفر گل، یکنفر گاو، یکنفر گوسفند و .. .اما کودک باز هم آرام نمیشه و گریه میکنه. عاقبت برادر خردسال کودک با بغل کردن و بوسیدنش باعث میشه آروم بگیره و بخوابه. با خودم فکر میکنم چقدر این داستان کودکانه معنا داشت. چهار بار پشت سر هم میخونمش... ((فیلیس روت))... کتاب رو میبندم، نگاهی به اسم نویسنده میندازم و بعد بالای سرم قرار میدمش.

قفسه سینه ام تیر میکشه. به خودم میگم این هم یه نشانه همیشگی که ثابت میکنه تبلیغات بر علیه سیگار بی جهت نیست. بعد یادم میفته که پدرم اصلا سیگار نمیکشید اما تقریبا در همین سنی که من هستم از دنیا رفت اما در مقابل، برادر بزرگترش که تمام عمر روزی دو پاکت سیگار کشیده هنوز بعد از هفتاد سال زنده ست. پس این چیزها تعیین کننده مرگ و زندگی لعنتی آدمها نیست...  پدر... یادم میفته که ماه هاست پیش از خواب عکس پدرم رو نگاه نکردم. گوشی رو بر میدارم و عکسی رو که در اون همگی داخل قایق نشستیم نگاه میکنم. عکسی که انگار به روزگار بعد از خودش دهن کجی میکنه!... ((ایکاش بودی)) ؛ وقتی به عکس نگاه میکنم هیچ حس خاصی نسبت به سایر اعضای خانواده ندارم اما مثل همیشه بعد از نگاه به پدرم این دو کلمه رو چندبار تکرار میکنم... دوباره به یاد اون روز تلخ می افتم و درست وقتی به صحنه وحشتناکش میرسم برای هزارمین بار در زندگیم به این فکر میکنم که من چکاری میتونستم بکنم که اون اتفاق نیفته اما لحظاتی بعد به این نتیجه میرسم که کوچکتر و ناتوان تر از اونی بودم که بتونم کاری بکنم... صفحه گوشی رو قفل میکنم و به این فکر میکنم که از کجا معلوم اگر پدر هم زنده بود امروز آدمی مثل سایر آدمها نبود! و همون حسی که نسبت به سایر اعضای خانواده دارم به اون هم نداشتم؟

چشمهام رو روی هم میذارم. چند دقیقه بعد متوجه میشم گوشی در حال لرزش هست. صفحه گوشی رو نگاه میکنم. تماسی از جانب یک انسان پر چانه... اصلا حوصله صحبت کردن و گوش دادن بهش رو ندارم. لابد اتفاقی افتاده و مثل همیشه باید پای حرفهای کسی بشینم. با خودم میگم ایکاش امکانی وجود داشت که میشد هم شماره همه مخاطبین رو از گوشی خودت پاک کنی و هم شماره خودت رو از گوشی همه اونها... اینترنت گوشی رو وصل میکنم. فکر میکنم شاید بد نباشه یکی دو تا وبلاگ بخونم. از لیست وبلاگهای میهن بلاگ یک وبلاگ رو به طور اتفاقی انتخاب میکنم. جالب به نظر نمیرسه. وبلاگ بعدی... متن رو تا نیمه هاش میخونم... تهوع آوره!... احساس میکنم در مجموع، غالب وبلاگنویسان و یا کسانی که از انسانیت و اخلاق مینویسن احتمالا موجودات تهوع آوری هستن. کافیه از پوسته اولیه اونها رد بشی. چه بسا با رسیدن به لایه های بعدی با انسانهایی ملاقات کنی که قادر به رعایت ابتدایی ترین اصول اخلاقی نیستن... دو دسته وحشتناک... با خودم تکرار میکنم... دو دسته... دسته اول آدمهایی که بیش از حد از مذهب دم میزنند.دسته دوم آدمهایی که بیش از حد از اخلاق و انسانیت حرف میزنند... باید دید هر کدوم تور خوشرنگ خودشون رو برای شکار چه چیزی پهن کردند... با خودم فکر میکنم بهتره سر فرصت برم و اگر خودم هم پستهایی در رابطه با اخلاق گرایی و انسانیت دارم برای همیشه پاک کنم.

سرم در حال انفجار هست. با خودم میگم کجا باید رفت... ایکاش میشد فردا صبح جایی بیدار بشم که هیچ انسانی نباشه. کاش میشد همون سال ته همون چاه سیاه افکارم کار خودم رو تمام میکردم... بعد از ماه ها یاد تو می افتم... تاریخ رو مرور میکنم...تولدت نزدیکه. کمتر از یکماه دیگه... با خودم میگم چه خوب  بود اگر میشد امسال وقتی باهات تماس میگیرم ازت بپرسم...ازت بپرسم چرا نذاشتی همون موقع ته همون چاهی که برای خودم ساخته بودم کار خودمو بسازم؟ تو بهتر از هرکسی میدونستی من قواعد بازی در این دنیا رو بلد نیستم. فاکتورهای لازم رو ندارم. پس چرا مثل قهرمان های فیلمهای هندی من رو از چاه بیرون آوردی و بدتر از اون رفتی... رفتی... اون هم برای همیشه... ((مرا رها کردی/مرا به مسلخ سلاخان/رها چرا کردی؟)) ...شعر حمید مصدق چندین بار توی ذهنم تکرار میشه. در دوره های مختلف زندگیم صدها و بلکه هزاران بار این شعر در ذهنم مرور شده. از تکرارش خسته میشم. احساس میکنم چقدر خوب بود اگر الان میتونستم برات حرف بزنم. از قصه تمام سالهای بعد از چاه! ... احساس میکنم چقدر خوب بود اگر نمیرفتی... شاید تو تنها کسی بودی که از اعتماد بهش پشیمان نشدم...اما ... به خودم میگم اگر نمیرفتی... از کجا معلوم حالا میتونستم از تو با همین عنوان یاد کنم...نه!... احساس میکنم بهتره واقع بین باشم. اگر بودی احتمالا بالاخره یک جایی یک حقیقت پنهانی مشخص میشد. یک جایی باورم نابود میشد... دو حالت... با خودم تکرار میکنم... دو حالت داره... آدم خوب یا آدمیه که پیش از برملا شدن حقیقت رفته و یا آدمیه که هنوز نیومده!...اگر مونده بودی به احتمال  قریب به یقین تو هم حالا یک آدمی بودی مثل بقیه. مثل همه...


چشمم رو باز میکنم. هوا روشنه و هیچ چیزی بدتر از این نیست که یکروز دیگه شروع شده. یک چهارشنبه دیگر...







همه کودکان داشته و نداشته من!

دوشنبه 16 اسفند 1395



1- یکی از بهترین لحظات زندگی من زمانی هست که درب خانه رو باز میکنم. استقبال بی نظیر وروجک با دست و پا زدنها، ذوق کردنها و بغل باز کردنهاش... به نظر میاد او در مهربانی و البته بروز عواطف به مادرش رفته باشه... قضیه در مورد پسر اما کمی متفاوت هست. او ممکنه بیش از هرکسی برای اومدنم انتظار کشیده باشه اما معمولا این رو موقع استقبال بروز نمیده و سعی میکنه چهره اش کاملا نرمال و بی تفاوت جلوه کنه. به نظر میرسه او به خودم رفته باشه!... دلیلش رو نمیدونم (شاید و فقط شاید به این خاطر که پیش از این پای صحبت تعدادی از آدمهایی که زمان جنگ سالها در اسارت بودند نشستم) همیشه و به خصوص از سال گذشته در چنین روزی که جمع خانه ما بواسطه حضور دخترم شلوغتر شد، هروقت درب منزل رو باز میکنم ناخودآگاه اولین چیزی که به ذهنم میرسه انسانهای متاهلی هستند که به هر دلیل منجمله اسارت در جنگ، جرم سیاسی، بدهی و یا حتی ارتکاب اعمال خلاف قانون در حبس به سر میبرند... و تصور اینکه محرومیت از تکرار چنین لحظه زیبایی چقدر میتونه سخت و دردناک باشه.

***

2- چند هفته پیش در جایی بودم که دو نفر از کارمندان بهزیستی هم در اونجا حضور داشتند. با خنده بهشون گفتم من پیش از این در جایی خواندم که یک خانواده آمریکایی 19 فرزند داره و این باعث شد نسبت به اون آقا احساس حسادت کنم! و حالا قصد دارم اگر شرایط رو برای واگذاری 18 کودک بی سرپرست در کنار فرزندان خودم به من مهیا کنید در آینده این رکورد رو بشکنم!... یکی از اونها گفت اینطوری میترسم بعدش تقاضای یک مادر کمکی هم برای بچه ها داشته باشید!... گفتم تقاضای مادر کمکی نه اما شاید ازتون بخوام بابت واگذاری یک منزل با حداقل هشت اتاق خواب باهام همکاری کنید!... نفر دوم گفت از شوخی گذشته نمیدونم چرا تمام مردم دنبال این هستن که بچه به اونها واگذار بشه و چرا تمایل ندارن با تامین بخشی از هزینه کودکان بی سرپرست اونها رو دورادور یاری کنن. از این گذشته ما افراد نیازمند زیادی در کشور داریم که سن و سال بالایی دارند و مثلا دانشجو هستند و نیاز به حمایت دارند اما اغلب مردم دنبال سرپرستی یک کودک هستند... گفتم من هم مثل اغلب مردم هستم!... گفت خب یکی با شرایط شما که خودش صاحب فرزند هست خیلی سخت ممکنه بتونه موفق به گرفتن سرپرستی یک بچه و بزرگ کردن اون در منزل خودش بشه. چون اولویت با افرادی هست که صاحب فرزند نمیشن و یکی مثل شما اولویت سوم یا چهارم میتونه باشه... با خنده گفتم قانونی مزخرفتر از این وجود نداره! و بعد با تاکید شوخ طبعانه ای گفتم: یک بچه نه! من هجده تا میخوام و هر هجده تا باید سنشون کم باشه و در خانه خودم بزرگ بشن!... نفر اول گفت خوبه! با این همه اصرار فکر کنم خیلی آرزو دارید یک گردان بچه رو زیر نظر خودتون تربیت کنید تا با خصوصیات اخلاقی خود شما تحویل جامعه داده بشن... گفتم اتفاقا برعکس! آرزو دارم یک گردان بچه فاقد خصوصیات اخلاقی خودم رو تحویل جامعه بدم!!... هردو از این جمله خوششون اومد و برای دقایقی شروع کردند به خندیدن با صدای بلند... در حالی که از بین تمام حرفهایی که زده بودم جمله آخر جدی ترین بود!







هو علی مدد، هرچه باداباد

شنبه 12 اردیبهشت 1394



ـــ اگر در این دنیا صاحب قدرت و یا جایگاهی بودم که میتونستم قانونی رو وضع کنم، شاید تنها چیزی که ممنـوع میکردم گذاشتن نام او بر روی آدمها بود! اینکار رو میکردم تا با یک تیر دو نشان زده باشم. اول اینـکه نگذاشتـه باشـم صـدها هـزار انـسان با خصوصـیات اخلاقی مختلف (که قطعا در بین اونـها شارلاتان، جنایتـکار، دیکتاتور و غیـره هم یافـت میشه) با نام او خطاب بشن و دوم از اونجایی کـه ((ممنـوعیت)) باعث ترغیـب انسانـها برای کشف لذت نهفته در آنچه ممنـوع شده میشه! حتـما خیلی ها ترغیـب میشدند که بـه سمت شناخت بیشتر از خصوصیات اخلاقی و رفتاری که در رابطه با او بیان شده گام بردارند... و البته در پایان هر سال مراسمی رو ترتیب میدادم تا به کسی که عادلانه ترین و یا جوانمردانه ترین حرکت رو در اون سال انجام داده بوده لقب ((علی)) اعطا بشه. بـه این ترتیب در هر قرن تنـها صد نفر شایسته این نام میشدند؛ صد نفری که جزو جوانمردترین انسانهای اون قرن بودند.

ـــ اگر هرکس مختار بود که خودش خدای خودش رو انتخاب کنـه،خدای انتخابی من تصویری از آنچه از او ارائه می شود بود!

ـــ اگر قرار باشه جایی رو برای شکستن بغـض خودم انـتـخاب کنـم حرم او انـتـخاب اول من خواهد بود. تنها مکان مذهبی این دنیا که آرزوی حضور در اونجا رو دارم...







دلبستگیها (14).... سعدی

یکشنبه 18 خرداد 1393



توبه کند مردم از گناه به شعبان

در رمضان نیز چشمهای تو مست است!

***

یکی از بزرگترین سرگرمی ها و لذتهای من در تنهایی، خونـدن غزلیات سعدی ست. احساس

میکنم در بیـن تمام شعرای نامدار غیـر معاصر کسی جز او نمیتونه سرآمد سایرین بوده باشه.

***

بازآ که در فراق تو چشم امیدوار

چون گوش روزه دار بر الله اکبرست!

***

پیشنهاد میکنم اگر خواستید لذت اشعارش رو بیشتر کشف و درک کنید، هربار بیش از سه یا

چهار غزل از دیوان غزلیاتش رو پشت سر هم نخونیـد، چون به طور معمول خوندن چندین شعر

به صورت بی وقفه و پشت سر هم از یک شاعر، لطف قضیه رو از بین میبره.

***

گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیست

خبر از دوست ندارد که ز خود با خبر است

ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست

خصم آنم که میان من و تیغت سپر است!






جمعه سوم؛ یار غار!

جمعه 25 بهمن 1392



کجا رفتند آن یاران...که دیگر مثلشان را هیچ مانندی نخواهد دید...و دیگر هیچ ترفندی...نخواهد
باز آوردن... چنان مردان و یاران را... چنان شبها و آن شب زنده داران را (حمید مصدق)

***

ـــ من و تو از وقتی کـه هنـوز دست چپ و راستمون رو نمیشناختیم با هـم بودیـم. برای من کـه عمر

رفاقتهام در خوش بینانـه ترین حالـت بـه یـک یا دو سال هـم نمیـرسه و عاقـبـت بـه یک جدایی خود

خواسته یا ناخواسته ختم میشه این که تمام طول عمر در کنار کسی بوده باشم بسیار غیر متعارف

هست.شاید یکی از دلایل پابرجا بودن این رفاقت به نسبت خویشاوندی ما هم برگرده اما هرچه که

هست تاریـخ زنـدگی مـن بـدون حضـور تـو غیرقابـل تصـور هست. ما دست چپ و راستمون رو با هم

شناختیم و البته بعد از اون خیلی چیزهای دیگه رو، از جمله خطوط قرمز و چگونگی عبور از اونها رو!


ـــ هرچی فـکر میکنـم، حتی یـک خصوصیت اخلاقی خوب هم در تـو پیـدا نمیکنـم! بـرای من خیلی از

اخلاقهای تـو قابـل تحسیـن نیست، اما فکر میکنـم اونچه ما رو از کودکی تا امروز اینطور بـه هم پیوند

داده ((همبازی)) بودن ما باشه. همبازی نـه بـه معنای اونچه که در لغت اومده. همبازی به این معنا

که سلایق و عقاید و سرگرمی های ما بسیار به هم نزدیک بوده.


ـــ کمتر بـه یاد دارم کـه با هم بوده باشیـم و شب رو با چشمان بسته بـه صبـح رسونـده باشیم. ما

شبهای زیادی رو در کنار هـم بیدار موندیـم.بعضی اوقات بـه شدت هوس خیابان گردی های ساعت 

2 و 3 نیمه شب بـه سرم میزنه. وقتی کـه نصف شب با اون حال خوب خودمون بیرون میزدیم و توی

خیابونهای خلـوت شب بی هـدف میگشتیـم و یا گاهی بـه اون مغازه کله پاچه ای شبانـه روزی سر

میزدیم و مثل اون حیوون سه حرفی که حرف اولش گاو هست! میخوردیم... من عاشق این زندگی

بی قید و بی برنامـه و باری بـه هرجهت هستـم و شک نـدارم کـه اگر ازدواج نمیکردم تا آخر عمر در

کنار تو به این زنـدگی مجردی همراه با شبگردی های بی هدف ادامه میدادم...چند ماه پیش وقتی

بعـد از مدتـها فرصتی برای با هـم بـودن دسـت داد و از ساعـت 9 شـب تا 7 صبـح داخل ماشین به

صحبت و خنـده گذشت فهمیدم کـه ما تا آخر عمر هر زمان با هـم باشیـم دست از شب زنده داری

نخواهیم کشید، و احتمالا در زندگی گذشته خودمون هم دو تا جغد شاخدار آواره بودیم!


ـــ دنیای مـا وقـتی در کنار هـم بودیـم دنیای خاص خودمـون بـود. دنیایی کـه تـوی اون حتی بزرگترین

تراژدی ها تبدیـل بـه سوژه ای برای خندیـدن میشد. هرگز از یادم نمیره، روزی رو کـه مـچ پای راست

من خرد شده بـود و در حالی کـه در بیمارستان روی ویلچر نشسته بـودم تـو اومدی و خنده های ما

شروع شد. در همون حالـت انقـدر گفتیم و خندیدیـم کـه دکتر با تعجب میگفت مگه میشه استخوان

کسی اینطـور خرد شده باشه و بـه این شدت بخنده! ... و این معـجزه با هـم بـودن ما بـود... شرط

میبنـدم کـه اگـر روزی هـر دوی ما در کـنار هـم پای چوبـه دار بریـم باز هـم در اون لحظـه بـه ایـن فکر

خواهیم کرد که به عنوان آخرین درخواست چه چیزی رو میتونیم مطرح کنیم که در اون موقعیت باعث

خنده بشه!


ـــ دور شدن از تـو در طـول دو سه سال اخیـر و محدود شـدن دیـدارهای ما بـه یـک یا دو بار در طول

سال یکی از بدترین اتفاقاتی بـود کـه میتونست برای من رخ بـده. اینجا دور از تو، در عبـور لحظه های

تلخ، همیشه احساس گم کردن چیزی با من هست.


ـــ سالروز میلادت رو تبریک میگم و امیدوارم که سی و دومین سال زندگیت سرشار از اتفاقات خوب

از جمله آدم شدنت باشه!


---------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1: ما را سر باغ و بوستان نیست/ هرجا که تویی تفرج آنجاست (سعدی)

پ ن 2: جمعه چهارمی وجود نداره! بالاخره بهمن ماه تموم شد.







جمعه دوم؛ خاتون خواب من

جمعه 18 بهمن 1392



کجا رفتند آن یاران... که یک جو مهربانی را...چنان گسترده دشتی بیکران ادراک میکردند... به
مستی سر به زانو مینهادند و... نهانی اشک را... از گونه هاشان پاک میکردند(حمید مصدق)

***

ـــ (( دنیا سرای پرخطریست/ ای طلایـه دار تـو میدانی/ دفـتر خاطراتـمان/ کتاب دربدریست...))

شعر ((انتـحار)) با این کلمات آغاز میشد. شعـری کـه وقـتی در یکی از شبـهای اسفنـدماه 81

مینوشتمش هرگز تصـور نمیکردم کـه به فاصله یکماه بعـد باعـث آشنایی با کسی بشه که من

رو به ((زندگی دوباره)) دعوت میکنه.


ـــ اگر وارد زندگی من نمیشدی بـه احتمال فراوان حالا دوستان بیشتری داشتم! اما شاید ورود

کسی با
استانداردهای تو باعث شد توقع من از سطح ادب و کمال آدمها کمی بالا بره... اونچه

میدونم اینه که تو قطعا خالی از عیب و ایراد نبودی اما اینکه به اندازه کافی شعور
ومنطق و ادب

و شخصیت داشتی، اینکه هیچوقت قضاوت نمیکردی، اینکه انسان مهربانی بودی کـه کینه
توزی

رو بلد نبـود و غیـره... باعث شد بعد از رفتنت ناخودآگاه
هرکسی رو با تـو مقایسه کنـم. بعـد از

رفتنـت اغلب تـو در یک کفه ترازو بودی و آدمهایی که وارد زندگی
من میشدن در کفه دیگر ترازو

و چون اونـها نمیتونستن هـم وزن تـو باشه هیچوقـت رابـطه دوستانـه پایـداری
بیـن من و دیگران

شکل نگرفت.


ـــ از اینکه اجازه دادی برای مـدتی هرچنـد کوتاه، معـنای داشتـن تکیـه گاه رو حس کنـم بسیار

سپاسگذارم. تجربه خوبی بود و فکر میکنم آدمهایی که در زندگی تکیه گاهی دارن، دارای ثروت

بزرگی هستن.


ـــ تا یک جایی چندان برام مهم نبودی اما مشکل از اونجا آغاز شد،که از یک جایی به بعد بیش

از انـدازه برام مهم شدی! دوستت داشتم و در اون سن و سال تصور میکردم چون هیچکس در

این دنیا بـه اندازه من دوستت نـداره، میتونـم تـمام نیازهای تـو رو برآورده کنـم و میبایست بـرای

من وقـت بیشتـری بذاری و این حق مـن هست کـه دارای بیشترین سهـم از دقایـق زنـدگی تو

باشم ...اما امروز میدونم که عاشق یک انسان دیگه بودن، تنها بخش کوچکی از نیازهای او رو

برطرف میکنه و هیچ حقی در هیچ زمینه ای به من نمیده.امروز بهتر از هرکسی میدونـم کـه در

قبال عشق به دیگران، نمیبایست هیچ سهمی از اونـها طلب کرد... امروز به دلیل اینکه دقایق

زندگی تـو در کنار آدمهایی که دوستشون داری سپری میشه از صمیم قلب خوشحالم.


ـــ  امسال تصمیم گرفـته بودم کـه بیام،اما مسئله ای پیش اومـد کـه باز هـم نشد. میدونم که

شاید دیـدن دوباره مـن جزو اتفاقاتی نباشه کـه انتـظاری براش کشیـده باشی، اما با ایـن حال

یقین دارم در یکی از همین روزهایی کـه زیاد هـم دور نیست طلسم رو میشکنم و پیش از اینکه

اون ((بیش از 3200 روز)) بـه بیـش از سه هـزار و پانـصـد روز بـرسه!،در حالی کـه تـوی دفتـرت

نشستی بهت زنگ میزنـم و میگم کـه: ((های پیرزن! من نزدیکت هستم و اومدم که ببینمت!))


ـــ هجدهم بهمن ماه رو دوسـت دارم،چرا کـه تو در این روز چشم بـه جهان باز کردی... چرا که

اجازه میده دوباره بهانه ای برای شنیدن صدای تو داشته باشم...هجدهم بهمن ماه رو دوست

دارم، بـه خاطر اون لحظه کـه با شماره ای متفاوت بهت زنگ میزنـم و تـو بلافاصله بعـد از گفتن

((سلام)) صـدای مـن رو میشناسی و مـن این حس خوشاینـد رو پیدا میکنـم کـه هنوز از یادت

نرفتـم!... امیدوارم سی و ششمین سال زندگیـت، در کنار عزیزانـت، تبدیل بـه بهترین و خاطره

انگیزترین سال زندگیت بشه.


---------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: 

جماعتی که نظر را حرام میگویند / نظر حرام بکردند و خون خلق حلال

اگر مراد نصیحت کنان ما اینست / که ترک دوست بگوییم تصوریست محال!

(سعدی)






جمعه اول؛ آقای چهارفصل

جمعه 11 بهمن 1392



کجا رفتـند یارانی، که با من مهـربان بودند... که با من در پـناه شب، بـه هر میـخانه ای آواز
میخواندنـد... و با مـن از شراب و عشق میگفـتـند... چرا رفتـند و اینـک در کجا هستند؟ ...
و در پای کدامین خم، ز جام چندمین مستند؟...(حمید مصدق)


***
ـــ شهریور 1380:  در باز شد... تو اومدی... منتظر بودم تا به عنوان کسی که اولین روز کاریش

هست خودت رو معـرفی کـنی تا شرایـط کار رو بـرات توضیـح بـدم... اما بلافاصله بعـد از سلام

درخواست سیـگار کردی! ... چپ چپ نگاهـت کردم، سیگار رو بهـت دادم و در اون لحظـه شک

نداشتـم یکی از همـون بـچه پرروهایی هستی کـه کارم باهات گره میـخوره! ... تمام چیزی که

اون روز از تو فهمیدم این بود: یک پسر 24 ساله،سبزه رو و در عین حال پررو!، دانشجوی رشته

روانشناسی، کسی که اومده بود تا در کنار تحصیل کار کنه و خرج خودش رو در بیاره.


ـــ فروردین 1381: در بستـه شد... تـو رفتی... سکوت عجیبی بـود. در مـن چیزی بی صدا فرو

ریخت که بیرون آمدن از زیر آوارش هفته ها و ماهها طول کشید.


ـــ آنچه در فاصله این شش ماه و بین آمدن و رفتنت اتـفاق افـتاد، بـه قـدر شصت سال خاطره

بود.تغییر خلق و خوی آدم افسرده حالی مثل من که ماکتی از برج زهر مار بود! و شکل گرفتن

روزها و شبهایی همه خاطره انگیز... فضای شادی که با کنار هم بودن ما بوجود اومده بود مچ

تمام زشتی های اون محیط نه چندان دلچسب رو میخوابوند!...ما در کنار هم بـه معنی واقعی

کلمه، اعجاب آور بودیم.


ـــ تو میخواستی کـه بمونی اما اونـها نمیخواستن! برای موندنت بسیار تلاش کردم اما نشد...

جریانی در زنـدگی وجود داره کـه وقتی تـو از بودن در یک محیـط یا بـودن در کنار یک آدم یا هر

چیز دیگری لذت میبری، سعی میکنه که بوسیله اتفاقات مختلف تـو رو از اون دور کنه و عاقبت

هم موفـق میشه! اهمیتی نـداره اگر به بدبینی متـهم بشم. وجود این جریان در طـول زندگی

بارها به من ثابت شده.


ـــ شش ماه در کنار تـو بـودم و نزدیک بـه دوازده سال دور از تو! در طول این دوازده سال چند

باری بـه سرم زد کـه بـه سراغت بیام و چنـد باری بـه سرت زد که بـه سراغـم بیای اما نشد.

حکایـت من و آدمـهایی کـه بسیار دوستشون داشتـم و بـه دلایلی از جریان زنـدگی من خارج

شدن همون حکایت همیشگی ست. بـه سراغشون نمیرم چون میدونـم که حالا اون آدمهای

سابـق نیـستـن و از طـرفی نـمیـشـه با زور اونـها رو بـه جریـان روزمـره زنـدگیـم بـرگردونـم. به

سراغشون نمیـرم چون میدونـم یـک دیـدار دو یا سه ساعته، وقـتی بـه دلیـل بعـد مسافت یا

هر دلیل دیگری قـرار نیست کـه در روزهای آینـده تـکرار بـشه، جز تازه کردن داغ آدمیزاد، هیچ

نتیجه دیگری نداره.


ـــ علیرضای عزیز! خوشحالم کـه امروز تبدیل بـه آدم موفقی شدی.آغاز سی و هفتمین سال

زندگیت رو تبـریک میگم. اینجا کسی یازدهم بـهـمـن ماه هر سال به یادت هست. کسی که

روزگاری در کنار تـو،تـمام اون کوچه ها و دیوارهای لعنتی براش رنگ دیگری داشتن.


-----------------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن: والله که حبس با تو، مرا شهر میشود!







دلبستگیها (9) _ یادی از یک بیگانه

دوشنبه 7 مرداد 1392




سه سال قبل از برخورد مجدد، یـک آشنایی مختصر در حد بسیار کم با همدیگه داشتیم. از اون نوع

آشنایی هایی که بسیار پیش میاد و کمتر در یاد آدم میمونه. امـا عجب کـه بعـد از سه سال وقتی 

دوباره به هم برخورد کردیم هر دو بـه طور بسیار دقیق همدیگه رو به یاد می آوردیم. به یاد میاوردم

که در برخورد سه سال قبل او رو یک انسان کاملا نرمال دیده  بودم. اما...




ادامه مطلب

نظرات




تعداد کل صفحات : 2 1 2