آقای نوستالژی - مطالب دل بـستـگی هـا

شب

چهارشنبه 20 دی 1396



هنوز ساعت به ده شب نرسیده بود اما دلم میخواست بیفتم و روی زمین دراز بکشم. بدنم سست بود و احساس میکردم شاید کمی زیاده روی کردم. از طرفی همون سردرد همیشگی اینبار با شدت بسیار بالاتری عذابم میداد. دراز کشیدم و چشمهام رو روی هم گذاشتم. با خودم گفتم ایکاش قبل از دراز کشیدن یه چای داغ درست میکردم و میخوردم اما حالا دیگه بلند شدن از روی زمین همتی میخواست که نداشتم. 

بعد از چند دقیقه گوشی رو برمیدارم تا نگاهی به تلگرام بندازم. به سرعت پشیمان میشم و با خودم میگم مطابق روزهای اخیر، مگه چی میشه پیدا کرد جز اخبار تکراری؟... احساس میکنم حالا و در این لحظات حس مرور این اخبار رو ندارم. یکسری کلمات توی سرم میچرخه. ((اعتراضات))، ((اعتصابات))، (( خیزش ملی علیه ظلم))... با خودم میگم خوبه! عاقبت همون اتفاقی که پیش بینی میشد میفته... اما به سرعت میپرسم آخرش که چی؟!... بله بزرگترین حسن داستان این هست که طی سالهای پیش رو کلمه اسلامی از مقابل نام کشور برداشته میشه اما در نهایت کدوم ایرانی رو میشه تو دنیا پیدا کرد که اگر به قدرت برسه پدر بقیه رو در نیاره؟ مگه غیر از اینه که اگر یک ایرانی رو در آبدارخانه هم منصوب کنی و مسئولیت بهش بدی، قطعا به همون چهار نفری که بهشون چای میده به نحوی پنهانی یا آشکارا ظلم خواهد کرد!

تو همین فکر هستم و هردو دستم رو روی سرم گذاشتم تا بلکه به خیال باطل خودم کمی سرم بهتر بشه. عسل با کتابی به سراغم میاد و میخواد کتاب رو براش بخونم... ((نی نی چه میخواهد؟))... چشمهام رو باز میکنم و با صدای خفیف اما طوری که بشنوه مشغول خوندنش میشم. قصه راجع به کودکی هست که مادرش میخواد استراحت کنه و به دست اقوامش سپرده میشه تا نگهش دارن. وقتی شروع به گریه و بی قراری میکنه هر کدوم از اقوام برای آرام کردنش پیشنهادی میده و چیزی بالای سرش میاره. یکنفر گل، یکنفر گاو، یکنفر گوسفند و .. .اما کودک باز هم آرام نمیشه و گریه میکنه. عاقبت برادر خردسال کودک با بغل کردن و بوسیدنش باعث میشه آروم بگیره و بخوابه. با خودم فکر میکنم چقدر این داستان کودکانه معنا داشت. چهار بار پشت سر هم میخونمش... ((فیلیس روت))... کتاب رو میبندم، نگاهی به اسم نویسنده میندازم و بعد بالای سرم قرار میدمش.

قفسه سینه ام تیر میکشه. به خودم میگم این هم یه نشانه همیشگی که ثابت میکنه تبلیغات بر علیه سیگار بی جهت نیست. بعد یادم میفته که پدرم اصلا سیگار نمیکشید اما تقریبا در همین سنی که من هستم از دنیا رفت اما در مقابل، برادر بزرگترش که تمام عمر روزی دو پاکت سیگار کشیده هنوز بعد از هفتاد سال زنده ست. پس این چیزها تعیین کننده مرگ و زندگی لعنتی آدمها نیست...  پدر... یادم میفته که ماه هاست پیش از خواب عکس پدرم رو نگاه نکردم. گوشی رو بر میدارم و عکسی رو که در اون همگی داخل قایق نشستیم نگاه میکنم. عکسی که انگار به روزگار بعد از خودش دهن کجی میکنه!... ((ایکاش بودی)) ؛ وقتی به عکس نگاه میکنم هیچ حس خاصی نسبت به سایر اعضای خانواده ندارم اما مثل همیشه بعد از نگاه به پدرم این دو کلمه رو چندبار تکرار میکنم... دوباره به یاد اون روز تلخ می افتم و درست وقتی به صحنه وحشتناکش میرسم برای هزارمین بار در زندگیم به این فکر میکنم که من چکاری میتونستم بکنم که اون اتفاق نیفته اما لحظاتی بعد به این نتیجه میرسم که کوچکتر و ناتوان تر از اونی بودم که بتونم کاری بکنم... صفحه گوشی رو قفل میکنم و به این فکر میکنم که از کجا معلوم اگر پدر هم زنده بود امروز آدمی مثل سایر آدمها نبود! و همون حسی که نسبت به سایر اعضای خانواده دارم به اون هم نداشتم؟

چشمهام رو روی هم میذارم. چند دقیقه بعد متوجه میشم گوشی در حال لرزش هست. صفحه گوشی رو نگاه میکنم. تماسی از جانب یک انسان پر چانه... اصلا حوصله صحبت کردن و گوش دادن بهش رو ندارم. لابد اتفاقی افتاده و مثل همیشه باید پای حرفهای کسی بشینم. با خودم میگم ایکاش امکانی وجود داشت که میشد هم شماره همه مخاطبین رو از گوشی خودت پاک کنی و هم شماره خودت رو از گوشی همه اونها... اینترنت گوشی رو وصل میکنم. فکر میکنم شاید بد نباشه یکی دو تا وبلاگ بخونم. از لیست وبلاگهای میهن بلاگ یک وبلاگ رو به طور اتفاقی انتخاب میکنم. جالب به نظر نمیرسه. وبلاگ بعدی... متن رو تا نیمه هاش میخونم... تهوع آوره!... احساس میکنم در مجموع، غالب وبلاگنویسان و یا کسانی که از انسانیت و اخلاق مینویسن احتمالا موجودات تهوع آوری هستن. کافیه از پوسته اولیه اونها رد بشی. چه بسا با رسیدن به لایه های بعدی با انسانهایی ملاقات کنی که قادر به رعایت ابتدایی ترین اصول اخلاقی نیستن... دو دسته وحشتناک... با خودم تکرار میکنم... دو دسته... دسته اول آدمهایی که بیش از حد از مذهب دم میزنند.دسته دوم آدمهایی که بیش از حد از اخلاق و انسانیت حرف میزنند... باید دید هر کدوم تور خوشرنگ خودشون رو برای شکار چه چیزی پهن کردند... با خودم فکر میکنم بهتره سر فرصت برم و اگر خودم هم پستهایی در رابطه با اخلاق گرایی و انسانیت دارم برای همیشه پاک کنم.

سرم در حال انفجار هست. با خودم میگم کجا باید رفت... ایکاش میشد فردا صبح جایی بیدار بشم که هیچ انسانی نباشه. کاش میشد همون سال ته همون چاه سیاه افکارم کار خودم رو تمام میکردم... بعد از ماه ها یاد تو می افتم... تاریخ رو مرور میکنم...تولدت نزدیکه. کمتر از یکماه دیگه... با خودم میگم چه خوب  بود اگر میشد امسال وقتی باهات تماس میگیرم ازت بپرسم...ازت بپرسم چرا نذاشتی همون موقع ته همون چاهی که برای خودم ساخته بودم کار خودمو بسازم؟ تو بهتر از هرکسی میدونستی من قواعد بازی در این دنیا رو بلد نیستم. فاکتورهای لازم رو ندارم. پس چرا مثل قهرمان های فیلمهای هندی من رو از چاه بیرون آوردی و بدتر از اون رفتی... رفتی... اون هم برای همیشه... ((مرا رها کردی/مرا به مسلخ سلاخان/رها چرا کردی؟)) ...شعر حمید مصدق چندین بار توی ذهنم تکرار میشه. در دوره های مختلف زندگیم صدها و بلکه هزاران بار این شعر در ذهنم مرور شده. از تکرارش خسته میشم. احساس میکنم چقدر خوب بود اگر الان میتونستم برات حرف بزنم. از قصه تمام سالهای بعد از چاه! ... احساس میکنم چقدر خوب بود اگر نمیرفتی... شاید تو تنها کسی بودی که از اعتماد بهش پشیمان نشدم...اما ... به خودم میگم اگر نمیرفتی... از کجا معلوم حالا میتونستم از تو با همین عنوان یاد کنم...نه!... احساس میکنم بهتره واقع بین باشم. اگر بودی احتمالا بالاخره یک جایی یک حقیقت پنهانی مشخص میشد. یک جایی باورم نابود میشد... دو حالت... با خودم تکرار میکنم... دو حالت داره... آدم خوب یا آدمیه که پیش از برملا شدن حقیقت رفته و یا آدمیه که هنوز نیومده!...اگر مونده بودی به احتمال  قریب به یقین تو هم حالا یک آدمی بودی مثل بقیه. مثل همه...


چشمم رو باز میکنم. هوا روشنه و هیچ چیزی بدتر از این نیست که یکروز دیگه شروع شده. یک چهارشنبه دیگر...







همه کودکان داشته و نداشته من!

دوشنبه 16 اسفند 1395



1- یکی از بهترین لحظات زندگی من زمانی هست که درب خانه رو باز میکنم. استقبال بی نظیر وروجک با دست و پا زدنها، ذوق کردنها و بغل باز کردنهاش... به نظر میاد او در مهربانی و البته بروز عواطف به مادرش رفته باشه... قضیه در مورد پسر اما کمی متفاوت هست. او ممکنه بیش از هرکسی برای اومدنم انتظار کشیده باشه اما معمولا این رو موقع استقبال بروز نمیده و سعی میکنه چهره اش کاملا نرمال و بی تفاوت جلوه کنه. به نظر میرسه او به خودم رفته باشه!... دلیلش رو نمیدونم (شاید و فقط شاید به این خاطر که پیش از این پای صحبت تعدادی از آدمهایی که زمان جنگ سالها در اسارت بودند نشستم) همیشه و به خصوص از سال گذشته در چنین روزی که جمع خانه ما بواسطه حضور دخترم شلوغتر شد، هروقت درب منزل رو باز میکنم ناخودآگاه اولین چیزی که به ذهنم میرسه انسانهای متاهلی هستند که به هر دلیل منجمله اسارت در جنگ، جرم سیاسی، بدهی و یا حتی ارتکاب اعمال خلاف قانون در حبس به سر میبرند... و تصور اینکه محرومیت از تکرار چنین لحظه زیبایی چقدر میتونه سخت و دردناک باشه.

***

2- چند هفته پیش در جایی بودم که دو نفر از کارمندان بهزیستی هم در اونجا حضور داشتند. با خنده بهشون گفتم من پیش از این در جایی خواندم که یک خانواده آمریکایی 19 فرزند داره و این باعث شد نسبت به اون آقا احساس حسادت کنم! و حالا قصد دارم اگر شرایط رو برای واگذاری 18 کودک بی سرپرست در کنار فرزندان خودم به من مهیا کنید در آینده این رکورد رو بشکنم!... یکی از اونها گفت اینطوری میترسم بعدش تقاضای یک مادر کمکی هم برای بچه ها داشته باشید!... گفتم تقاضای مادر کمکی نه اما شاید ازتون بخوام بابت واگذاری یک منزل با حداقل هشت اتاق خواب باهام همکاری کنید!... نفر دوم گفت از شوخی گذشته نمیدونم چرا تمام مردم دنبال این هستن که بچه به اونها واگذار بشه و چرا تمایل ندارن با تامین بخشی از هزینه کودکان بی سرپرست اونها رو دورادور یاری کنن. از این گذشته ما افراد نیازمند زیادی در کشور داریم که سن و سال بالایی دارند و مثلا دانشجو هستند و نیاز به حمایت دارند اما اغلب مردم دنبال سرپرستی یک کودک هستند... گفتم من هم مثل اغلب مردم هستم!... گفت خب یکی با شرایط شما که خودش صاحب فرزند هست خیلی سخت ممکنه بتونه موفق به گرفتن سرپرستی یک بچه و بزرگ کردن اون در منزل خودش بشه. چون اولویت با افرادی هست که صاحب فرزند نمیشن و یکی مثل شما اولویت سوم یا چهارم میتونه باشه... با خنده گفتم قانونی مزخرفتر از این وجود نداره! و بعد با تاکید شوخ طبعانه ای گفتم: یک بچه نه! من هجده تا میخوام و هر هجده تا باید سنشون کم باشه و در خانه خودم بزرگ بشن!... نفر اول گفت خوبه! با این همه اصرار فکر کنم خیلی آرزو دارید یک گردان بچه رو زیر نظر خودتون تربیت کنید تا با خصوصیات اخلاقی خود شما تحویل جامعه داده بشن... گفتم اتفاقا برعکس! آرزو دارم یک گردان بچه فاقد خصوصیات اخلاقی خودم رو تحویل جامعه بدم!!... هردو از این جمله خوششون اومد و برای دقایقی شروع کردند به خندیدن با صدای بلند... در حالی که از بین تمام حرفهایی که زده بودم جمله آخر جدی ترین بود!







هو علی مدد، هرچه باداباد

شنبه 12 اردیبهشت 1394



ـــ اگر در این دنیا صاحب قدرت و یا جایگاهی بودم که میتونستم قانونی رو وضع کنم، شاید تنها چیزی که ممنـوع میکردم گذاشتن نام او بر روی آدمها بود! اینکار رو میکردم تا با یک تیر دو نشان زده باشم. اول اینـکه نگذاشتـه باشـم صـدها هـزار انـسان با خصوصـیات اخلاقی مختلف (که قطعا در بین اونـها شارلاتان، جنایتـکار، دیکتاتور و غیـره هم یافـت میشه) با نام او خطاب بشن و دوم از اونجایی کـه ((ممنـوعیت)) باعث ترغیـب انسانـها برای کشف لذت نهفته در آنچه ممنـوع شده میشه! حتـما خیلی ها ترغیـب میشدند که بـه سمت شناخت بیشتر از خصوصیات اخلاقی و رفتاری که در رابطه با او بیان شده گام بردارند... و البته در پایان هر سال مراسمی رو ترتیب میدادم تا به کسی که عادلانه ترین و یا جوانمردانه ترین حرکت رو در اون سال انجام داده بوده لقب ((علی)) اعطا بشه. بـه این ترتیب در هر قرن تنـها صد نفر شایسته این نام میشدند؛ صد نفری که جزو جوانمردترین انسانهای اون قرن بودند.

ـــ اگر هرکس مختار بود که خودش خدای خودش رو انتخاب کنـه،خدای انتخابی من تصویری از آنچه از او ارائه می شود بود!

ـــ اگر قرار باشه جایی رو برای شکستن بغـض خودم انـتـخاب کنـم حرم او انـتـخاب اول من خواهد بود. تنها مکان مذهبی این دنیا که آرزوی حضور در اونجا رو دارم...







دلبستگیها (14).... سعدی

یکشنبه 18 خرداد 1393



توبه کند مردم از گناه به شعبان

در رمضان نیز چشمهای تو مست است!

***

یکی از بزرگترین سرگرمی ها و لذتهای من در تنهایی، خونـدن غزلیات سعدی ست. احساس

میکنم در بیـن تمام شعرای نامدار غیـر معاصر کسی جز او نمیتونه سرآمد سایرین بوده باشه.

***

بازآ که در فراق تو چشم امیدوار

چون گوش روزه دار بر الله اکبرست!

***

پیشنهاد میکنم اگر خواستید لذت اشعارش رو بیشتر کشف و درک کنید، هربار بیش از سه یا

چهار غزل از دیوان غزلیاتش رو پشت سر هم نخونیـد، چون به طور معمول خوندن چندین شعر

به صورت بی وقفه و پشت سر هم از یک شاعر، لطف قضیه رو از بین میبره.

***

گر من از دوست بنالم نفسم صادق نیست

خبر از دوست ندارد که ز خود با خبر است

ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست

خصم آنم که میان من و تیغت سپر است!






جمعه سوم؛ یار غار!

جمعه 25 بهمن 1392



کجا رفتند آن یاران...که دیگر مثلشان را هیچ مانندی نخواهد دید...و دیگر هیچ ترفندی...نخواهد
باز آوردن... چنان مردان و یاران را... چنان شبها و آن شب زنده داران را (حمید مصدق)

***

ـــ من و تو از وقتی کـه هنـوز دست چپ و راستمون رو نمیشناختیم با هـم بودیـم. برای من کـه عمر

رفاقتهام در خوش بینانـه ترین حالـت بـه یـک یا دو سال هـم نمیـرسه و عاقـبـت بـه یک جدایی خود

خواسته یا ناخواسته ختم میشه این که تمام طول عمر در کنار کسی بوده باشم بسیار غیر متعارف

هست.شاید یکی از دلایل پابرجا بودن این رفاقت به نسبت خویشاوندی ما هم برگرده اما هرچه که

هست تاریـخ زنـدگی مـن بـدون حضـور تـو غیرقابـل تصـور هست. ما دست چپ و راستمون رو با هم

شناختیم و البته بعد از اون خیلی چیزهای دیگه رو، از جمله خطوط قرمز و چگونگی عبور از اونها رو!


ـــ هرچی فـکر میکنـم، حتی یـک خصوصیت اخلاقی خوب هم در تـو پیـدا نمیکنـم! بـرای من خیلی از

اخلاقهای تـو قابـل تحسیـن نیست، اما فکر میکنـم اونچه ما رو از کودکی تا امروز اینطور بـه هم پیوند

داده ((همبازی)) بودن ما باشه. همبازی نـه بـه معنای اونچه که در لغت اومده. همبازی به این معنا

که سلایق و عقاید و سرگرمی های ما بسیار به هم نزدیک بوده.


ـــ کمتر بـه یاد دارم کـه با هم بوده باشیـم و شب رو با چشمان بسته بـه صبـح رسونـده باشیم. ما

شبهای زیادی رو در کنار هـم بیدار موندیـم.بعضی اوقات بـه شدت هوس خیابان گردی های ساعت 

2 و 3 نیمه شب بـه سرم میزنه. وقتی کـه نصف شب با اون حال خوب خودمون بیرون میزدیم و توی

خیابونهای خلـوت شب بی هـدف میگشتیـم و یا گاهی بـه اون مغازه کله پاچه ای شبانـه روزی سر

میزدیم و مثل اون حیوون سه حرفی که حرف اولش گاو هست! میخوردیم... من عاشق این زندگی

بی قید و بی برنامـه و باری بـه هرجهت هستـم و شک نـدارم کـه اگر ازدواج نمیکردم تا آخر عمر در

کنار تو به این زنـدگی مجردی همراه با شبگردی های بی هدف ادامه میدادم...چند ماه پیش وقتی

بعـد از مدتـها فرصتی برای با هـم بـودن دسـت داد و از ساعـت 9 شـب تا 7 صبـح داخل ماشین به

صحبت و خنـده گذشت فهمیدم کـه ما تا آخر عمر هر زمان با هـم باشیـم دست از شب زنده داری

نخواهیم کشید، و احتمالا در زندگی گذشته خودمون هم دو تا جغد شاخدار آواره بودیم!


ـــ دنیای مـا وقـتی در کنار هـم بودیـم دنیای خاص خودمـون بـود. دنیایی کـه تـوی اون حتی بزرگترین

تراژدی ها تبدیـل بـه سوژه ای برای خندیـدن میشد. هرگز از یادم نمیره، روزی رو کـه مـچ پای راست

من خرد شده بـود و در حالی کـه در بیمارستان روی ویلچر نشسته بـودم تـو اومدی و خنده های ما

شروع شد. در همون حالـت انقـدر گفتیم و خندیدیـم کـه دکتر با تعجب میگفت مگه میشه استخوان

کسی اینطـور خرد شده باشه و بـه این شدت بخنده! ... و این معـجزه با هـم بـودن ما بـود... شرط

میبنـدم کـه اگـر روزی هـر دوی ما در کـنار هـم پای چوبـه دار بریـم باز هـم در اون لحظـه بـه ایـن فکر

خواهیم کرد که به عنوان آخرین درخواست چه چیزی رو میتونیم مطرح کنیم که در اون موقعیت باعث

خنده بشه!


ـــ دور شدن از تـو در طـول دو سه سال اخیـر و محدود شـدن دیـدارهای ما بـه یـک یا دو بار در طول

سال یکی از بدترین اتفاقاتی بـود کـه میتونست برای من رخ بـده. اینجا دور از تو، در عبـور لحظه های

تلخ، همیشه احساس گم کردن چیزی با من هست.


ـــ سالروز میلادت رو تبریک میگم و امیدوارم که سی و دومین سال زندگیت سرشار از اتفاقات خوب

از جمله آدم شدنت باشه!


---------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1: ما را سر باغ و بوستان نیست/ هرجا که تویی تفرج آنجاست (سعدی)

پ ن 2: جمعه چهارمی وجود نداره! بالاخره بهمن ماه تموم شد.







جمعه دوم؛ خاتون خواب من

جمعه 18 بهمن 1392



کجا رفتند آن یاران... که یک جو مهربانی را...چنان گسترده دشتی بیکران ادراک میکردند... به
مستی سر به زانو مینهادند و... نهانی اشک را... از گونه هاشان پاک میکردند(حمید مصدق)

***

ـــ (( دنیا سرای پرخطریست/ ای طلایـه دار تـو میدانی/ دفـتر خاطراتـمان/ کتاب دربدریست...))

شعر ((انتـحار)) با این کلمات آغاز میشد. شعـری کـه وقـتی در یکی از شبـهای اسفنـدماه 81

مینوشتمش هرگز تصـور نمیکردم کـه به فاصله یکماه بعـد باعـث آشنایی با کسی بشه که من

رو به ((زندگی دوباره)) دعوت میکنه.


ـــ اگر وارد زندگی من نمیشدی بـه احتمال فراوان حالا دوستان بیشتری داشتم! اما شاید ورود

کسی با
استانداردهای تو باعث شد توقع من از سطح ادب و کمال آدمها کمی بالا بره... اونچه

میدونم اینه که تو قطعا خالی از عیب و ایراد نبودی اما اینکه به اندازه کافی شعور
ومنطق و ادب

و شخصیت داشتی، اینکه هیچوقت قضاوت نمیکردی، اینکه انسان مهربانی بودی کـه کینه
توزی

رو بلد نبـود و غیـره... باعث شد بعد از رفتنت ناخودآگاه
هرکسی رو با تـو مقایسه کنـم. بعـد از

رفتنـت اغلب تـو در یک کفه ترازو بودی و آدمهایی که وارد زندگی
من میشدن در کفه دیگر ترازو

و چون اونـها نمیتونستن هـم وزن تـو باشه هیچوقـت رابـطه دوستانـه پایـداری
بیـن من و دیگران

شکل نگرفت.


ـــ از اینکه اجازه دادی برای مـدتی هرچنـد کوتاه، معـنای داشتـن تکیـه گاه رو حس کنـم بسیار

سپاسگذارم. تجربه خوبی بود و فکر میکنم آدمهایی که در زندگی تکیه گاهی دارن، دارای ثروت

بزرگی هستن.


ـــ تا یک جایی چندان برام مهم نبودی اما مشکل از اونجا آغاز شد،که از یک جایی به بعد بیش

از انـدازه برام مهم شدی! دوستت داشتم و در اون سن و سال تصور میکردم چون هیچکس در

این دنیا بـه اندازه من دوستت نـداره، میتونـم تـمام نیازهای تـو رو برآورده کنـم و میبایست بـرای

من وقـت بیشتـری بذاری و این حق مـن هست کـه دارای بیشترین سهـم از دقایـق زنـدگی تو

باشم ...اما امروز میدونم که عاشق یک انسان دیگه بودن، تنها بخش کوچکی از نیازهای او رو

برطرف میکنه و هیچ حقی در هیچ زمینه ای به من نمیده.امروز بهتر از هرکسی میدونـم کـه در

قبال عشق به دیگران، نمیبایست هیچ سهمی از اونـها طلب کرد... امروز به دلیل اینکه دقایق

زندگی تـو در کنار آدمهایی که دوستشون داری سپری میشه از صمیم قلب خوشحالم.


ـــ  امسال تصمیم گرفـته بودم کـه بیام،اما مسئله ای پیش اومـد کـه باز هـم نشد. میدونم که

شاید دیـدن دوباره مـن جزو اتفاقاتی نباشه کـه انتـظاری براش کشیـده باشی، اما با ایـن حال

یقین دارم در یکی از همین روزهایی کـه زیاد هـم دور نیست طلسم رو میشکنم و پیش از اینکه

اون ((بیش از 3200 روز)) بـه بیـش از سه هـزار و پانـصـد روز بـرسه!،در حالی کـه تـوی دفتـرت

نشستی بهت زنگ میزنـم و میگم کـه: ((های پیرزن! من نزدیکت هستم و اومدم که ببینمت!))


ـــ هجدهم بهمن ماه رو دوسـت دارم،چرا کـه تو در این روز چشم بـه جهان باز کردی... چرا که

اجازه میده دوباره بهانه ای برای شنیدن صدای تو داشته باشم...هجدهم بهمن ماه رو دوست

دارم، بـه خاطر اون لحظه کـه با شماره ای متفاوت بهت زنگ میزنـم و تـو بلافاصله بعـد از گفتن

((سلام)) صـدای مـن رو میشناسی و مـن این حس خوشاینـد رو پیدا میکنـم کـه هنوز از یادت

نرفتـم!... امیدوارم سی و ششمین سال زندگیـت، در کنار عزیزانـت، تبدیل بـه بهترین و خاطره

انگیزترین سال زندگیت بشه.


---------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: 

جماعتی که نظر را حرام میگویند / نظر حرام بکردند و خون خلق حلال

اگر مراد نصیحت کنان ما اینست / که ترک دوست بگوییم تصوریست محال!

(سعدی)






جمعه اول؛ آقای چهارفصل

جمعه 11 بهمن 1392



کجا رفتـند یارانی، که با من مهـربان بودند... که با من در پـناه شب، بـه هر میـخانه ای آواز
میخواندنـد... و با مـن از شراب و عشق میگفـتـند... چرا رفتـند و اینـک در کجا هستند؟ ...
و در پای کدامین خم، ز جام چندمین مستند؟...(حمید مصدق)


***
ـــ شهریور 1380:  در باز شد... تو اومدی... منتظر بودم تا به عنوان کسی که اولین روز کاریش

هست خودت رو معـرفی کـنی تا شرایـط کار رو بـرات توضیـح بـدم... اما بلافاصله بعـد از سلام

درخواست سیـگار کردی! ... چپ چپ نگاهـت کردم، سیگار رو بهـت دادم و در اون لحظـه شک

نداشتـم یکی از همـون بـچه پرروهایی هستی کـه کارم باهات گره میـخوره! ... تمام چیزی که

اون روز از تو فهمیدم این بود: یک پسر 24 ساله،سبزه رو و در عین حال پررو!، دانشجوی رشته

روانشناسی، کسی که اومده بود تا در کنار تحصیل کار کنه و خرج خودش رو در بیاره.


ـــ فروردین 1381: در بستـه شد... تـو رفتی... سکوت عجیبی بـود. در مـن چیزی بی صدا فرو

ریخت که بیرون آمدن از زیر آوارش هفته ها و ماهها طول کشید.


ـــ آنچه در فاصله این شش ماه و بین آمدن و رفتنت اتـفاق افـتاد، بـه قـدر شصت سال خاطره

بود.تغییر خلق و خوی آدم افسرده حالی مثل من که ماکتی از برج زهر مار بود! و شکل گرفتن

روزها و شبهایی همه خاطره انگیز... فضای شادی که با کنار هم بودن ما بوجود اومده بود مچ

تمام زشتی های اون محیط نه چندان دلچسب رو میخوابوند!...ما در کنار هم بـه معنی واقعی

کلمه، اعجاب آور بودیم.


ـــ تو میخواستی کـه بمونی اما اونـها نمیخواستن! برای موندنت بسیار تلاش کردم اما نشد...

جریانی در زنـدگی وجود داره کـه وقتی تـو از بودن در یک محیـط یا بـودن در کنار یک آدم یا هر

چیز دیگری لذت میبری، سعی میکنه که بوسیله اتفاقات مختلف تـو رو از اون دور کنه و عاقبت

هم موفـق میشه! اهمیتی نـداره اگر به بدبینی متـهم بشم. وجود این جریان در طـول زندگی

بارها به من ثابت شده.


ـــ شش ماه در کنار تـو بـودم و نزدیک بـه دوازده سال دور از تو! در طول این دوازده سال چند

باری بـه سرم زد کـه بـه سراغت بیام و چنـد باری بـه سرت زد که بـه سراغـم بیای اما نشد.

حکایـت من و آدمـهایی کـه بسیار دوستشون داشتـم و بـه دلایلی از جریان زنـدگی من خارج

شدن همون حکایت همیشگی ست. بـه سراغشون نمیرم چون میدونـم که حالا اون آدمهای

سابـق نیـستـن و از طـرفی نـمیـشـه با زور اونـها رو بـه جریـان روزمـره زنـدگیـم بـرگردونـم. به

سراغشون نمیـرم چون میدونـم یـک دیـدار دو یا سه ساعته، وقـتی بـه دلیـل بعـد مسافت یا

هر دلیل دیگری قـرار نیست کـه در روزهای آینـده تـکرار بـشه، جز تازه کردن داغ آدمیزاد، هیچ

نتیجه دیگری نداره.


ـــ علیرضای عزیز! خوشحالم کـه امروز تبدیل بـه آدم موفقی شدی.آغاز سی و هفتمین سال

زندگیت رو تبـریک میگم. اینجا کسی یازدهم بـهـمـن ماه هر سال به یادت هست. کسی که

روزگاری در کنار تـو،تـمام اون کوچه ها و دیوارهای لعنتی براش رنگ دیگری داشتن.


-----------------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن: والله که حبس با تو، مرا شهر میشود!







دلبستگیها (10) ... همسفر

یکشنبه 31 شهریور 1392



ــ قطعا مواقعی بوده کـه من رو درک نکردی. اما روی هـم رفـته تعـداد دفعاتی که من رو درک کردی

بسیار بیش از دفعاتی بوده که درکم نکردی.


ــ از این که فرزندم مادری مثل تو داره خوشحالم.


ــ میتونم بفهمم تحمل انسانی شبیه به من که اهل مهمانی و مراودات اجتماعی نیست، در خواب

بیشتر از بیداری حرف میزنه، گاه برای دقایق طولانی در خودش فرو میره و زمانی که به غرغر کردن

رو میاره حتی مـرگ جلـودارش نیست تا چه انـدازه مشکل هست! پـس بابـت تحمـل کردن این آدم

همیشه تحسینت میکنم.


ــ اعتراف میکنم اون چیـزهایی کـه در روز خواستگاری گفتم چرنـد بود. حقیقتش بزرگترین  معیار من

برای انتـخاب همـسر این بـود کـه همسرم بتونه تـه دیگـهای خوبی درست کنه! تـو تلاش خودت رو

کردی اما بی فایده بود و حالا که این حرف رو به تو میزنم دیگه خیلی دیر شده!


ــ بابـت اینـکه حتی در نکبـت بار تـرین روزهای زندگیـم گلایـه نکردی، بابـت اینـکه حتی در تصمیـمات

غلطی که میگرفتم حمایتم کردی ممنون.


ــ میفهمیدم کـه گاهی پنهانی جیب و کیـف من رو میگشتی یا گوشی موبایلم رو چک میکردی اما

هرگز به روی تو نیاوردم و گلایه نکردم چون میدونـم این کاری هست کـه اغلب خانمها انجام میدن!

اما ممنونم چون تـو هم در مقابل جبـران کردی و هرگز محتویاتی که در این تجسسها کشف کردی

به روی من نیاوردی!


ــ قطعا همه چیز ایده آل نبـود چرا کـه در زنـدگی مشترک خوشبختی کامـل معنایی نداره. تو و من

هیچیک کامل نبـودیم امـا در قـیاس با بسیاری از زوجها فهمیدم کـه مـا خیلی با هـم خوب بودیم و

خیلی با احترام متقابل زندگی کردیم.


ــ شاید توقع تو به جا بود اما من رو ببخش چون خوب یا بد هرگز به یاد ندارم کسی در طول زندگی 

از دهان من جمله((دوستت دارم)) رو شنیده باشه. با دلیل یا بی دلیل، این کار رو نکردم و نخواهم

کرد اما سعی کردم کـه در نوشته ها یا رفـتارم ایـن رو بـه دیگران اثبات کنـم و امیدوارم بـه تو اثبات

شده باشه.


_ در طول زنـدگی هر روز اعتمادم نسبت بـه دنیا و آدمها کمتر شد اما همیشه اطمینان داشتم در

خانه ام کسی هست که خیلی راحت میتونم بهش اعتماد کنم.


ــ اینکه یکنفر نتـونه حتی 48 ساعـت دوری همسر و فرزنـدش رو تحمل کنـه دقیقا بدترین خاصیت!

ازدواج هست. این که چند نفر دیگه رو هم بـه خودت وصل کنی یا خودت رو وصل به عده ای دیگه،

اینکه وابستگی هایی ایجاد بشه، اینکه بدونی با مـرگ تـو ضربه مهلکی به عده دیگری وارد میشه

و اینـکه بایـد بیشتـر از  گذشتـه مراقـب خودت باشی و ... هـمه و هـمه از جمله خواص بـد ازدواج

هستنـد... بنا بـر دلایلی اگـر دوباره بـه دنیا بـیام ایـن بار هـرگز ازدواج نمیکنـم. امـا اگر بـه هر دلیل

تصمیمم عوض بشه و تو هم دوباره به دنیا اومده باشی باز هم برای ازدواج به سراغ تو میام!


 _ تو بالاخره نوشته های من رو خواهی خوند.چند هفته بعـد از مرگ مـن کسی آدرس این نوشته

ها رو در اختیارت قرار میده و اگر تـو زودتر از من از دنیا رفتی حتما روحت به عنوان اولین کار نگاهی

به این صفحه خواهد انـداخت! تنـها وصیـت من به تـو این هست کـه بعـد از مرگ من زیاد خودت رو

اذیت نکن. تو میتونی پنجاه سال بعد از مرگ من ازدواج کنی و از نظر من هیچ مشکلی نیست!





نظرات


دلبستگیها (9) _ یادی از یک بیگانه

دوشنبه 7 مرداد 1392




سه سال قبل از برخورد مجدد، یـک آشنایی مختصر در حد بسیار کم با همدیگه داشتیم. از اون نوع

آشنایی هایی که بسیار پیش میاد و کمتر در یاد آدم میمونه. امـا عجب کـه بعـد از سه سال وقتی 

دوباره به هم برخورد کردیم هر دو بـه طور بسیار دقیق همدیگه رو به یاد می آوردیم. به یاد میاوردم

که در برخورد سه سال قبل او رو یک انسان کاملا نرمال دیده  بودم. اما...




ادامه مطلب

نظرات


دلبستگیها (8) ـ م ا د ر

چهارشنبه 8 خرداد 1392



مادر !‌ من آن امید ز كف رفته ی توام                   كز هر چه بگذری، نتوانی بدو رسید   
زان پیشتر كه مرگ تنم در رسد ز راه                   مرگ دلم ز مردن صد آرزو رسید                                                                                            
                                           
                                                                         ***


خرید کردن،گردگیری منزل، آشپزی، غصه خوردن و بخشیدن خطاهای فرزندانت... اینها جزو کارهای 

روزمره ای بوده که تو در تمام این سالها انجام دادی.

مادرم!

بی جهت نیست که گاهی بـه خودم میگم اگر فـقط نیمی از اونچه مـن در زنـدگی به تو دروغ گفتم، 

فرزندم به من دروغ بگه، باید خیلی ظرفیت داشته باشم تا بتونم همه اینها رو نادیده بگیرم و اون رو 

ببخشم!

دروغ، دروغ و دروغ...حقیقـت اینجاست(البتـه حتی معلوم نیست که این هم حقیقت باشه!) که اگر 

در طول دورانی که باهم زیر یک سقف بودیم هزار بار ازخونه بیرون زده باشم لااقل سیصد مرتبه اش 

رو در مـورد اینـکه دارم به کجا میـرم کـمی بهت دروغ گفتـم. و اون هفتصد مرتـبه باقی مونـده... اون 

هفتصد مرتبه رو کاملا به تـو دروغ گفتـم! (به گمانم یکی از غرایز آدمیزاد ایـن هست کـه حقیقـت رو 

از والدینش پنهان کنه) حتی همین امروز که با تو در زیر یک سقف نیستم و دور از تو در شهر دیگری 

زندگی میکنم، وقتی کـه از پشت خط تلفن بهت میگم همه چیـز روبراهـه و کاملا خوبـم باز هم دارم 

بهت دروغ میگم!

مادرم!

متاسفم که اغلب اوقات ناامیدت کردم. من نه بـه سراغ علـم رفتـم، نه به دنبال ثروت، نه مذهب و 

طبیعی هست که حالا بر خلاف سایر فرزندانـت هیـچ کدوم از اینـها رو نـدارم. من همیشه به دنبال 

شناخت و تجـربه چیزهایی رفتم کـه بیشتر برام سرگرم کننـده باشه! و تاسف برانگیز اینجاست که 

حتی نمیتونم مثل خیلی ها بگم اگر دوباره به دنیا میومدم اینبار یکسری کارها رو نمیکردم...

به طور حتم اگر حتی با همین تـجربه امروز دوباره پا به دنیا میگذاشتم با اینکه اینبار قدر تو رو بیشتر 

میدونستم، هیچ تضمینی نبود کـه دوباره همین کارها رو نکنـم و دوباره همیـن راهها رو نرم!  دوباره 

شبها رو با دوستانم سپـری نکنـم و دوباره بـه سمت سیبهای سرخی کـه تو از اونها وحشت داری 

نرم...

میفهمم اینکه مـن هیچوقت دنبال چیزهای مـورد علاقه تو نرفـتم تا چه اندازه ناامیـد کننده بوده. اما 

نمیفهمم چطور میتونی هنوز هم بیش از هرکسی در دنیا، به من توجه کنی و عشق بورزی.

مادرم!

اینکه هیچ وقت نتونستـم عشق و علاقه خـودم رو نسبت به تـو یا هرکس دیگری به زبان بیارم باعث 

تاسفه... متاسفم بابت اینـکه چهره بی تفاوتم هرگز نمایانگر احساس واقعی درونـم نسبت به تو یا 

هرکس دیگه ای نبوده. متاسفم که تنـها در نوشته های خودم عریان شـدم. نوشته هایی که شما 

هرگز یا لااقل تا پیش از مرگ من به اونها دسترسی نخواهید داشت. در واقع تنها کار مثبتی که من

از کودکی تا به حال در قبال تو انجام دادم این بود که هرگز جدی نبودم و اجازه ندادم بفهمی دنیای 

درونم تا چه اندازه خوفناک هست.

مادرم!

کاش فرزند مادر دیگری بودم، چرا که اعتقاد دارم  زنی تا به این اندازه ارزشمند و بزرگ هرگز سزاوار 

این نبود کـه اینچنین پسری در ایـن دنیا داشته باشه. گزاف نیست اگر بگـم در هر دو دنیا به تو ظلم 

میشه. در این دنیا به خاطر داشتن فرزندی مثل من و در دنیای بعد از مرگ...گیرم که بر طبق اونچه 

گفته میشه بهشـت و جهنـمی باشه و بهشتـش زیـر پای مادران. باز هـم لیاقت تـو بسیار بیشتر از 

بهشت خداوند هست. بهشتی کـه از ظواهـر امـر پیداست جای یـک مشت انسان چاپلوس و بزدل 

هست که در تمام عمر از روی تـرس و بدبـختی و بـه طـمع بهشت مجیـز خداونـد رو گفتن تا عاقبت 

وارد همچین جایی بشن. ( درست مثل کارمنـدان اداره ای کـه هزار عیـب و ایـراد رو در اداره میبینن 

و فـقط از روی تـرس یا بـرای ترفیـع گرفتن چاپلوسی رئیـس اداره رو میـکنـن) و اعتـقاد دارم خداونـد 

(که همون رئیس اداره هسـت و عاشـق ترسانـدن کارمنـدانش و دولا و راسـت شـدن و مجیـزگویی 

اونـها) باید بـرای تـو و همـه مادرانی همـچون تـو کـه خوب بـودن و خوبی کردن رو نه بـه طمع خیلی 

چیزهای دیگـر میخواستن جایی جـدا از بهـشت و دور از ایـن انسانها رو وعده میداد...

مادرم!

داستان زندگی ما و قوم و قبیله ما هرگز داستان امیدوار کننده ای نبـود و در این بیـن اونکه بیش از 

هرکسی رنج کشیده تو بودی.

امروز به این فکر میکنم که آیا فرداها میتونم ایـن تـراژدی و آنچه بـر سر ما اومد رو بـدون هراس برای 

فرزندم بنویسم و یا تعریـف کنم؟ بـدون هراس از اینکه نکنه او بـعد از شنیـدن این داستان به این پی 

ببره کـه بـر خلاف کارتـون هایی کـه تماشا میکرده و قـصه های خوبی کـه مادرش بـرای اون تعـریف 

میکرده گاهی سختی های روزگار هرگز تمامی نداره. حتی در قسمتهای پایانی سریال زندگی...

                                                           ***
مادرم!

...

از بیم آنكه رنج  ترا بیشتر كنم                              می خندمت  به روی و نمی گویمت جواب 
مادر چه سود ازین كه بهم ریزم این سكوت؟            مادر چه سود از این كه براندازم این نقاب؟



-----------------------------------------------------------------------------
اشعار از نادر نادرپور



نظرات




تعداد کل صفحات : 2 1 2