آقای نوستالژی - مطالب متفرقه

جنگ

جمعه 1 شهریور 1398



دیالوگی در فیلم ((متفقین)) وجود داره که در اون یکی از شخصیت های زن فیلم (که دارای تمایلات خاص جنسی هست) در میان هیاهوی جنگ جهانی دوم و در حین برگزاری یک مراسم، در حالی که به نظر میرسه حمله ای از جانب دشمن صورت گرفته، میگه: 

((دلم برای این حمله های ناگهانی تنگ شده بود. جدی میگم! چون اطرافت شلوغ میشه و میتونی با هرکسی که میخوای، هرکاری بکنی!))

***

هر پدیده تلخ و دردناکی در این دنیا، میتونه دارای محاسن اندکی هم باشه!... البته که هیچ عقل سلیمی موافق جنگ نیست اما تصور میکنم حتی جنگ هم با تمام خوفناک بودنش، میتونه اندک جنبه های مثبتی داشته باشه... فارغ از دیالوگ طنزگونه ای که در ابتدای مطلب نقل شد و تنها به یکی از مزایای جنگ  اشاره داشت!! به این فکر میکنم که درست در همون لحظاتی که ((حمله های ناگهانی)) صورت می پذیره، میشه به عکس العمل انسان های افسرده و ناامیدی که هر روز برای ما از آرزوی مرگ و بریدن از زندگی حرف می زدند نگاهی انداخت... اونها هم قطعا فرار خواهند کرد و پناه خواهند گرفت... حتی شاید پر تقلاتر از انسان های دیگر و چه بسا در نقطه امن تری از پناهگاه!... شاید این حمله های ناگهانی این رو به اونها اثبات کنه که بی آنکه بدانند، هنوز هم شیفته زندگی هستند... به این فکر میکنم که این حمله های ناگهانی در کنار رعب و وحشت و هراسی که ایجاد میکنند، توان این رو دارند که باعث شوند از غذایی که میخوری لذت بیشتری ببری! چون به این می اندیشی که شاید گلوله یا موشک بعدی در حمله ناگهانی آینده، سهم تو بشه و این آخرین باری باشه که طعم خوب این غذا رو مزه مزه میکنی!... شاید معاشقه ها با ظرافت و  لذت بیشتری همراه باشند... شاید  پک زدن به سیگارت حریصانه تر باشه... شاید به منظره های همیشگی اطرافت جوری نگاه کنی که هرگز نگاه نکرده بودی... شاید حس کنی انسانهای معمولی دور و بر و حتی وسایل معمولی اطرافت رو بیشتر دوست می داری... شاید عذرخواهی کردن از اونهایی که باید و یا شاید گفتن جمله ((دوستت دارم)) به آن کسی که باید رو، به شکلی احمقانه به آینده ای نامعلوم موکول نکنی، چون میدونی که ممکنه حمله ناگهانی بعدی همین امشب باشه و گلوله یا موشک بعدی سهم پیکر تو... شاید، شاید و شاید... چرا که هیچ چیزی به اندازه صدای پای ((مرگ))، دیدگاه انسان رو نسبت به زندگی تغییر نمیده.

---------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: هنوز فیلمی راجع به جنگ جهانی دوم نگاه نکردم که زیبا و ستودنی نبوده باشه!






سرچشمه های من

دوشنبه 21 مرداد 1398



جمعه شب، مشغول تماشای فیلم i origins شدم. این فیلم رو بچه سرتق ( بچه سرتق: کسی که لزوما بچه نیست اما بچه نامیده میشه اما قطعا سرتق هست که سرتق نامیده میشه!) بهم معرفی کرده بود و البته قبل از تماشا کردنش هم میتونستم حدس بزنم که احتمالا دیدنش برام جالب خواهد بود چرا که این بچه سرتق محترم، علیرغم اختلاف سنی که با من داره عموما در انتخاب موزیک، فیلم و متن، دارای سلیقه ای همسو با من هست.

***
فیلم، داستان آشنایی و عشق دو انسان، با دو طرز فکر کاملا متفاوت رو روایت میکنه. در یک سو، زنی حضور داره که به وجود خدا و البته داستان ((تناسخ)) و حلول روح از جسمی به جسم دیگر، پس از مرگ ایمان داره و در سوی دیگر، مرد دانشمندی که خداناباور هست، به وجود روح اعتقادی نداره و نظرش بر این هست که هرچیزی از جمله افسانه تناسخ رو بدون وجود دلیل و مدرک علمی نمیتوان پذیرفت... از اواسط فیلم و پس از اتفاقاتی که به وقوع می پیونده، کم کم مرد دانشمند وارد پروسه تحقیقاتی راجع به صحت و سقم نظریه تناسخ میشه. فیلم اگرچه در ظاهر، پایانی نیمه باز!! داره اما تصور میکنم نهایتا تلاش و علاقه شخصی کارگردان به این موضوع بوده که بیننده رو به سمت باور ((تناسخ)) سوق بده... موضوع ثابت بودن الگوی عنبیه چشم پس از انتقال روح از جسمی به جسم دیگر، ایده جذابی بود چرا که به هرحال امروزه در دنیا از اسکن کردن عنبیه چشم جهت تشخیص هویت بیومتری استفاده میشه و البته الگوی عنبیه چشم هر شخص (مانند اثر انگشت او) دارای پیچ و خم ها و چاله چوله هایی!! مختص خودش هست اما قطعا مطرح کردن این موضوع که این الگو در  زندگی بعدی شخص و در جسم جدید او نیز ثابت خواهد بود، تنها یک موضوع تخیلی و یک فانتزی جذاب در فیلم هست.

***

پس از تماشای فیلم به یاد تمام سالهایی افتادم که ذهنم سرسختانه و با اشتیاق درگیر با نظریه تناسخ بود. آشنایی با شخصی به نام کامران و گروهی که به رهبری او هر از گاه جلساتی رو برگزار کرده و به بحث و تبادل نظر در رابطه با این موضوع می پرداختند. کامران، شخصی بود که مدت مدیدی رو صرف دانستن اینکه در زندگی قبلی خودش چه کسی بوده، در چه دوره ای از تاریخ می زیسته و در کجا اقامت داشته کرده بود. بنابر گفته های خودش پس از انجام تمرینات فراوان موفق شده بود به این کشف بزرگ نائل بشه اما ادعا می کرد (و یا لاف می زد!) بر طبق قانونی نانوشته این حق رو نداره که در مورد زندگی گذشته خودش با کسی صحبت کنه... مدتی بعد دیگه نتونستم در اون جمع حضور داشته باشم اما تا سالها بعد تقریبا تمام کتاب هایی که در این زمینه منتشر شده بودند رو مطالعه کردم و خیلی اوقات در خلوت خودم به این موضوع فکر میکردم و البته به نوعی به صحت این ماجرا ایمان آورده بودم... 

به اعتقاد من سهل انگاری افرادی که مذاهب مختلف رو پایه گذاری کردند، باعث وجود باگهایی!! در آنچه که شکل دادند شده، چرا که اونها اگرچه در زمانه خودشون افراد زیرکی بودند اما گمان نمی کردند روزی پیشرفت علم و البته پیشرفت میزان هوش و ذکاوت بشر و همچنین میسر شدن امکان تبادل اطلاعات در سطحی گسترده تر، گفته های اونها رو چنین به چالش بکشه تا جایی که امروز شما میتونید با پرسیدن سه یا چهار سوال ساده، به سادگی افراد مذهبی رو جهت پاسخگویی مستاصل کنید، چرا که مذاهب مختلف پاسخ قانع کننده ای برای سوالات اساسی ما ندارند و تنها سپر دفاعی اونها در هنگام استیصال، به کار بردن اصطلاحات کودکانه و خالی از منطقی مانند: ((حکمت خدا)) و(( آزمون الهی)) و ((ناقص بودن عقل بشر)) و غیره هست... تناسخ اما تقریبا برای تمامی سوالاتی که شما در مورد زندگی و خلقت بشر مطرح می کنید، پاسخی قانع کننده ارائه میده و به همین جهت تا سالها برای من یک نظریه دوست داشتنی، قابل احترام و باورپذیر بود... اما در این میان تنها یک سوال بی پاسخ، شاید پایانی بود بر سالها مطالعه و تفکر در این باب... شاید روزی در رابطه با این سوال و  این بن بست نوشتم، اما در هر صورت با ایجاد همان شبهه و البته مدتها تقلای بی نتیجه برای به دست آوردن پاسخ آن سوال، ماجرای باور و ایمان به تناسخ هم برای همیشه در من فرو ریخت.

***

در حین تماشای فیلم، با خودم فکر میکردم که ایکاش و ایکاش، مانند سالها  قبل، هنوز میتونستم بر روی این نظریه جذاب و دوست داشتنی قسم بخورم! و حالا همسو  با تلاش کارگردان، از روند فیلم برای اثبات این موضوع لذت ببرم چرا که نظریه تناسخ  تنها چیزی بود که میتونست برای همیشه تکلیف واژه هایی همچون ((عدالت)) رو روشن کنه... اما خب بر طبق همون جمله معروف؛ ما همیشه باید سعی کنیم حقیقت رو بپذیریم، نه اون چیزی رو که دوست داریم حقیقت داشته باشه!






کار، کار انگلیسی هاست

جمعه 18 مرداد 1398



در طول یکسال گذشته در اینجا با شخصی پنجاه و اندی ساله آشنا شدم که از اساتید دانشگاه هست، در سه رشته مختلف مدارج بالای تحصیلی رو طی کرده، به چند زبان مسلط هست و در مجموع میشه اینگونه عنوان کرد که انسان دنیا دیده، اهل مطالعه و پُری هست... هر از چندین روز، اگر حوصله اش سر بره یا وقت خالی داشته باشه، تماس میگیره و میگه: برای بحث امروز آماده باش!... سپس سر و کله اش با اون اتومبیل سمند سرمه ای رنگ پیدا میشه و به طور معمول حدود یکساعت در داخل ماشین او گفتگو می کنیم... به شدت و سرسختانه حامی حکومت فعلی ایران، شخص اول مملکت و مذهب اسلام هست... نکته منفی در رابطه با او این میتونه باشه که هرکجا و در هر موردی پاسخی برای ضعفهای آشکار نداره، همانند سایر هم مسلکان خودش و به شکلی دایی جان ناپلئون وار! اون ضعف یا اشتباهات رو به ایادی غرب نسبت میده (به عنوان مثال نظر او در مورد رئیس جمهور فعلی کشور این هست که بدون تردید او دست نشانده و مهره انگلستان هست) و البته نکته مثبت و تحسین برانگیز در رابطه با او این هست که بر خلاف بسیاری از هم مسلکان خودش به شدت و در ابعاد بالایی، ظرفیت انتقاد و شنیدن نظرات مخالف با عقاید خودش رو داره و اغلب با لبخندی بر لب، شنونده نظرات مخالف و تند طرف مقابلش هست. 

روز سه شنبه تماس گرفت و گفت که امروز صبح، از مقابل منزلت عبور میکردم و کتابی همراهم بود که بسیار علاقمند هستم اون رو مطالعه کنی. چون میدونستم در اون ساعت در منزل حضور نداری، کتاب رو به مغازه داری که دکانش نزدیک منزلت هست سپردم تا هنگام برگشتن به خانه از او تحویل بگیری... در راه برگشت به منزل کتاب رو از صاحب اون مغازه تحویل گرفتم و روی جلدش رو نگاه کردم... (( خاطرات مستر همفر)) جاسوس انگلستان در کشورهای اسلامی!... هیچوقت علاقه ندارم خودم رو در ارتباط با یک انسان در وضعیتی قرار بدم که به واسطه تعارفات معمول وادار به انجام کارهایی که برام جذابیتی نداره بشم... اما خب در رابطه با این شخص، این وضعیت شکل گرفته و حالا از سر تعارف وادار به خواندن کتابی بودم که لااقل عنوانش هیچگونه جذابیتی برام نداشت ... تعداد صفحات کمتر از ۱۵۰ صفحه بود و می شد اون رو در کمتر از یک ساعت مطالعه کرد... موضوع کتاب در ظاهر در رابطه با جاسوسی انگلیسی به نام همفر هست که از ماموریت خودش جهت زندگی در بین مسلمانان و سپس تاثیر و نقشی که در رابطه با تشویق محمد ابن عبدالوهاب در جهت ایجاد و تاسیس جنبش وهابیت داشته سخن میگه... یک مزخرف به تمام معنا!... فکر میکنم هر عقل سلیمی با خوندن کتاب دچار تردید در صحت اون خواهد شد. اقدامات و سخنان نسبت داده شده به مستر همفر خیالی! جهت ترغیب محمد ابن عبدالوهاب به تاسیس فرقه وهابیت به قدری مضحک و کودکانه ست که انسان رو به تردید وا میداره... قابل حدس هست که نویسنده نه شخصیتی خیالی به نام مستر همفر انگلیسی، بلکه شخصی مسلمان بوده که گاه حتی در لابلای نوشته ها در تمجید از مسلمانان دچار افراط شده و البته گاه با برشمردن نقاط ضعف و قوت اونها تلاش در آگاه سازی پیروان این مذهب از خطرات احتمالی و تشویق اونها به حفظ ارزشهای!! اسلامی داره...‌ بلافاصله پس از اتمام کتاب وارد صفحات نت شدم تا در موردش تحقیق کنم و البته متوجه شدم که تردیدم در رابطه با صحت مطالب درست بوده، چرا که علاوه بر ویکی پدیا، منابع و اشخاص دیگری هم با ذکر دلایل قابل قبول صحت این خاطرات رو رد کرده و اون رو جعل شده توسط یک نویسنده مسلمان ترک تبار دانستند...با خودم فکر میکردم که چقدر و چقدر تاسف انگیز هست که چنین کتاب مضحکی ده ها بار در داخل کشور تجدید چاپ شده!

دو‌ روز بعد تماس گرفت تا بپرسه کتاب رو از مغازه دار تحویل گرفتم یا خیر... به او گفتم کتاب رو تحویل گرفتم و همان شب مطالعه کردم. با او در مورد تردیدهایی که بر صحت مطالب این کتاب بی سر و ته وارد هست صحبت کردم و البته پاسخ های او پاسخ های همیشگی بود!... تاکید داشت که حتی رهبری! خواندن این کتاب رو به جوانان توصیه کردند (که البته طبیعی به نظر میرسه!) و تکذیب صحت مطالب کتاب هم قطعا از جانب غربی ها صورت گرفته! چون وقتی اونها اینچنین برای بر هم زدن اتحاد مسلمانان هزینه کرده و وقت صرف می کنند، حتما برای تکذیب اقدامات خودشون هم این وقت و هزینه رو صرف خواهند!... گفتم: پس منطقی این هست که این وقت و هزینه رو جهت بستن دهان جاسوس خودشون هم میکردن تا اقدام به افشای اعمال خودش نکنه! ضمن اینکه تکذیب ادعاهای موجود در این کتاب  فقط از جانب افراد غربی صورت نپذیرفته و علاوه بر اینکه برای خود خواننده کتاب، بواسطه شعوری که داره سوالاتی ایجاد میشه، به عنوان مثال حتی در بخش فرهنگی یک خبرگزاری داخلی هم عنوان شده بود که بهتر هست به وقایع این کتاب به چشم یک رمان تاریخی نگاه بشه تا یک واقعیت تاریخی! ... با خنده گفت: به هرحال مهره های اونها همه جا حضور دارند. از دفتر ریاست جمهوری تا خبرگزاری های داخلی!...  در این لحظه ضمن زل زدن به دوربین!! به دو چیز فکر میکردم. اول اینکه یک انسان هرچقدر هم که تحصیلات و مطالعه داشته باشه اگر همه این مطالعات و تحقیقات و تحصیلات صرفا یک بُعدی و تنها در جهت تحکیم افکار و باورهایی که به او قبولانده اند بوده باشه، علم او حتی یک پول سیاه نخواهد ارزید! و این کار چه بسا میتونه پرورش دهنده نوع وحشتناکتری از جهالت باشه و دوم اینکه شاید از این پس لزومی نداشته باشه صرفا به این علت که یک انسان رفتار محترمانه و لطف بی شماری نسبت به من داره، از سر تعارفات معمول، وقتم رو به گفتگو و بحث با او یا مطالعه آنچه سفارش میکنه اختصاص بدم.






بگذار و بگذر، مارمولک!

یکشنبه 13 مرداد 1398



اگر بخوای واقع بین باشی و منطقی فکر کنی، داستان زندگی هیچکس اینطور شکل نگرفته که ابتدا به ساکن اون شخص یکجایی نشسته و کاغذی در دست گرفته باشه و شروع به نوشتن داستان زندگی خودش بکنه و بعد اتفاقاتی که نوشته یک به یک به وقوع بپیوندند (اگرچه ظاهرا اغلب ما در مورد زندگی دیگران چنین دیدگاهی داریم)... کسی از پیش انتخاب نکرده که چقدر درس بخونه، در چه سنی اطرافیانش رو از دست بده، چند سالگی عاشق بشه، کدام زمان ازدواج کنه یا هرگز تن به این کار نده، کجا صاحب فرزند و نوه و نتیجه بشه، در چه مقطعی آدم خوب یا آدم شارلاتانی باشه، به چه کسانی خوبی کنه، به چه کسانی پشت پا بزنه، چه جایی مرتکب اشتباه بشه، چه جایی دروغ بگه یا صادق باشه، چه جایی تصمیم درست یا غلط بگیره و در آخر چه زمانی و به چه شکل از دنیا بره... نه!... داستان زندگی، لحظه به لحظه جلو میره و ساخته میشه. خیلی از تصمیمات بنابر بر شرایط و اتفاقات، در لحظه گرفته میشن و گاه همون تصمیمی که در یک لحظه بر حسب شرایط و فشارها و غیره گرفته شده به کلی روند زندگی یکنفر رو تغییر میده... داستان زندگی هرکس به این شکل، از مجموع همین اتفاقات و تصمیمات و لحظات ساخته میشه... 

فقط برای ساعتی به این فکر کن که شاید اون آدم فلان تصمیم رو از سر اجبار گرفته... که شاید وقتی می خواسته فلان انتخاب رو بکنه در معذوریت قرار داشته و اصلا شاید در اون لحظه و در اون مقطع، تنها گزینه ای که داشته انتخاب همون راه و اتخاذ همون تصمیم بوده... به این فکر کن که چه مسائلی رو از سر گذرونده و چه تضمینی وجود داره که اگر مجموع شرایطی که بر زندگیش حاکم بوده بر زندگی تو حاکم بود، همون راه رو نمیرفتی (که بارها بهت گفتم، همه ما اگر در شرایطش قرار بگیریم، سر و ته یک کرباس هستیم)... به عوامل ژنتیکی فکر کن حتی!... به اونچه که درون بعضی، از بدو تولد بیشتر هست و در درون بعضی کمتر... به نیازها، به کمبودها و خواسته هایی که بنابر همون کمبودها در درون هرکس متفاوت هست... به مشکلات روانی که بر اساس همین شرایط، کمبودها و گاه زیادبودها! در درون یک شخص پا میگیره و قطعا به طور ناخواسته در رفتار و تصمیمات و واکنشهای او تاثیرگذار هست. به همه و همه چیز...


***

اینها رو برای تو نوشتم، مارمولک نابغه و باهوش!... برای تو و یا هرکسی که شبیه به این روزهای تو هست... چند وقتی هست که میبینم در نیمه های شب به طور مداوم تصویر پروفایلت رو تغییر میدی (بیش از ده مرتبه طی چهار روز و این عدد رو ذکر کردم که بدونی همچنان حواسم به رفتارت هست) و اون رو به جملاتی طعنه آمیز مزین میکنی که میدونم مخاطبش چه کسی هست... علاقه ای ندارم که پس از تمام موفقیت هایی که داشتی دوباره ذهنت رو درگیر چنین بازی های بیهوده و جنگهای سخیف پروفایلی با شخصی که دیگه ارتباطی با اون نداری بکنی... تو برای تنبیه یک شخص، خودت رو از او گرفتی و برای همیشه کنار گذاشتیش... من همواره با این نوع واکنش ها موافق بودم و بارها در همین صفحه گفتم که این بزرگترین لطف ما به انسان هایی هست که پس از ما وارد زندگی اون شخص خواهند شد... اما چیزی که با اون موافق نیستم، ادامه این بازی در درون خودت، پرورش حس کینه و نفرت و در نتیجه هدر دادن لحظاتی هست که میتونن صرف خوشی و لذت بشن... شاید عاقلانه تر این باشه که این ظلم رو در حق خودت روا نکنی و به یاد بیاری که هیچکس داستان زندگی خودش رو از قبل با دستان خودش ننوشته (که اگر اینطور بود، قطعا هرکسی ترجیح می داد نقش یک کاراکتر موفق، سالم، مفید و محبوب رو در صحنه زندگی برای خودش لحاظ کنه و سرنوشتی طلایی رو قلم بزنه) و اون شخص هم ممکنه بنا به تمامی دلایلی که در ابتدای مطلب گفته شد، ناخواسته و بر حسب شرایط به این مسیر وارد شده باشه... برای همیشه از او دوری کن اما در درون خودت بگذر، ببخش و فراموش کن و به جای کینه و نفرت نسبت به او، لحظاتت رو سرشار از لذت فکر کردن به انسانهایی کن که یادآور خاطرات خوب هستند...‌ سرشار از لذت فکر کردن به موفقیت ها و تجربیات جدید بعدی؛ مارمولک نابغه و باهوش!






برام سراب بیار...

پنجشنبه 10 مرداد 1398



اصولا تا جایی که بتونم از تماشای فیلم هایی که محصول کشورهای شرق آسیا باشه خودداری میکنم چرا که عموما در نظر من فاقد جذابیت هستند. نیمه های شب گذشته اما به طور استثنا مشغول تماشای فیلم سینمایی ((سفر دراز روز در شب))، محصول کشور چین شدم. فیلم با دو جمله جذابی که شخصیت اصلی در ابتدا ادا میکنه آغاز میشه: ((هر وقت می دیدمش، میدونستم که دوباره دارم خواب میبینم!))... این جمله از اون جهت برای من جالب بود که چند سال پیش در مورد این حالت نوشته بودم و به یاد دارم که بعضی دوستان از تجربیات مشابه گفته بودند و البته تعداد بیشتری از دوستان در نظرشون یک امر غیر قابل باور اومده بود‌... به اعتقاد من این پدیده، بسیار پدیده جالبی هست. اینکه شما بر اساس تجربیات قبلی، در حین دیدن شخص یا مکانی خاص، به این پی می برید که در حال دیدن خواب هستید، اما در عین آگاهی اجازه می دید که ماجرا روند خودش رو طی کنه... فیلم اما در ادامه به اندازه اون دیالوگ ابتدایی جذابیت نداشت، تا جایی که من رو وادار کرد پیش از رسیدن به دقیقه بیست، از ادامه تماشا کردنش صرف نظر کنم، چرا که احساس کردم در حال طرح معما هست و اصولا هرگونه کتاب یا فیلمی که در اون معما طرح بشه یا داستان گنگی داشته باشه از نگاه من ارزشی برای مطالعه یا نگاه کردن نداره ... در فکر این بودم که به سراغ کدام فیلم دیگری برم، که به یاد آوردم شخصی که در پست قبل بهش اشاره کردم، اونشب در لابلای صحبتهاش ازم خواسته بود حتما فیلمی با عنوان The Reader (کتابخوان) رو تماشا کنم... متاسفانه یا خوشبختانه به تماشای این فیلم نشستم و به جرات می تونم بگم کاری که این فیلم با روح و روان من انجام داد، در نوع خودش یگانه بود!

***
 آثار هنری فراوانی در زمینه های مختلف  از جمله موسیقی، نقاشی، ادبیات، سینما و غیره در دنیا وجود دارند که هرکدوم از ما بنابر دلایلی احساس نزدیکی بیشتری با یک یا تعدادی از اونها داریم. آثاری که بنابر همون دلایل، در عین اینکه میتونن برای دیگران یک اثر معمولی باشند، ممکنه به شدت با روح و روان ما بازی کنند. به عنوان مثال شعر بلند ((آبی، سیاه، خاکستری)) از حمید مصدق که (پنجاه و پنج سال قبل سروده شده) و یا ترانه بی نظیر ((جشن دلتنگی)) با شعری از ایرج جنتی عطایی و موسیقی آندرانیک فقید و بزرگ (که چهل و دو سال از ساخته شدنش میگذره) و آن صدای همیشه دلنشین، دو نمونه از آثار هنری هستند که به شدت حال من رو منقلب میکنند و میزان این تاثیرگذاری و بازی با روح و روان، به قدری زیاد هست که سالهاست سعی میکنم در وهله اول به این آثار مراجعه نکنم و در وهله دوم اگر زمانی رسید که احساس کردم نیاز به خودآزاری دارم!  فقط در نیمه های شب و در خلوت خودم اونها رو بخونم یا گوش بدم تا این احساس منقلب کننده و این زیر و زبر شدن، لااقل در طی روز بر عملکردم تاثیری نگذاره.

فیلم ((کتابخوان)) برای من دقیقا در حکم دو اثر قبلی و اینبار از نوع سینمایی اون بود...  در طول تماشای فیلم به شدت منقلب بودم... برخی دیالوگها... برخی سکانس ها... کلمه ای که شخصیت اصلی فیلم، توسط نقش مقابل با اون خطاب میشد... همه و همه باعث شده بودند حال عجیبی داشته باشم، به طوری که دستکم هفت یا هشت بار فیلم رو قطع کرده و از اتاق خودم به داخل حیاط منزل رفتم تا کمی به بغض خودم پک زده و اون رو دود کنم! و فکر میکنم بدین ترتیب، تماشای این فیلم دو ساعته دستکم پنج ساعت به طول انجامید... 

از خودم سوال میکنم، آیا زمانی خواهد رسید که دوباره به تماشای این فیلم بی نظیر بنشینم؟!... پاسخی که در این لحظه به خودم میدم این هست که: خیر!... اما میدونم این پاسخی نیست که برای همیشه بشه روی اون حساب کرد، چرا که انسان گاهی اوقات از متلاطم کردن روح و روان و آزار دادن خودش لذت میبره! و برای اینکار به ابزاری نیازی داره که اون شعر، اون ترانه و یا این فیلم میتونن همون ابزار باشن!






این هم از عمر شبی بود...

دوشنبه 7 مرداد 1398



طبق عادت هر شب، به صفحه هایی که می بایست سر می زدم سر زدم، اونهایی که مطالبشون رو باید میخوندم خوندم و در شبکه های اجتماعی و پیام رسان ها، ساعت آخرین بازدید و احتمالا خواب بچه هایی رو که باید چک میکردم، چک کردم... حالا عقربه ساعت نزدیک به عدد یک بود و بهترین و لذت بخش ترین بازه زمانی شبانه روز میرفت که آغاز بشه... می بایست انتخاب میکردم؛ کتاب؟ فیلم؟ نوشتن؟ یا کشف لذتی تازه ... به یکباره به یاد کامنتی افتادم که هفته گذشته شخص مجهولی در این وبلاگ برای من گذاشته بود... (( لطفا یکی از شبهایی که با حوصله و خوش اخلاق هستید! به این آی دی در تلگرام پیام بدید. خبری در راه است!))... همین جمله آخر حس کنجکاوی رو در طول این یک هفته در من برانگیخته بود و حس کردم شاید امشب همون شبی هست که خوش اخلاق و با حوصله هستم! و باید ببینم اون خبر چیه... پیام دادم و دقایقی بعد پاسخ داد. از همون ابتدا جملات خودش رو به صورت طنزگونه (با یک طنز بسیار قوی) بیان می کرد و در یک ماراتن از مکالمات طنز، حدود سی جمله بین ما رد و بدل شد. شگفت زده شده بودم از کسی که پا به پا در بیان این جملات همراهم میومد و نه تنها کم نمی آورد که گاهی حس میکردم مقابله به مثل با او بسیار سخت هست... گفت که بیش از چهار سال میشه که این وبلاگ رو میخونه و البته اولین باری بوده که برای من پیام می گذاشته... گفتم که طنز بسیار قدرتمندی دارید... گفت که در زمینه نوشتن شعر، مقاله و متون ادبی و گاهی طنز، دستی بر آتش داره... از او خواستم نمونه ای از شعر و یکی از متن های خودش رو برام بفرسته و زمانی که اینکار رو انجام داد متوجه شدم با انسانی مواجه هستم که شعر و ادبیات رو بسیار خوب میفهمه. اشعار او بی نقص و دلنشین بودند و متن های او برخواسته از آتشی در دل... از او خواستم که به سراغ اصل مطلب بره: خبری که گفتی در راه هست چی بود؟... گفت: نمیشه اسمش رو خبر گذاشت! تنها دوست داشتم یکشب براتون قصه ای تعریف کنم! قصه شیر نقاش و پرنده قرمز!... حالا براتون قصه رو با صدای خودم تعریف میکنم و می فرستم... پس از گوش سپردن به فایل صوتی (فارغ از اینکه متوجه نشدم معنای قصه چه ارتباطی میتونست با من داشته باشه و شاید طی شبهای آینده با گوش سپردن مجدد بهش، بتونم کشفش کنم)، احساس کردم که گوش دادن به قصه او حس خوبی به همراه داشت (حداقلش این بود که سالها میگذشت از آخرین باری که کسی برای من قصه ای کودکانه و شیرین تعریف کرده بود!) و البته آنچه بیش از هرچیز دیگری جلب توجه می کرد، فن بیان و صدای دلنشین او بود. دقایقی بعد پی بردم که این آگاهی از فن بیان بی دلیل نبوده، چرا که او بعضا بر روی صحنه کار مجری گری و اجرا رو انجام میده... هنرهای او یک به یک نمایان می شد و من رو شگفت زده می کرد. پس از شعر و ادبیات، قصه گویی و اجرا، نوبت به تماشای کارهایی بود که او در زمینه تصویرگری کتابهای کودک و نوجوان انجام داده بود... سپس نوبت به نمایش آثار نقاشی او رسید... سپس کارهای گرافیکی... عروسک سازی... هنر سفالگری‌.‌.. طراحی لباس... طراحی دکور... نوازندگی... و نقطه اوج این هنرنمایی اجرای یک تصنیف، با صدایی بسیار زیبا و دلنشین در اون ساعت از شب بود که به شکل عجیبی بر دل مینشست. با خودم فکر میکردم که اگر محدودیت های موجود در داخل کشور و باید و نبایدهای مضحک موجود در یک حکومت مذهبی اجازه می داد قطعا میتوانست جزو خواننده های خوب این سرزمین باشه... تحسین برانگیز بود، اینکه شخصی تقریبا در تمامی زمینه های هنری فعالیت داشته باشه و مهمتر اینکه همه اونها رو در سطح قابل قبول و بالایی ارائه بده‌... علاوه بر آنچه گفته شد در ادامه دانستم که او یک معلم هست و البته در کنار همه این فعالیتها، کارگاهی آموزشی جهت آموزش بعضی از مهارتها برای زنان بی سرپرست تشکیل میده... برای مزاح به او گفتم که البته اینها کافی نیست!! چرا که بهتر بود در کنار هنر به ورزش هم می پرداختید!... چند ثانیه بعد تصویری از خودش در ورزشگاه ومبلی لندن در حال تماشای مسابقات المپیک!! رو ارسال کرد و گفت که اتفاقا نه تنها دنبال کننده تمام عیار انواع رشته های ورزشی هست، بلکه در دو رشته ورزشی به طور حرفه ای فعالیت میکنه!!... از سویی خنده ام گرفته بود و از سویی شگفتی همچنان ادامه داشت. حس میکردم با انسانی طرف هستم که حتی لحظه ای از عمر خودش رو از دست نداده و به طور تمام وقت مشغول یادگیری بوده و البته که دارای استعدادی بزرگ هست... بدیهی هست که عموما وقتی با چنین انسان هایی مواجه میشیم اولین چیزی که به ذهن ما خطور میکنه این هست که احتمالا این شخص، عضوی از خانواده ای مرفه و از طبقات بالای جامعه بوده و بواسطه حمایت های خانواده در زمینه های مختلف هنری و ورزشی آموزش دیده و مراحل مختلف رو پشت سر گذاشته... اما در صدای او و در پشت کلماتش چیزی بود که این فرضیه رو دچار تردید می کرد.

... و اما شگفتی بزرگ و پایانی زمانی رقم خورد که متوجه شدم شخصی که در تمام این ساعات طولانی، تا نزدیک صبح، من رو با هنر خودش به وجد آورده کسی هست که در کودکی مادر خودش رو به علت مرگ و پدر خودش رو به نوعی دیگر و به علت افسردگی از دست داده و در کنار خودش نداشته و تمام سالهای کودکی، نوجوانی و جوانی رو در کنار پدربزرگ و مادربزرگ خودش سپری کرده، مصائب زیادی رو متحمل شده و از قضا شبی که مشغول گفتگو با من هست، تنها ده روز از زمانی که همان پدربزرگ خودش رو هم از دست داده میگذره... شگفتی بزرگ زمانی بود که دانستم او، تمامی این مهارت ها رو در لابلای رنجهای فراوان و اتفاقات وحشتناکی که زندگی او رو احاطه کرده بودند، فرا گرفته... حالا دلیل سوز پنهانی که در پشت کلمات و صدای او احساس  می شد رو بهتر درک می کردم... پس از خداحافظی با او و پیش از خواب، مجددا سه بار متوالی تصنیفی رو که با صدای خودش ضبط کرده بود گوش کردم و سپس مست از یک مکالمه دلنشین و لذت بخش به خواب فرو رفتم...

-------------------------------------------------------------------------------------

پ ن ۱: گفتید که این گفتگو، آرامش بخش ترین گفتگویی بوده که در زندگی خودتون داشتید. نمیتونم ادعا کنم که متقابلا برای من هم همین حکم رو داشته اما میتونم به جرات و بدون اغراق بگم که این گفتگو شگفت انگیزترین گفتگویی بود که در چندین و چند سال اخیر داشتم. سالها بود که یک انسان تا بدین اندازه تحسین من رو بر نینگیخته بود _ داشتم فکر میکردم که چقدر املای کلمه ((برنینگیخته بود)) املای بدقواره ای هست!_ و اگر بخوام صادقانه گفته باشم تا به حال این همه هنر و مهارت رو به طور یکجا در یک انسان ندیده بودم. 

پ ن ۲: گفتید که این صفحه رو بسیار دوست می دارید. این پست رو گذاشتم تا در همین صفحه در موردتون نوشته و ازتون تقدیر کرده باشم. شما من رو به فستیوالی از نمایش انواع هنرهای مختلف دعوت کردید و حتی حالا که از خواب برخواستم، هنوز کیفور از تماشای  این فستیوال در شب گذشته هستم... سپاسگزارم!...شما از جمله افرادی هستید که دنیای ما به وجود تعداد بیشتری ازشون نیاز داره. یک انسان بسیار پخته، باشخصیت، متعهد، مسئولیت پذیر و هنرمند ...  براتون در ادامه راه زندگی آرزوی موفقیت، شادمانی و سلامتی دارم. 






طنز روزگار

دوشنبه 31 تیر 1398



اینکه وارد یک مغازه کتابفروشی بشی و بعد ببینی که یکی از متن های خودت، بر روی پوستری همراه با عکس دکتر شریعتی ، بالای سر فروشنده بر دیوار کوبیده شده، میتونه از طنزهای روزگار باشه. 

((اگر دروغ رنگ داشت...))

پیشترها در همین صفحه در رابطه با این متن و اینکه چطور سالهای سال هست به اشتباه با نام دکتر شریعتی در هزاران صفحه مجازی معتبر و غیر معتبر منتشر شده، دکلمه شده و روایت شده نوشته بودم اما ماجرای پوستر، ماجرای تازه ای بود.

***

همراه با اشاره ای به پوستر به فروشنده کهنسال گفتم: از شما که خودتون در کار فروش کتاب و به خصوص کتب مذهبی هستید، بعید هست به این راحتی و بدون تحقیق، متنی رو که اشتباها به دکتر منتسب شده، به شکل پوستر چاپ و بر بالای سر خودتون نصب کنید... با خنده گفت: باید دید مبنای حرفتون چیه؟... گفتم: این متن رو یکی از دوستان من (احساس کردم اگر بگم خودم، قطعا امکان بیشتری داره که تصور کنه در حال مزاح با او هستم!) سالها پیش، زمانی که یک جوان بیست و دو سه ساله بوده نوشته و در صفحه مجازی خودش قرار داده و امروز حتی خودش هم اذعان داره که این متن بسیار متن کودکانه ای بوده. حالا اینکه شما و سایرین چطور میتونید اون رو به شخصی مثل شریعتی منتسب کنید، برای من عجیب هست... با خنده گفت: دوستتون حتما سر به سرتون گذاشته. شما نباید انقدر ساده باشید... گفتم: هر جمله و متنی، دارای منبعی هست. شما این متن رو در هیچکدوم از کتابهای دکتر پیدا نمی کنید... گفت: منبع داره. چند سال پیش خودم در یکی از کتابهای دکتر این رو خوندم!!

پس از شنیدن جمله آخر او که مشخصا یک ادعای کذب، در جهت اثبات حرف خودش بود، احساس کردم طنز دیگری به طنز قبلی ماجرا افزوده شد. یک نفر در زیر پوستری که  جملاتش مربوط به ((دروغ)) هست ایستاده و برای دفاع از حقانیت اون پوستر ((دروغ)) می گفت!






ای گنج نوشدارو!

شنبه 29 تیر 1398



چیزی که در مورد کلمه ((دکتر)) به صورت ایده آل در ذهن دارم، آدمی هست که با روپوش سفید در مطب نشسته و وقتی روی صندلی، در مقابلش مینشینی، ازت میپرسه: ((خب عزیز من! بگو چه داروهایی دوست داری برات بنویسم؟!))... اما شوربختانه همیشه بسیاری از چیزها با ایده آل های ما فاصله دارند و اتفاقا دکترها هم جزئی از همون بسیاری از چیزها هستند!... اغلب اونها از اینکه خودت بهشون بگی چه داروهایی رو برای من بنویس ناراحت شده و قاعدتا علاقه ای به پیروی از دستورات تو ندارند... این در حالیه که به خصوص در رابطه با دردهای کهنه، هیچکس مثل خود آدم از اثرات داروهای امتحان پس داده با خبر نیست... حقیقتا خیلی وقتها، زمانی که اونها از انجام این کار سرباز می زنند، دوست دارم که بهشون بگم: (( تو پول ویزیتت رو گرفتی؛ حالا داروهایی که بهت میگم رو بنویس، مهر مزخرفت رو روی نسخه بکوب و اجازه بده مریض بعدی وارد بشه مردک!))... اما خب!... ادب چی میشه؟؟!

***

صبح پنجشنبه در حالی که از یکی از خیابان های نزدیک منزل مشغول عبور بودم، چشمم به تابلوی مطبی افتاد که پیش از اینها چندباری اون رو دیده بودم اما نمیدونم به چه دلیل، هرگز بخت خودم رو در رابطه با این پزشک نیازموده بودم!... شهرت این پزشک در این محله بیشتر به دلیل یک رسوایی جنسی هست که چند سال پیش به همراه منشی سابق خودش رقم زد! و از عواقب این رسوایی جنسی، تعطیلی چند ماهه مطب بود... با خودم فکر کردم حالا که‌ دوباره آغاز به کار کرده، شاید به یکبار امتحان کردنش بی ارزه... مطب خلوت بود و به محض گرفتن نوبت، منشی از من خواست که وارد اتاق دکتر بشم... پیش از وارد شدن به داخل اتاق، صدای موسیقی از پشت درب به گوش می رسید اما زمانی که دستگیره رو چرخوندم، صدا قطع شد... منظره منحصر به فردی در مقابل چشمم بود. علاوه بر یک صندلی که به طور معمول در کنار میز هر پزشکی، جهت نشستن بیمار وجود داره، دو تخت (به شکل قهوه خانه های سنتی، همراه با بالش و پشتی!!) در دو طرف اتاق وجود  داشت! که جهت دکوراسیون اتاق یک پزشک کمی نامانوس به نظر می رسید... زمانی که به دکتر نگاه کردم، دیدم که در حال کنار گذاشتن سه تار خودش هست و بنابر این متوجه شدم، صدای موسیقی که پیش از ورود به اتاق، به گوشم خورده بود، مربوط به هنر نوازندگی خود دکتر بوده... بر لبه یکی از تختها نشستم و با لحنی شوخ طبعانه گفتم که ایکاش به نواختن ادامه می دادید... با خوشرویی استقبال کرد و دوباره سه تار رو در دست گرفت... صحنه جالب، منحصر به فرد و در عین حال مضحکی بود. پزشکی با حدود پنجاه و اندی سال سن، بسیار خوش برخورد و خنده رو، با روپوش سفید در داخل مطب خودش در حال نواختن سه تار، اون هم در شرایطی که مریض بر تختی به سبک تختهای قهوه خانه ای! تکیه زده!... بیشتر به سکانسی از یک طنز تلویزیونی ۹۰ قسمتی شباهت داشت!... ابتدا شروع به نواختن آهنگ گل پامچال (آهنگی که به هیچ عنوان مورد علاقه من نیست) کرد و قاعدتا مجبور به تحمل شدم، اما بعد از دو سه دقیقه آهنگ دیگری رو نواخت که به نظرم بسیار زیبا و دلنشین بود و از شنیدنش لذت بردم... سپس برای او کف زدم و به او گفتم که اگر بخوام صادقانه حرف بزنم باید بگم من به اینجا نیومدم تا معاینه ام کنید. فقط اومدم تا در صورت امکان یکسری از داروهایی که لازم دارم رو برام بنویسید... دو سه سوال مختصر پرسید و بعد شروع به نوشتن نسخه کرد... زمانی که نسخه رو به دستم داد احساس کردم او همان تحصیلکرده اوباش! و اهل دلی هست که به دنبالش بودم. یک پزشک بسیار خوش اخلاق و خوش برخورد که در صورت استقبال بیمارش برای او ساز میزنه و دست آخر هر دارویی رو که او تقاضا میکنه براش مینویسه!... 

ضمن تشکر به بیرون از اتاق اومدم و نگاهی به منشی انداختم. خواستم ببینم منشی جدید او، قابلیت این رو داره که باعث بشه مجددا مطب برای مدتی تعطیل بشه یا خیر!... دوست داشتم برگردم، درب اتاق دکتر رو باز کنم و بگم: ((دکترجان! لطفا و لطفا با اون نفس اماره لعنتی خودت مبارزه کن!... من تازه پیدات کردم!))... اما خب... با خودم گفتم: ادب چی میشه؟!






داگویل

چهارشنبه 19 تیر 1398



شب گذشته، زمانی که مشغول دانلود فیلم شدم، با توجه به مدت زمان طولانی که داشت، فکر نمیکردم بتونم تمامش رو در یک شب نگاه کنم، اما جذابیت داستان برای من به قدری زیاد بود که تا نزدیک صبح فیلم رو یک نفس تماشا کردم. ماجرای فیلم مربوط به شهر کوچکی به نام ((داگویل)) با تعداد محدودی خانواده هست و ظاهرا بر اساس نمایشنامه ای از برتولت برشت ساخته شده‌. دختری به نام ((گریس)) با بازی نیکول کیدمن، با فرار از دست گانگسترها به این شهر کوچک میرسه و مردمی که در ابتدا بسیار ساده و صمیمی به نظر میرسند، قبول میکنند که به او پناه داده و در شهر کوچک خودشون به او جا و مکانی اختصاص بدن ... با گذشت زمان کم کم دیو درون هر شخص و خانواده نمایان میشه. اونها قدر فرشته خوش قلبی که به شهرشون پای گذاشته رو نمیدونند و این حق رو برای خودشون قائل میشن که در ازای پناه دادن به او و لو ندادن محل اختفا به گانگسترها از او بهره بکشند (شاید به این دلیل که عموما برای آدمیزاد چیزی به نام محبت رایگان به همنوع خودش، تعریف شده و توجیه پذیر نیست)... به این ترتیب گریس هر روز بیش از قبل مجبور به انجام دادن کارهای سنگین برای خانواده های مختلف شهر میشه. از نگهداری و مراقبت از فرزندان اونها گرفته تا کار در مزرعه، رسیدگی به افراد بیمار و غیره؛ تا جایی که شب هنگام، وقتی به خانه میرسه جانی در بدن نداره... مردم شهر که در ابتدا با شرم و خجالت از او می خواستند در امور مختلف به اونها کمک کنه، پس از مدتی با لحنی متفاوت و طلبکارانه به او دستور می دادند که وظایف! خودش رو به شکل بهتری انجام بده و هر روز عرصه رو بر او تنگتر میکردند... با گذشت زمان، کار به جایی رسید که تقریبا تمامی مردان شهر، در ازای پناه بردن او به ((داگویل)) و گروکشی جهت لو ندادن محل اختفای او به گانگسترها، به سو استفاده جنسی از او پرداختند و در نهایت حتی معشوقه او و تنها شخصی که گریس در آن شهر به عنوان تکیه گاه و یک پشتیبان واقعی میشناخت هم با رفتاری عجیب، ضربه نهایی رو به او وارد میکنه...

***
داستان فیلم از دو جهت برای من بسیار جذابیت داشت. هر دو مورد مربوط به بخشی از موضوعاتی میشدند که مدت هاست ذهنم رو به خودشون مشغول کردند‌... مورد اول نوع رفتار انسانها در شرایطی که متوجه میشن، در مخمصه افتادی و فرصت طلایی بهره برداری از تو نصیبشون شده... در طول تماشای فیلم، باز هم همان جمله به یادماندنی صادق هدایت در ذهنم تکرار میشد: ((در این جهان به هرچه پناه بیاوری در امان خواهی بود، اما کافیست انسان بفهمد بی پناهی))... مورد دوم مربوط به سکانس های پایانی فیلم و زمانی میشه که ورق برگشته و مردم شهر متوجه حقیقت ماجرای گانگسترها و گریس میشن... حالا قدرت در دست گریس هست و این اوست که می باید در مورد ((بخشش)) یا ((تنبیه)) مردم اون شهر تصمیم بگیره... جایی که دیالوگ های بی نظیری مابین گریس و پدرش در رابطه با بخشیدن و گذشتن از خطای انسان ها یا لزوم تنبیه کردن اونها رد و بدل میشه و در نهایت انتخابی که گریس انجام میده و یک پایان شگفت انگیز و غیر قابل پیش بینی برای فیلم...

***

فیلم به شکل جالب و البته هدفمندی، تنها در یک فضای محدود فیلمبرداری شده و بیشتر یک تله تئاتر رو در ذهن تجسم میکنه، اما تصور میکنم، با توجه به درس های بزرگی که از لحاظ جامعه شناسی به شما میده، جزو فیلمهایی خواهد بود که تا همیشه در ذهن بیننده باقی می مانند. 






دژخیم بی رحم تنم...

شنبه 15 تیر 1398



چند شب پیش در یکی از سایتها مطلبی رو راجع به مقایسه درد بیماری های روحی و جسمی میخوندم. نویسنده مطلب خانمی بود که ظاهرا علاوه  بر دارا بودن عنوان کارشناس مسائل دینی، در حوزه روانشناسی هم مطالعاتی داشت‌. ایشون عنوان کرده بودند، تحمل درد بیماری های روحی، سختتر از تحمل درد بیماری های جسمی هست و به عنوان مثال بیان کرده بودند که ((حسادت)) نوعی بیماری روحی محسوب میشه و درد این موضوع از لحاظ روحی به قدری زیاد هست که حتی شاید فرد حسود حاضر باشه درد و عذاب سوختگی جسمانی رو تحمل کنه اما در عوض از درد روحی حسادت خلاص بشه!... نمیدونم چرا همون لحظه به نظرم اومد که احتمالا برداشت ایشون اشتباه بوده، چرا که بعید میدونم، نود درصد از انسان ها بخوان و بتونن عذاب و درد وحشتناک سوختگی جسمانی رو تاب بیارن و در عوض خوشحال باشن از اینکه از درد حسادت خلاص شدند.

***
روز پنجشنبه با یکی از آشنایان، در دفتر کار شخص خاصی حضور داشتیم. پس از چند دقیقه نفر دیگه ای به جمع اضافه شد که ظاهرا آشنای گرامی ما، به شدت از او متنفر بود... همین شد که ابتدا زیر گوش من گفت، بهتره بیرون باشم تا قیافه این آدم جلوی چشمم نباشه و بعد از چند دقیقه با اشاره چشم و ابرو به من فهموند که به بیرون خواهد رفت و البته برای این عمل خودش بهانه ای هم برای سایرین تراشید... پس از گذشت ده دقیقه، اما، به جمع بازگشت و مجددا در کنار من نشست... پس از اینکه کارمون تموم شد و از اون محیط بیرون اومدیم بهم گفت: (( انقدر بیرون هوا گرم بود که دیدم تحمل قیافه اون مردک زیر باد کولر گازی به صرفه تر از بیرون بودنه! و مجبور شدم دوباره برگردم))...در راه منزل به این فکر میکردم که کاش اون خانم نویسنده، اینجا بود و می دید که انسان، این نوع معاوضه درد روحی با درد جسمانی رو نه تنها در ازای سوختگی، که حتی در ازای تحمل گرما هم نخواهد پذیرفت... 

باید قبول کرد که عموما روح انسان در مقابله با جسم او یک مغلوب همیشگی ست. چه آنجا که پای عذاب در میان باشه، او ترجیح میده جسمش عذاب نکشه و چه اونجا که پای لذت در میان باشه، ترجیح او لذت جسمانی ست و چه اونجا که پای نیاز در میان باشه ترجیح او، در ابتدا رفع نیاز جسمانی ست... یک مثال بارز با طرح یک سوال پر تکرار: 

خرید پیتزا (غذای جسم!) یا خرید کتاب (غذای روح!)؟؟... و پاسخ مبرهنی که آمارها نشان ما میدهند.

یک مثال بارز دیگر با طرح یک سوال کم تکرار:

در همین لحظه؛ امکان برقراری یک رابطه جنسی کم نظیر (نیاز و لذت جسمی) یا به عنوان مثال حضور در عبادتگاه یا مکان مقدس مورد علاقه تون (نیاز و لذت روحی غالب افراد)؟! ... هوم! ... پاسخ حقیقی نود درصد از شما واضح هست. فقط ایکاش لااقل برای حفظ پرستیژ خودتون در مقابل خودتون! سی ثانیه تفکر میکردید و بعد گزینه یک رو انتخاب میکردید لعنتی ها!

------------------------------------------------------------------------

پ ن ۱: طرح سوال دوم جنبه مزاح داشت. گفتم شاید بد نباشه بعضی دوستان، پیش از آغاز موعظه در قالب کامنت، این رو بدونند. 

پ ن ۲: طرح سوال دوم اصلا جنبه مزاح نداشت. پی نوشت اول رو گذاشتم تا کمی زهر حملاتتون گرفته بشه. 








تعداد کل صفحات : 2 1 2