آقای نوستالژی - مطالب متفرقه

هدیه باقابل!

پنجشنبه 7 فروردین 1399



ساعت، حدود یازده شب یکی از آخرین روزهای آذرماه سال قبل بود که پیام داد. چند ماهی می شد که ازش بی خبر بودم. ظاهرا میخواست قفسه های کارگاه هنری جدیدش رو بچینه و نیاز به مشورت و یا شاید تایید یک شب زنده دار داشت!... بعد از چیدن هر قسمت از قفسه، عکس میگرفت و ارسال می کرد تا نظرم رو بگم. 

در طول این سالها، همیشه در دلم تحسینش کردم. انسانی که با کوچکترین اراده میتونست در جای بسیار بهتری از این دنیا زندگی کنه اما ترجیح داد در این جهنم باقی بمونه و با عشق فعالیت کنه، بیاموزه و شاگردان خودش رو تربیت کنه... در  طول مدتی که مشغول چیدن و ارسال عکس قفسه ها بود، براش نوشتم که: لعنت به تو! امشب من رو یاد کارگاه قدیمی خودم انداختی. البته که اونجا یک کارگاه هنری نبود ولی امشب من رو به یاد شبهایی که اونجا صبح کردم انداختی. چه شبهایی. چه شبهایی!...نه تنها یک لعنت به تو که صد هزار لعنت به تو!

ساعت از پنج صبح گذشته بود که بالاخره چیدمان قفسه ها به اتمام رسید. آخرین عکس، که یک نمای کلی از تمام قفسه ها بود رو فرستاد و گفت این هم نمای کلی. چطوره؟... گفتم: مجبور هستم وانمود کنم که بسیار زیبا شده! چون حوصله ندارم کارمون تا ساعت ۱۱ ظهر ادامه پیدا کنه!... خندید، تشکر کرد و بعد خداحافظی کردیم. 

***

چند روز بعد، شخصی از دفتر تاکسی های بین شهری تماس گرفت. گفت پاکتی رو بوسیله تاکسی براتون فرستادند. چندبار تماس گرفتیم و پاسخ ندادید. زحمت بکشید و برای دریافتش به اینجا بیاید، وگرنه مسئولیت مفقود شدنش با خودتون هست... فردای اونروز، بین راه، رفتم و پاکت رو در میان غرولند شخصی که بسته ها رو تحویل مردم می داد، دریافت کردم. داخل ماشین خودم نشستم و پاکت رو باز کردم. شگفت انگیز بود!... یک کلید، یک پرینت از لوکیشن دقیق محل اون کارگاه در تهران و یک کاغذ که داخلش با خط خوش نوشته شده بود:

سلام آدم آهنیِ خود بزرگ بینِ از دماغ فیل افتاده حرص در بیار!... این کلید کارگاه هست. فکر کن همون کارگاه قدیمی خودت هست که اونشب ازش گفتی. از امروز میتونی هر وقت که دلت خواست، سالی یکبار، ماهی یکبار یا هفته ای یکبار، اینجا رو به طور کامل و دربست در اختیار داشته باشی و خاطرات کارگاه خودت را زنده کنی. هر زمانی که تهران بودی یا خواستی بیایی کافیه قبلش اطلاع بدی که من از کارگاه بیرون برم تا با بودن من در زیر یک سقف معذب نباشی و کارگاه به طور کامل در اختیار خودت باشه. این کلید و اجازه ورود به کارگاه، کاملا خالصانه، صادقانه، از صمیم قلب و با احترام تقدیمت شد. 

***

این بهترین هدیه ای بود که سال گذشته گرفتم و شاید جزو سه هدیه ارزشمندی که در تمام عمرم دریافت کردم... یک هدیه خلاقانه!... کلید رو داخل دسته کلید خودم انداختم، هرچند که به احتمال فراوان هرگز در داخل قفل اون کارگاه نخواهد چرخید... ‌برخی هدیه ها گاهی میتونن هرگز استفاده نشن و یا هیچ ارزش مادی نداشته باشن، اما بی اندازه دوست داشتنی باشند. چه چیزی زیباتر از اینکه یکنفر با قلب مهربان خودش تلاش میکنه تا تو رو شریک چهاردیواری خودش بکنه و بهت این امکان رو بده که خاطرات خوب خودت رو زنده کنی و در عین حال تو هم این رو میفهمی که به قول خودش کاملا خالصانه این کار رو انجام داده.


------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: میتونم از کنار سایر القابی که در شروع نامه خودش نوشته بود با نیشخند عبور کنم! چون تا حدودی قبولشون دارم! اما در رابطه با لقب ((آدم آهنی)) چیزی که برام کمی مضحک و عجیبه، این هست که از نگاه خودم این لقب هیچ سنخیتی با شخصیت من نداره اما از طرفی او سومین نفری بود که طی سه سال گذشته من رو با این لقب مورد خطاب قرار می داد. سه انسانی که اتفاقا هیچ نسبت و ارتباطی هم با یکدیگر ندارند!... اگر در آینده یک یا دو نفر دیگه هم من رو با چنین لقبی مورد خطاب قرار بدن، احتمالا خودم رو برای شرکت در مسابقات ((روبوکاپ)) مجاب خواهم کرد!!






خط پایان

چهارشنبه 30 بهمن 1398



این یکی حتی از بیدار شدن با صدای بوق ماشین هم بدتر بود!... اینکه یکنفر با دست تکونت بده و بگه: بیدار شو! فلانی تموم کرد!... و تو به مدت ده دقیقه، مات و مبهوت بر روی تخت بشینی و به یک نقطه خیره بشی...

***



ادامـه مـطـلـب




این عوعو سگان شما نیز بگذرد...

دوشنبه 23 دی 1398



انسان ها همیشه از ((سگ)) به عنوان نماد وفاداری یاد میکنند، اما در عین حال باید توجه داشت که وفاداری ((سگ گونه)) همیشه نمیتونه به عنوان یک الگوی کامل از وفاداری برای انسان تعریف بشه.

برای یک سگ تفاوتی نداره، کسی که از او نگهداری میکنه و در مقابلش استخوان می اندازه چه خصوصیاتی داره‌... یک موجود خوب هست یا بد... یک قاچاقچی اعضای بدن هست! یک برنده صلح نوبل، یک مرد فرهیخته یا یک جلاد!... او در هرحال نسبت به صاحب خودش و اون کسی که در مقابلش استخوان پرت میکنه وفادار خواهد بود... وجه تمایز انسان و سگ در بحث وفاداری اما، در این هست که انسان بنابر شعور، درک، منطق، عقل و انسانیت خودش، بایستی متوجه این موضوع باشه که به صرف استخوانی (جیره یا مواهبی) که از جانب یک جلاد، یک دروغگو یا یک مفسد فی الارض، نصیبش میشه، نه تنها وظیفه ای نسبت به وفاداری و حمایت از او نداره، بلکه گاه می بایست قید بسیاری از این مواهب! رو زده و در مقابل او قد علم کنه... اجتناب از وفاداری ((سگ گونه))، همان چیزی هست که از هر انسان آزاده ای، در هر زمینه ای توقع میره...  از روابط معمول دوستانه و اجتماعی و موارد کوچک شغلی گرفته تا مسائلی در سطح بالاتر، به عنوان مثال؛ حمایت و وفاداری ((سگ گونه)) نسبت به یک حاکم  جنایتکار یا سیستمی بی کفایت و فاسد، به صرف دریافت اندک جیره و مواجبی آلوده!








حالا از همه دنیا، فقط یک خاله دارم!

چهارشنبه 29 آبان 1398



مدتی هست که به شدت در زمینه تایپ کردن تنبل شدم و شاید مقارن شدن این تنبلی! با پست آخری که در وبلاگ گذاشتم باعث شد بعضی از دوستان تصور کنن که زبانشون لال! حالم خوب نیست یا اتفاق خاصی افتاده و به همین دلیل طی این مدت کامنتهای محبت آمیز مکرر دهان سرویس کنی رو گذاشتند و جویای احوال شدند که از لطفشون تشکر میکنم و باید بگم که: خوبم! و بسیار سپاسگزار لطف شما.

طی این مدت در کنار این کامنتهای محبت آمیز دهان سرویس کن، دو سه تا از دوستان هم کامنتهایی از نوع دیگر گذاشته بودند که فکر میکنم نیازمند پاسخ بود. 

***

یکی از دوستان چند هفته پیش در رابطه با پستی که در تاریخ ۳۱ شهریور گذاشتم انتقاد کرده و گفته بودند به نظر میرسه به خصوص در پستهای یک سال اخیر، خیلی بیش از حد روی یکسری مسائل از نوع جنسی! یا ظاهری! افراد در حال مانور دادن هستم و این براشون عجیب هست و در آخر با اشاره به تعدادی از مطالب، گفته بودند تحسین یا تمسخر ظاهر افراد از بنده بعید هست و این رو در برخی پستها نپسندیدند. 

در پاسخ به این دوست باید بگم که در مورد مانور روی مسائل جنسی! من دقیقا متوجه نشدم منظور شما کدام پست هست و مثال مشخصی هم نزدید ولی الان وقتی این حرف رو میزنید یکسری افراد تصور میکنن من تصاویر پورن استارها رو در این وبلاگ قرار میدادم!! و با اشتیاق به سراغ صفحات قبلی این وبلاگ خواهند رفت! و شوربختانه دست از پا درازتر و با ذکر ((از این لعنتی هم آبی گرم نشد تو این قطعی و قحطی نت مملکت!)) بازخواهند گشت... در مورد توجه به ظاهر افراد، ‌فکر میکنم خیلی مشخص بود که مطلب نوشته شده در تاریخ ۳۱ شهریور کاملا جنبه طنز داشت و به سختی میشد چند جمله جدی در داخلش پیدا کرد... فکر میکنم همه ما اگر نگاهی به انسانهایی که برامون عزیز، دوست داشتنی و خاطره انگیز هستند بیندازیم، میبینیم که اغلب اونها از لحاظ ظاهری انسان هایی کاملا معمولی بودند... همیشه و واقعا فارغ از هرگونه شعاری این رو گفتم و میگم که شما با هر نوع ظاهری، میتونید از خودتون یک برند بسازید و این برند رو فقط و فقط شخصیت و درون شما میسازه... کله تاس شما! بینی درازتون، شکم جلو آمده شما و هر چیز و هرچیز دیگری میتونه تحت تاثیر شخصیت بزرگ شما حتی جالب به نظر برسه!... وقتی شما به بازار تشریف میبرید، ممکنه یک تلویزیون با برند (( ام تی وی!)) ببینید که ظاهر بسیار شکیل و زیبایی داره اما قطعا شما برند ((سونی)) رو ترجیح خواهید داد و علاقمند به داشتنش خواهید بود، حتی اگر به نسبت برند قبلی ظاهر زشت تری داشته باشه. اون چیزی که شما رو متمایل به داشتن تلویزیون دومی میکنه، برند، سابقه مثبت، اعتبار و کیفیت درونی این کالا هست... من اعتقاد دارم در مورد انسانها هم چیزی جز این نیست و بر حسب تجربه این رو با قاطعیت میگم که همه ما در نهایت یک باطن مثبت، معتبر و با کیفیت رو به یک ظاهر زیبا ترجیح خواهیم داد و باز هم بر روی کلمه ((برند)) تاکید میکنم... با هر نوع ظاهری که دارید بواسطه شخصیت تون از خودتون یک برند معتبر و دوست داشتنی بسازید... اگر حتی در بدترین حالت، ظاهر ناقصی دارید (به عنوان مثال، به جای پنج انگشت، چهار انگشت در دست شما قرار داره!)کاری کنید که انسان های مقابل شما هر کجا هرکسی رو با چهار انگشت دیدند، به یاد شما بیفتند و قلبشون از شدت ذوق، به شکلی غیر عادی شروع به تپیدن کنه!.... ضمنا من اگر در پست دیگری از عبارت ((جذابترین عنصر پیاده رو)) استفاده کردم، باز هم منظورم اون چیزی که شما از بعد ظاهری برداشت کردید نبوده و منظور اصلی من صرفا جذابیت اون انسان برای شخص من بوده که بدون تردید این جذابیت حاصل شخصیت بی نظیر اون انسان، اعتبار اون انسان و قابل اعتماد بودنش بوده و هست. 

***

دوست دیگری طی چندین کامنت، مجددا اقدام به توهین نسبت به شخصیت هایی که در سلسله پستهای دنباله دار سال گذشته بهشون اشاره داشتم، کردند. من در یک پست مجزا به شکل بسیار محترمانه ای پاسخ شما و سایر دوستانی که کامنتهای عجیبی گذاشته بودند رو دادم، اما ظاهرا ماجرا برای شما همچنان ادامه داره... من از شما تشکر میکنم که شخص من رو بسیار محترمانه خطاب می کنید اما باید بگم که چوب خط شما برای توهین به انسان هایی که مورد احترام و علاقه من هستند و بخش بزرگی از قلب من رو بواسطه محبت و درستکاری خودشون تسخیر کردند، پر شده! و من توهین به این افراد رو به مثابه توهین به خودم تلقی میکنم... بهتر هست وقت خودتون رو در اینجا تلف نکرده و به جای اینکار، همچنان در جای دیگری، به دست بوسی و مجیزگویی برای صاحبان قدرت و مدح و ستایش حاکمیتی که مدت هاست تشت رسواییش بر زمین افتاده ادامه بدید!... گاهی به لحظات انتهایی عمر امثال شما فکر میکنم و به نظرم میاد که می بایست دردناک و خجالت آور باشه، لحظاتی که یک انسان، نگاهی گذرا به گذشته میکنه و میبینه که تمام عمر خودش رو جهت امرار معاش، به بازی در نقش ((ملیجک دربار)) گذرونده!

***
... و اما دوست دیگری طی سه کامنت مختلف مطالبی رو عنوان کردند که به شدت موجبات انبساط خاطر ما رو فراهم آورد!... این خانم محترم مدعی شدند که خاله بنده هستند! و با تکرار چندباره جملاتی مانند ((الهی خاله قربونت بره!)) عنوان کردند که یقین دارند بنده، همان ((محمد))، بچه خواهر ایشان هستم!! و به شدت تاکید داشتند که آدرس این صفحه رو در اختیار سایر اقوام قرار نخواهند داد و از این راز محافظت خواهند کرد!

خدمت این دوست بزرگوار عرض میکنم که حقیقتا من محمد مورد نظر شما نیستم و در واقع اصلا محمد نیستم! و از این بابت عمیقا متاسفم که با گفتن این جمله ممکنه ذوق حاصل از یک کشف بزرگ احساسی رو در شما کور کرده باشم... در طول این سالها شاید شما نفر چندمی باشید که بواسطه همذات پنداری با آنچه در پستها میخوانند، بنده رو با شخص دیگری اشتباه می گیرند... به یاد دارم که جالبترین و عجیب ترین مورد، مربوط به حدود چهار سال قبل می شد که خانمی با اطمینان و برای مدت مدیدی کامنت میگذاشت و ادعا میکرد یقین داره که بنده همان ((پیمان))  که احتمالا عشق سابق و یا شاید عشق گمشده او بوده هستم... ایشان (که شاید همین حالا هم یکی از خوانندگان این صفحه باشند و به همین جهت سلامی خدمتشون عرض میکنم) به قدری بر این موضوع تاکید داشتند و به اندازه ای جملات احساسی در ازای برخی پستهای بنده کامنت میکردند که چیزی نمانده بود، بنده شخصا به جستجوی ((پیمان)) رفته، این شخص رو پیدا کرده و دستشون رو توی دست هم و لبشون رو روی... روی... روی... (ببخشید کیبورد گیر کرد)... لبشون رو روی گونه هم! و نه روی اون چیزی که اذهان منحرف شما به سمتش رفت بگذارم!!(همین افکار بیمارگونه شماست که باعث میشه اون دوست محترم، بنده رو به مانور روی مسائل جنسی متهم کنند!)... در هر صورت از شما خاله گرامی و با احساس هم تقاضا دارم که باور بفرمایید بنده شخص مورد نظر شما نیستم. اینجانب دارای چهار فروند! خاله هستم که البته قسم میخورم هیچکدام از اونها نه تا به حال صفحه وب رو باز کردند و نه اسم هیچکدام از اون ها ((سهیلا)) هست!






پاییز اومد اینور پرچین باغ!

یکشنبه 31 شهریور 1398



امشب با خودم فکر میکردم آیا واقعا لازم هست هرسال پیش از فرارسیدن اول مهرماه، پستی در وبلاگ خودم قرار بدم و شروع به تف و لعنت!  و بد و بیراه گفتن و اظهار تنفر نسبت به بازگشایی مدارس و آغاز شوم ترین فصل سال بکنم؟!... و آیا این یک کار تکراری نیست!؟

پاسخی که بهش رسیدم این بود: بله لازم هست! ... نه! اصلا تکراری نمیشه!

ادامـه مـطـلـب




خودمو گم میکنم، توی اون! شهر شلوغ!

چهارشنبه 27 شهریور 1398



ساعت دو و نیم شب پیغام داد... گفتم چی شده که یادی از ما کردی بچه!... گفت که فردا، روز افتتاحیه پروژه ست. پس از شانزده ماه سعی و تلاش بی وقفه و تقریبا یکنفره برای تست، گزینش و آرشیو کردن چندین ترابایت آثار و تولیدات  موسیقایی کودک و نوجوان و پس از این همه روز که پوستم کنده شد،‌ بالاخره فردا بعد از ظهر قرار هست مراسم افتتاحیه انجام بشه...

ادامه مطلب




اعتماد

چهارشنبه 13 شهریور 1398



یکی از دوستان طی هفته گذشته دوبار کامنت گذاشتن و خواسته بودن طی یک پست، در رابطه با اینکه چطور میشه به انسان ها اعتماد کرد و به نظرم چه راهی برای شناخت قابل اعتماد بودن یا غیر قابل اعتماد بودن اونها وجود داره بنویسم و البته تاکید کرده بودن که موقع نوشتن این پست جدی باشید!... به همین خاطر، در این لحظه ضمن کنترل لبخند خودم و مبارزه با نفس طنازه! و با قلبی آکنده از غم و جدیت! مشغول به نوشتن خواهم شد...

***

اگر نظر شخصی من رو خواسته باشید تقریبا هیچ راه قطعی برای شناخت قابل اعتماد بودن یک انسان وجود نداره چرا که از شانس مزخرف شما! حتی ممکنه یک فردی که با توجه به پارامترهای ما کاملا قابل اعتماد و موجه هست، به ناگهان بسته به شرایط و بنابر ضعفهایی که در وجودش هست دست به رفتاری بزنه که ابدا فکرش رو هم نمی کردیم... در نظر داشته باشید وقتی حتی بزرگترین سرویس های اطلاعاتی دنیا با تمام سختگیری هاشون در انتخاب افراد قابل اعتماد، از برخی نیروهای خودی رودست میخورند! تکلیف من و شما کاملا مشخص هست...  اما از اونجایی که در هر صورت ما بدون اعتماد کردن به دیگران در امور مختلف، قادر به زندگی نیستیم، چاره ای نداریم جز اینکه راهی برای جلوگیری از آسیب دیدن خودمون پیدا کنیم. چیزی که شخصا در طول یکسال گذشته بهش رسیدم و در مورد خودم جواب داده این بوده که بهتره تمامی انرژی خودتون رو معطوف به مرحله اول، یعنی گزینش و باور و ایمان آوردن به اینکه آیا فلان شخص قابل اعتماد هست یا خیر نکنید و بخشی از این انرژی رو جهت مرحله دوم نگه دارید. شاید بزرگترین اشتباه ما این هست که پس از انتخاب شخص مورد نظر کار رو تمام شده میدونیم و از اون به بعد در انتظار گرفتن پاسخ اعتماد خودمون میمونیم... مرحله دوم اما جایی پس از آن هست که شما پذیرفتید فلان شخص بنابر معیارهایی که دارید ممکنه انسان قابل اعتمادی باشه. من تصور میکنم در این مرحله شما نیاز به این دارید که در ذهنتون تصویرسازی کنید. تصویرسازی از لحظه ای که اون شخص پاسخ درستی به اعتماد شما نمیده... فرض کنید شما شخصی رو انتخاب کردید تا با ارزشترین دارایی تون رو نزد او به امانت بسپارید یا بزرگترین راز زندگی خودتون رو برای او بازگو کنید. شما می بایست دستکم  یک احتمال ده درصدی برای غیرقابل اعتماد بودن اون شخص کنار بگذارید و با تصویرسازی در ذهن خودتون، چندین بار لحظه ای رو که او دارایی شما رو به سرقت میبره و یا راز شما رو برای دیگران بازگو میکنه و سپس عکس العمل خودتون در قبال این رفتار رو در ذهن تجسم کنید. کمکی که اینکار به شما میکنه این هست که پس از به وقوع پیوستن این اتفاق، به سبب آمادگی قبلی که در ذهن داشتید، آسیب کمتری رو متحمل خواهید شد، چرا که به اعتقاد من بخش بزرگی از لطمات روحی که در اینگونه مواقع و بر اثر سو استفاده از اعتمادمون می خوریم نه بر اثر از دست دادن اون دارایی یا لو رفتن اون راز بلکه بر اثر شوک وارده از رفتاری (و از جانب کسی) هست که انتظارش رو نداشتیم ... ما برای اینکه از گزند تبعات سخت و کشنده در امان باشیم، نباید و نمیبایست اجازه بدیم که هیچ اتفاقی در این دنیا ما رو غافلگیر کنه یا به شوک فرو ببره و این تصویرسازی اگرچه بدبینانه به نظر میرسه اما به ما کمک خواهد کرد که هرگز به شکل ویران کننده ای غافلگیر نشیم!... شخصا  در طول یکسال گذشته از این شگرد استفاده کردم و فکر میکنم که مثمرثمر بوده، کما اینکه وقتی در ابتدای امسال اعتمادم از سوی شخص خاصی خدشه دار شد، هرگز مانند مراتب قبلی دچار عصبانیت یا درخودشکستگی! نشدم؛ چرا که پیش از اون، چند مرتبه، دقیقا تصویری از خطای احتمالی اون شخص رو در ذهنم تجسم کرده بودم. 

***

زمانی که شما از پیش میدونید کسی در بستر یک بیماری لاعلاج هست، ذهن شما ناخودآگاه در رابطه با مرگ او و حتی مراسم سوگواری احتمالی او تصویرسازی میکنه و به همین دلیل پذیرش مرگ افراد بیمار و اندوه حاصل از این اتفاق، به نسبت پذیرش مرگ ناگهانی افراد سالم، ساده تر هست... من تصور میکنم یکی از الطاف بزرگی که ما میتونیم در حق خودمون بکنیم این هست که همواره در ذهن داشته باشیم هر دارایی، هر راز، هر پدیده، هر چیز عزیز و یا هر رابطه ای، یک بیمار رو به مرگ هست!


-------------------------------------------------------------------

پ ن ۱: عذرخواهی میکنم اگر نتونستم دقیقا در رابطه با همون چیزی که می خواستید یعنی ((راه شناخت قابل اعتماد بودن یک فرد)) بهتون کمک کنم و به مراحل بعدی پرداختم... از نگاه من نه تنها هیچ راهی برای اینکار وجود داره بلکه اصلا چیزی به نام ((انسان قابل اعتماد)) در این دنیا وجود نداره... فقط گاهی انسان هایی وجود دارند که هنوز شرایطی براشون فراهم نشده و یا در منگنه قرار نگرفتند، تا به شما اثبات کنند چه استعداد شگرفی در گند زدن  به اعتماد شما دارند!

پ ن۲: نمیدونم،  مطلب به میزان مورد نظر شما جدی بود یا خیر آقا یا خانم گرامی!!... از اونجایی که جمله خودتون در مورد لزوم جدی بودن مطلب رو به صورت دستوری! نوشته بودید، گفتم شاید پس از خواندن مطلب، دستور دیگری در رابطه با حذف یا اضافه برخی جملات داشته باشید!! که حقیقتا بی انصافی هست در درون خودتون بریزید و عنوان نکنید!






الا یا ایها الساقی!

چهارشنبه 6 شهریور 1398



خانم مشاور: خب. تو که تفاهم نداشتی با نسرین، چرا باهاش ازدواج کردی؟!

آقا: میدونی! من ازش خوشم اومد، چون چشمهای اون من رو یاد سارا مینداخت. سارا عشق اول من بود!

خانم مشاور: در مورد همسر دومت چی؟... شیلا..

آقا: اگه بخوام راستش رو بگم، اول مدل موهاش من رو جذب کرد... کاملا شبیه مدل موهای سارا بود. همون عشق اولم... و بعد سر همین جذابیت مختصر، رابطه پیش رفت تا به ازدواج دوم من منجر شد!

خانم مشاور: جالبه! در مورد همسر سومت چی؟... مرضیه...

آقا: مرضیه رو اولین بار توی یک مغازه دیدم. صادقانه اگر عنوان کنم، ته چهره اش شباهت زیادی به سارا، عشق اولم داشت و این باعث شد با سماجت ازش بخوام شماره اش رو داشته باشم. اون هم مثل من از همسرش جدا شده بود. ارتباط گرفتیم و نهایتا منجر به یک ازدواج ناموفق دیگه شد!

خانم مشاور: عجب! تو که این همه آدم رو به خاطر شباهت با سارا انتخاب کردی و دور انداختی، چرا همون سارا رو نگه نداشتی؟!... و اصلا چه چیزی در سارا که عشق اولت بود، تو رو جذب کرد؟

آقا: اون نخواست با من بمونه... ضمنا اول ماجرا اون من رو جذب نکرد. در واقع ابتدا به ساکن من اون رو جذب کردم و بعد از مدتی که پاپیچ من شد تا ارتباط داشته باشیم، من هم به مرور عاشقش شدم... بعدها گفت صدای من اون رو یاد نادر، عشق اولش مینداخته و به همین خاطر با من ارتباط گرفته... 

خانم مشاور: چقدر پیچیده!

آقا: شاید جالب باشه بدونید نادر هم به این علت با سارا وارد رابطه شده بود که چشم و ابروی سارا، اون رو به یاد شیوا عشق اولش مینداخته!

خانم مشاور: داره مضحک میشه!!

آقا: هنوز قسمت جالب قضیه مونده!

خانم مشاور: چی؟!

آقا: شیوا از نوجوانی هم محله ای ما بود و همیشه یک نوع عشق یکطرفه نسبت به من داشت... اون به این دلیل نادر رو انتخاب کرده بود که میگفت نوع شخصیت نادر، من رو به یادش میاره!!

خانم مشاور: اوووف!.. میشه ادامه بحث رو بذاریم برای جلسه بعد؟!

آقا: البته!... فقط...

خانم مشاور: فقط چی؟!

آقا: ممکنه پیشنهاد من برای شام امشب رو بپذیرید؟!

خانم مشاور: چرا باید چنین پیشنهادی رو بپذیرم؟

آقا: چون نوع اووف گفتن و سرتکون دادن شما من رو به شدت به یاد سارا، عشق اولم انداخت... 

خانم مشاور: خدای من! معلومه که نمیتونم بپذیرم!

آقا: یک دلیل موجه ذکر کنید.

خانم مشاور: چون لحن عجولانه شما هنگام صحبت به همراه تکان دادن مداوم دستهاتون من رو به یاد پژمان، همسر اولم میندازه...

آقا: هوم! لابد خاطره خیلی بدی از او دارید...

خانم مشاور: بله! اون با من ازدواج کرده بود فقط به خاطر اینکه به لیلا، عشق اولش، اثبات کنه بدون اون هم میتونه زندگی کنه!

آقا: و ظاهرا شکست خورد؟

خانم مشاور: صد البته! بعد از دو سال از هم جدا شدیم و اون با مهتاب ازدواج کرد. حس میکرد، قد و قواره و نوع لباس پوشیدن مهتاب و حتی فرم بینی او، لیلا رو براش تداعی میکنه....






جنگ

جمعه 1 شهریور 1398



دیالوگی در فیلم ((متفقین)) وجود داره که در اون یکی از شخصیت های زن فیلم (که دارای تمایلات خاص جنسی هست) در میان هیاهوی جنگ جهانی دوم و در حین برگزاری یک مراسم، در حالی که به نظر میرسه حمله ای از جانب دشمن صورت گرفته، میگه: 

((دلم برای این حمله های ناگهانی تنگ شده بود. جدی میگم! چون اطرافت شلوغ میشه و میتونی با هرکسی که میخوای، هرکاری بکنی!))

***

هر پدیده تلخ و دردناکی در این دنیا، میتونه دارای محاسن اندکی هم باشه!... البته که هیچ عقل سلیمی موافق جنگ نیست اما تصور میکنم حتی جنگ هم با تمام خوفناک بودنش، میتونه اندک جنبه های مثبتی داشته باشه... فارغ از دیالوگ طنزگونه ای که در ابتدای مطلب نقل شد و تنها به یکی از مزایای جنگ  اشاره داشت!! به این فکر میکنم که درست در همون لحظاتی که ((حمله های ناگهانی)) صورت می پذیره، میشه به عکس العمل انسان های افسرده و ناامیدی که هر روز برای ما از آرزوی مرگ و بریدن از زندگی حرف می زدند نگاهی انداخت... اونها هم قطعا فرار خواهند کرد و پناه خواهند گرفت... حتی شاید پر تقلاتر از انسان های دیگر و چه بسا در نقطه امن تری از پناهگاه!... شاید این حمله های ناگهانی این رو به اونها اثبات کنه که بی آنکه بدانند، هنوز هم شیفته زندگی هستند... به این فکر میکنم که این حمله های ناگهانی در کنار رعب و وحشت و هراسی که ایجاد میکنند، توان این رو دارند که باعث شوند از غذایی که میخوری لذت بیشتری ببری! چون به این می اندیشی که شاید گلوله یا موشک بعدی در حمله ناگهانی آینده، سهم تو بشه و این آخرین باری باشه که طعم خوب این غذا رو مزه مزه میکنی!... شاید معاشقه ها با ظرافت و  لذت بیشتری همراه باشند... شاید  پک زدن به سیگارت حریصانه تر باشه... شاید به منظره های همیشگی اطرافت جوری نگاه کنی که هرگز نگاه نکرده بودی... شاید حس کنی انسانهای معمولی دور و بر و حتی وسایل معمولی اطرافت رو بیشتر دوست می داری... شاید عذرخواهی کردن از اونهایی که باید و یا شاید گفتن جمله ((دوستت دارم)) به آن کسی که باید رو، به شکلی احمقانه به آینده ای نامعلوم موکول نکنی، چون میدونی که ممکنه حمله ناگهانی بعدی همین امشب باشه و گلوله یا موشک بعدی سهم پیکر تو... شاید، شاید و شاید... چرا که هیچ چیزی به اندازه صدای پای ((مرگ))، دیدگاه انسان رو نسبت به زندگی تغییر نمیده.

---------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: هنوز فیلمی راجع به جنگ جهانی دوم نگاه نکردم که زیبا و ستودنی نبوده باشه!






سرچشمه های من

دوشنبه 21 مرداد 1398



جمعه شب، مشغول تماشای فیلم i origins شدم. این فیلم رو بچه سرتق ( بچه سرتق: کسی که لزوما بچه نیست اما بچه نامیده میشه اما قطعا سرتق هست که سرتق نامیده میشه!) بهم معرفی کرده بود و البته قبل از تماشا کردنش هم میتونستم حدس بزنم که احتمالا دیدنش برام جالب خواهد بود چرا که این بچه سرتق محترم، علیرغم اختلاف سنی که با من داره عموما در انتخاب موزیک، فیلم و متن، دارای سلیقه ای همسو با من هست.

***
فیلم، داستان آشنایی و عشق دو انسان، با دو طرز فکر کاملا متفاوت رو روایت میکنه. در یک سو، زنی حضور داره که به وجود خدا و البته داستان ((تناسخ)) و حلول روح از جسمی به جسم دیگر، پس از مرگ ایمان داره و در سوی دیگر، مرد دانشمندی که خداناباور هست، به وجود روح اعتقادی نداره و نظرش بر این هست که هرچیزی از جمله افسانه تناسخ رو بدون وجود دلیل و مدرک علمی نمیتوان پذیرفت... از اواسط فیلم و پس از اتفاقاتی که به وقوع می پیونده، کم کم مرد دانشمند وارد پروسه تحقیقاتی راجع به صحت و سقم نظریه تناسخ میشه. فیلم اگرچه در ظاهر، پایانی نیمه باز!! داره اما تصور میکنم نهایتا تلاش و علاقه شخصی کارگردان به این موضوع بوده که بیننده رو به سمت باور ((تناسخ)) سوق بده... موضوع ثابت بودن الگوی عنبیه چشم پس از انتقال روح از جسمی به جسم دیگر، ایده جذابی بود چرا که به هرحال امروزه در دنیا از اسکن کردن عنبیه چشم جهت تشخیص هویت بیومتری استفاده میشه و البته الگوی عنبیه چشم هر شخص (مانند اثر انگشت او) دارای پیچ و خم ها و چاله چوله هایی!! مختص خودش هست اما قطعا مطرح کردن این موضوع که این الگو در  زندگی بعدی شخص و در جسم جدید او نیز ثابت خواهد بود، تنها یک موضوع تخیلی و یک فانتزی جذاب در فیلم هست.

***

پس از تماشای فیلم به یاد تمام سالهایی افتادم که ذهنم سرسختانه و با اشتیاق درگیر با نظریه تناسخ بود. آشنایی با شخصی به نام کامران و گروهی که به رهبری او هر از گاه جلساتی رو برگزار کرده و به بحث و تبادل نظر در رابطه با این موضوع می پرداختند. کامران، شخصی بود که مدت مدیدی رو صرف دانستن اینکه در زندگی قبلی خودش چه کسی بوده، در چه دوره ای از تاریخ می زیسته و در کجا اقامت داشته کرده بود. بنابر گفته های خودش پس از انجام تمرینات فراوان موفق شده بود به این کشف بزرگ نائل بشه اما ادعا می کرد (و یا لاف می زد!) بر طبق قانونی نانوشته این حق رو نداره که در مورد زندگی گذشته خودش با کسی صحبت کنه... مدتی بعد دیگه نتونستم در اون جمع حضور داشته باشم اما تا سالها بعد تقریبا تمام کتاب هایی که در این زمینه منتشر شده بودند رو مطالعه کردم و خیلی اوقات در خلوت خودم به این موضوع فکر میکردم و البته به نوعی به صحت این ماجرا ایمان آورده بودم... 

به اعتقاد من سهل انگاری افرادی که مذاهب مختلف رو پایه گذاری کردند، باعث وجود باگهایی!! در آنچه که شکل دادند شده، چرا که اونها اگرچه در زمانه خودشون افراد زیرکی بودند اما گمان نمی کردند روزی پیشرفت علم و البته پیشرفت میزان هوش و ذکاوت بشر و همچنین میسر شدن امکان تبادل اطلاعات در سطحی گسترده تر، گفته های اونها رو چنین به چالش بکشه تا جایی که امروز شما میتونید با پرسیدن سه یا چهار سوال ساده، به سادگی افراد مذهبی رو جهت پاسخگویی مستاصل کنید، چرا که مذاهب مختلف پاسخ قانع کننده ای برای سوالات اساسی ما ندارند و تنها سپر دفاعی اونها در هنگام استیصال، به کار بردن اصطلاحات کودکانه و خالی از منطقی مانند: ((حکمت خدا)) و(( آزمون الهی)) و ((ناقص بودن عقل بشر)) و غیره هست... تناسخ اما تقریبا برای تمامی سوالاتی که شما در مورد زندگی و خلقت بشر مطرح می کنید، پاسخی قانع کننده ارائه میده و به همین جهت تا سالها برای من یک نظریه دوست داشتنی، قابل احترام و باورپذیر بود... اما در این میان تنها یک سوال بی پاسخ، شاید پایانی بود بر سالها مطالعه و تفکر در این باب... شاید روزی در رابطه با این سوال و  این بن بست نوشتم، اما در هر صورت با ایجاد همان شبهه و البته مدتها تقلای بی نتیجه برای به دست آوردن پاسخ آن سوال، ماجرای باور و ایمان به تناسخ هم برای همیشه در من فرو ریخت.

***

در حین تماشای فیلم، با خودم فکر میکردم که ایکاش و ایکاش، مانند سالها  قبل، هنوز میتونستم بر روی این نظریه جذاب و دوست داشتنی قسم بخورم! و حالا همسو  با تلاش کارگردان، از روند فیلم برای اثبات این موضوع لذت ببرم چرا که نظریه تناسخ  تنها چیزی بود که میتونست برای همیشه تکلیف واژه هایی همچون ((عدالت)) رو روشن کنه... اما خب بر طبق همون جمله معروف؛ ما همیشه باید سعی کنیم حقیقت رو بپذیریم، نه اون چیزی رو که دوست داریم حقیقت داشته باشه!








تعداد کل صفحات : 3 1 2 3
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو