آقای نوستالژی - مطالب دل بـستـگی هـا

به دنیا اومدم تا عاشقت باشم... ۱

چهارشنبه 16 آبان 1397



هنوز خیره شدن در چشمان تو/شبیه لذت بردن از شمردن ستاره ها/ در یک شب صحرایی ست/و هنوز اسم تو تنها اسمی است/در زندگی من/که هیچ کسی نمی تواند چیزی در موردش بگوید/هنوز یادم می آید/ رود... رود... غار... غار... و زخم... زخم/ و به خوبی بوی دستانت را به یاد دارم*

***

امروز روز عجیبی بود. درست همون حس تلخ و عذاب آوری رو داشتم که در اون سال و اون روز خاص، در اون زمین چمن و در حین مسابقه...

***
امروز، چهاردهمین سالروز آخرین دیدار ماست.


ادامـه مـطـلـب




دهه شگفت انگیز شصت (2)

یکشنبه 9 اردیبهشت 1397



شکل دوم صحنه های +18 در فیلمهای فارسی به شکل مسخره ای مربوط به تجاوز شخصیت مرد منفی فیلم به یکی از نسوان می شد! به طور معمول در همه اینگونه فیلمها هم مرد شیطان صفت با لبخندی بر لب و با دیالوگ هایی مضحک به سمت خانم می تاخت، کما اینکه دقیقا به خاطر دارم حتی در یکی از فیلمها ( فیلم همسفر) وقتی شخصیت شیطان صفت!، خانم مورد نظر رو تنها گیر آورده و فرصت تجاوز رو مهیا دید زیر لب گفت: ((خدایا شکرت!!!)) و این نشان از عمق اعتقاد این مرد تجاوزگر مومن به خداوند! و به جمله ((شکر نعمت نعمتت افزون کند)) داشت!... در نقطه مخالف عکس العمل خانم متجوز (مورد تجاوز قرار گرفته!!) به حرکت آقا، غالبا کشیدن جیغ بنفش همراه با ادای دیالوگ هایی چون: ((ولم کن کثافت!)) و ((به من دست نزن عوضی!)) بود تا زمانی که قهرمان داستان سر رسیده و با چند مشت جانانه او رو نجات بده و من هیچوقت نفهمیدم چرا کارگردانهای فیلمهای فارسی غالبا به وجود حداقل یک سکانس اینچنینی در فیلمهاشون اصرار می ورزیدند... به هرحال در اینگونه مواقع هم پدر به شدت هوشیار شده بود و به محض نگاه چپ شخصیت منفی ماجرا متوجه نیت شوم او شده و دکمه استپ رو میفشرد! 
در این بین گاهی اتفاقات جالبی هم به وقوع می پیوست. مثلا به خاطر دارم که هنگام تماشای فیلمهایی به جز فیلمفارسی (مثلا فیلمهای رزمی خارجی) پدر نیاز زیادی به آماده باش و یا در آغوش نگه داشتن کنترل! نمی دید چون غالبا اینطور فیلمها فاقد صحنه های آنچنانی بود و این خیالش رو راحت میکرد. دست بر قضا یکبار وقتی فیلمی رزمی رو تماشا میکردیم ناگهان صحنه بسیار نابهنجاری در مقابل دیدگان مون ظاهر شد!  پدر در حالی که غافلگیر شده بود دست خودش رو به سرعت به اطرافش کشید و متوجه شد خبری از کنترل نیست. ما همگی سرها رو به اینطرف و اونطرف چرخوندیم که یعنی اصلا حواسمون به فیلم نیست. رباب خانم چادرش رو روی صورتش کشید و از طرفی مشتهای اقا جابر بود که با تمام قدرت به دیوار کوبیده میشد (که یعنی حواست کجاست خب قطعش کن این لعنتی رو ایمان ما و بچه ها به باد رفت!). خلاصه اینکه هر دو خانواده مجبور به خاموش کردن تلویزیون شدند تا اینکه عاقبت چند دقیقه بعد کنترل پیدا شد. زیر چادر رباب خانم...

جدا از جریان لذت بخش تماشای فیلم، تقریبا به هرچیز دیگری(به جز جریان جنگ و وحشت بمباران) در اون سالها فکر میکنم برام به شدت جذاب هست. ده ها خانواده مجزا بودیم اما خانه دیگران خانه ما هم بود. بارها شده بود که ما بچه ها حتی شام یا ناهار رو در منزل همسایگان و در کنار اونها میخوردیم و یا به عنوان مثال وقتی یکی از همسایگان تصمیم به بازسازی منزل داشت در حدود  دو هفته در منزل ما سکونت کردند! تا کارشون تمام بشه. حتی اگر قرار بود کسی فرش خانه خودش رو بشوره به محض پهن شدن فرش چندین نفر دست به دست هم میدادند تا شستشو انجام بشه. عصرها تقریبا همه اهل محل از خانه بیرون میزدند و در اون کوچه های سرسبز دور هم مینشستند. وقتی پدر فوت کرد تمام کوچه عزادار بود و ما گویی فرزندان همه اهالی کوچه بودیم. اونها مثل فرزند خودشون از ما مراقبت و دلجویی میکردند .امروز حتی تصور چنین اتفاقاتی بعید به نظر میرسه... هیچکس انکار نمیکنه که دورانی سخت بود با امکاناتی بسیار ناچیز اما فکر میکنم چیزهای هیجان انگیز زیادی برای زندگی وجود داشت که حالا وجود هرگونه امکاناتی نمیتونه جای اونها رو پر کنه.

هنوز هم از همسایگان اون سالها بی خبر نیستیم و مادر گاهی اگر شده تلفنی با اونها ارتباط میگیره و فکر می کنم این داستان در مورد خیلی ها صدق میکنه. اینکه از یک جایی به بعد همسایه های خودشون رو درست نمیشناسن اما معمولا هنوز از احوال و روزگار همسایگان دهه شصت خبر دارند. حتی دهه هفتاد هم تا حدودی این مشخصات رو حفظ کرده بود اما تصور میکنم پس از اون خیلی چیزها متفاوت شد.

از فکر اون سالها و اون روابط صمیمانه بی نظیر بیرون میام و دوباره خودم رو نشسته روی مبل و خیره به دیوار، اون هم در این مکان و این زمان میبینم. گویی که از رویا به کابوس سفر کردم... از کوچه های پر از محبت و دوستی دوران کودکی به شهری که در اون هیچ همصحبت و هیچ هم خاطره ای وجود نداره...






دهه شگفت انگیز شصت (1)

جمعه 7 اردیبهشت 1397



مثل اغلب نیمه شبها روی مبل نشستم و در تاریکی اتاق به روبرو خیره شدم. نمیدونم چه اتفاقی افتاد که وقتی در بین افکارم چشمم به سیم آنتن تلویزیون افتاد ناگهان رفتم به دهه شصت و ماجرای تماشای مشترک فیلمها به اتفاق همسایگان و خنده ام گرفت...

محله ما از بیست و چند بلوک تشکیل شده بود که هر بلوک شامل پنج ساختمان به هم چسبیده بود و هر ساختمان رو چهار طبقه (هر طبقه دو واحد) تشکیل میدادند. پدرم اولین کسی بود که در اون بلوک ویدئو خریده بود و این علاوه بر خودمون برای همسایگان دیگر هم جذاب بود چرا که اون زمان معمولا درب خانه ها باز بود و رفت و آمدهای متوالی بین منازل همسایگان امری بسیار طبیعی به حساب میومد و به همین جهت اونها هم میدانستند که از این پس گاه به گاه میتونن فیلمهایی به جز آنچه از دو شبکه صدا و سیما پخش میشه رو در منزل ما تماشا کنند. در این بین بنابر تقاضای مکرر پسران آقا جابر (همسایه دیوار به دیوار ما) سیم آنتنی از پشت دستگاه به منزل اونها هم کشیده شد تا هر زمان ما فیلمی رو تماشا میکنیم اونها هم بتونن در منزل و از طریق تلویزیون خودشون فیلم رو نگاه کنن. آقا جابر پیرمردی بسیار خشک، جدی و مقرراتی بود که سه پسر بالغ اما عزب در منزل داشت و اصلا راضی به اینکار نبود اما بنابر اصرار اونها و تضمین پدر من که ((خیالت راحت باشه! حتما صحنه های ناجور رو رد میکنم!)) راضی به انجام عملیات سیم کشی شده بود. 
هرشب راس ساعت هشت فیلمی جدید درون دستگاه میرفت و کوبیده شدن سه ضربه مشت از جانب پدر به دیوار یعنی ارسال علامت به اهل منزل آقا جابر که: تا لحظاتی دیگر فیلم شروع میشود! ... در این بین پیرزنی تنها، مهربان و عموما ساکت و خنده رو به نام رباب خانم هم در طبقه بالا سکونت داشت که از زمانی که به خاطر دارم این بشر بیشتر ساعات بیداریش رو در گوشه ای از منزل ما کز کرده بود. با چادری گلدار که غالبا به خصوص مواقعی که میخندید روی صورتش رو با اون میپوشوند. با شروع فیلم پدر کنترل رو کنار دست خودش میگذاشت! چرا که حین تماشای فیلمهای فارسی همواره باید آمادگی این رو می داشتی که با صحنه ای +18 روبرو بشی!... تا جایی که به خاطر دارم این صحنه ها تقریبا در تمام فیلمهای فارسی به دو شکل بود. شکل اول صحنه های +18، نمایش صحنه بوسیدن و بوسیده شدن بین عاشق و معشوق بود که خب شاید در بسیاری از فیلمهای دنیا طبیعی باشه. در اینگونه مواقع زمانی که عاشق و معشوق داستان نزدیک به هم مینشستند، انگشتان پدر به حالت آماده باش مانند عقابی در بالای دکمه استپ به پرواز در می آمد!!، سپس زمانی که احساس میشد سرهای این دو بازیگر در حال نزدیک شدن به هم هست بلافاصله دکمه استپ فشرده میشد (در این لحظه باقی افراد حاضر در منزل سعی میکردند وانمود کنند اتفاقی نیفتاده. ما بچه ها به اسباب بازی خودمون ور میرفتیم، رباب خانم همراه با نیشخندی همیشگی دانه های تسبیحش رو بالا و پایین میکرد و خلاصه هرکس به نحوی خودش رو به اون راه میزد) و قسمت بد ماجرا این بود که پدر به دلیل ملاحظاتی نمیتونست صحنه های فیلم رو با دور تند رد کنه (چون در این حالت همچنان صحنه ها با دور تند قابل مشاهده بود و بالطبع این مایه شرمساری می شد!) و میبایست ابتدا دکمه استپ رو میزد و بعد در حالی که صفحه سیاه هست فیلم رو رد میکرد و خب در این حالت مشخص نبود که چقدر از فیلم باید رد بشه تا صحنه مورد نظر پایان بگیره! به همین خاطر بر اساس قانون احتمالات! عمل میکرد و بدین ترتیب هربار وقتی مجددا دکمه شروع رو میزد یا هنوز صحنه تمام نشده بود و لب و لوچه عاشق و معشوق همچنان درگیر بود! (که در اینصورت دوباره همه افراد سرها رو پایین می انداختند که یعنی ما چیزی ندیدیم!) و یا چند دقیقه ای از صحنه مورد نظر گذشته بود و بالاجبار دقایقی از ادامه دوران پسا بوسه!! رو از دست داده بودیم و متوجه نشده بودیم چه دیالوگهایی پس از اون رد و بدل شده. بگذریم از اینکه گاهی یکی از پسران آقا جابر از پنجره پدرم رو خطاب میکرد که : خیلی رد کردی! یه کم بزن عقب! و بعد اینبار پدر فیلم رو نه به حالت استپ بلکه از روی تصویر به عقب برمیگرداند و نهایت دقت خودش رو به کار میبرد تا بلافاصله پس از رسیدن به آخرین لحظه از صحنه بوسیدن دکمه شروع رو فشار بده که الحق والانصاف به دلیل وحشت همگان از غر و لندهای آقا جابر استرس این کار برای پدر چیزی کم از استرس خنثی کردن مین نداشت!


ادامه دارد...






شب

چهارشنبه 20 دی 1396



هنوز ساعت به ده شب نرسیده بود اما دلم میخواست بیفتم و روی زمین دراز بکشم. بدنم سست بود و احساس میکردم شاید کمی زیاده روی کردم. از طرفی همون سردرد همیشگی اینبار با شدت بسیار بالاتری عذابم میداد. دراز کشیدم و چشمهام رو روی هم گذاشتم. با خودم گفتم ایکاش قبل از دراز کشیدن یه چای داغ درست میکردم و میخوردم اما حالا دیگه بلند شدن از روی زمین همتی میخواست که نداشتم. 

بعد از چند دقیقه گوشی رو برمیدارم تا نگاهی به تلگرام بندازم. به سرعت پشیمان میشم و با خودم میگم مطابق روزهای اخیر، مگه چی میشه پیدا کرد جز اخبار تکراری؟... احساس میکنم حالا و در این لحظات حس مرور این اخبار رو ندارم. یکسری کلمات توی سرم میچرخه. ((اعتراضات))، ((اعتصابات))، (( خیزش ملی علیه ظلم))... با خودم میگم خوبه! عاقبت همون اتفاقی که پیش بینی میشد میفته... اما به سرعت میپرسم آخرش که چی؟!... بله بزرگترین حسن داستان این هست که طی سالهای پیش رو کلمه اسلامی از مقابل نام کشور برداشته میشه اما در نهایت کدوم ایرانی رو میشه تو دنیا پیدا کرد که اگر به قدرت برسه پدر بقیه رو در نیاره؟ مگه غیر از اینه که اگر یک ایرانی رو در آبدارخانه هم منصوب کنی و مسئولیت بهش بدی، قطعا به همون چهار نفری که بهشون چای میده به نحوی پنهانی یا آشکارا ظلم خواهد کرد!

تو همین فکر هستم و هردو دستم رو روی سرم گذاشتم تا بلکه به خیال باطل خودم کمی سرم بهتر بشه. عسل با کتابی به سراغم میاد و میخواد کتاب رو براش بخونم... ((نی نی چه میخواهد؟))... چشمهام رو باز میکنم و با صدای خفیف اما طوری که بشنوه مشغول خوندنش میشم. قصه راجع به کودکی هست که مادرش میخواد استراحت کنه و به دست اقوامش سپرده میشه تا نگهش دارن. وقتی شروع به گریه و بی قراری میکنه هر کدوم از اقوام برای آرام کردنش پیشنهادی میده و چیزی بالای سرش میاره. یکنفر گل، یکنفر گاو، یکنفر گوسفند و .. .اما کودک باز هم آرام نمیشه و گریه میکنه. عاقبت برادر خردسال کودک با بغل کردن و بوسیدنش باعث میشه آروم بگیره و بخوابه. با خودم فکر میکنم چقدر این داستان کودکانه معنا داشت. چهار بار پشت سر هم میخونمش... ((فیلیس روت))... کتاب رو میبندم، نگاهی به اسم نویسنده میندازم و بعد بالای سرم قرار میدمش.

قفسه سینه ام تیر میکشه. به خودم میگم این هم یه نشانه همیشگی که ثابت میکنه تبلیغات بر علیه سیگار بی جهت نیست. بعد یادم میفته که پدرم اصلا سیگار نمیکشید اما تقریبا در همین سنی که من هستم از دنیا رفت اما در مقابل، برادر بزرگترش که تمام عمر روزی دو پاکت سیگار کشیده هنوز بعد از هفتاد