آقای نوستالژی - مطالب شهریور 1398

پاییز اومد اینور پرچین باغ!

یکشنبه 31 شهریور 1398



امشب با خودم فکر میکردم آیا واقعا لازم هست هرسال پیش از فرارسیدن اول مهرماه، پستی در وبلاگ خودم قرار بدم و شروع به تف و لعنت!  و بد و بیراه گفتن و اظهار تنفر نسبت به بازگشایی مدارس و آغاز شوم ترین فصل سال بکنم؟!... و آیا این یک کار تکراری نیست!؟

پاسخی که بهش رسیدم این بود: بله لازم هست! ... نه! اصلا تکراری نمیشه!

ادامـه مـطـلـب




خودمو گم میکنم، توی اون! شهر شلوغ!

چهارشنبه 27 شهریور 1398



ساعت دو و نیم شب پیغام داد... گفتم چی شده که یادی از ما کردی بچه!... گفت که فردا، روز افتتاحیه پروژه ست. پس از شانزده ماه سعی و تلاش بی وقفه و تقریبا یکنفره برای تست، گزینش و آرشیو کردن چندین ترابایت آثار و تولیدات  موسیقایی کودک و نوجوان و پس از این همه روز که پوستم کنده شد،‌ بالاخره فردا بعد از ظهر قرار هست مراسم افتتاحیه انجام بشه...

ادامه مطلب




میشه به جای آسمون، امشب، از دل سینما طلوع کنیم؟!*

سه شنبه 19 شهریور 1398




نیمه های شب گذشته در ویکی پدیا مشغول نگاه انداختن به سوابق فیلمسازی یکی از کارگردانان داخلی بودم. در لابلای فهرست بلند بالای فیلمهای او، چشمم به نام یکی از ساخته های او در سال ۱۳۸۳ افتاد... یک فیلم خاص... یادآور یک روز خاطره انگیز!... خاطره ای برای زیبا کردن شب... یادت هست؟!



ادامـه مـطـلـب




اعتماد

چهارشنبه 13 شهریور 1398



یکی از دوستان طی هفته گذشته دوبار کامنت گذاشتن و خواسته بودن طی یک پست، در رابطه با اینکه چطور میشه به انسان ها اعتماد کرد و به نظرم چه راهی برای شناخت قابل اعتماد بودن یا غیر قابل اعتماد بودن اونها وجود داره بنویسم و البته تاکید کرده بودن که موقع نوشتن این پست جدی باشید!... به همین خاطر، در این لحظه ضمن کنترل لبخند خودم و مبارزه با نفس طنازه! و با قلبی آکنده از غم و جدیت! مشغول به نوشتن خواهم شد...

***

اگر نظر شخصی من رو خواسته باشید تقریبا هیچ راه قطعی برای شناخت قابل اعتماد بودن یک انسان وجود نداره چرا که از شانس مزخرف شما! حتی ممکنه یک فردی که با توجه به پارامترهای ما کاملا قابل اعتماد و موجه هست، به ناگهان بسته به شرایط و بنابر ضعفهایی که در وجودش هست دست به رفتاری بزنه که ابدا فکرش رو هم نمی کردیم... در نظر داشته باشید وقتی حتی بزرگترین سرویس های اطلاعاتی دنیا با تمام سختگیری هاشون در انتخاب افراد قابل اعتماد، از برخی نیروهای خودی رودست میخورند! تکلیف من و شما کاملا مشخص هست...  اما از اونجایی که در هر صورت ما بدون اعتماد کردن به دیگران در امور مختلف، قادر به زندگی نیستیم، چاره ای نداریم جز اینکه راهی برای جلوگیری از آسیب دیدن خودمون پیدا کنیم. چیزی که شخصا در طول یکسال گذشته بهش رسیدم و در مورد خودم جواب داده این بوده که بهتره تمامی انرژی خودتون رو معطوف به مرحله اول، یعنی گزینش و باور و ایمان آوردن به اینکه آیا فلان شخص قابل اعتماد هست یا خیر نکنید و بخشی از این انرژی رو جهت مرحله دوم نگه دارید. شاید بزرگترین اشتباه ما این هست که پس از انتخاب شخص مورد نظر کار رو تمام شده میدونیم و از اون به بعد در انتظار گرفتن پاسخ اعتماد خودمون میمونیم... مرحله دوم اما جایی پس از آن هست که شما پذیرفتید فلان شخص بنابر معیارهایی که دارید ممکنه انسان قابل اعتمادی باشه. من تصور میکنم در این مرحله شما نیاز به این دارید که در ذهنتون تصویرسازی کنید. تصویرسازی از لحظه ای که اون شخص پاسخ درستی به اعتماد شما نمیده... فرض کنید شما شخصی رو انتخاب کردید تا با ارزشترین دارایی تون رو نزد او به امانت بسپارید یا بزرگترین راز زندگی خودتون رو برای او بازگو کنید. شما می بایست دستکم  یک احتمال ده درصدی برای غیرقابل اعتماد بودن اون شخص کنار بگذارید و با تصویرسازی در ذهن خودتون، چندین بار لحظه ای رو که او دارایی شما رو به سرقت میبره و یا راز شما رو برای دیگران بازگو میکنه و سپس عکس العمل خودتون در قبال این رفتار رو در ذهن تجسم کنید. کمکی که اینکار به شما میکنه این هست که پس از به وقوع پیوستن این اتفاق، به سبب آمادگی قبلی که در ذهن داشتید، آسیب کمتری رو متحمل خواهید شد، چرا که به اعتقاد من بخش بزرگی از لطمات روحی که در اینگونه مواقع و بر اثر سو استفاده از اعتمادمون می خوریم نه بر اثر از دست دادن اون دارایی یا لو رفتن اون راز بلکه بر اثر شوک وارده از رفتاری (و از جانب کسی) هست که انتظارش رو نداشتیم ... ما برای اینکه از گزند تبعات سخت و کشنده در امان باشیم، نباید و نمیبایست اجازه بدیم که هیچ اتفاقی در این دنیا ما رو غافلگیر کنه یا به شوک فرو ببره و این تصویرسازی اگرچه بدبینانه به نظر میرسه اما به ما کمک خواهد کرد که هرگز به شکل ویران کننده ای غافلگیر نشیم!... شخصا  در طول یکسال گذشته از این شگرد استفاده کردم و فکر میکنم که مثمرثمر بوده، کما اینکه وقتی در ابتدای امسال اعتمادم از سوی شخص خاصی خدشه دار شد، هرگز مانند مراتب قبلی دچار عصبانیت یا درخودشکستگی! نشدم؛ چرا که پیش از اون، چند مرتبه، دقیقا تصویری از خطای احتمالی اون شخص رو در ذهنم تجسم کرده بودم. 

***

زمانی که شما از پیش میدونید کسی در بستر یک بیماری لاعلاج هست، ذهن شما ناخودآگاه در رابطه با مرگ او و حتی مراسم سوگواری احتمالی او تصویرسازی میکنه و به همین دلیل پذیرش مرگ افراد بیمار و اندوه حاصل از این اتفاق، به نسبت پذیرش مرگ ناگهانی افراد سالم، ساده تر هست... من تصور میکنم یکی از الطاف بزرگی که ما میتونیم در حق خودمون بکنیم این هست که همواره در ذهن داشته باشیم هر دارایی، هر راز، هر پدیده، هر چیز عزیز و یا هر رابطه ای، یک بیمار رو به مرگ هست!


-------------------------------------------------------------------

پ ن ۱: عذرخواهی میکنم اگر نتونستم دقیقا در رابطه با همون چیزی که می خواستید یعنی ((راه شناخت قابل اعتماد بودن یک فرد)) بهتون کمک کنم و به مراحل بعدی پرداختم... از نگاه من نه تنها هیچ راهی برای اینکار وجود داره بلکه اصلا چیزی به نام ((انسان قابل اعتماد)) در این دنیا وجود نداره... فقط گاهی انسان هایی وجود دارند که هنوز شرایطی براشون فراهم نشده و یا در منگنه قرار نگرفتند، تا به شما اثبات کنند چه استعداد شگرفی در گند زدن  به اعتماد شما دارند!

پ ن۲: نمیدونم،  مطلب به میزان مورد نظر شما جدی بود یا خیر آقا یا خانم گرامی!!... از اونجایی که جمله خودتون در مورد لزوم جدی بودن مطلب رو به صورت دستوری! نوشته بودید، گفتم شاید پس از خواندن مطلب، دستور دیگری در رابطه با حذف یا اضافه برخی جملات داشته باشید!! که حقیقتا بی انصافی هست در درون خودتون بریزید و عنوان نکنید!






الا یا ایها الساقی!

چهارشنبه 6 شهریور 1398



خانم مشاور: خب. تو که تفاهم نداشتی با نسرین، چرا باهاش ازدواج کردی؟!

آقا: میدونی! من ازش خوشم اومد، چون چشمهای اون من رو یاد سارا مینداخت. سارا عشق اول من بود!

خانم مشاور: در مورد همسر دومت چی؟... شیلا..

آقا: اگه بخوام راستش رو بگم، اول مدل موهاش من رو جذب کرد... کاملا شبیه مدل موهای سارا بود. همون عشق اولم... و بعد سر همین جذابیت مختصر، رابطه پیش رفت تا به ازدواج دوم من منجر شد!

خانم مشاور: جالبه! در مورد همسر سومت چی؟... مرضیه...

آقا: مرضیه رو اولین بار توی یک مغازه دیدم. صادقانه اگر عنوان کنم، ته چهره اش شباهت زیادی به سارا، عشق اولم داشت و این باعث شد با سماجت ازش بخوام شماره اش رو داشته باشم. اون هم مثل من از همسرش جدا شده بود. ارتباط گرفتیم و نهایتا منجر به یک ازدواج ناموفق دیگه شد!

خانم مشاور: عجب! تو که این همه آدم رو به خاطر شباهت با سارا انتخاب کردی و دور انداختی، چرا همون سارا رو نگه نداشتی؟!... و اصلا چه چیزی در سارا که عشق اولت بود، تو رو جذب کرد؟

آقا: اون نخواست با من بمونه... ضمنا اول ماجرا اون من رو جذب نکرد. در واقع ابتدا به ساکن من اون رو جذب کردم و بعد از مدتی که پاپیچ من شد تا ارتباط داشته باشیم، من هم به مرور عاشقش شدم... بعدها گفت صدای من اون رو یاد نادر، عشق اولش مینداخته و به همین خاطر با من ارتباط گرفته... 

خانم مشاور: چقدر پیچیده!

آقا: شاید جالب باشه بدونید نادر هم به این علت با سارا وارد رابطه شده بود که چشم و ابروی سارا، اون رو به یاد شیوا عشق اولش مینداخته!

خانم مشاور: داره مضحک میشه!!

آقا: هنوز قسمت جالب قضیه مونده!

خانم مشاور: چی؟!

آقا: شیوا از نوجوانی هم محله ای ما بود و همیشه یک نوع عشق یکطرفه نسبت به من داشت... اون به این دلیل نادر رو انتخاب کرده بود که میگفت نوع شخصیت نادر، من رو به یادش میاره!!

خانم مشاور: اوووف!.. میشه ادامه بحث رو بذاریم برای جلسه بعد؟!

آقا: البته!... فقط...

خانم مشاور: فقط چی؟!

آقا: ممکنه پیشنهاد من برای شام امشب رو بپذیرید؟!

خانم مشاور: چرا باید چنین پیشنهادی رو بپذیرم؟

آقا: چون نوع اووف گفتن و سرتکون دادن شما من رو به شدت به یاد سارا، عشق اولم انداخت... 

خانم مشاور: خدای من! معلومه که نمیتونم بپذیرم!

آقا: یک دلیل موجه ذکر کنید.

خانم مشاور: چون لحن عجولانه شما هنگام صحبت به همراه تکان دادن مداوم دستهاتون من رو به یاد پژمان، همسر اولم میندازه...

آقا: هوم! لابد خاطره خیلی بدی از او دارید...

خانم مشاور: بله! اون با من ازدواج کرده بود فقط به خاطر اینکه به لیلا، عشق اولش، اثبات کنه بدون اون هم میتونه زندگی کنه!

آقا: و ظاهرا شکست خورد؟

خانم مشاور: صد البته! بعد از دو سال از هم جدا شدیم و اون با مهتاب ازدواج کرد. حس میکرد، قد و قواره و نوع لباس پوشیدن مهتاب و حتی فرم بینی او، لیلا رو براش تداعی میکنه....






جنگ

جمعه 1 شهریور 1398



دیالوگی در فیلم ((متفقین)) وجود داره که در اون یکی از شخصیت های زن فیلم (که دارای تمایلات خاص جنسی هست) در میان هیاهوی جنگ جهانی دوم و در حین برگزاری یک مراسم، در حالی که به نظر میرسه حمله ای از جانب دشمن صورت گرفته، میگه: 

((دلم برای این حمله های ناگهانی تنگ شده بود. جدی میگم! چون اطرافت شلوغ میشه و میتونی با هرکسی که میخوای، هرکاری بکنی!))

***

هر پدیده تلخ و دردناکی در این دنیا، میتونه دارای محاسن اندکی هم باشه!... البته که هیچ عقل سلیمی موافق جنگ نیست اما تصور میکنم حتی جنگ هم با تمام خوفناک بودنش، میتونه اندک جنبه های مثبتی داشته باشه... فارغ از دیالوگ طنزگونه ای که در ابتدای مطلب نقل شد و تنها به یکی از مزایای جنگ  اشاره داشت!! به این فکر میکنم که درست در همون لحظاتی که ((حمله های ناگهانی)) صورت می پذیره، میشه به عکس العمل انسان های افسرده و ناامیدی که هر روز برای ما از آرزوی مرگ و بریدن از زندگی حرف می زدند نگاهی انداخت... اونها هم قطعا فرار خواهند کرد و پناه خواهند گرفت... حتی شاید پر تقلاتر از انسان های دیگر و چه بسا در نقطه امن تری از پناهگاه!... شاید این حمله های ناگهانی این رو به اونها اثبات کنه که بی آنکه بدانند، هنوز هم شیفته زندگی هستند... به این فکر میکنم که این حمله های ناگهانی در کنار رعب و وحشت و هراسی که ایجاد میکنند، توان این رو دارند که باعث شوند از غذایی که میخوری لذت بیشتری ببری! چون به این می اندیشی که شاید گلوله یا موشک بعدی در حمله ناگهانی آینده، سهم تو بشه و این آخرین باری باشه که طعم خوب این غذا رو مزه مزه میکنی!... شاید معاشقه ها با ظرافت و  لذت بیشتری همراه باشند... شاید  پک زدن به سیگارت حریصانه تر باشه... شاید به منظره های همیشگی اطرافت جوری نگاه کنی که هرگز نگاه نکرده بودی... شاید حس کنی انسانهای معمولی دور و بر و حتی وسایل معمولی اطرافت رو بیشتر دوست می داری... شاید عذرخواهی کردن از اونهایی که باید و یا شاید گفتن جمله ((دوستت دارم)) به آن کسی که باید رو، به شکلی احمقانه به آینده ای نامعلوم موکول نکنی، چون میدونی که ممکنه حمله ناگهانی بعدی همین امشب باشه و گلوله یا موشک بعدی سهم پیکر تو... شاید، شاید و شاید... چرا که هیچ چیزی به اندازه صدای پای ((مرگ))، دیدگاه انسان رو نسبت به زندگی تغییر نمیده.

---------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: هنوز فیلمی راجع به جنگ جهانی دوم نگاه نکردم که زیبا و ستودنی نبوده باشه!








شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic