آقای نوستالژی - مطالب تیر 1398

طنز روزگار

دوشنبه 31 تیر 1398



اینکه وارد یک مغازه کتابفروشی بشی و بعد ببینی که یکی از متن های خودت، بر روی پوستری همراه با عکس دکتر شریعتی ، بالای سر فروشنده بر دیوار کوبیده شده، میتونه از طنزهای روزگار باشه. 

((اگر دروغ رنگ داشت...))

پیشترها در همین صفحه در رابطه با این متن و اینکه چطور سالهای سال هست به اشتباه با نام دکتر شریعتی در هزاران صفحه مجازی معتبر و غیر معتبر منتشر شده، دکلمه شده و روایت شده نوشته بودم اما ماجرای پوستر، ماجرای تازه ای بود.

***

همراه با اشاره ای به پوستر به فروشنده کهنسال گفتم: از شما که خودتون در کار فروش کتاب و به خصوص کتب مذهبی هستید، بعید هست به این راحتی و بدون تحقیق، متنی رو که اشتباها به دکتر منتسب شده، به شکل پوستر چاپ و بر بالای سر خودتون نصب کنید... با خنده گفت: باید دید مبنای حرفتون چیه؟... گفتم: این متن رو یکی از دوستان من (احساس کردم اگر بگم خودم، قطعا امکان بیشتری داره که تصور کنه در حال مزاح با او هستم!) سالها پیش، زمانی که یک جوان بیست و دو سه ساله بوده نوشته و در صفحه مجازی خودش قرار داده و امروز حتی خودش هم اذعان داره که این متن بسیار متن کودکانه ای بوده. حالا اینکه شما و سایرین چطور میتونید اون رو به شخصی مثل شریعتی منتسب کنید، برای من عجیب هست... با خنده گفت: دوستتون حتما سر به سرتون گذاشته. شما نباید انقدر ساده باشید... گفتم: هر جمله و متنی، دارای منبعی هست. شما این متن رو در هیچکدوم از کتابهای دکتر پیدا نمی کنید... گفت: منبع داره. چند سال پیش خودم در یکی از کتابهای دکتر این رو خوندم!!

پس از شنیدن جمله آخر او که مشخصا یک ادعای کذب، در جهت اثبات حرف خودش بود، احساس کردم طنز دیگری به طنز قبلی ماجرا افزوده شد. یک نفر در زیر پوستری که  جملاتش مربوط به ((دروغ)) هست ایستاده و برای دفاع از حقانیت اون پوستر ((دروغ)) می گفت!






ای گنج نوشدارو!

شنبه 29 تیر 1398



چیزی که در مورد کلمه ((دکتر)) به صورت ایده آل در ذهن دارم، آدمی هست که با روپوش سفید در مطب نشسته و وقتی روی صندلی، در مقابلش مینشینی، ازت میپرسه: ((خب عزیز من! بگو چه داروهایی دوست داری برات بنویسم؟!))... اما شوربختانه همیشه بسیاری از چیزها با ایده آل های ما فاصله دارند و اتفاقا دکترها هم جزئی از همون بسیاری از چیزها هستند!... اغلب اونها از اینکه خودت بهشون بگی چه داروهایی رو برای من بنویس ناراحت شده و قاعدتا علاقه ای به پیروی از دستورات تو ندارند... این در حالیه که به خصوص در رابطه با دردهای کهنه، هیچکس مثل خود آدم از اثرات داروهای امتحان پس داده با خبر نیست... حقیقتا خیلی وقتها، زمانی که اونها از انجام این کار سرباز می زنند، دوست دارم که بهشون بگم: (( تو پول ویزیتت رو گرفتی؛ حالا داروهایی که بهت میگم رو بنویس، مهر مزخرفت رو روی نسخه بکوب و اجازه بده مریض بعدی وارد بشه مردک!))... اما خب!... ادب چی میشه؟؟!

***

صبح پنجشنبه در حالی که از یکی از خیابان های نزدیک منزل مشغول عبور بودم، چشمم به تابلوی مطبی افتاد که پیش از اینها چندباری اون رو دیده بودم اما نمیدونم به چه دلیل، هرگز بخت خودم رو در رابطه با این پزشک نیازموده بودم!... شهرت این پزشک در این محله بیشتر به دلیل یک رسوایی جنسی هست که چند سال پیش به همراه منشی سابق خودش رقم زد! و از عواقب این رسوایی جنسی، تعطیلی چند ماهه مطب بود... با خودم فکر کردم حالا که‌ دوباره آغاز به کار کرده، شاید به یکبار امتحان کردنش بی ارزه... مطب خلوت بود و به محض گرفتن نوبت، منشی از من خواست که وارد اتاق دکتر بشم... پیش از وارد شدن به داخل اتاق، صدای موسیقی از پشت درب به گوش می رسید اما زمانی که دستگیره رو چرخوندم، صدا قطع شد... منظره منحصر به فردی در مقابل چشمم بود. علاوه بر یک صندلی که به طور معمول در کنار میز هر پزشکی، جهت نشستن بیمار وجود داره، دو تخت (به شکل قهوه خانه های سنتی، همراه با بالش و پشتی!!) در دو طرف اتاق وجود  داشت! که جهت دکوراسیون اتاق یک پزشک کمی نامانوس به نظر می رسید... زمانی که به دکتر نگاه کردم، دیدم که در حال کنار گذاشتن سه تار خودش هست و بنابر این متوجه شدم، صدای موسیقی که پیش از ورود به اتاق، به گوشم خورده بود، مربوط به هنر نوازندگی خود دکتر بوده... بر لبه یکی از تختها نشستم و با لحنی شوخ طبعانه گفتم که ایکاش به نواختن ادامه می دادید... با خوشرویی استقبال کرد و دوباره سه تار رو در دست گرفت... صحنه جالب، منحصر به فرد و در عین حال مضحکی بود. پزشکی با حدود پنجاه و اندی سال سن، بسیار خوش برخورد و خنده رو، با روپوش سفید در داخل مطب خودش در حال نواختن سه تار، اون هم در شرایطی که مریض بر تختی به سبک تختهای قهوه خانه ای! تکیه زده!... بیشتر به سکانسی از یک طنز تلویزیونی ۹۰ قسمتی شباهت داشت!... ابتدا شروع به نواختن آهنگ گل پامچال (آهنگی که به هیچ عنوان مورد علاقه من نیست) کرد و قاعدتا مجبور به تحمل شدم، اما بعد از دو سه دقیقه آهنگ دیگری رو نواخت که به نظرم بسیار زیبا و دلنشین بود و از شنیدنش لذت بردم... سپس برای او کف زدم و به او گفتم که اگر بخوام صادقانه حرف بزنم باید بگم من به اینجا نیومدم تا معاینه ام کنید. فقط اومدم تا در صورت امکان یکسری از داروهایی که لازم دارم رو برام بنویسید... دو سه سوال مختصر پرسید و بعد شروع به نوشتن نسخه کرد... زمانی که نسخه رو به دستم داد احساس کردم او همان تحصیلکرده اوباش! و اهل دلی هست که به دنبالش بودم. یک پزشک بسیار خوش اخلاق و خوش برخورد که در صورت استقبال بیمارش برای او ساز میزنه و دست آخر هر دارویی رو که او تقاضا میکنه براش مینویسه!... 

ضمن تشکر به بیرون از اتاق اومدم و نگاهی به منشی انداختم. خواستم ببینم منشی جدید او، قابلیت این رو داره که باعث بشه مجددا مطب برای مدتی تعطیل بشه یا خیر!... دوست داشتم برگردم، درب اتاق دکتر رو باز کنم و بگم: ((دکترجان! لطفا و لطفا با اون نفس اماره لعنتی خودت مبارزه کن!... من تازه پیدات کردم!))... اما خب... با خودم گفتم: ادب چی میشه؟!






My lovely old lady

سه شنبه 25 تیر 1398



زندگی از من میخواهد فراموشت کنم و این چیزی ست که قلبم نمی‌تواند بفهمد... (محمود درویش)

***

شب گذشته، یکی از دوستان قصد صحبت با من رو داشت و از اونجا که در اتصال به تلگرام دچار مشکل بود، اصرار زیادی انجام داد تا یکی از برنامه های پیام رسان دیگر رو نصب کنم و از اون طریق ارتباط بگیریم. لاجرم و با بی میلی برنامه رو نصب کردم و نیمه های شب، پس از اینکه صحبتهای او به پایان رسید، از سر کنجکاوی وارد قسمت مخاطبین برنامه شدم. این یکی از کارهای مورد علاقه من در شبکه های اجتماعی هست، چرا که ممکنه این امکان رو به من بده تا عکس جدیدی از تو رو به تماشا بنشینم و از قضا این برنامه هم چنین لطفی رو شامل حالم کرد ... برای ساعتی به چهره ات در عکسی که به نظر جدید میرسید، خیره شدم... احساس عجیب و دوگانه ای در درونم جریان داشت... شاید بهتر باشه در رابطه با قسمت تلخ این احساس دوگانه حرفی نزنم، اما سوی دیگر ماجرا و قسمت شیرین این احساس، جایی بود که با خودم فکر میکردم؛ چهره تو در جوانی رو بسیار دوست می داشتم، اما چهره تو در زمان حال و پس از گذر از چهل سالگی رو، حتی بیشتر از چهره تو در جوانی دوست می دارم... حتی با افزوده شدن خط و خطوط چهره و رگه هایی از موی سپید _ اگرچه در پشت رنگهای خوش، پنهان شده باشند _ تو همیشه زیباترینی، پیرزن! دوست داشتنی من... 

صفحه گفتگو با تو در مقابلم باز بود، آنلاین بودی و روحم پر می کشید برای اینکه چند کلمه ای تایپ کنم اما میدانستم که بر طبق همان قرارداد نانوشته، نمی بایست این کار صورت بگیره.... این قرارداد نانوشته ظالمانه!... حتی با باز بودن صفحه گفتگوی کاملا سفید میان من و تو، احساس آرامش و امنیت عجیب و غیرقابل وصفی همراهم بود و به این فکر میکردم که روح و روان آدمی چه پیچ و تاب های بزرگی که نداره...

***

امروز کمی بیش از پنج ماه از روزی که متوجه شدم، از این به بعد دیگر قرار نیست هیچ زمانی صدای تو رو بشنوم می گذره... از روزی که متوجه شدم همان ده دقیقه بی نظیری که در طول هر سال، یکبار اجازه تکرار داشت هم به خاطره ها پیوست... در طول این پنج ماه، کمی بی حوصله تر و وحشت زده تر از قبل بودم... احساسم بر این بود که آخرین انگشت متصل به یکدیگر از این دو دست، هم عاقبت رها شد و حالا این دنیا  جای وحشتناکتر و ناامن تری به نظر میرسه... دل و دماغ چندانی نداشتم، چرا که در طول این سالهایی که از حضور و تصویر تو محروم هستم، این تماس چند دقیقه ای در اون روز خاص از سال، از جمله بزرگترین دلخوشی های من بوده... لحظه شماری برای فرارسیدن اون روز، فشار دادن دکمه رکورد، تماس با تو و سپس تا سال آینده همان موقع، هربار در زمان عصبانیت، بی حوصلگی یا بی حالی، بارها گوش دادن به مکالمه ضبط شده سال قبل... ((عزیز دلم)) هایی که روح من رو در یک آبی آرام غیر قابل وصف به پرواز در می آورد و اون رو با تمام ((عزیز دلم)) های این دنیا تاخت نمی زدم... حالا اما گویا بنابر تصمیم تو، این ماجرا هم به پایان رسیده و بنابراین از این جا به بعد، زندگی شکل دیگری به خود خواهد گرفت، چرا که اگر در زندگی چیزی برای لحظه شماری وجود نداشته باشه، آن زندگی، تنها زنده ماندن، از بابت تعهدی خواهد بود که انسان به اطرافیان و دیگرانی که نیازمند حضور او هستند داره، پیرزن دوست داشتنی من...

چند سالی بود، همواره به این می بالیدم که تنها کافی ست به طور جدی تصمیم بگیرم، هرکسی یا هرچیزی رو که در این دنیا از دست میدم یا تصمیم میگیرم که از دست بدم! نهایتا ظرف ۲۴ ساعت به فراموشی بسپارم و به هیچ حساب کنم، اما و اما پیرزن دوست داشتنی من! شاید ترجیح می دادم این مکالمه ده دقیقه ای، آخرین چیزی باشه که با اون به چالش کشیده میشم و تصور میکنم اینکه فراموش کردن این موضوع، کمی! (تنها پنج ماه!!) بیش از ۲۴ ساعت به طول انجامیده، اثبات میکنه ترجیح من بی دلیل نبوده؛ چه اینکه بسیار پیشترها در همین صفحه نوشته بودم که این مکالمه سالانه جزو باارزشترین دارایی های زندگی من به حساب میاد... به هر حال این تصمیمی هست که تو گرفتی و بدون شک دلیل موجهی در پشت این تصمیم وجود داره و حقیقت اینجاست که نه از پنج ماه پیش، بلکه از هفده ماه پیش حس کرده بودم که قصد اتخاذ چنین تصمیمی رو داری... یک دلیل موجه و قابل حدس...  دوست داشتم با تو بگم که من دلیل این تصمیم رو میفهمم... بایدها، نبایدها، عرف و هرچیز دیگر جامعه رو میفهمم... اما پیرزن دوست داشتنی من! اگر آدمیزاد جایزالخطاست، دوست می داشتم که تو آن خطای جایز من باشی!... اگرچه شاید خطا نامیدن این ماجرا، خود، خطای بزرگتری باشه!... تو بیش و بهتر از هرکسی میدونی که این ارتباط فراتر از استانداردهای موجود، سالم بود و هرگز از چارچوب مقدس خود، خارج نشد. تو بیش و بهتر از هرکسی میدونی که چه نقشی رو در زندگی من ایفا و بازی می کردی و چه نیاز مبرمی به این نقش در وجود من بود؛ حتی اگر در طول سال های متمادی، تنها یک مکالمه کوچک از اون باقی مانده باشه و قانونمندانه به تمام نباید ها، ممنوعیت ها و قرارداد های نانوشته متعهد بوده باشم... این نقش و این احساس در چارچوب روابط معمول نمی گنجید، اما من و تو این نقش رو می دانستیم و می فهمیدیم و شاید همین کفایت کننده می بود... با اینحال علاقمند هستم که به تصمیم تو احترام بگذارم، چرا که یقین دارم بخشی از این تصمیم رو بدین جهت اتخاذ کردی که گمان بردی به صلاح من خواهد بود (اگرچه در موفقیت آمیز بودنش تردید دارم ... آیا کسی که پس از پانزده سال محرومیت از حضور و تصویر تو، فراموشت نکرد، با محرومیت از صدا، به این سرنوشت تن خواهد داد؟)... حالا و از این پس، این صفحه تنها و یگانه راه ارتباطی موجود و البته یکطرفه! میان من و توست و به همین جهت بیش از پیش برای من دوست داشتنی خواهد بود... اما و اما.... ایمان دارم که این پایان ماجرا نیست. عاقبت روزهای دیگری از راه خواهند رسید و دیدار دوباره، سرنوشت محتوم ماست؛ پیرزن دوست داشتنی من!








داگویل

چهارشنبه 19 تیر 1398



شب گذشته، زمانی که مشغول دانلود فیلم شدم، با توجه به مدت زمان طولانی که داشت، فکر نمیکردم بتونم تمامش رو در یک شب نگاه کنم، اما جذابیت داستان برای من به قدری زیاد بود که تا نزدیک صبح فیلم رو یک نفس تماشا کردم. ماجرای فیلم مربوط به شهر کوچکی به نام ((داگویل)) با تعداد محدودی خانواده هست و ظاهرا بر اساس نمایشنامه ای از برتولت برشت ساخته شده‌. دختری به نام ((گریس)) با بازی نیکول کیدمن، با فرار از دست گانگسترها به این شهر کوچک میرسه و مردمی که در ابتدا بسیار ساده و صمیمی به نظر میرسند، قبول میکنند که به او پناه داده و در شهر کوچک خودشون به او جا و مکانی اختصاص بدن ... با گذشت زمان کم کم دیو درون هر شخص و خانواده نمایان میشه. اونها قدر فرشته خوش قلبی که به شهرشون پای گذاشته رو نمیدونند و این حق رو برای خودشون قائل میشن که در ازای پناه دادن به او و لو ندادن محل اختفا به گانگسترها از او بهره بکشند (شاید به این دلیل که عموما برای آدمیزاد چیزی به نام محبت رایگان به همنوع خودش، تعریف شده و توجیه پذیر نیست)... به این ترتیب گریس هر روز بیش از قبل مجبور به انجام دادن کارهای سنگین برای خانواده های مختلف شهر میشه. از نگهداری و مراقبت از فرزندان اونها گرفته تا کار در مزرعه، رسیدگی به افراد بیمار و غیره؛ تا جایی که شب هنگام، وقتی به خانه میرسه جانی در بدن نداره... مردم شهر که در ابتدا با شرم و خجالت از او می خواستند در امور مختلف به اونها کمک کنه، پس از مدتی با لحنی متفاوت و طلبکارانه به او دستور می دادند که وظایف! خودش رو به شکل بهتری انجام بده و هر روز عرصه رو بر او تنگتر میکردند... با گذشت زمان، کار به جایی رسید که تقریبا تمامی مردان شهر، در ازای پناه بردن او به ((داگویل)) و گروکشی جهت لو ندادن محل اختفای او به گانگسترها، به سو استفاده جنسی از او پرداختند و در نهایت حتی معشوقه او و تنها شخصی که گریس در آن شهر به عنوان تکیه گاه و یک پشتیبان واقعی میشناخت هم با رفتاری عجیب، ضربه نهایی رو به او وارد میکنه...

***
داستان فیلم از دو جهت برای من بسیار جذابیت داشت. هر دو مورد مربوط به بخشی از موضوعاتی میشدند که مدت هاست ذهنم رو به خودشون مشغول کردند‌... مورد اول نوع رفتار انسانها در شرایطی که متوجه میشن، در مخمصه افتادی و فرصت طلایی بهره برداری از تو نصیبشون شده... در طول تماشای فیلم، باز هم همان جمله به یادماندنی صادق هدایت در ذهنم تکرار میشد: ((در این جهان به هرچه پناه بیاوری در امان خواهی بود، اما کافیست انسان بفهمد بی پناهی))... مورد دوم مربوط به سکانس های پایانی فیلم و زمانی میشه که ورق برگشته و مردم شهر متوجه حقیقت ماجرای گانگسترها و گریس میشن... حالا قدرت در دست گریس هست و این اوست که می باید در مورد ((بخشش)) یا ((تنبیه)) مردم اون شهر تصمیم بگیره... جایی که دیالوگ های بی نظیری مابین گریس و پدرش در رابطه با بخشیدن و گذشتن از خطای انسان ها یا لزوم تنبیه کردن اونها رد و بدل میشه و در نهایت انتخابی که گریس انجام میده و یک پایان شگفت انگیز و غیر قابل پیش بینی برای فیلم...

***

فیلم به شکل جالب و البته هدفمندی، تنها در یک فضای محدود فیلمبرداری شده و بیشتر یک تله تئاتر رو در ذهن تجسم میکنه، اما تصور میکنم، با توجه به درس های بزرگی که از لحاظ جامعه شناسی به شما میده، جزو فیلمهایی خواهد بود که تا همیشه در ذهن بیننده باقی می مانند. 






دژخیم بی رحم تنم...

شنبه 15 تیر 1398



چند شب پیش در یکی از سایتها مطلبی رو راجع به مقایسه درد بیماری های روحی و جسمی میخوندم. نویسنده مطلب خانمی بود که ظاهرا علاوه  بر دارا بودن عنوان کارشناس مسائل دینی، در حوزه روانشناسی هم مطالعاتی داشت‌. ایشون عنوان کرده بودند، تحمل درد بیماری های روحی، سختتر از تحمل درد بیماری های جسمی هست و به عنوان مثال بیان کرده بودند که ((حسادت)) نوعی بیماری روحی محسوب میشه و درد این موضوع از لحاظ روحی به قدری زیاد هست که حتی شاید فرد حسود حاضر باشه درد و عذاب سوختگی جسمانی رو تحمل کنه اما در عوض از درد روحی حسادت خلاص بشه!... نمیدونم چرا همون لحظه به نظرم اومد که احتمالا برداشت ایشون اشتباه بوده، چرا که بعید میدونم، نود درصد از انسان ها بخوان و بتونن عذاب و درد وحشتناک سوختگی جسمانی رو تاب بیارن و در عوض خوشحال باشن از اینکه از درد حسادت خلاص شدند.

***
روز پنجشنبه با یکی از آشنایان، در دفتر کار شخص خاصی حضور داشتیم. پس از چند دقیقه نفر دیگه ای به جمع اضافه شد که ظاهرا آشنای گرامی ما، به شدت از او متنفر بود... همین شد که ابتدا زیر گوش من گفت، بهتره بیرون باشم تا قیافه این آدم جلوی چشمم نباشه و بعد از چند دقیقه با اشاره چشم و ابرو به من فهموند که به بیرون خواهد رفت و البته برای این عمل خودش بهانه ای هم برای سایرین تراشید... پس از گذشت ده دقیقه، اما، به جمع بازگشت و مجددا در کنار من نشست... پس از اینکه کارمون تموم شد و از اون محیط بیرون اومدیم بهم گفت: (( انقدر بیرون هوا گرم بود که دیدم تحمل قیافه اون مردک زیر باد کولر گازی به صرفه تر از بیرون بودنه! و مجبور شدم دوباره برگردم))...در راه منزل به این فکر میکردم که کاش اون خانم نویسنده، اینجا بود و می دید که انسان، این نوع معاوضه درد روحی با درد جسمانی رو نه تنها در ازای سوختگی، که حتی در ازای تحمل گرما هم نخواهد پذیرفت... 

باید قبول کرد که عموما روح انسان در مقابله با جسم او یک مغلوب همیشگی ست. چه آنجا که پای عذاب در میان باشه، او ترجیح میده جسمش عذاب نکشه و چه اونجا که پای لذت در میان باشه، ترجیح او لذت جسمانی ست و چه اونجا که پای نیاز در میان باشه ترجیح او، در ابتدا رفع نیاز جسمانی ست... یک مثال بارز با طرح یک سوال پر تکرار: 

خرید پیتزا (غذای جسم!) یا خرید کتاب (غذای روح!)؟؟... و پاسخ مبرهنی که آمارها نشان ما میدهند.

یک مثال بارز دیگر با طرح یک سوال کم تکرار:

در همین لحظه؛ امکان برقراری یک رابطه جنسی کم نظیر (نیاز و لذت جسمی) یا به عنوان مثال حضور در عبادتگاه یا مکان مقدس مورد علاقه تون (نیاز و لذت روحی غالب افراد)؟! ... هوم! ... پاسخ حقیقی نود درصد از شما واضح هست. فقط ایکاش لااقل برای حفظ پرستیژ خودتون در مقابل خودتون! سی ثانیه تفکر میکردید و بعد گزینه یک رو انتخاب میکردید لعنتی ها!

------------------------------------------------------------------------

پ ن ۱: طرح سوال دوم جنبه مزاح داشت. گفتم شاید بد نباشه بعضی دوستان، پیش از آغاز موعظه در قالب کامنت، این رو بدونند. 

پ ن ۲: طرح سوال دوم اصلا جنبه مزاح نداشت. پی نوشت اول رو گذاشتم تا کمی زهر حملاتتون گرفته بشه. 






این قسمت: کامنتهای خشمگینانه!

چهارشنبه 12 تیر 1398



قرار بود کامنتهایی رو که مربوط به اون سلسله پستهای دنباله دار می شدند و جنبه انتقادی داشتند، بنویسم و به اونها پاسخ بدم.

... و اما کامنتهای دوستان:

ادامـه مـطـلـب






شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic