آقای نوستالژی - مطالب خرداد 1396

دلخستگیها (36)

جمعه 19 خرداد 1396



1

چون پر و بالی نباشد، راه آزادی ست بند

روزن زندان کند دلگیرتر محبوس را... (صائب تبریزی)

2

وقتی که یک انسان ظالم! یک انسان نااهل، یک انسانی که مسیرش مسیر کج هست، میاد و در بین تمام موجوداتی که هیچ حسی بهشون نداره، با تمام وجود با تو رفاقت میکنه، بهت محبت میکنه، از تو حمایت کرده و برات ارزش زیادی قائل میشه چه باید کرد؟!... جانبداری کردن از او در مقابل دیگران (به دلیل محبتهایی که صرفا به تو کرده) قطعا از حق و انصاف به دور هست و از سوی دیگر کنار کشیدن از سمت و جانب او میتونه ریسک بزرگی باشه از این جهت که ممکنه این تصور رو در ذهن او ایجاد کنه همین اندک اعتماد و محبتی هم که برای اولین بار در طول عمرش به سمت یک انسان روانه کرده کار اشتباهی بوده و بد بودن و بد کردن به تمامی موجودات قطعا مسیر درست تری هست!... تنها راهی که باقی میمونه پیش گرفتن رفتاری میان این دو حالت و در عین حال سعی در اصلاح او هست که انصافا کار طاقت فرسایی ست و شباهت زیادی به راه رفتن بر روی لبه تیغ داره!

3

اخیرا دوره معتبر و فشرده ((فال کارت بانکی)) رو به اتمام رسوندم. برای شروع قصد دارم برای تعداد محدودی از دوستان این فال رو که آینده رو کاملا بهشون نشون میده و به واقع شگفت انگیز هست رو به صورت رایگان انجام بدم. دوستانی که علاقمند هستن از این فرصت استفاده کنن میبایست شماره 16 رقمی کارت بانکی خودشون به همراه رمز دوم رو برای من ارسال کنند! اگر CCV2 و تاریخ انقضای کارت رو هم بفرستن نتیجه قطعا بهتر خواهد بود!!

4

یک: وقتی ازت دور بود چکار میکردی؟!

دو: خودمو سرگرم کتاب خوندن میکردم تا نبودنش رو فراموش کنم!

یک: حالا که چند سالی هست بهش رسیدی چکار میکنی؟!

دو: خودمو سرگرم کتاب خوندن میکنم تا بودنش رو فراموش کنم!

5

رابطه من و مادر هرگز شبیه رابطه هیچ فرزندی با مادرش نبود. به یاد ندارم که حتی یکبار با او درد و دل کرده باشم و یا تونسته باشم خودم رو براش لوس کنم! در رابطه بین ما همیشه مونولوگ برقرار بوده. حرفهای یکسویه او، قربان صدقه رفتن ها  و تلاش بی ثمرش برای شنیدن حرف از جانب من... نمیدونم! شاید پس از مرگ پدر در کودکی، تلاش من برای محکم و یا بی خیال نشان دادن خودم پایه اینچنین رابطه ای رو گذاشت و این قصه تا همیشه ادامه پیدا کرد. به واقع علاقمند بودم که این رابطه یک رابطه معمول باشه اما نشد و قطعا او برای فقط یکبار شنیدن حرفهای من بسیار به آب و آتش زد، اما نشد...

6

"در آدمی فقط یک گرم و یک قطره انسانیت است و بس. این است چیزی که در جنگ فهمیدم.وقتی چیزی برای خوردن نیست، آدمی سنگدل می شود، وقتی حالش بد است، سنگدل می شود. فقط یک بار به گورستان رفتم...بر سنگ گور ها نوشته اند:"قهرمانانه جان باخت" "از خود مردی و شهامت نشان داد"،"دین سربازی اش را ادا کرد".البته قهرمان هم داشتیم اگر واژه قهرمان را در معنای ظریف تری بپذیریم... اما من می دانم، از این های که در گور خوابیده اند، یکی شان با مواد مخدر مسموم شد و دومی را پاسدار هنگامی با گلوله کشت که رفته بود از انبار خوراکی بدزدد...همه ما از انبار می دزدیدیم. عصاره شیر شیرین با بیسکویت خیلی خواستنی بود.اما شما از این چیز ها نخواهید نوشت...هیچ کس نخواهد گفت چه حقیقتی زیر خاک دفن است. به زنده ها مدال می دهند و به مرده ها روایتی قهرمانانه!"

 ((سویتلانا الکسیویچ))

7

از هزار و یکشب من، هزار شب قصه ((رفتن)) بود، با این امید که قصه واپسین، قصه ((آمدن)) باشد...

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن:

در آرزوی تو

خواننده: مریم جلالی / شعر: سعدی

لینک دانلود








هذیان ها (28)

سه شنبه 9 خرداد 1396



بالین من هرشب، از خواب تو رنگین

بالین عطرآگین، رنگین ترین بالین  

هر نیمه شب پیدا، هر صبح پنهانی

بسیار خوشحالم، بسیارتر غمگین!

***

آن روز در تقویم، روز بزرگی بود

آن پیچ تاریخی!،شبگاه فروردین!

با خنده گفتی: من؟... ((شیرین بی فرهاد!))

گفتم که: خوشوقتم!... ((فرهاد بی شیرین!))

گفتی: منم پایین، اما تو بالایی

یا پر زدن آموز، یا لحظه ای بنشین!

خندیدی و گفتم، گفتی و خندیدم

بسیار شبها رفت، از آن شب زرین...

***

... القصه این دنیا، صد زیر و بم دارد

اصل جدایی ها، یک اصل بنیادین!

دستت گرفتم تا بالاترین باشی

حالا تو بالایی، من مانده ام پایین!

از قصه پرواز، سهم من اینها شد

آن ماشه بی رحم، این پیکر خونین

با بالهایی نرم، در بستر احساس

فتح تو رویا بود، در جنگ فولادین

رویای سبزم را، از ریشه خشکیدند

آه از چراغ سرخ، از سایه سنگین

یک عمر با این راز، تنها سفر کردم

یک عمر پنهانی، یک عمر پاورچین...



                                                                                          آبان 95