آقای نوستالژی - مطالب اسفند 1396

زیباترین

پنجشنبه 17 اسفند 1396



ممنون از اینکه علیرغم همه مشکلاتی که داشتی اومدی و باعث شدی امروز روز خوبی باشه. ممنون از اینکه ثابت کردی از دست دادنت، فقط یک کابوس در بیداری بوده.
دیدنت شاید پایانی بود بر همه نق زدن ها و غرغرهای این چند وقت! 
مثل آبی روی آتش. 
همچنان باش، چون من بدون تو و حتی با احساس کردن اینکه ممکنه تو نباشی دوباره تبدیل به یک غرغروی غیر قابل تحمل میشم.
همچنان ادامه بده... من از بی تو بودن میترسم! 






از این چراغ مردگی

جمعه 4 اسفند 1396



((تفاوت انسان و سگ در این است که اگر به سگ غذا بدهی هرگز تو را گاز نخواهد کرد))

اولین باری که این جمله تولستوی رو خوندم 23 سالم بود. شاید اگر اون روز این جمله رو قاب میگرفتم، بر دیوار اتاقم میزدم و باورش میکردم به مرور ملکه ذهنم می شد و از بسیاری از اتفاقات و آسیب های بعد جلوگیری می کرد. امشب اما این جمله رو به عنوان بک گراند گوشی قرار دادم تا از این زمان به بعد هر وقت صفحه گوشی خودمو نگاه میکنم مثل یک داغ پشت دست، بهم یادآوری کنه که این کورسوی امید برای اثبات صحت نظریات و نوشته های خوشبینانه سالهای قبل رو برای همیشه نادیده بگیرم.

***

عاقل شو پسر! صفحه گوشیت رو نگاه کن و بدون که اگر همه وجودت رو یکپارچه صداقت و محبت کنی و به سمت این جماعت از خود راضی بری جوری جا خالی میدن که با کله زمین بخوری و دردناک تر اینکه اگر در پاسخ این کار به جای انتقام گرفتن، با زخمهایی که هنوز روی تنت هست شاخه گلی به دست بگیری و سمتشون برگردی اون رو هم پرپر میکنن و پس میزنن، با این توجیه که وقتی جا خالی داده بودن، صدای زمین خوردن تو گوشهاشون رو اذیت کرده بوده!... عاقل شو پسر! به صفحه گوشیت نگاه کن تا هرگز گول بسته بندی خوش آب و رنگ آدمها و شعارهای تحسین برانگیز هک شده روی این بسته بندی ها رو نخوری... عاقل شو پسر! به صفحه گوشیت نگاه کن تا داغ خیلی چیزها برات تازه بمونه. این عصبانیت و خشم کشنده امشب رو همراه با اتفاقات این سال لعنتی و زخمهای آدمهای لعنتی ترش به یاد بیار، از تمام اونهایی که در طول پنج شش سال گذشته به محبت و عشق و دوری از کینه و نفرت و حرکت به سمت شعارهای قشنگ تشویقشون کردی عذرخواهی کن و اقرار کن که جهان بینی تو بچه گانه و اشتباه بوده.


عاقل شو پسر! صفحه گوشیت رو نگاه کن و مثل یک عوضی زندگی کن.









تصمیم کبرا

چهارشنبه 2 اسفند 1396



 روی صندلی خودش که از جنس ابرها بود نشست. راحت ترین جا در تمام هستی.. سیگار برگ خودش رو روشن کرد و آماده تصمیم گیری برای آفرینش چیزهای جدید و مهمی شد. سیگار برگ نه از جنس سیگار برگهای زمینی؛ سیگار برگی که هرچقدر دود میکردی هیچوقت تمام نمیشد و دود شدنش نهایتی نداشت. در مجموع عاشق چیزهای بی نهایت بود. گاهی فرشته ها در اطرافش میپلکیدند و تحسین و تمجیدش میکردند. اونها رو پیشتر آفریده بود و چاپلوسی هاشون نهایتی نداشت. همینطور پیشترها کهکشان رو آفریده بود که وسعت اون هم بی نهایت بود. به فرشته ها گفت امروز نوبت آفرینش چیزهای مهمی هست. پرسیدند: چه چیزهایی؟... پاسخ داد: خصلتهای انسان!

شروع به آفرینش کرد... یک به یک .. ترس رو آفرید و مقداری براش تعیین نکرد. این یعنی بی نهایت... وقاحت رو به همچنین و چاپلوسی رو ایضا... همینطور می آفرید و پیش می رفت.... دروغگویی، رذالت، محبت، بی رحمی،  انصاف، قساوت، شوخ طبعی، سیاستمداری، جهالت، ریاکاری و صدها خصلت خوب و بد دیگر که هربار هنگام تعیین مقدار، سرخوشانه با صدای بلند و لحنی سوال گونه(که پاسخش رو از پیش تعیین کرده بود) فریاد میزد: مقدار؟ و فرشته ها همه با هم فریاد میزدند: بی نهایت!... بعد از مدتی گفت فقط یک خصلت دیگر مانده و بعد برای امروز کافیه... فرشته ها پرسیدند: چه خصلتی؟... پاسخ داد: صبوری! که شاید بد نباشه من باب خالی نبودن عریضه برای این آخری مقدار، سقف و آستانه ای تعیین کنیم!... فرشته ها مثل همیشه چاپلوسانه و بدون اینکه دلیلش رو سوال کنند شروع به تایید کردند و بدین ترتیب تصمیم بر این شد که به عنوان حسن ختام و من باب اینکه همه چیز شبیه به هم نباشه برای صبر و تحمل سقف تعیین بشه.

او ندانست که وقتی انسان به آستانه و سقف این خصلت آخر و تنها خصلت سقف دار خودش میرسه، ناخواسته سقف های کاذب دیگری برای تمام خصلت های خوبش ساخته شده و اندکی پس از اصابت سر صبر به سقف! سر تمام دیگر خصلت های خوبش هم به شدت به سقف های تازه متولد شده برخورد خواهند نمود.


... و اینگونه بود که آدمیزاد به فنا رفت!