تبلیغات
آقای نوستالژی - مطالب بهمن 1396

مرگ برگی در کمینِ

چهارشنبه 18 بهمن 1396



پدربزرگم در اواخر عمر دچار نوعی رفتار عجیب شده بود. عجیب، خنده دار و شاید هم تاسف آور. بعضی ها هم اسم این نوع رفتار رو ((یکجور بیماری)) گذاشته بودند. او به شکلی غیر طبیعی به همه چیز مشکوک بود. شبها سلاح سرد در زیر بالش خودش میگذاشت!... به هیچکس حتی فرزندان خودش و حتی مادر من که به نوعی برای او حکم تافته جدا بافته رو داشت اعتماد کامل نمیکرد... علیرغم کهولت سن شخصا برای دریافت حقوق و سایر امور بانکی از خانه بیرون میرفت چون احتمالا نمیخواست کسی پولش رو به جیب بزنه!... وقتی بهش اصرار میکردن بیا غذات رو بخور شک میکرد که نکنه داخل غذا سم ریخته شده باشه و به همین جهت لب به اون غذا نمیزد... تمامی ساعات روز در کنج اتاق لم میداد و رادیوی کوچک خودش رو (که هیچوقت فراموش نمیکنم سالهای سال یک سوسک مرده کوچک داخل موجش جا خشک کرده بود!) کنار گوشش میگرفت و فی الواقع این رادیو تنها رفیق قابل اعتماد او بود...((آقا جون)) صداش میکردیم. سالهای سال بین فرزندان و نوه هاش این بدبینی تبدیل به یک نماد شده بود و هر وقت در میان اقوام کسی به چیزی شک میکرد همه میگفتن: تو هم شدی ((آقاجون))... و البته که هنوز هم این مثال رایج هست.

این روزها که شخصا کم و بیش گرفتار چنین حالاتی شدم با خودم میگم شاید پدربزرگ حق داشت. حس میکنم ما همیشه بازتاب آزاردهنده این رفتار برای خودمون رو میدیدیم و متوجه نبودیم این  نوع بدبینی بیش از اینکه برای دیگران آزار دهنده باشه برای خود شخص آزاردهنده ست. قطعا او هم از ابتدا اینطور نبوده اما کسی چه میدونه شاید یک سال تلخ در زندگیش وجود داشته که از بسیاری آدمها دروغ شنیده و تصویری که از اونها در ذهن داشته به صورت دسته جمعی ویران شده. شاید در اون مقطع دشوار، بسیاری از دوستان و آشنایان سالهای کوتاه و دراز زندگیش، که تصورات ساده لوحانه ای نسبت بهشون داشته و حتی در این بین افرادی که سالها براشون زحمت کشیده به یکباره پشتش رو خالی کردند و چه بسا وقتی از آدمها بریده و میخواسته برای رفع خستگی به دیواری تکیه داده باشه حتی آجرهای دیوار هم برای او جا خالی دادند!

***

طی سالهای گذشته همواره هجدهم بهمن ماه بازدید از صفحات این دفترچه مجازی بیش از هر روز دیگری از سال بوده. گاهی بعضی از دوستان به فاصله چند روز مانده این تاریخ رو یادآوری میکردند و گاهی پست مربوط به این تاریخ در بعضی وبلاگهای دیگر لینک می شد... اما مطالب ابتدای این پست رو به عنوان مقدمه نوشتم که بگم این روزها بسیار بدبین تر، خسته تر و کم رمق تر از این هستم که حتی بتونم تصور کنم میشه از یک انسان، تعریف و تمجید کرد و یا مانند سنوات قبل در وصفش جملات محبت آمیز و حماسی نوشت... امروز میتونم برای تو به عنوان یک انسان قابل احترام پیام تبریک مختصری بفرستم اما هیچ چیزی فراتر از این به ذهنم خطور نمیکنه. حتی بر خلاف تمام سالهای قبل که برای شنیدن صدای تو در این روز لحظه شماری میکردم، امسال از برقراری تماس هم خودداری کردم چرا که تصورم این هست چیزی در درونم مرده که حتی صدای تو هم دم مسیحای او نخواهد بود. اگرچه در جریان اتفاقات امسال و این تنفر شدید نسبت به نوع بشر! (که فعلا شبانه روز در حال تلاش و کلنجار رفتن با خودم برای تبدیل دوباره اش به تفکر انسان دوستانه سابق هستم و البته هیچ و هیچ و هیچ نتیجه ای هم نمیگیرم!) تو نقشی نداشتی اما ناخودآگاه این باور، قدرتمندانه در درونم ایجاد شده که هیچ انسانی در این دنیا اگر فروتر از یک انسان نباشه لااقل چیزی فراتر از یک انسان هم نیست و میبایست به استفاده از برخی کلمات و صفت های بزرگ در وصف انسان ها پایان داد... آدمیزاد تا پایان عمر برده خلاها و حفره های درونش هست و تلختر اینکه گاهی اقدام برای پر کردن این حفره ها میتونه منجر به ایجاد حفره های جدیدتری بشه. سالهای گذشته همیشه خوش باورانه در جهت لمس مجدد اون رفتار مادرانه تلاش کردم و چه بسا اونچه در تمامی اون سالها حافظ این عشق و علاقه افراط گونه شد، در وهله اول وجود همین حفره ها و در وهله دوم عدم امکان دیدار و مواجه شدن من با تو بود، چرا که بعید نبود اگر این دیدار اتفاق می افتاد و رابطه نزدیکتر میشد خیلی زود منجر به حصول نتایج و  باورهای دیگری می شد... بله! شاید حالا دوباره تبدیل شدم به همون پسرک به قول تو بد اخلاق اون سالها که با یک من عسل هم نمیشد خوردش و یک بند در حال غر زدن بود. این برای خودم هم آزار دهنده ست و امیدوارم که بتونم به این روند ناخوشایند خاتمه بدم. امیدوارم!... اما حس میکنم چه این اتفاق بیفته و چه نه احتمالا این آخرین باری باشه که در تاریخ هجدهم بهمن ماه پستی در این وبلاگ گذاشته میشه. پس: 

تولدت مبارک! 

برای چهل سالگی و نیز پیشاپیش برای تمامی سالهای پیش رو...








آقای اشمیت

جمعه 6 بهمن 1396



ساعت از چهار صبح گذشته بود و حس میکردم شاید وقتش رسیده که بخوابم . تمام شب رو به رویاها و افکار سالهای دور فکر کرده بودم. به اینکه آیا کسی هم در این دنیا وجود داره که بعدها به افکار، جهان بینی و ساده لوحی های پیش از بیست و پنج یا به خصوص پیش از بیست سالگی خودش نخندیده باشه؟... یا نه! این اتفاق برای من خیلی پررنگ تر بوده و هست...

***

وقتی به هوش اومدم آقای اشمیت بالای تختم ایستاده بود. مردی نسبتا چاق با موهایی که رنگی مابین سفیدی و بوری داشت! و بعدها متوجه شدم آلمانی هست. بعد از ترخیص و در طول راه کل ماجرا رو برام تعریف کرد. این که هفت سال در کما به سر میبردم! و درست به موقع به هوش اومدم چون انتظار تمام شده و میبایست برای انجام مهمترین ماموریت تاریخ بشریت آماده بشیم؛ خودکشی دست جمعی تمام مردم دنیا در یک ساعت خاص!... برام توضیح داد که در طول این هفت سال وضعیت دنیا تا چه اندازه رو به وخامت گذاشته و حالا تمام مردم دنیا آمادگی خودشون رو برای چیزی که شما در بیست سالگی نوشته بودی و من مدتها روش وقت گذاشتم اعلام کردند... پرسیدم: من؟... گفت بله! شما سالها پیش این رو در جایی نوشتی و بعدها یکنفر این رو برای من ترجمه کرد و دیدم ایده خوبیه. سالها برای قانع کردن انسان ها در سرتاسر جهان وقت گذاشتم. بله! همونطور که نوشته بودی اگر خدایی وجود داشته باشه این یک اقدام غافلگیر کننده برای او خواهد بود و میتونه تمام برنامه ها و نقشه هاش رو به هم بریزه. ضمن اینکه امروز بلایی سر زمین اومده و  آدمها به جایی رسیدن که همه به این اقدام و مرگ دسته جمعی خودشون راضی شدند...


دقیقا به خاطر ندارم چه اتفاقات دیگری در این بین افتاد، اما لحظات حضور در اون اتاق رو خوب یادم هست. دو مانیتور بزرگ روی دیوار بود و آقای اشمیت توضیح داد که اینجا مرکز فرماندهی عملیات هست. من و شما اینجا میشینیم و این مانیتورها بهمون نمایش خواهند داد که در اون ساعت خاص چه اتفاقاتی می افته. پرسیدم این اتفاق قرار هست به چه شکل بیفته و برنامه ریزی ها چطور انجام شده؟... پاسخ داد که در ابتدا قرار بود به هرخانواده ای یک اسلحه بدیم تا درست راس ساعتی که اعلام شده، نفر بزرگتر خانواده ابتدا به سر بقیه و بعد به سر خودش شلیک کنه اما از اونجایی که حدس میزدیم شاید بعضی ها دل انجام این کار رو نداشته باشند از یک تکنولوژی دیگه استفاده خواهیم کرد. یک رشته سیم به بدن همه اعضای خانواده وصل میشه و سپس راس اون ساعت دکمه قرمز رنگی که وسط سیم هست توسط یکی از اعضای هر خانواده فشار داده میشه. یک مرگ آنی و بدون درد!... گفتم من خبر ندارم اوضاع دنیا چطور بوده در این سالها اما برام جای سوال داره که چطور همه آدمها این مسئله رو پذیرفتن. پاسخ داد اینطور نبوده که همه پذیرفته باشن. از بین هشت میلیارد نفر جمعیت زمین حدود 90 میلیون نفر با این کار مخالفت کردن... پرسیدم پس تکلیف اونها چی میشه آقای اشمیت؟... پاسخ داد: اونها رو خودمون  پیش از این کشتیم! چون نمیشد اجازه داد که یک جمعیت اقلیت در کار اکثریت اختلال ایجاد کنند!

روز واقعه فرا رسیده بود. من و آقای اشمیت در اون اتاق نشسته بودیم. آقای اشمیت گفت این مانیتور سمت چپ به ما نشون میده که در حال حاضر همه مردم دنیا به فاصله نیم ساعت مونده به خودکشی دست جمعی، همگی در دسته های مختلف و به صورت خانوادگی یا به تنهایی خودشون رو به رشته سیم های کشنده متصل کردن. مانیتور سمت راست به من و شما نشون میده که راس ساعتی که اعلام شده یعنی ساعت 09:09 دقیقه شب به وقت گرینویچ نفس چند نفر از این هفت میلیارد و نهصد میلیون نفر قطع میشه. زمانی که نفس همگی قطع شد و مطمئن شدیم، به فاصله یک دقیقه بعد من و شما هم به واسطه فشار دادن دکمه قرمز رنگی که بین سیم وصل شده به من و شما تعبیه شده به زندگی خودمون پایان میدیم... نگاه کردم و دیدم یک سر سیم به مچ پای من و سر دیگه اش به مچ پای آقای اشمیت متصل هست... در حد فاصل این نیم ساعت آقای اشمیت در حال توضیح دادن راجع به تلاش فراوان دانشمندان برای راه اندازی سیستم خودکشی دست جمعی در طول این چند سال بود. 

بالاخره ساعت دیجیتال 9 و 9 دقیقه شب رو نشون داد. لحظه بسیار پر استرسی بود و نگاه هردومون به مانیتور سمت راست دوخته شده بود. اعداد بالا و بالاتر میرفتن و در نهایت روی رقم صد و پنجاه و دو میلیون و هفتصد و شش ایستادند. با بهت به صورت هم خیره شدیم. فقط نفس های صد و پنجاه میلیون نفر قطع شده بود!... آقای اشمیت سرش رو بین دو دست گرفت و زیر لب زمزمه کرد: میدونستم! میدونستم که ممکنه یه عده ای نارو بزنن. میدونستم اما... صداش رو بلندتر کرد: اما چه کسی فکرش رو میکرد بیش از هفت و نیم میلیارد نفر این نقشه رو پیش خودشون کشیده باشن که سر بزنگاه دکمه رو فشار ندن و دنیا رو صاحب بشن... و ناگهان فریاد زد: دروغگوهای لعنتی! کثافتها... پرسیدم: حالا باید چکار کرد؟... جوابی نداد. انگار که نمی شنید. بعد از دو سه بار تکرار بالاخره گفت: میدونی ما چکار کردیم؟ ما اون 90 میلیون نفری که ابتدا صادقانه با این کار مخالفت کردند رو  با دست خودمون کشتیم و حالا لحظاتی قبل اون صد و پنجاه میلیون نفری رو هم که صادقانه پای حرف و تعهد خودشون ایستادن رو از دست دادیم... نه... من نمیخوام توی دنیایی که دیگه هیچ انسان متعهد و صادقی در اون وجود نداره زندگی کنم.... و بعد با حالتی جنون آمیز فریاد زد: نمیخوام!... و سپس در حالی که نگاهش به نگاه من گره خورده بود دکمه قرمز رنگ رو فشار داد... لحظاتی بعد در حالی که به سمت آسمان ها میرفتم جسم خودم و آقای اشمیت رو دیدم که با چشمانی بسته روی صندلی افتاده بودند...

-----------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1: آقای اشمیت! شما رو انسانی بسیار با دانش و در عین حال نادان دیدم! برام جای سواله شمایی که به همراه دانشمندان مختلف این همه وقت صرف تکنولوژی مزخرف خودکشی بدون درد کردید و حتی توانستید آمار لحظه به لحظه رو مانیتورینگ! کنید، چرا سیستمی راه اندازی نکردید که با فشار یک دکمه توسط شما همه مردم دنیا به اتفاق هم ریق رحمت رو سر بکشند؟!

پ ن 2: جناب اشمیت! شما رو انسان بسیار با شخصیت اما بی شعوری یافتم! اون سیم به هردوی ما وصل بود و شما بدون مشورت با من دکمه رو فشار دادید! ! شاید بهتر بود میموندیم و برای گندی که زدیم تدبیری می اندیشیدیم.

پ ن 3: آقای اشمیت! پیش بینی میکنم اگر دفعه بعد به خواب من پا بگذارید دندان های خودتون رو از دست خواهید داد!

پ ن 4: روی سخنم با اون عده ای هست که دکمه رو فشار ندادند! چی با خودتون فکر کردید؟ بر فرض که همه دنیا میمردن و شما با زرنگ بازی زنده میموندی و به خیالت دنیا مال تو میشد. تنهایی چه کاری میخواستی و یا میتونستی بکنی؟... آیا زندگی برای تویی که آلوده به تکنولوژی و زندگی مدرن شدی، بدون کسانی که برق و آب آشامیدنی و بنزین و اینترنت و محصولات خوراکی و برنامه های تلوزیونی و ... تولید میکنند ممکن بود؟ آیا شما تخصصی در خلبانی داشتی که بتونی لااقل پرواز کنی و جاهای مختلف دنیا رو بدون هیچ مزاحمی ببینی؟!... اصلا بر فرض خلبان بودی و میگشتی و میدیدی. اینستاگرامی وجود داشت که بتونی عکسهاش رو بذاری تا چشم بقیه رو در بیاری؟!!

پ ن 5: آقای اشمیت! من و شما به یک چیز فکر نکرده بودیم. اینکه اگر دنیا آفریدگاری داشته باشه در واقع حتی با خودکشی همه ادمها هم رودست نمیخوره چون متاسفانه میتونه ظرف یک ثانیه بعد از خودکشی مردم دنیا، دوباره با قدرتش همه چیز رو به قبل از خودکشی برگردونه و همه رو زنده کنه بدون اینکه مردم توانایی به خاطر آوردن عملیات خودکشی و اینکه چه تصمیمی گرفته بودند رو داشته باشند!

پ ن 6: احساس میکنم آمار انسان های صادق در این خواب غیر واقعی بود. مجموعا حدود دویست میلیون انسان صادق که یا خودکشی کردند یا به علت  مخالفت صادقانه با این طرح به دست عمال جناب اشمیت کشته شدند! حتی به وجود یک چهارم این تعداد در مجموع کل تاریخ بشریت باید شک داشت.

پ ن 7: پاک فراموش کردم که در خواب سوال کنم. جناب اشمیت! شما چطور فارسی رو انقدر سلیس صحبت میکردید؟!