آقای نوستالژی - مطالب فروردین 1396

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی!

شنبه 26 فروردین 1396



__ زن و شوهر هر دو پزشک هستند. هر دو به اندازه ای که می باید مورد احترام اهالی شهر و قاعدتا با توجه به وضعیتی که دارند و ملک و املاک بیشمار خودشون جزو اهالی مرفه اون ولایت. دارای فرزندی سالم و زیبا... اما هیچگاه نشاط و سرزندگی رو در رفتار اونها ندیدم. در تصویر پروفایل خانم نوشته شده: تمام زندگی ام درد میکند!!

__ در حال حاضر درگیر هیچ کاری نیست و در واقع مدتهاست که به جهانگشایی! مشغول بوده. سابق بر این مغازه داشت اما از زمانی که ارث و میراث پدری بهش رسید همون مغازه رو هم جمع کرد و به همراه مبلغ به ارث رسیده که رقمی میلیاردی داشت در بانک گذاشت. از حدود دو سال پیش که اینکار رو انجام داد ماهیانه در حدود پنجاه میلیون تومان سود از بانک دریافت میکنه. چند وقت پیش خسته و بی حوصله دیدمش. میگفت در طول دو سال گذشته بسیاری از کشورهای دنیا رو گشتم و مدام در سفر بودم... گفتم پس دردت چیه؟... میگفت خسته شدم. دیگه هیچ نوع تفریحی برام جذابیت نداره! دوست دارم پولم رو بیارم بیرون. بلکه خودم رو یک جوری با کار سرگرم کنم! و این حال خراب بهتر بشه!

 

__ از جمله کارخانه داران موفق شهر هست. موقعیت اجتماعی عالی، سرشناس بین صاحب منصبان شهر، ثروت کافی برای یک زندگی بی دغدغه... اما کمتر دیدم چهره عبوسش رو باز کرده و از ته دل خندیده باشه. گرفتار به الکل و بسیاری اوقات در کنج منزل و یا باغ خودش به تنهایی در حال مصرف...

 

*** 

اما اینکه چرا؟ و فارغ از مردمان سطح پایینتر جامعه (که قطعا میتونن وضعیت حادتری داشته باشند) به چه دلیل حتی چنین افرادی که رسیدن به شرایط و موقعیت اونها میتونه آرزوی بسیاری از افراد جامعه باشه و نظر عموم بر این هست که بواسطه دارا بودن خیلی چیزها میبایست وضعیت متفاوتی داشته باشند با چنین مشکلات بزرگی از نوع روحی و روانی دست و پنجه نرم میکنند سوالی ست که میتونه پاسخهای متفاوتی از سوی هر شخص داشته باشه.... به شخصه فکر میکنم چیزی در این دنیا وجود داره که فراتر از هر نوع  موقعیت اجتماعی مناسب، هر میزان از ثروت انبوه، هر نوع شغل  دلخواه ،هر گونه مدرک تحصیلی عالی  و یا سایر اینگونه موارد رشک برانگیز، لازمه اصلی یک زندگی شاد هست و اون چیزی نیست جز روابط با همنوع در چارچوب های تعریف شده سنتی... در مورد اون خانم دکتر خبر دارم که سال گذشته پدرش رو بر اثر سرطان از دست داد. از اون گذشته هرگز تفاهمی میان او و همسرش وجود نداشته و در طول پانزده سال زندگی مشترک رابطه سردی بین اونها برقرار هست. ضمن اینکه اونها به دلایل شغلی سالهاست مجبور به زندگی در شهر دیگری هستند و در اون شهر هم تقریبا با هیچکس رابطه  و رفت و آمدی ندارند... در مورد اون وارث جهانگرد! میدونم که از طرفی مجرد هست و از سوی دیگر پدر و مادرش از دنیا رفتند و البته همیشه از نداشتن دوستی که او رو برای چیزی غیر از ثروتش بخواد گلایه میکنه!(هرچند این نوع نگاه  از جانب او ممکنه کمی بدبینانه باشه)... و در مورد اون کارخانه دار! ماجرا مخلوطی از داستان دو نفر قبلی ست و البته میتونم شرط ببندم در مورد هرکس دیگری از این دست، علت اصلی این حال خراب عاقبت به حلقه یا حلقه هایی مفقود شده در زنجیره روابط انسانی برمیگرده. تصور میکنم دلیل اصلی  شیوع کمتر افسردگی در بین افراد نسل های گذشته با گسترده تر و صمیمانه تر بودن روابط بین انسان ها در آن روزگار ارتباط مستقیم داشته... این موضوع حداقل در شش ماهه اول سال، زمانی که معمولا روزهای آخر هفته رو به روستایی میرم و در اونجا  شب نشینی و دورهمی های سنتی افراد مختلف و اثرات جادویی این موضوع  رو بر روحیه و رفتار اونها تماشا میکنم کاملا برام قابل لمس هست.


نمیشه انکار کرد که انسان؛ این موجود لعنتی! با همه ادعاهای گاه و بیگاهی که بعضا در حین دلخوری یا عصبانیت در رابطه با بی نیازی از سایر آدمها مطرح میکنه، به شدت و بیش از هرچیز دیگری به رابطه ای صمیمانه با همنوع، همصحبتی با همنوع، دیدار با همنوع، عشق ورزیدن به همنوع و هر کوفت و زهرمار دیگری با همنوع نیازمنده!










دلخستگیها (33)

یکشنبه 6 فروردین 1396



1

که گمان داشت که هست این همه درد

در کمین دل آن کودک خرد؟!

آری! آن روز چو میرفت کسی

داشتم آمدنش را باور

من نمی دانستم

معنی هرگز را

تو چرا بازنگشتی دیگر؟!

آه ای واژه شوم

خو نکرده ست دلم با تو هنوز

من پس از این همه سال

چشم دارم در راه

که بیایند عزیزانم..آه! (هوشنگ ابتهاج)

2

دوست عزیز! این رو میدونم که در زندگی لحظه هایی هست که از همه اتفاقات ناامید و سرخورده هستی... اما من اعتقاد دارم همواره باید به لحظات پیش رو امیدوار بود و از احساس درماندگی حذر کرد. خوشبختی میتونه هر لحظه در کمین باشه... مثلا شاید چند دقیقه بعد به خیابان رفتی و یک تریلی 18 چرخ از روی سر و دست و شکمت عبور کرد و راحت شدی!

3

یک: من دوستت دارم. اصلا دیشب داشتم با خودم فکر میکردم که شاید بد نباشه از این به بعد برای تو مجانی کار کنم.

دو: فکر خوبیه!

یک: آره... و تو ... در مقابلش چه چیزی بهم میدی؟

دو: کارهای بیشتری!!

4

از جمله لذتهای زندگی تظاهر به ندانستن هست! این رو اولین بار زمانی فهمیدم که پسرم ازم پرسید میدونی پایتخت انگلستان کجاست؟ و چون دیدم در چهره اش ذوق و شوقی برای ابراز اطلاعات وجود داره پاسخ دادم که: نه!... و بعد دیدم که با حالتی پیروزمندانه پاسخ داد: لندن!... از اون پس خیلی اوقات این رو در مقابل افراد بزرگسال هم امتحان کردم و دیدم عموم افراد از اینکه چیزی رو بلد باشند و شما پاسخش رو ندانید و بعد اونها براتون توضیح بدن لذت میبرند... امتحان کنید! تفریح خوبی میتونه باشه؛ هم برای شما و هم افراد مقابلتون!

5

"ما غالبا چیزها را باور داریم فقط به این علت که چندین بار با لحن تاییدآمیزی درباره آن ها شنیده ایم. حتی به خاطر نمی آوریم که کجا و چرا مورد تایید واقع شده اند و از این رو است که نمی توانیم به نقد آن ها بپردازیم. حتی وقتی که هیچ پشتوانه منطقی موید آن ها نبوده و تاییدشان از طرف اشخاص ذی نفع ابراز شده باشد!"

((برتراند راسل))

6

((شهزاده رویای تو شاید منم!/آن کس که شب در خواب تو آید منم!/از خواب شیرین، ناگه پریدی/ من را ندیدی،دیگر کنارت به خدا/جانت رسیده از غصه برلب/هر روز و هر ...))

و باز هم حکایت دوستان چشم تنگ بنده!... در حال زمزمه این ترانه هستم که باز هم اونها از خودشیفتگی و نیاز به درمان حرف میزنند!...نمیدونم چرا اینها نمیخوان مثبت نگر باشن؟!... مثلا میتونن با خودشون بگن:((این همه سال شصت تا خواننده این ترانه رو به همون شکل قبلی خوندن و حالا این بشر اومد و ورژن جدیدی رو با خون دل آماده کرد... دست مریزاد!!!))

7

شاید روزی برسه که بتونم یک وزنه هزار کیلویی رو از روی زمین بردارم! اما برای برداشتن این نقاب از چهره... بعید میدونم روزی در راه باشه!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن:

برهنگی

خواننده، ترانه سرا و آهنگساز: شهیار قنبری

لینک دانلود