آقای نوستالژی - مطالب آذر 1395

میراث

یکشنبه 28 آذر 1395



این روزها از بیرون گود، شاهد جنگ و جدال گروهی از اقوام نه چندان نزدیک بر سر ارث و میراث پدری خودشون هستم. داستان غم انگیزی که بارها و بارها در زندگی خانواده های مختلف  (از جمله سابق بر این، در میان خاندان پدری خودم) شاهدش بودم و هر زمانی که باهاش مواجه میشم بیشتر از گذشته در اثبات این موضوع به خودم که ((هنوز هم پول همه چیز نیست)) شکست تلخی میخورم!... به میانه میدان آمدن عده ای خواهر وبرادر (مثل گلادیاتورها) و هورا کشیدن و تشویق شدن توسط فرزندانشون برای ادامه این نبرد و تحریک برای به دست آوردن اونچه حق خودشون میدونند... غافل از اینکه در این بین، گنج حقیقی با هر ضربه شمشیر این گلادیاتور های ناشی در حال نابودی ست.  نکته عجیب اینکه گاهی این کمر بستن به قتل روابط قابل احترام خویشاوندی توسط کسانی در حال انجام هست که همگی به اندازه کافی آنچه باید داشته باشند دارند و مقداری کم و زیاد شدن حساب بانکی شون هیچ تغیر محسوسی در زندگی اونها ایجاد نخواهد کرد. گاهی با خودم فکر میکنم وقتی پول این قدرت شگفت انگیز رو داره که نسلهای گذشته (با اون میزان از رعایت ادب خواهر و برادری و مقید بودن به حفظ احترام بزرگتری و کوچکتری) رو به جان هم بندازه پس تکلیف نسل امروز در مواجهه با پول و ثروت کاملا مشخص خواهد بود!


ادامـه مطـلب




اشتباهی!

جمعه 19 آذر 1395



در طول سالهایی که در فضای مجازی حضور دارم شاید عمده ترین مسئله ای که موجب کدورت بین من و برخی دوستان دنیای مجازی شده ماجرای ((شبهای شعر)) بوده باشه. دعوت از اونها، نپذیرفتن از ما و دلخوری و... این ماجرا چند هفته پیش مجددا تکرار شد. ماجرایی که فکر میکنم در طول این سالها بیش از ده بار اتفاق افتاده و شاید بارزترین مورد هم مربوط به چند سال پیش بود که با درخواست دوستان، همسر یکی از شاعران بزرگ و قابل احترام معاصر بنده رو از طریق ایمیل به مراسم شعرخوانی در رابطه با سالروز درگذشت ایشان دعوت کردند که ترجیح دادم به این مراسم نرم و این ماجرا منجر به قطع روابط دیپلماتیک! تعداد زیادی از دوستان مجازی (و آرامش خاطر ما!) شد.


ادامـه مطـلب




دلخستگیها (29)

دوشنبه 15 آذر 1395



1

بی خود تو بی خودی ام، مست ترین مست زمین

میکده های بسته را، خسته نشسته در کمین

ای تو تمام من من، با تو خودی تر از تو ام

بی تو درخت بی زمین، حلقه لخت بی نگین...(شهیار قنبری) 

2

یک: کمی در مورد اختراعتون توضیح بدید؟

دو: خب نحوه کار بدین شکل هست که ابتدا میبایست این دستگاه بر روی وسیله نقلیه شخصی شما نصب بشه که اتفاقا کار نصبش هم بسیار راحته. از اون به بعد شما هستید و  این دکمه قرمز رنگ که با فشار دادنش ظرف یک دقیقه! و بله! درست شنیدید: فقط ظرف یک دقیقه، جلوی درب منزلتون خواهید بود!

یک: تبریک مرد جوان!... اما این ادعای بزرگیه و واقعا غیر ممکن به نظر میرسه!

دو: فراموش نکنید که غیرممکن غیر ممکن است!

یک: یعنی تحت هر شرایطی و در هر زمانی که راننده این دکمه قرمز رو فشار بده یک دقیقه بعد جلوی درب منزلش خواهد بود؟!

دو: هر زمانی نه!... فقط وقتی که یک دقیقه مونده تا به منزل برسه!!

3

هنرمند و ورزشکار شایسته ایرانی آن است که بر فنون پاچه خواری مسلط باشد. مدالها و جوایز خود را به بارگاه های ملکوتی تقدیم کند، به دست بوس صاحبان حکومت برود، در فضای مجازی به فلان سردار و فلان مقام عرض ارادت داشته باشد و در حالی که سه چهارم از سال را مشغول تفریح و گشت و گذار در غرب است در مصاحبه های خود از افتخار زندگی در ایران! و عدم توانایی در تامین امنیت و وجود فساد گسترده در غرب بگوید!... که به حمدالله در حال حاضر چنین هنرمندان و ورزشکارانی در ایران اسلامی فراوانند.

4

پدر مرحوم ما رفیقی داشت به نام آقا کریم که هرکجا هست خدا حفظش کنه. زمان جنگ موشکی توی محله نازی آباد فرود اومد که صاف خورد وسط منزل این بنده خدا و البته تنها شانسی که آورد این بود که در لحظه اصابت موشک کسی در منزل نبود و همگی جایی مهمان بودند. فردای اون روز اومد منزل ما و پدرم ازش پرسید: ((حالا چیزی هم از خونه و زندگیت باقی مونده؟!))... با خنده جواب داد: ((فقط یه چیز!))... پدرم پرسید: ((چی؟))... گفت: ((موشک لاکردار تمام خونه و وسایلش رو از بین برده ولی شاید باورت نشه تنها چیزی که از لابلای آوار و گوشه و کنار خونه، صحیح و سالم در اومده تمام 52 برگ پاسورم بود که حتی یک خال هم بهشون نیفتاده!)) بعد ورق ها رو از جیبش درآورد و گفت: ((ایناهاش! ببین!))... انصافا هم سالم مونده بودن!

5

معمولا به محض سر زدن رفتاری بی ادبانـه از سوی یک شخص، گفتـه میشه: ((طرف ادب و تربیـت خانوادگیش رو نشون داد!))... در حالی کـه نـتایـج تحقیـقات من بـر روی بـیـش از 547230 کودک و نوجوان و جوان و خرس گنده!!در دانشگاه آنژی ماخاچگالا! نشون میده که بر خلاف تصور عموم، ادب یـک انسان بـه طـور معمـول ارتـباط چندانی با نـحوه تربیت خانواده و محیـط اطرافـش نـداره. ای بسا فرزنـدی بی ادب کـه در خانـواده ای کامـلا مـودب رشد کرده و ای بسا بالعکس!... حال در رابـطه با اینکه ((پس میزان ادب یک فرد تحت تاثیر چه عوامل دیگری قرار داره؟!)) تحقیقات من فعلا چیزی رو نشون نمیده!! اما تصـور میکنم پاسخ ایـن سوال رو هـم ماننـد پاسخ سوال ((استعداد انسان ها در زمینـه های مختلـف و متـفاوت چطور از بدو تولـد در وجود اونـها قـرار میگیـره؟!)) باید در زندگی های قبلی و میزان تکامل روح انسان جستجو کرد که البته این کار فعلا از توانایی بشر خارج هست.

6

مهم نیست که مولانا در ترکیه دفن شده. او یک ایرانیه چون اشعارش به زبان فارسی بوده. در واقع در اینجا ملاک اصلی برای تعیین ملیت یک فرد، زبان نوشتاری اون شخص هست!

مهم نیست که کتابهای ابوعلی سینا به زبان عربی نوشته شده. او یک ایرانیه چون در ایران دفن شده. در واقع در اینجا ملاک اصلی برای تعیین ملیت یک فرد، محل دفن اون شخص هست!

7

این جام شرابی ست که آغشته به زهر است

یک عاقبت تلخ که با معجزه قهر است

آنجا که پسرخوانده رعیت شده عاشق

بر دختر خانی که پدرخوانده شهر است!







عکس پروفایل خبر میدهد از سر ضمیر!

یکشنبه 7 آذر 1395



عکس پروفایلش رو چک کردم و دیدم روی یک زمینه سرمه ای رنگ اون هم با خط خوش نوشته شده: ((هرکسی همنفسم شد، دست آخر قفسم شد))...  بعد از سلام و احوالپرسی از لابلای صحبتهاش متوجه شدم بعد از پنج سال زندگی مشترک در حالی که صاحب یک دختر هم بودن طلاق گرفته و خانم هم گفته دخترت مال خودت و خداحافظ!... خیلی برام جای تعجب و تاسف داشت. میگفت با زنم به مشکل خوردم. اون میگه تو اجتماعی نیستی ولی به نظر من مشکلش چیز دیگه ای هست که بهتره برات نگم! (به یاد آوردم چندین سال قبل و مدتها پیش از اینکه ازدواج کنه بارها و بارها با جنس مخالف رابطه دوستی برقرار کرده و بعد به مشکل خورده بود و در یک مقطعی حداقل بیست مرتبه من و افراد دیگه بهش تذکر داده بودیم که رفتار و حرکات سخیف خودش رو به خصوص وقتی در جمع قرار میگیره اصلاح کنه) بهش گفتم خداوکیلی زنت بیراه هم نگفته. من که بزرگت کردم!! شخصا از نظر سطح روابط اجتماعی گوسفند رو یک پله بالاتر از تو قرار میدم!...با دلخوری گفت خیلی ممنون! و خداحافظی کرد...از فردای اون روز تا چند وقت مدام پیغام میداد که دختر یا زن خوب سراغ نداری؟!! باور کن من میخوام زندگی جدیدی شروع کنم و بالاخره باید مادری بالای سر دخترم باشه... بهش گفتم من حاضرم همه دخترهای خوب این شهر رو پیدا کنم اما نه برای پیشنهاد دادن به تو! بلکه به این خاطر که بهشون بگم یک همچین خطر بالقوه ای توی این شهر وجود داره و مراقب باشین سراغ شما نیاد!!


ادامـه مطـلب