آقای نوستالژی - مطالب مهر 1395

نگاه

دوشنبه 26 مهر 1395



یک: چرا اینطوری نگاهم میکنید؟

دو: این یک نگاه حسرت باره آقا! وقتی این بچه زیبا رو در آغوش شما میبینم با خودم میگم ایکاش حالا و در پنجاه سالگی منم یکی مثل این رو توی زندگیم داشتم.

یک: مگه شما بچه ندارید؟

دو: نه!

یک: مشکلی بوده یا خودتون نخواستید بچه داشته باشید؟!

دو: هیچکدوم! راستش من تا همین امروز اصلا ازدواج نکردم که بخوام بچه ای داشته باشم.

یک: یعنی تا به این سن و سال مجرد بودید و هیچوقت زن نگرفتید؟!

دو: بله!... حالا چرا اینطوری نگاهم میکنید؟

یک: این یک نگاه حسرت باره آقا!







مامور سرشماری عشاق! _ (2)

پنجشنبه 15 مهر 1395



وقتی کار فرم تموم شد با خودم قرار گذاشتم که فردا عصر به درب منزلشون مراجعه کنم اما فکرهای خنده داری از سرم گذشت. مثلا از کجا معلوم که پدر اون دختر با دیدن این فرم اون هم بر روی برگه A4 معمولی! شک نکنه و یا از کجا معلوم  که در جریان نباشه اصلا چنین طرحی در حال اجرا نیست و یا حتی از کجا معلوم اصلا خودش کارمند مرکز آمار نباشه!! و یا غیره... بعد با خودم گفتم در هر شرایطی بهتره این کار رو انجام بدم چون نهایتا در بدترین حالت اگر هم قضیه لو رفت میتونم روی قدرت دوندگی خودم حساب کنم و با سرعت فرار کنم! اما لحظاتی بعد با خودم فکر کردم اگر سرعت اون آقا از من بیشتر باشه چی؟!! ... این بود که تصمیم گرفتم قبل از ظهر اینکار رو انجام بدم که به احتمال زیاد پدر خانواده در منزل نباشه و خب وقتی یک زن درب منزل رو باز کنه (با توجه به اینکه اغلب خانمها در رابطه با اینگونه مسائل کمی از مرحله پرت هستند) خیلی راحتتر این فرم رو پر خواهد کرد.


ادامـه مطـلب




مامور سرشماری عشاق! _ (1)

چهارشنبه 7 مهر 1395



اجرای طرح سرشماری نفوس و مسکن کشور در این روزها، خاطره جالبی رو به یاد من میاره.

سال 81 در عنفوان جوانی و نادانی! دوست و همکاری داشتم که اغلب اوقات به شدت در لاک خودش فرو می رفت. پس از مدتی مشخص شد که از بیماری خاطرخواهی رنج میبره! و تعریف کرد که از دوران نوجوانی عاشق دختری در حوالی محله سابقشون بوده اما هیچوقت نتونسته این علاقه رو ابراز کنه و حالا هم که مایل به ابراز عشق و احساس خودش هست و قصد ازدواج با اون دختر رو داره هر چقدر به محله سابق سر میزنه و در حوالی اونجا سرک میکشه از بخت بد، دختر مورد علاقه اش از منزل بیرون نمیاد! هر روز این جمله رو تکرار میکرد که ((ایکاش لااقل شماره تلفن منزلشون رو داشتم تا یکسری چیزها رو بهش میگفتم و نظرش رو درباره خودم میپرسیدم. بعد با خیال راحت میرفتم جلو!))... اون روزها اوضاع به این شکل نبود که هرکس یک خط تلفن همراه داشته باشه و تلفن همراه مختص افراد متمول جامعه بود. از طرفی چیزی به نام شبکه های اجتماعی هم هنوز پا به عرصه وجود نگذاشته بودند که بشه با جستجوی نام کسی در بین شبکه های اجتماعی به راحتی با شخص مورد نظر ارتباط برقرار کرد (کما اینکه اصلا دسترسی به خود اینترنت هم بسیار محدود بود). به این ترتیب داشتن شماره تلفن منزل طرف مقابل! (به خصوص که اغلب اوقات از 118 هم آبی گرم نمیشد) برای جوانان این مرز و بوم بسان گنج و رویایی دست نیافتنی به حساب میومد... یکروز که در جمع دوستان و همکاران نشسته بودیم این دوست عزیز باز هم بحث شماره تلفن رو مطرح کرد و من که از شنیدن هر روزه این ایکاش ها حوصله ام سر رفته بود ناگهان گفتم: ((دیگه داری حالمو به هم میزنی! من اگر اراده کنم میتونم ظرف سه چهار روز شماره تلفن منزل اون دختر رو به دست بیارم!))... از او انکار و از من ادعاهای همیشگی که (( این دختر که جای خود داره، من اگر اراده کنم شماره تلفن ملکه انگلستان رو هم برات در میارم!! و ...)) تا اینکه بالاخره در حضور دوستان بر روی این موضوع شرط بندی کردیم (در اون سالها بسیار انسان پرمدعایی بودم و کلا خیلی بی دلیل دوست داشتم بر روی هر چیزی شرط بندی کنم! ضمن اینکه روال کار هم بسیار احمقانه بود به طوری که بدون داشتن هیچگونه ایده و راه حلی اول شرط رو میبستم و بعد برای برنده شدن دنبال راه حل میگشتم! و البته هنوز هم با درجات خیلی کمتری این خصایص بد رو حفظ کردم!)...



ادامه مطلب