آقای نوستالژی - مطالب شهریور 1395

داور سوت به دست ...

یکشنبه 28 شهریور 1395



شاید حق داشتی علیرغم همه ایستاده تشویق کردن هات و نام من رو فریاد زدن هات، ورزشگاه رو در همون نیمه اول ترک کنی! وقتی نه شبیه اونچه تو میخواستی بازی میکردم و نه حتی ذره ای تمایل نشون میدادم شبیه اونچه تو فکر میکنی به صلاحم هست بازی کنم... در واقع همه خواسته من تماشای تماشا شدن توسط تو بود! و ایستاده تشویق کردن های تو دنیای من رو سرشار از انگیزه میکرد. هر دقیقه از بازی نگاهم رو به سمت صندلی تو در ورزشگاه بر میگردوندم و از بودنت لذت میبردم. برای من ایده آل این بود که تو در ورزشگاه باشی و البته سبک بازی من رو نه اونطور که خودت میخوای بلکه همونطور که هست دوست داشته باشی! و من رو همچنان ایستاده تشویق کنی... گاهی با خودم فکر میکنم اگر هرکسی در زندگی یک نقطه ضعف بزرگ یا یک چرای بی پاسخ داشته باشه، شاید چرای بی پاسخ من این باشه که به شکلی غیر طبیعی و غیر قابل توجیه به دیده شدن، تعریف و تمجید شنیدن و تشویق شدن از جانب تو (تویی که اگر غیر متعصبانه نگاه کنم هرگز به نظرم نمیرسه فراتر از یک انسان عادی باشی) نیاز دارم...  و چه لحظه ناامید کننده ای بود وقتی که سرم رو به سمت جایگاهی که تو مینشستی برگردوندم و صندلیت رو خالی دیدم. بازی رو رها کردم، ایستادم و به جای خالی تو خیره شدم و شاید دقایق زیادی به این شکل سپری شد تا دوباره به بازی برگردم. من پس از گذشت دقایق بسیار به هر شکل ممکن به بازی برگشتم و البته تمام سعی خودم رو کردم که منطقی فکر کنم. در لحظه خوش باشم و از هر دقیقه بازی حتی بدون حضور تو لذت ببرم و براستی این کار رو کردم.  اما اونچه بعد از گذشت این سالها عجیب هست اینه که حالا من از خیلی جهات همون بازیکنی شدم که تو آرزوش رو داشتی، اون هم بدون اینکه به واقع خواسته باشم در مسیر دلخواه تو حرکت کنم... و البته که این هم از طنزهای تلخ روزگار هست! طنز تلخی که بارها ذهنم رو درگیر کرده... که چرا آنروز که باید، اینگونه بازی کردن رو نمی پسندیدم و امروز که اینگونه بازی کردن مورد پسندم هست و میتونم خوشحالت کنم، صندلی تو خالی ست...

حالا در حدود 12 سال از لحظه ای که جایگاهت رو ترک کردی میگذره و اگر واقع بینانه به ماجرا نگاه کنیم باید گفت که وارد نیمه دوم بازی زندگی شدیم. اون هم بازی ای که هرگز معلوم نیست چه دقیقه و چه ساعتی قراره در سوت پایانش دمیده بشه. ده سال، شش ماه یا پنج روز دیگه (و البته که این بی رحمانه ترین و در عین حال جذابترین قانون این مسابقه ست!) ... و من هنوز هم در میان این همه جمعیتی که بر روی صندلی های خودشون نشستند هر از گاهی سرم رو به سمت صندلی تو برمیگردونم و اگر چه هر بار اون رو خالی میبینم اما با همه این احوال هرگز امیدم رو برای بازگشت تو از دست نخواهم داد. برای لحظه ای که سرم رو به سمت جایگاه تو بچرخونم و اینبار تو بر روی صندلی خودت نشسته باشی...







قفل من و کلید من!

پنجشنبه 11 شهریور 1395



در طول سه سالی که در اون منزل سکونت داشتم هر روز با خودم میگفتم امروز کلید پارکینگ رو میندازم داخل دسته کلیدم تا دیگه گم نشه اما یا از روی تنبلی یا از روی فراموشی اینکار رو به تعویق مینداختم! (الان که فکر میکنم میبینم مگه میشه یک آدم انقدر تنبل و بی فکر باشه که در طول سه سال یکبار همت نکنه کار به این سادگی رو انجام بده!)...  اغراق نیست اگر بگم در طول اون سه سال بیش از پنجاه مرتبه این تک کلید رو گم کردم و هربار به شکل عجیبی در مکان های مختلف پیدا شد تا جایی که دیگه به گم کردن و شنیدن غرغرهای دیگران که ((بابا تو دیگه چقدر حواس پرتی! بازم گم شد؟!)) و بعد پیدا شدنش و قیافه حق به جانب گرفته و پر مدعای خودم با این دیالوگ که ((مگه میشه من چیزی رو گم کنم و پیدا نشه!)) عادت کرده بودم. حتی به یاد دارم که یکبار و ده روز بعد از گم شدنش در حالی که مطمئن بودم ایندفعه دیگه پیدا شدنی نیست، شب هنگام و به شکلی اتفاقی در کنار دسته سطل آشغال خیابان پیدا کردمش! و همونجا بود که ایمان آوردم این کلید لعنتی فقط سر شوخی رو با من باز کرده و هرگز گم شدنی نخواهد بود.

چند روز پیش و در حالی که اسباب کشی تمام شده بود و منزل رو تخلیه کرده بودم، سایر کلیدهای اونجا رو از داخل دسته کلید در آوردم تا در کنار این تک کلید پر ماجرا به ساکن جدید اون منزل تحویل بدم. وقتی داشتم از پله ها پایین میومدم کف دستم رو باز کرده بودم و  رو به اون کلید براش میخوندم که ((بین ما هرچی بوده تموم شده!!))... زمانی که به پایین پله ها رسیدم چند دقیقه ای با ساکن جدید قدم زدیم و صحبت کردیم و بعد کلیدها رو بهش تحویل دادم و خداحافظی کردم... هنوز سوار ماشین نشده بودم که من رو صدا کرد و گفت: ببخشید کلیدها باید چهارتا باشن اما شما سه تا به من تحویل دادید!... نگاه کردم و در عین ناباوری دیدم درست همون کلید کم هست! بهش گفتم چند لحظه صبر کن الان پیداش میکنم،گم شدن عادت این کلید هست! و اون شوخ طبع ترین موجود غیر زنده ایه که به عمرم دیدم!... در حالی که از حرفهام متعجب شده بود، مسیری که  قدم زده بودیم رو برگشتم و در دل مطمئن بودم اینبار هم دوباره پیداش میکنم اما سه بار طی طریق اون مسیر بی فایده بود و هیچ اثری از اون کلید بر روی زمین نبود... دو هزار تومان کف دستش گذاشتم و گفتم کلید پارکینگ رو همسایه هم داره. لطفا ازشون بگیرید و بدید کلید ساز براتون بسازه! و رفتم...