آقای نوستالژی - مطالب مرداد 1395

شبی، شمعی و جمعی!

چهارشنبه 13 مرداد 1395



... و جالبترین نکته در اون دنیای فانتزی این بود که اسم هرکسی روی کلاهی که بر سر داشت نوشته شده بود! به همین خاطر وقتی نام حافظ و سعدی رو بر روی کلاه هاشون دیدم به سمت اونها رفتم و به رسم ادب سلامی دادم. کمی متعجب شده بودم چرا که هیچوقت تصور نمیکردم روزی از جایی گذر کنم که حافظ و سعدی بر سر راهم قرار بگیرند ... هردو نگاهی چپ چپ به من انداختند و بدون اینکه جوابی داده باشن مشغول نوشتن شدند. چند نفری هم در کنار اونها نشسته بودند. قلم در دست سعدی بود و با همفکری حافظ مینوشت. سعی کردم زیر چشمی نگاهی به کاغذ بندازم و تونستم خط اول رو بخونم که نوشته بود: ((منت خدای را عز و جل که آفرینش برخی موجودات سبک سر از جانبش موجب حیرت است و ...)) تا همینجاخوندم و یکدفعه خنده ام گرفت اما به یکباره آقایی که روی کلاهش نوشته بود فخر الدین اسعد گرگانی بلند شد و گفت: ((سبک مغزا  مخند! ... اینان شکوه نزد خدا از بلای شما میبرند!))... گفتم: ((با عرض معذرت همین ابتدا ازتون خواهش میکنم با زبان محاوره امروزی صحبت کنید و قلنبه سلمبه حرف نزنید تا من هم متوجه بشم... حالا چرا شکوه از من؟!!)). سعدی از جا بلند شد و گفت: (( باشه با زبون امروزی باهات حرف میزنم... ببین داداش من!! آدم باید از خودش جوهر داشته باشه. شما چند مرتبه دست بردی توی اشعار من و حافظ و با استفاده از اونها هذیان نوشتی. آخریش هم در انتهای همین پست آخر! که دیگه این دفعه گستاخی رو به حد اعلا رسوندی و مصرع هایی از هردوی ما رو با چرندیات خودت قاطی پاتی کردی!! حالا ما هم شکواییه ای بر علیه شما آماده کردیم و اگر به تایید برسه باید در مقابل خداوند پاسخگو باشی!))... شروع کردم به دفاع و توضیح که جناب سعدی! من به اندازه ای شیفته شما هستم که بارها به همه گفتم شما دومین انسان شیرین سخن در تمام طول تاریخ هستی. چه کسی هست که شما رو تحسین نکرده باشه؟ و چه اشکالی داره اگر گاهی اوقات با استفاده از ابیات شما من هم هذیانکی بنویسم؟!! ... جناب سعدی! تو معجون گل و مخمل و نوری، پریواره قصه های دوری!! ... و ... و ... خلاصه پس از دو ساعت توضیح و هزار جور ترفند و تملق گویی بالاخره راضی شدند که دست از تنظیم شکواییه بردارند. من هم بلند شدم و به سمت حافظ و سعدی رفتم و روی اونها رو بوسیدم. سعدی گفت: ((اگر میدونستم قراره بعد از تنظیم شکواییه کار به ماچ و بوسه بکشه بر علیه مریلین مونرو شکواییه مینوشتم!)) که این جمله با خنده جمع همراه شد.


ادامـه مطـلب




دلخستگیها (27)

دوشنبه 4 مرداد 1395



1

هنوز با همه دردم امید درمانست

که آخری بود آخر شبان یلدا را ... ((سعدی))


2

آنگاه خدا نزد یعقوب آمد و تا صبح کشتی گرفتند! زمانی که سپیده دم شکوفا شد، چون خداوند نتوانست بر یعقوب چیره شود!! به ران او لگدی پرتاب کرد! و به یعقوب گفت: مرا رها کن، چون سپیده دم شکفته است! یعقوب به خداوند گفت: تا مرا برکت ندهی تو را رها نخواهم کرد! خداوند از یعقوب نامش را پرسید!! و یعقوب پاسخ داد نامش یعقوب است. خداوند گفت: از این پس نام او اسرائیل خواهد بود و نه یعقوب. به همین دلیل فرزندان یعقوب، یعنی یهودی ها بنی اسرائیل نامیده شدند!!... ((تورات ـ سفر پیدایش ـ باب 32 ـ آیه 24))

به نظرم هر انسان خردمندی با خواندن تورات از خودش سوال خواهد کرد که آیا به راستی این کتاب با این توصیفات و چنین داستان های  سخیفی که در رابطه با آفریدگار هستی روایت میکنه، یک کتاب آسمانی ست؟! (و البته که پاسخ مثل روز روشن خواهد بود)... آش انقدر شوره که آلبرت اینشتین که خودش یک یهودی زاده بود این دین رو پکیجی از کودکانه ترین خرافات توصیف کرده!

3

این مبارزه تمام ناشدنی پتانسیل این رو داره که عاقبت من رو از پای در بیاره. درست وقتی فکر میکنم در گوشه رینگ کارش رو تموم کردم دوباره بلند میشه و مشتهای قدرتمند خودش رو به سمت من روانه میکنه و این ماجرا مدام در حال تکرار بوده و هست... سالهاست که نشسته ام و در خلوت، شاهد از بین رفتن و سوختن جسمم به وسیله دستان خودم هستم. اندوهگینم و در عین حال نمیتونم از این رنج با کسی بگم. اندوهگینم برای انسانی که توانایی این رو داشت بسیار بهتر، مفیدتر و فراتر از اینها باشه اما بیش از نیمی از توانایی هاش در نیمی از مسیر زندگی صرف مبارزه در این رینگ شد...


4

اخیرا ویدئویی از آقای فتح الله گولن (که از جانب رئیس جمهور ترکیه به دست داشتن در کودتای اخیر متهم هست) منتشر شده که در اون جناب گولن ضمن اعلام انزجار از جماعت ایرانی در بخشی از این ویدئو گفتن: (( اگر روز قیامت بگویند راه بهشت از ایران میگذرد من به دنبال راه دیگری خواهم گشت! و سوال میکنم آیا راه دیگری برای ورود به بهشت وجود ندارد؟)) که این جملات بعلاوه حرفهای دیگری که ایشان به زبان آوردند باعث ناراحتی و خشم عده ای از هموطنان همیشه آماده خشم ما هم قرار گرفته. من از کنار سایر حرفهای فتح الله! که در اینجا ذکر نشد عبور میکنم چون میدونم دوستان زیادی هستن که زحمت رفتن به صفحه ایشان و به رخ کشیدن فرهنگ اصیل ایرانی رو میکشن! اما به نظرم این بخش صحبت این بنده خدا که در بالا آورده شد خیلی هم بیراه نیست... وجدانا اگر شما خودتون (به امید خدا هرچه زودتر!) برید اون دنیا و واقعا همون بهشت کذایی که در اذهانتون ساخته شده وجود داشته باشه و اونجا مسئولین امر! بهتون بگن راه ورود به بهشت از جایی بر روی کره زمین عبور میکنه، اولین چیزی که به ذهن منحرفتون میرسه اینه که اون مکان یا باید لاس وگاس باشه یا جزایر قناری و یا در بدترین حالت همین آنتالیا... و زمانی که مسئولین نقشه راه رو بهتون بدن و ببینید اون مسیر از ایران میگذره اولین چیزی که به شخص مقام مسئول بگید این هست که: ((داداش راه نداره ما از این مسیر نریم؟!)) و بعد که ایشان بگن نه، بعید نیست شما طبق عادت حتی دست توی جیبتون بکنید و یک تراول بیرون بیارید و بگید: (( میریم گیر میکنیم... داستان میشه... یه کاریش بکن اینم شیرینیت!)) و بعد که ببینید باز هم راه نداره و اونجا از این خبرها که اینجا بوده نیست! تازه با طرف درگیر هم بشید که ((خب پدرسوخته! این همه جا چرا باید از اینجا...))

5

"مدیر یک شرکت چینی برای تنبیه کارکنان خود به خاطر عدم رسیدن به اهداف از پیش تعیین شده، آنها را مجبور کرد کدو تنبل بدمزه بخورند!"... این خبر از اون جهت قابل توجه و البته تلخ هست که احتمالا در نقطه ای دیگر از این دنیا و مثلا در برخی کشورهای آفریقایی همین کدو تنبل بی مزه میتونه به عنوان جایزه و بابت تشکر جهت رسیدن به اهداف از پیش تعیین شده به پرسنل اهدا بشه!!


6

یک: دلیل اینکه انتخابش کردی چی بود؟

دو: میشه بگی چرا این سوال رو میپرسی!

یک: راستش دیشب توی مهمونی این سوال رو از همسرت پرسیدم. دوست داشتم جواب تو رو هم بدونم.

دو: چه جالب!... خب چرا نباید انتخابش میکردم؟! اون عاشق منه. نزدیک به ده سال بود که هرکجا میرفتم مثل سایه دنبالم بود و صدام میکرد. نیمه های شب از دیوار اتاقم بالا میرفت و سرش رو به گوشه پنجره میچسبوند و ساعتها نگاهم میکرد. ضمن اینکه اون سرشناس ترین روانپزشک این منطقه ست. طبیعیه که خیلی ها آرزوی داشتن همچین خواستگاری رو دارند.

یک: خوبه!

دو: شاید درست نباشه... اما... خیلی دوست دارم بدونم همسرم در جواب این سوال چی بهت گفته؟!

یک: گفت که این بهترین فرصت بوده تا از نزدیک بر روی یک بیمار شیزوفرنی تحقیق کنه!

7

((همه قبیله من عالمان دین بودند))
نظر به روی تو افتاد و دین و دنیا سوخت
((نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت))
مرا به مکتب خود برد و شاعری آموخت!