آقای نوستالژی - مطالب تیر 1395

ستاره بازی

پنجشنبه 31 تیر 1395



یک: چطور میشه بهت برسم؟

دو: به هیچ شکل!

یک: فقط یک راه پیش پام بگذار

دو: راهی نیست!

یک: خواهش میکنم...

دو: اوم... اینکه تعداد دقیق ستاره های آسمون رو بشماری و البته وجود این تعداد رو اثبات کنی!

یک: خیلی بیرحمانه ست!

دو: شاید...خداحافظ!

 

                            چهار سال بعد

یک: چه تصادفی! فکر نمیکردم دوباره ببینمتون!

دو: من هم همینطور... شما همون نیستی که قرار بود ستاره ها رو بشماره؟ (خنده)

یک: اتفاقا شمردم! تعدادشون 30428570169 عدد بود!

دو: لابد الان توقع دارید با یک کف مرتب بهتون جواب مثبت بدم!

یک: نه! حقیقتش پس از شمارش موفقیت آمیز ستاره ها و روشی که برای اینکار ابداع کردم، سازمان فضایی ناسا من رو به ریاست بخش تحقیقات منصوب کرد!! چندین جایزه جهانی گرفتم و ... الان هم برای انجام یک کار کوچک به ایران اومدم و باید سریعتر به اونجا برگردم.

دو: نه! وای... با... با... باورم نمیشه! ... نا.. ناسا؟

یک: اوهوم!

دو: حالا... حالا که شرط رو انجام دادید... مشکلی برای رسیدن به خواسته تون نیست...فکر کنم... فکر کنم میتونیم کنار هم خوشبخت بشیم!

یک: ممنونم اما... شرایط فرق کرده. من حالا یکی از سه شخصیت برتر ناسا هستم!... ببخشید من دیرم شده. اگر فرمایشی ندارید از حضورتون مرخص میشم. از دیدنتون خوشحال شدم...

دو: صبر کن!

یک: بفرمایید.

دو: چطور میشه بهت برسم؟

یک: به هیچ شکل!

دو: فقط یک راه پیش پام بگذار

یک: راهی نیست!

دو: خواهش میکنم...

یک: اوم... تعداد کارمندهای زیر دستم رو ضرب در موجودی حساب بانکیم کنی و بعد به تعدادشون شهاب سنگ جمع کنی!

دو: خیلی بیرحمانه ست!

یک: شاید...خداحافظ!








الان که عریان رد میشی، از آینه و مگنولیا...

جمعه 25 تیر 1395



 مدتی پیش جناب الکساندر گریگوریویچ لوکاشنکو (میتونید در همین ابتدای کار و از کلمه دوم اسمش حدس بزنید با چه کسی طرف هستید!) رئیس جمهور بلاروس که از وقتی شماها در کودکی پای کارتون مورچه و مورچه خوار می نشستید این سمت را تصاحب کرد و حالا هم که شما در تدارک خواندن غزل خداحافظی و خرید قبر هستید هنوز هست و قصد رفتن نداره و چه بسا پس از مرگش هم رئیس جمهور بلاروس باقی بمونه! (خیلی ها اعتقاد دارند او از سلاطین تقلب در انتخابات هست که ما این افراد بدبین رو به خدا واگذار میکنیم!) در دفتر کار خودش نشسته بود و به اوضاع مزخرف اقتصادی مملکتش فکر میکرد. ناگهان جناب کوبیاکوف نخست وزیر ایشان از در وارد شد و پس از کمی گپ و گفت رو به لوکاشنکو گفت: قربان! شاید امروز راه نجات ما از این بحران ((اقتصاد مقاومتی)) باشد!... اما لوکاشنکو این پیشنهاد رو رد کرد، چرا که نظر دیگری داشت؛...بله... ((اقتصاد مقاربتی)) !! ... لوکاشنکو تصمیم خودش رو گرفته بود و عصر همون روز ترتیب یک سخنرانی رو داد و در میان تعجب همگان با جدیت تمام از مردم شهید پرور کشورش خواست که برای بهبود اوضاع اقتصادی در محل کار خود برهنه شده و تا جایی که میتونن کار کنن!... و از فردای اون روز مردم این کشور فی الفور این دعوت رو لبیک گفته! و با سر دادن شعار: ((لوکاشنکوی آزاده، آماده ایم آماده)) در محل کار جامه از تن دریدند که عکسهای 18+ این اتفاق هم به سرعت در فضای مجازی منتشر و باعث انبساط خاطر جهانیان شد... حتی عده ای از مردم بلاروس با در دست داشتن پلاکاردهایی این شعر مولانا رو با خود حمل میکردند که:

ای عشق تو بخریده ما، وز غیر تو ببریده ما

ای جامه ها بدریده ما، بر چاک ما بخیه نزن!  

***


ادامـه مطـلب




دلخستگیها (26)

دوشنبه 21 تیر 1395



1

عجب کاری ست بعد از شهریاری

در افتادن به مسکینی و خواری... (وحشی بافقی)

 

2

اصرار غیر قابل درک کارگردان های ایرانی برای نشان دادن اسلحه در فیلمها و سریالها در نوع خودش جالب توجه هست. در حالی که شاید نود درصد مردم در طول زندگی خودشون از نزدیک صحنه به قتل رسیدن یک انسان توسط چاقو یا اسلحه رو به چشم نبینند، تقریبا در نود درصد فیلمها و سریالها (به خصوص در ده سال اخیر) این صحنه ها نمایش داده میشه ( اگر در حین پخش این صحنه ها به چهره کودکان خودتون نگاه کنید عکس العملهای جالب و گاه تاسف انگیزی رو خواهید دید) و جالبتر اینکه با این حال، سالهاست که در همین تلویزیون نشان دادن ساز ممنوع هست!! چرا که احتمالا امکان داره اگر چشم جوانان ما مثلا به ((سنتور)) یا ((پیانو)) بیفته، خودشون رو خراب کنن!!... به هر حال شما نمیتونید انکار کنید که دیدن کلیدهای پیانو یا زخمه سنتور تا چه اندازه میتونه تحریک آمیز باشه!


3

پا روی پا انداخته و مشغول انجام دادن بازی آنلاین داخل گوشی موبایلش هست. میگه این بازی مربوط به اطلاعات عمومی میشه و حالا باید سوالهای مربوط به ادبیات رو جواب بدم. بیا پیشم بشین شاید بتونی کمکم کنی! کلیک میکنه و یک سوال چهار گزینه ای روی صفحه نقش میبنده... سعدی برای ادامه تحصیل به کجا رفت؟ گزینه 1: تهران! ــ گزینه 2: بغداد ــ گزینه 3: پاریس!... و قبل از اینکه گزینه چهارم رو بخونم به سرعت میگه این سوال رو که بلدم و در عین ناباوری ((پاریس)) رو انتخاب میکنه!!... وقتی میبینه جواب غلط بوده برمیگرده و به من نگاه میکنه و زمانی که متوجه میشه مات و مبهوت بهش زل زدم و یک ((خاک بر سرت خرس گنده)) خاصی در چشمانم موج میزنه! به سرعت میگه: باور کن میخواستم بزنم تهران!!! گیج شدم!... این رو که میگه با دست راست میزنم رو پیشونیم و میرم که از در دفترش خارج بشم و به این فکر میکنم که آیا میتونم سران مملکت رو برای اعلام دو روز عزای عمومی قانع کنم یا خیر...!!


4

یک: اگر اون زنده بود امروز به جای اینکه اینجا باشی، داشتی توی بهترین جای این دنیا زندگی میکردی!

دو: حتی همین جا هم میتونست بهترین جای این دنیا باشه، اگر اون زنده بود!

 

5

از تصمیم قطعی خودش برای جدایی از همسرش میگفت، نظراتم رو در مورد مخالفت با طلاق بهش گفتم و تصمیم گرفتم به نحوی منطقی منصرفش کنم. ناگهان در جایی که احساس کرد پاسخی نداره گفت: ((چرا داری مثل آدمهای امل حرف میزنی! امروز در همه جای دنیا جدایی دو نفر که با هم سازگاری ندارن امری طبیعی و جا افتاده ست!)) ... دیروز پس از دو ماه سری بهم زد و در بین حرفها صحبت از جایی شد که هر سه شنبه به اونجا میره و نامه ای در چاه می اندازه. بهش گفتم برام جالبه که تو فکر میکنی واقعا یک غایب از نظری در این دنیا وجود داره که شبها میره داخل اون چاه و نامه ها رو جمع میکنه و میخونه و بعد... حرفم رو قطع کرد و گفت: ((امان از دست شما روشنفکرها...)) و من به این فکر میکردم که اولا چرا اینبار ترجیح داد از جمله ((امروز در همه جای دنیا...)) استفاده نکنه! و دوما بالاخره ما امل هستیم یا روشنفکر!... در حقیقت مدتهاست که از شنیدن این دو کلمه احساس خوبی ندارم و متاسفانه کمتر روزی هست که با اهدای این القاب توسط آدمها در بین نوشته ها، مناظره ها و یا بحث های دوستانه به طرف مقابلشون برخورد نکنم. به نظر میاد در سالهای اخیر به صورت فزاینده ای شاهد استفاده از القاب امل و به خصوص روشنفکر و روشنفکرنما و ... هستیم و این القاب تبدیل به سلاحی برای انسان های ضعیف شدند. به این شکل که هرکجا طرف مقابل نظری مخالف با نظر اونها داشته باشه بسته به اونچه جلوتر و یا عقبتر از نظر اونها باشه یکی از این القاب رو با حالت طعنه آمیزی به سمت طرف مقابل شلیک میکنند تا عقاید شخصی خودشون رو موجه جلوه بدن.


6

هرگز سکانسی به یاد ماندنی تر و جالبتر از سکانس مربوط به حضور پدر و پسر فیلم ((دزد دوچرخه)) در رستوران به خاطر ندارم. فیلمهای کلاسیک مثل موسیقی کلاسیک حوصله ام رو سر میبرند! اما براستی از میان شما بندگان کیست که ((دزد دوچرخه)) را تحسین نکرده باشد!


7

بی تو اینک من و غزل گفتن

بی من اینک تویی و نشنفتن ...







دلخستگیها (25)

سه شنبه 8 تیر 1395



1

زهی صبحی که او آید نشیند بر سر بالین

تو چشم از خواب بگشایی، ببینی شاه شاهانی ... (مولانا)


2

شرط میبندم زندگینامه تمام آدمهای بزرگ رو که بخونید در یک قسمتی از اون نوشته شده: در کودکی معلمش به او گفته بود که تو هیچ چیزی ( تازه ممکنه به جای کلمه هیچ چیزی از ترکیبات غیرمودبانه دیگری هم استفاده شده باشه!) نمیشوی اما او بعدها بر خلاف گفته معلمش تبدیل شد به ...!! تازه بعضی از این آدمهای بزرگ هم بعدها که چیزی! شدند سری به اون معلم سابق زدن و با فخر فروشی به او گفتن که آهای آقا یا خانوم فلانی دیدی من چیزی شدم!... احساس میکنم جامعه معلمین باید از من سپاسگذار باشه چون به نظر میاد تنها کسی در طول تاریخ هستم که معلمانم مدام بهم میگفتن تو هیچ چیزی نمیشی و عاقبت هم نشدم! و قسمت تلخ ماجرا برای معلمان اینه که تازه همین منی که هیچ چیزی نشدم هم میتونم برم و اون بخت برگشته ها رو پیدا کنم و بهشون فخر بفروشم که ((آهای آقای معلم! دیدی بالاخره من باعث شدم که برای یکبار هم که شده پیش بینی های شما درست از آب در بیاد!!))


3

اگر با کوچکترین تهمت و افترا و یا حرفی که به دروغ از جانب شما نقل میشه و یا عمل ناکرده ای که به اشتباه به شما نسبت داده میشه از کوره در میرید، عصبانی میشید و دلتون میخواد به همه عالم ثابت کنید که این موضوع صحت نداره بهتون پیشنهاد میکنم عجول نباشید و خداوند رو الگوی خودتون قرار بدید و در نظر داشته باشید در طول تاریخ 124000 نفر مدعی شدند که با او در ارتباط هستند! و از جانب او برای هدایت مردم انتخاب شدند! و هرچه خواستند از زبان او گفتند و اتفاقا میلیاردها نفر در طول تاریخ، ساده لوحانه حرف اونها رو پذیرفتند اما خداوند همچنان بدون اینکه بخواد زمین و زمان رو به هم بدوزه صبورانه در انتظار هست تا با تازه تر شدن نسلها و آگاه تر شدن بشر، حقیقت وجودش برای انسانها روشن بشه و این اتفاق روزی خواهد افتاد... پس هرگز برای اثبات حقیقت عجول نباشید!


4
اینکه ((دلم نمیخواد رو تخت بیمارستان جون بدم. میخوام تو خونه خودم بمیرم)) رو زیاد از زبان بیماران مختلف شنیدم اما واقعا نمیتونم درکش کنم!... عزیزان من این لوس بازی ها دیگه چیه؟! اگر میخواید بمیرید چه فرقی میکنه کجا به رحمت خدا برید! حالا یک عمر تو خونه خودتون زنده بودید و هیچ اتفاق بزرگی رو هم رقم نزدید و تازه مدام نق میزدید که تو این خونه پوسیدم! حالا موقع مردن حتما باید تو پذیرایی خونتون جون بدید!... خب هرجایی که هستید همونجا بمیرید عزیزان من!...جون بکنید بدون ادا و اصول و این قرتی بازی ها!


5

مدتهاست که شعرهای فروغ رو نمیخونم و حس میکنم برخلاف یک دهه پیش، امروز هیچ جذابیتی برای من ندارند. اما در این بین حساب شعر ((آفتاب میشود)) از باقی شعرهای او جداست. حتی وقتی پس از سالها مجددا این شعر رو با صدای حسین بختیاری گوش کردم احساس فوق العاده ای داشتم و لحظه لحظه شبهای اون اتاق خاطره انگیز و آخرین سیگار قبل از خواب که هر شب در حین گوش کردن این شعر با صدای حسین بختیاری روشن میشد برام زنده شد... به نظر میرسه در بین تمام چیزهای این دنیا ترانه ها و عطرها بهتر از هرچیزی میتونن نقش ماشین زمان رو بازی کنند.


6

اسمش بود: ((رونالدو لوییز نازاریو ده لیما)) و اهل کشور برزیل ... یکروز رفت پیش پدرش و گفت: پدرجان من دیگه دارم فوتبالیست معروفی میشم. طولانی بودن این اسم خیلی داره اذیتم میکنه. تا گزارشگر بخواد اسمم رو بخونه نیمه اول بازی تموم شده!... پدرش گفت: درکت میکنم پسرم. تو اجازه داری پسوند اسمت رو برداری و از دیگران بخوای که فقط ((رونالدو)) صدات کنن اما چون اینکار در قاموس خانوادگی ما توهین بزرگی محسوب میشه دیگه نه من نه تو. قید همه قوم و خویشت رو هم باید بزنی!.... از پدرش جدا شد، قید خانواده و همه اهل فامیل رو هم زد. رفت و بیانیه ای صادر کرد و گفت: از این پس من رو فقط ((رونالدو)) صدا کنید... چند سال بعد یک فوتبالیست دیگه با نام رونالدو ظهور کرد که اهل پرتغال بود و از او هم معروف تر شد. حالا هر گزارشگری که میخواست یادی از پسر برزیلی قصه ما بکنه برای این که با رونالدوی پرتغالی و معروف اشتباه گرفته نشه میگفت: ((رونالدو، فوق ستاره سابق تیم ملی فوتبال برزیل!!))... نشست و با خودش فکر کرد ای دل غافل! حالا اوضاع بدتر شد. بیانیه ای صادر کرد و نوشت: جان مادرتون من رو به همون اسم ((رونالدو لوییز نازاریو ده لیما)) صدا کنید. این که الان شما صدا میکنید که طولانی تر از اسم اصلی خودمه!... اما نه هیچ گزارشگری به این بیانیه اهمیت داد، نه پدرش دوباره پذیرفتش و نه اهل فامیل!!


7

ای ساحل آرامش، از دور نمایان شو

اینک به دل طوفان، من ماندم و دریاها

اینجا همه سو وحشت، اینجا همه دم کابوس

باشد که مرا خوانی، یکبار به آنجاها...