آقای نوستالژی - مطالب اسفند 1395

ترین های سال!

دوشنبه 23 اسفند 1395



__ به طور معمول هشتاد درصد از کتابها رو پس از خواندن پنجاه صفحه اول کنار میگذارم که امسال هم این روال ادامه داشت. از بین اونهایی هم که کامل خوندم نمیتونم مورد خاصی که خیلی تحت تاثیرش قرار گرفته باشم رو به عنوان بهترین کتابی که امسال خواندم معرفی کنم اما اگر بخوام یک مورد رو انتخاب کنم میتونم به رمان((خرمگس)) اشاره کنم. حقیقتش در طول چند سال گذشته چند نفر ازم راجع به اینکه این کتاب رو خوندم یا نه سوال کرده بودند و یا بهم توصیه کرده بودند که حتما بخونمش اما از اونجا که بعضی مواقع خیلی بی دلیل دلم میخواد در مورد یکسری چیزها که نسبت بهش اصرار میشه مقاومت کنم!! این داستان رو نمیخوندم تا اینکه یکماه پیش همراه با همسرم در یک کتابفروشی بودیم و او هم با دیدن رمان خرمگس بهم گفت کتاب جالبیه و از من پرسید شما این کتاب رو خوندی تا به حال؟!... گفتم نه و همونجا تصمیم گرفتم بالاخره بخونمش و ببینم که آقای لیلیان وینیچ چه کرده!... واقعیتش این هست که بعضی از قسمتهای کتاب بسیار برام جالب و همینطور از جهاتی تعجب برانگیز بود. مثلا دیالوگی که در قسمتی از داستان وجود داره و از آرتور خواهش میشه که فقط برای پنج دقیقه جدی باشه! و او پاسخ میده مرگ و زندگی هیچ کدوم ارزش این رو ندارند که او حتی برای دو دقیقه جدی باشه! دیالوگی هست که با یکی دو کلمه جابجایی شاید ده ها بار بین من و آدمهایی که در زندگیم حضور داشتند و دارند تکرار شده! و البته موارد دیگری هم از این دست وجود داشت... در مجموع کتاب قابل توجهی بود و بدون شک باید گفت که جناب لیلیان وینیچ نویسنده قهاری بوده اما من اگر جای او بودم لحظه ای که ((آرتور)) پس از سیزده سال با ((جما)) روبرو میشه رو (اگرچه نویسنده نمیخواسته که خواننده داستان متوجه بشه شخصیت دیدار کننده با جما همان آرتور هست) کمی با آب و تاب و شور بیشتری (حداقل در رابطه با حالات چهره و حالات درونی آرتور در آن لحظه) روایت میکردم.


ادامـه مطـلب




همه کودکان داشته و نداشته من!

دوشنبه 16 اسفند 1395



1- یکی از بهترین لحظات زندگی من زمانی هست که درب خانه رو باز میکنم. استقبال بی نظیر وروجک با دست و پا زدنها، ذوق کردنها و بغل باز کردنهاش... به نظر میاد او در مهربانی و البته بروز عواطف به مادرش رفته باشه... قضیه در مورد پسر اما کمی متفاوت هست. او ممکنه بیش از هرکسی برای اومدنم انتظار کشیده باشه اما معمولا این رو موقع استقبال بروز نمیده و سعی میکنه چهره اش کاملا نرمال و بی تفاوت جلوه کنه. به نظر میرسه او به خودم رفته باشه!... دلیلش رو نمیدونم (شاید و فقط شاید به این خاطر که پیش از این پای صحبت تعدادی از آدمهایی که زمان جنگ سالها در اسارت بودند نشستم) همیشه و به خصوص از سال گذشته در چنین روزی که جمع خانه ما بواسطه حضور دخترم شلوغتر شد، هروقت درب منزل رو باز میکنم ناخودآگاه اولین چیزی که به ذهنم میرسه انسانهای متاهلی هستند که به هر دلیل منجمله اسارت در جنگ، جرم سیاسی، بدهی و یا حتی ارتکاب اعمال خلاف قانون در حبس به سر میبرند... و تصور اینکه محرومیت از تکرار چنین لحظه زیبایی چقدر میتونه سخت و دردناک باشه.

***

2- چند هفته پیش در جایی بودم که دو نفر از کارمندان بهزیستی هم در اونجا حضور داشتند. با خنده بهشون گفتم من پیش از این در جایی خواندم که یک خانواده آمریکایی 19 فرزند داره و این باعث شد نسبت به اون آقا احساس حسادت کنم! و حالا قصد دارم اگر شرایط رو برای واگذاری 18 کودک بی سرپرست در کنار فرزندان خودم به من مهیا کنید در آینده این رکورد رو بشکنم!... یکی از اونها گفت اینطوری میترسم بعدش تقاضای یک مادر کمکی هم برای بچه ها داشته باشید!... گفتم تقاضای مادر کمکی نه اما شاید ازتون بخوام بابت واگذاری یک منزل با حداقل هشت اتاق خواب باهام همکاری کنید!... نفر دوم گفت از شوخی گذشته نمیدونم چرا تمام مردم دنبال این هستن که بچه به اونها واگذار بشه و چرا تمایل ندارن با تامین بخشی از هزینه کودکان بی سرپرست اونها رو دورادور یاری کنن. از این گذشته ما افراد نیازمند زیادی در کشور داریم که سن و سال بالایی دارند و مثلا دانشجو هستند و نیاز به حمایت دارند اما اغلب مردم دنبال سرپرستی یک کودک هستند... گفتم من هم مثل اغلب مردم هستم!... گفت خب یکی با شرایط شما که خودش صاحب فرزند هست خیلی سخت ممکنه بتونه موفق به گرفتن سرپرستی یک بچه و بزرگ کردن اون در منزل خودش بشه. چون اولویت با افرادی هست که صاحب فرزند نمیشن و یکی مثل شما اولویت سوم یا چهارم میتونه باشه... با خنده گفتم قانونی مزخرفتر از این وجود نداره! و بعد با تاکید شوخ طبعانه ای گفتم: یک بچه نه! من هجده تا میخوام و هر هجده تا باید سنشون کم باشه و در خانه خودم بزرگ بشن!... نفر اول گفت خوبه! با این همه اصرار فکر کنم خیلی آرزو دارید یک گردان بچه رو زیر نظر خودتون تربیت کنید تا با خصوصیات اخلاقی خود شما تحویل جامعه داده بشن... گفتم اتفاقا برعکس! آرزو دارم یک گردان بچه فاقد خصوصیات اخلاقی خودم رو تحویل جامعه بدم!!... هردو از این جمله خوششون اومد و برای دقایقی شروع کردند به خندیدن با صدای بلند... در حالی که از بین تمام حرفهایی که زده بودم جمله آخر جدی ترین بود!







دنیای زیبای ثورو

چهارشنبه 11 اسفند 1395



"من به جنگل رفتم چرا که مایل بودم آنچنان که میخواهم زندگی کنم، تنها با آنچه در زندگی از اهمیت برخوردار است روبرو شوم و ببینم آیا قادر هستم آنچه را که زندگی میتواند به من بیاموزد فرا بگیرم؟ و در انتظار آن روز نمانم که مرگ فرا رسد و ببینم که زندگی نکرده ام"

 ***

((زندگی ساده و بی پیرایه))... ثورو دریافت که این نوع زندگی کوتاهترین راه رسیدن به بهشت! است. برای آنکه به حقیقت راه یابی، کافی ست فقط این اصل ساده را همواره در خاطر نگه داری و ببینی حداقل احتیاجات تو چیست. در سال 1849 که طلای کالیفرنیا مردم را به جنون کشانیده بود او حیرت زده می پرسید: ((این همه شور و ولوله و هیجان به خاطر چیست؟!))  در دیده او اشعه زرین آفتاب که بر قطره بلورین شبنم میتابید به مراتب دل انگیزتر و گرانبهاتر از فلزات و سنگ های قیمتی بود. او برآن شد که مدتی از دنیا کناره بگیرد و این از آن جهت نبود که از اجتماع گریزان باشد بلکه برعکس به معاشرت و مصاحبت بسیار شایق بود. از رقص و آواز و گفتگوهای نشاط انگیز لذت می برد و چنان که یکی از دوستانش گفته است: هیچ کس از شوخی بجا چون او از ته دل خنده سر نداده است.


ادامه مطلب




دلخستگیها (32)

شنبه 7 اسفند 1395



1

برای آنکه نگویند: جسته ایم و نبود

تو آنکه جسته و پیداش کرده ام آن باش!... (حسین منزوی)

2

تقریبا دو سال پیش بود که به طور اتفاقی وارد وبلاگش شدم. نوشته ها حاکی از یک شکست عاشقانه بود و بدون استثنا تمامی پست ها ناله و نفرین و فحش و آرزوی مرگ و سوختن برای خانوم ایکس که ظاهرا طرف مقابلش بوده!... احساس میکنم قلم خوبی داره (اگر روزی به من میگفتن یک تیم نویسندگی تشکیل بدم! حتما در تیم خودم انتخاب میکردمش) و تقریبا هرچند ماه یکبار با امید فراوان به اینکه تغییری در نوشته ها و طرز فکرش ایجاد شده باشه یا فقط یک پست عاری از ناله و نفرین در بین پستهاش گنجانده باشه سری به وبلاگش میزنم اما هربار آش همان و کاسه همان!... هیچوقت هم کامنتی براش نگذاشتم چون به طور معمول اگر بخواهی به اینگونه افراد کمک بکنی و از سر دلسوزی راهنمایی بدی و مثلا بنویسی: ((عزیز من! این حجم از کینه و نفرت و و دشنام و آه و ناله که حالا به جای آن عشق ظاهرا سوزان اما سراسر خودخواهی شما نشسته جز اینکه لذت زندگی رو ازت بگیره و بیمارت بکنه و قدرت این قلم زیبا رو تباه کنه هیچ چیز دیگری برات نداره)) در جواب خواهد گفت: ((برو گمشو! از همتون بدم میاد!!))... حالا تو بیا بهش بگو: ((من چکاره ام این وسط؟!... من که یک گوشه نشستم دارم چایی نباتمو میخورم!))... پاسخ خواهد داد: ((تو هم دستت با اون عفریته توی یک کاسه هست!! چیه؟ تو رو اجیر کرده بیای اینجا اینها رو بنویسی بلکه حلالش کنم؟! هیهات من الذله!...اصلا از این به بعد پی نوشت هامو اختصاص میدم به فحش دادن به تو!))... به همین خاطر فقط باید امیدوار بود تا دیدگاه اینگونه افراد به واسطه فعل و انفعالاتی که در گذر زمان در درونشون به وجود میاد یا به واسطه ورود افراد جدید در زندگیشون تغییر کنه.

3

یک: یادمه از جمله ایرادهایی که داشتی این بود که هرگز و به هیچ قیمتی قبول نمیکردی حرفت اشتباهه. البته بعید میدونم حالا هم تغییر محسوسی کرده باشی.

دو: نمیدونم. شاید هم قبلا واقعا اینطور بوده. اما...

یک: نه شک نکن که همینطور بوده عزیز دل من. هیچوقت نمیخواستی بپذیری که ((تو)) هم ممکنه اشتباه کنی.. نه فقط در مورد مسائل پیچیده زندگی که حتی در مورد مسائل بدیهی هم اینطور بود. حتی یادش هم میفتم خنده ام میگیره. مثلا یادمه میگفتی تعداد دندان های شیری انسان 18 تا هست. بعد من با سند علمی ثابت میکردم 20 تا هست اما باز هم نمیپذیرفتی که حرف من درسته!

دو: ولی من حالا عوض شدم و نمیدونم چرا تو نمیخوای این رو باور کنی... بر فرض همون مثالی که زدی مثلا اگر امروز با سند و مدرک بهم ثابت کنی که تعداد دندانهای شیری انسان 20 تا هست چرا نباید قبول کنم؟!... واقعا قبول میکنم و میپذیرم که تو داری درست میگی.

یک: باورش سخته... یعنی باید باور کنم؟!

دو: اوهوم...  البته اینم بگم در اینصورت یقین پیدا میکنم اشتباه از خداوند بوده که دو تا زیاد آفریده!!

4

چند وقت پیش نشریه علمی لانست اقدام به معرفی 10 کشور تنبل جهان کرد که بنده در کمال تعجب متوجه شدم برای اولین بار در یک نوع رده بندی که مربوط به مسائل منفی میشه نام میهن اسلامی ما در بین ده کشور اول وجود نداره! اینکه میگم برای اولین بار دلیلش این هست که ما پیش از این در رده بندی غمگین ترین کشور، بیشترین فرار مغزها، بیشترین فساد اداری، بیشترین مصرف لوازم آرایش، بیشترین مصرف تریاک!، بی ارزش ترین واحد پولی و ده ها مورد دیگر از این دست روی سکو رفته بودیم!... شب رو با نگرانی تمام سحر کردم و اول صبح مسئله رو از طریق ایمیل از روابط عمومی نشریه لانست پیگیر شدم! فکر میکنید جواب چی بود؟!... بله! اونها دو ماه پیش فرم شرکت در نظرسنجی تنبل ترین کشورهای جهان رو به کشور ما ارسال کردند اما اینجا حتی کسی حالش رو نداشته که این فرم رو پر کنه!! و بدین ترتیب اصلا در این بررسی مد نظر قرار نگرفتیم!

5

"خانم! زیبایی قلبی جز قلب شما ندارد. من با توجه یک نقاش، یک نقاش عاشق به شما نگاه میکردم. من مانند کسی به شما نگاه میکردم که در زندگی کاری جز زندگی کردن ندارد. زندگی کردن با بی قیدی هرچه تمامتر و شادی مخفیانه. زندگی ای که نسبت به فرداهایش کاملا بی قید است... خانم! دوستتان دارم، حتی اگر این عشق هیچ ارزشی نداشته باشد. مسلما نوشتن نامه های عاشقانه کاری چندان جدی و پولساز نیست اما اگر هیچکس نامه عاشقانه نمی نوشت، اگر دیگر هیچکس به این زندگی یادآوری نمیکرد که چقدر خالص است، سرانجام زندگی به خودش اجازه میداد که بمیرد. موافق نیستید؟! "

((غیر منتظره _ کریستین بوبن))

6

اینکه خانم مهستی خوانده اند: من همون شاخه نباتم به خدا/توی چشمام من طنازو ببین!/تو سکوتم که به عرفان میرسه!!/ غزل خواجه شیرازو ببین... این نشان میده که ایشان و خانم لیلا کسری ترانه سرای این اثر (که روح هردوشون شاد باشه) چندین دهه پیش مرزهای خودستایی رو درنوردیدند! و ما هرچقدر هم در این زمینه تلاش کنیم خاک پای این عزیزان هستیم!!... بله! دست بالای دست بسیار است.

7

کاریکاتور برنده جایزه اول در جشنواره ذهن درخشان کشور مکزیک :

 ابوالفضل محترمی

ابوالفضل محترمی؛ نماد هنر، متانت، آرامش، فروتنی و سربه زیری برای من.

ایکاش راهی برای بازگشت این مرید ناخلف به کنار مراد دوست داشتنی خودش باقی مانده بود!


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: متاسفانه با خبر شدیم یکی از دوستان خوب و خوانندگان قدیمی این وبلاگ، هفته گذشته در سانحه ای دلخراش با افتتاح وبلاگی به نام ((مشق نوشته)) به جرگه وبلاگنویسان پیوست!... برای این دوست گرامی آرزوی موفقیت کرده و تصور میکنم این حرکت انقلابی! حاوی دو درس بزرگ برای ما بود. اول اینکه حتی وقتی در حدود یک سده!! (حالا شاید یک خرده کمتر!) از عمرت گذشته هنوز هم میتونی شروع کننده یک راه باشی و هرگز برای چیزی دیر نیست که این خودش درس بزرگی برای همه جوانان و نوجوانان از جمله بنده! بود. درس دوم اینکه باز هم مثل معروف ((بهرام که گور میگرفتی همه عمر، دیدی که چگونه گور بهرام گرفت)) آویزه گوش ما شد! ایشان که یک عمر مشغول صدور دستور ((مشق)) نوشتن به کودکان این مرز و بوم بود حالا دیدیم که چگونه ((مشق نوشته)) ایشان را گرفت!... آرزو میکنم این دوست گرامی با تلاش و ممارست فراوان روزی به دومین نویسنده بزرگ این کشور تبدیل بشه (امیدوارم از من نخواهید که اولینش رو معرفی کنم چون امکان داره خدایی نکرده حمل بر خودستایی بشه! و مجددا دوستان چشم تنگ بنده شروع کنن به معرفی روانپزشک و غیره!...متاسفانه امروز اینها با سواستفاده از مظلومیت من! راه آزادی بیان رو به روم بستند!... اینها دوستانی میخوان مثل خانم مهستی و لیلا کسری تا بفهمن خودستایی حقیقی یعنی چه!)







رویاها (3)... داستان عزیز من!

چهارشنبه 4 اسفند 1395



سالها پیش در انتهای خیابان گیشا تپه هایی جنگلی و با صفا وجود داشت که هفته ای دو سه مرتبه عصرها به اونجا میرفتم. در قسمتی از سراشیبی یکی از تپه ها و در لابلای درختها برای خودم جایی دنج پیدا کرده بودم که به طور معمول کسی گذرش به اونجا نمیفتاد و هربار چند ساعتی در اون مکان با خودم خلوت میکردم...


ادامـه مطـلب