آقای نوستالژی - مطالب بهمن 1395

چنین پسر که تویی، آفت روان پدر!

جمعه 29 بهمن 1395



میگم: ((من هرشب دارم درباره زود خوابیدن باهات حرف میزنم. لطفا شبها زودتر بخواب که هفته ای دو مرتبه خواب نمونی)) میگه:((شما خودت چرا زودتر نمیخوابی؟ شما که زودتر از من باید بیدار بشی!)) میگم: ((من عادت دارم و تا حالا هم نشده خواب بمونم. ولی تو هفته ای دو سه بار داری خواب میمونی!)) میگه: ((از کجا معلوم شما هم بعدا چند بار خواب نمونی! پس زودتر باید بخوابی!)) میگم: ((چراغ اتاقت رو خاموش کن بخواب! تو نباید به من کار داشته باشی! )) میگه: (( پس شما هم نباید به چراغ اتاق من کار داشته باشی! گوشیت رو خاموش کن بخواب!)) خنده ام میگیره. دستم رو میگیرم جلوی صورتم و میخندم تا اگر از اتاق بیرون اومد خنده ام رو نبینه و همچنان جدی باشم. میگم: ((از مدرسه اخراجت میکنن اگر همینطوری غیبت کنی!)) میگه: ((نه! یکنفر توی کلاسمون هست از من بیشتر خواب میمونه ولی اخراجش نکردن!)) میگم: ((از تو بیشتر؟! بعید میدونم توی دنیا بچه ای باشه که از تو بیشتر خواب مونده باشه ها!)) میگه: ((شما مگه از کل بچه های دنیا خبر داری؟! شما داری همه رو میبینی؟! پس چرا من نمیتونم همه رو ببینم!)) میگم: ((آره! من پدرت هستم و این قدرت رو دارم که همه بچه های دنیا رو ببینم!)) میگه: ((پس اسم یه بچه رو توی آرژانتین! بگو که خواب نمیمونه؟!)) میگم: (( آنتونیو نیمار!)) میگه: ((نیمار که فوتبالیست برزیلیه!)) میگم: ((خب اینها توی یک منطقه دنیا هستن. ممکنه اسمهاشون شبیه هم باشه. بعدش هم من دارم چند میلیارد بچه رو میبینم. اسم هاشون رو قاطی میکنم خب!)) میگه: ((نه اگر واقعا میبینی باید درست بگی!)) میگم: ((سرخیو پابلو آیرسکو از آرژانتین! و ولفگانگ اشمیت از آلمان!)) میگه: ((از کجا بدونم که این اسمها واقعا مال یه بچه توی آرژانتین و آلمانه و شما داری درست میگی؟!)) میگم: ((این مشکل توئه. من که دارم میبینم!)) میگه: ((نه! باید ثابت کنی!)) میگم: ((کاش میشد از دیدنم فیلم بگیرم. ولی متاسفانه خدا اجازه نمیده!)) میگه: ((نخیر! باید ثابت کنی!))... میگم :((حالا تو خودت چطوری میتونی ثابت کنی همه جای دنیا بعضی بچه هایی هستن که بیشتر از تو خواب میمونن؟))... میگه: ((یکیش همین همکلاسیم!... میتونی بیای مدرسه بپرسی!))... خنده ام میگیره و ایندفعه پتو رو میکشم روی سرم و آروم میخندم. توی ذهنم در حال ساختن جمله ای جدید هستم که اینطور مفتضحانه مغلوب نشده باشم که یکدفعه از اتاق بدو بدو میاد بیرون و پتو رو از روی سرم میکشه و با خوشحالی فریاد میزنه: ((آها! داری میخندی اون زیر؟!... پس فهمیدی بچه هایی هم هستن که بیشتر از من خواب میمونن!))







چون به قدرت میرسی آن کار دیگر میکنی!

دوشنبه 25 بهمن 1395



چند ماه پیش بود که الفاظ به کار گرفته شده توسط یکی از گویندگان خبر سیما در وصف عده ای از سیاستمداران خارجی با واکنش مردم مواجه شد و ایشان در پاسخ به سوالات اینطور گفت که: ((من خودم هم مخالف این ادبیات هستم و در این قضیه تقصیری ندارم. متن خبر توسط عده دیگری نوشته میشه و حتی وقتی ما ازشون میپرسیم چرا اینها رو باید بخونیم به ما پاسخ میدن که به شما ربطی نداره!))... وقتی این مصاحبه رو میخوندم در جمعی نشسته بودیم و همون لحظه با دوستان صحبت از این بود که این دنیا مگر چقدر ارزش داره که یکنفر مثل گوینده خبر برخلاف اعتقادات خودش برای یک لقمه نان اینطور خودش رو بنده حکومت یا هرکس دیگری بکنه! یعنی این آدم نمیتونه جای دیگری یک لقمه نان دربیاره و با عزت زندگی کنه؟!... 


ادامـه مطـلب




دلخستگیها (31)

پنجشنبه 21 بهمن 1395



1

اگر میشد صدا را دید

چه گل هایی!

چه گل هایی!

که از باغ صدای تو

به هر آواز میشد چید

اگر میشد صدا را دید... (شفیعی کدکنی)

2

چند وقتی هست که افسانه شیعه شدن آلبرت انیشتین در اواخر عمر و یا داستان تعریف و تمجید او از امام ششم شیعیان! و مطالبی از این دست در رابطه با ارادت او نسبت به دین اسلام، بیش از پیش توسط عده ای در قالب شبکه های اجتماعی دست به دست میچرخه... متاسفانه نسبت دادن یکسری از علایق و یا نقل قولها نسبت به بزرگانی که از دنیا رفته اند در جهت تشویق دیگران به پیروی از  یک مرام و مسلک مذهبی یا سیاسی خاص، یکی از کثیف ترین کارهایی بوده که بشر هیچگاه از انجامش دریغ نکرده... و البته اینبار کسی هدف قرار گرفته که در واقع شواهد مستند نشون میده در طول زندگیش هیچ یک از ادیان رو نمیپذیرفته! ...من خلاصه ای از دو نقل قول از کتاب ((دین سازان بی خدا)) نوشته زنده یاد پروفسور مسعود انصاری که همواره ایشان رو تحسین کردم و از شخصیتهای مورد علاقه ام بودند در اینجا میارم:

((جیمز رندرسون خبرنگار علمی روزنامه مشهور گاردین در نوشتاری که در روز 13 ماه مه سال 2008 در روزنامه گاردین به رشته نگارش درآورد مینویسد انیشتین زمانی اظهار داشت: اسلام یعنی دین بدون علم و دین بدون علم یعنی نابینایی!))

((انیشتین در روز سوم ژانویه 1954 در پاسخ به یکی از فیلسوفان در نامه ای که موجود می باشد با خط خود و به زبان آلمانی نوشته است: بنا به باور من انجیل مجموعه ای از مطالب قابل احترام اما در عین حال افسانه های توخالی است! همچنین بنا به باور من دین یهود مانند سایر ادیان مجموعه ای از کودکانه ترین خرافات است!))

3

یکی از دوستان هم نوشت: چون شما به تحقیقات! علاقمند هستید، من هم در مورد وبلاگ شما تحقیق کردم و دیدم تا به امروز 835 بار از کلمه ((هرگز)) در پست هاتون استفاده کردید و این کلمه تقریبا در تمام پستهای شما وجود داره! ... و بعد هم زحمت کشیده و تحلیلی ارائه کرده در مورد اینکه دلیل استفاده زیاد من از این کلمه نه علاقمندی به اون، بلکه میتونه هراس از این کلمه باشه... به هرحال از این دوست عزیز تشکر میکنم و بابت تحلیل بلندبالایی که برای نوشتنش زحمت کشیدند ممنونم، هرچند که حدس میزنم عدد استخراج شده توسط ایشون مثل اعدادی که بعضا خودم استخراج میکنم من درآوردی باشه!... در هر صورت بنده از این پس تمام سعی خودم رو میکنم که دیگه ((هرگز)) از این کلمه استفاده نکنم!

4

اخیرا در جایی خوندم که بازار حماقت در ژاپن هم توسعه پیدا کرده! و در اونجا برخی از مردم کف دستشون رو عمل میکنن تا با تغییر خطوط کف دست، سرنوشتشون تغییر کنه!... شاید برای اونها جالب باشه که بدونند در  ایران مردم نه با تغییر خطوط کف دست که  با تغییر خطوط موبایل خودشون میتونن کاری کنن که هم سرنوشت خودشون و هم ده ها نفر تغییر پیدا کنه! بنده خودم کسی رو میشناختم که با یک خط موبایل در بازار فعالیت میکرد و چند سالی به کسب اعتبار پرداخت. بعد یکهو در حالی که چند صد میلیون سرمایه مردم در دستش بود تصمیم گرفت خط موبایل خودش رو عوض کنه و بدین وسیله ناگهان سرنوشت جماعتی تغییر کرد...برخی از اون بندگان خدایی هم که سرنوشتشون عوض شده همین حالا از داخل زندان به بنده پیغام دادند که پیام دوستی اونها رو به مردم ژاپن مخابره کنم!

5

آفاق را گردیده ام، بسیار خوبان دیده ام، اما ((خود)) چیز دیگرم!

اغلب اوقات، دوستان چشم تنگ بنده! وقتی که من این شعر رو زمزمه میکنم میگن شما دچار خودشیفتگی مزمن هستی و یا میپرسن چرا از رفتن به روانپزشک امتناع میکنی؟! و یا غیره و ذلک ...من تعجب میکنم که چرا اونها نمیخوان مثبت نگر باشند؟! مثلا میشه با خودشون بگن: این بشر حاضر شد وزن شعر رو خراب کنه و در ضمن زحمت زمزمه کردنش رو هم بکشه تا در قبال اینها یک حقیقت بزرگ رو برای ما روایت کنه!!

6

خلق یک متن، خلق یک نقاشی، خلق یک مجسمه، خلق یک موسیقی، خلق یک شعر، خلق یک کوفت، خلق یک زهرمار!... بدون شک لذت ((خلق کردن)) یکی از بی نظیرترین لذت هایی هست که هر آدمی میتونه تجربه کنه و لحظه اوج این لذت لحظه ای هست که اثر خلق شده به پایان میرسه و میتونی نظاره اش کنی. اما شاید این فقط محدود به زندگی زمینی انسانها نباشه... در بحث تناسخ نزد عده ای اعتقادی وجود داره که بر حسب اون میگن خداوند به انسانهایی که بر اثر چندین بار آمدن و رفتن به این دنیا روح اونها به درجات بالایی از کمال میرسه این اجازه رو میده تا در دنیای دیگر لذت خلق کردن رو تجربه کنند. خلق کردن موجوداتی زنده و کوچک در جهان های دیگر...

7

یک: صدامو داری الان؟

دو: بله! صدای قشنگت رو دارم... از اقلام مختلف سرتابه پای وجود عزیز شما خوشبختانه لااقل در این لحظه این یک قلم رو دارم!

یک: مرسی!

دو: مرسی از چی؟ از اینکه طبق روال دلخواه شما وضعیت داشته ها فراتر از این یک قلم نمیره؟!

یک: نه!...

دو: بگذریم... از پدرت بگو؟ حالش خوبه؟

یک: میگذرونه... مگه این روزها کسی رو هم توی این دنیا سراغ داری که حالش خوب باشه؟

دو: اوهوم!...خودم!

یک: خب خدا رو شکر، هزار مرتبه شکر.... چه خوب که حالت خوبه.

دو: آره! البته نه اینکه سراسر ایام سال اینطور باشه.

یک: پس کی؟

دو: مثلا همین حالا... همین چند دقیقه ای که میتونم صدات رو بشنوم!

یک: دست بردار... 

دو: از چی؟... از اینکه تنها آدم این دنیا هستم که چند دقیقه در سال حالش خوبه؟!!


-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: از دو تا از دوستان وبلاگنویس تشکر ویژه ای دارم. یکی دوست همیشه ماندگار و قدیمی جناب چوپان (پدر وبلاگنویسی این مرز و بوم!) بابت پستی که در اون یادی از نوشته من کردند. من امیدوارم دیگه هیچوقت خواب خدمت سربازی رو نبینند(اومدم بنویسم امیدوارم هرگز خواب سربازی رو نبینند گفتم الان تعداد ((هرگز)) ها میشه 838 تا!) و به جای اون خواب چیزهایی که دوست دارند! (مثلا گرفتن یک شام از من بعد از گذشت دو سال از پیروزی در اون شرط بندی کذایی) به سراغشون بیاد... دیگری دوست بزرگوارم در وبلاگ ((اینجا سکوت هم  فریاد است)) که همیشه نسبت بهشون ارادت ویژه و خاصی دارم و شخصیت بسیار بالای ایشان بارها من رو به تحسین واداشته. ایشان در رابطه با پست قبلی زحمت کشیده و مطلبی رو نوشتند. خاطره ذکر شده جالب بود و البته من هم توصیه نهایی ایشان رو در مورد بسیاری از خواسته ها و البته نه همه اونها تایید میکنم.







آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند...

دوشنبه 18 بهمن 1395



وقتی اون شب سرد و منحوس تمام شد در حین ناامیدی با خودم فکر میکردم نهایتا با یک وقفه چند ماهه مجددا میبینمت و شاید خنده دار باشه که در اون برهه از خودم میپرسیدم چطور باید چند ماه صبر کرد؟! بعد از گذشت یک سال تصورم این بود که این اتفاق نهایتا در سال دوم یا سوم (به خصوص که همیشه فکر میکنم بر روی عدد 3 باید اتفاق خاصی بیفته!) خواهد افتاد. بعد از گذشت سال سوم نظرم بر روی عدد 5 بود و بعد از عبور از سال پنجم روی عدد 7 نظر مثبتی داشتم! سال هفتم گذشت و با خودم فکر میکردم حتما مثل اغلب اتفاقات مهم زندگیم عدد 9 نقشی رو ایفا کرده و اینبار دیدار تو رو به ارمغان خواهد آورد. سال نهم هم گذشت و از پی اون سالهای دیگر و دیگر... و شاید این طبیعت آدمیزاد هست که وقتی راهها رو بسته میبینه سعی میکنه خودش رو به اشکال مختلف و با توسل به خرافاتی که شاید اعتقاد چندانی هم به اونها نداره آرام کنه... قابل انکار نیست که داستان این ممنوع الملاقاتی برای من کمی عجیب و طولانی تر از حد تصور بوده و بدون شک هرگز گمان نمیکردم انتظار برای وقوع یک اتفاق به ظاهر ساده مثل دیدار دو نفر با یکدیگر، اسیر چنین معادلات پیچیده! گنگ و سوال برانگیزی بشه، تا جایی که به مرور زمان پا رو از سبد یک اتفاق خوشایند در روزهای اولیه بیرون گذاشته و در سالهای بعد به سبد رویاها افزوده بشه... و آنچه در تمام این سالها یکی از رویاهای من بود بازگرداندن تو به جریان زندگی خودم و ایجاد دستکم یک ارتباط مداوم دورادور بوده. رویایی توام با صبر، سکوت، احترام بی پایان و انتظار جهت فراهم شدن شرایطی مناسب و البته گاهی اوقات شنیدن کنایه از زبان مردمانی با اذهان بیمار و البته بی تقصیر... صد البته گاهی میشد به جای هر سال در همین تاریخ قراردادن پستی بابت تبریک سالروز میلادت، تکرار مکررات و از نو نوشتن جملاتی که شبیه اونها بارها و بارها در حافظه این خانه مجازی ثبت شدند و نشستن و انتظار کشیدن برای ایجاد یک موقعیت مناسب توسط گردش چرخ، دل به دریا زد و به دنبال ایجاد کردن فرصتی بزرگتر توسط خود بود. اما اونچه من رو برخلاف روال دیگر امور از ریسک کردن و انجام هرگونه اقدام احمقانه ای باز میداره ارزش بیش از اندازه هدفم و جلوگیری از اینکه با اقدامی غیر معقول، روزنه ها کورتر شده و در ضمن همین مجوز قانونی سالانه! برای چند دقیقه شنیدن صدای تو در سالروز میلادت، که در سالیان اخیر تنها دلخوشی با ارزش باقیمانده از این رابطه هست هم لغو بشه بوده. کما اینکه هنوز به خاطر دارم سال گذشته در این تاریخ، چگونه همین دلخوشی به ظاهر کوچک که برای من بسیار با ارزش هست به موقع به دادم رسید و زمانی که بر حسب اتفاق روز عمل جراحی مختصر اما دلهره آور پسرم با روز میلاد تو همزمان شده بود، تماس با تو برای عرض تبریک و در پی اون شنیدن صحبتهای تو از پشت خط تلفن با آن لحن همیشه مهربان و مادرانه ای که تمام آشفتگی های درونم رو نابود میکنه باعث شد اون روز سخت و عذاب آور در پیچاپیچ راهروهای بیمارستان با شرایط بسیار بهتری سپری بشه.

من هنوز هم تصور میکنم که با گذشت زمان، در ادامه راه و در هیاهوی فراز و نشیب های زندگی بالاخره سیر اتفاقات روزی مسیر رو هموار کرده و اون لحظه ناب فرا خواهد رسید. 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1: یکسال دیگر بزرگتر؛ یکسال دیگر عزیزتر شدی...

پ ن 2: هیچ چراغی برای همیشه قرمز نخواهد ماند. 








خواب دیدم در خواب، آب آبی تر بود!

یکشنبه 10 بهمن 1395



چگونگی فعالیت مغز در هنگام خواب برای من همیشه جزو اون دسته از سوالات اسرارآمیزی بوده که خیلی دوست داشتم پاسخش رو بدونم. چه اون زمان که راه حل برخی از مشکلاتم رو در خواب پیدا کردم و چه زمانی که طی یک دوره چند ساله مداما خواب مکانی سرسبز و تپه مانند رو میدیدم که هربار اتفاقات جالبی در اونجا می افتاد (همیشه از خودم میپرسیدم این مکان کجاست و چطور این افتخار نصیبش شده!! که به کرات میزبان من در خواب باشه! و البته آخرش هم نفهمیدم و هنوز هم تصور میکنم شاید اون مکان واقعا وجود داره و  روزی در دنیای بیداری اونجا رو ببینم) به دفعات این سوال برام پیش اومده که آیا تنها فعالیت مغز آدمیزاد هست که باعث دیدن خواب میشه و یا روح انسان هم در این قضیه دخیل هست (که تصور میکنم مورد دوم محتمل تر باشه)... برای من هیجان انگیزتر اینکه در طول دو سه سال اخیر یک سلسله اتفاقات جالب توجه دیگری هم به دنیای دوست داشتنی و شگفت انگیز خوابها اضافه شده. از جمله رد و بدل شدن دیالوگهایی بسیار جذاب و البته در بیشتر موارد طنزگونه که به دفعات  باعث شده از شدت خنده از خواب بیدار بشم و اتفاقا پس از بیداری باز هم تا دقایق زیادی به خندیدن ادامه بدم! (و البته به این فکر کنم که مغز انسان در حالت خواب چطور میتونه مکالماتی رو ساخته و پرداخته کنه که حتی در عالم بیداری قادر به ساخت اونها نیست!!) و  یا متبادر شدن یک مصرع شعر به ذهنم و تکرار شدن اون در عالم خواب که باعث شده نیمه های شب و یا حتی صبح اون روز وقتی که بیدار میشم سعی در یادآوری و تکمیل اون مصرع داشته باشم!! و یا به جریان افتادن و چرخیدن یک آهنگ یا ملودی خاص در مغز که هرگز پیش از این نشنیده بودم.


ادامه مطلب




مردم

یکشنبه 3 بهمن 1395



فرهاد چهارم با اطرافیان خود چنان به سختی رفتار می کرد، که برخی از آنان جلای وطن کردند و ((من رس)) یکی از سرداران او نزد ((مارک آنتوان)) که یکی از سه زمامدار امور روم و والی مصر بود رفته، به او گفت: ((حال موقع آن است که روم از ایران انتقام شکست کراسوس را بگیرد.)) __ کراسوس سردار رومی بود که به روزگار سلطنت ارد اول در جنگ با ایرانیان کشته شد __ و این نتیجه استبداد مطلق است که چون مردمی خود را از براندازی نظام فاسد حاکم ناتوان می بینند دست تمنا نزد بیگانه دراز می کنند و از او امید می دارند تا بیاید و وطن آنها را ویران کند، پسرانشان را بکشد، مزارعشان را نابود کند، باشد که آن سلطه هستی سوز را نیز از میان ببرد و دیده ایم که بارها مردم این مرز و بوم آمدن بیگانه را مژده رحمت تلقی کرده و آن را ((نسیم بوی جوی مولیان)) و چه و چه شمرده اند و برای یک مهاجم بیگانه سلسله نسب ایرانی ساخته و راه پیروزی او را هموار کرده اند و این تسلسلی است که در تاریخ ما بارها به وقوع پیوسته است و در حقیقت این مردم درخور ملامت نیستند زیرا بیشتر حاکمان این دیار در طول تاریخ بر برادران و فرزندان خویش نیز ترحمی نداشته اند و مردم این سرزمین در خاندان های حکومتی فنای برادر به دست برادر، فرزند به دست مادر، فرزند به دست پدر و پدر به دست فرزند را بارها و بارها دیده اند و بیچاره مردمی که در تبادل قدرت هر روز دست به دست می شوند.


ادامـه مطـلب