آقای نوستالژی - مطالب فروردین 1395

کنج یک شهر قدیمی خاندانی بود و نیست...

پنجشنبه 26 فروردین 1395



امروز با دیدن زنی که یک نایلون باقالی یا اگر ادبی تر بگم باقلا یا شاید هم باقالا (و براستی از میان شما، کیست که املای صحیح باقالی را بداند؟!) در دست داشت، تمام و کمال یادی از مادربزرگ مرحومم کردم و احساس کردم چقدر دوست دارم دوباره در خانه او به عمل مزخرف پاک کردن باقالی دست بزنم!!... به یاد زمانی که چادری با یک عالم باقالی در وسط ایوان خانه مادربزرگ پهن میشد و دور اون چادر با جمعی از خاله ها و پسران و دخترانشون می نشستیم و مشغول پاک کردن میشدیم و در همین حین بساط گفتمان و شوخی هم برپا بود... جمعی صمیمی که هر از گاهی در اون محله  دوست داشتنی که تا ابد عاشقش خواهم بود گرد هم میومدند، در سالهایی که از شر وجود گوشی های هوشمند و شبکه های اجتماعی که امروز همه ما گرفتارشون شدیم و در مورد مضراتشون شعار میدیم والبته واقعا نمیتونیم (و انصافا هم نمیشه) ازشون دل بکنیم، خالی بود.

اصولا جنس مادربزرگ من با جنس مادربزرگ های مهربان و کلیشه ای داخل فیلمها کمی متفاوت بود. مهربانی های او از جنس خودش بود و زمانی که حال و حوصله داشت (این اتفاق به ندرت رخ میداد!) گاهی با خواندن شعرهای فولکوریک! و بیان جملات خاص قربان صدقه نوه و نتیجه های خودش که بالغ بر سی نفر بودند میرفت اما اغلب اوقات وجه شاخص او نه مهربانی های گاه به گاه، که فحش ها و متلکهایی بود که نصیب نوه ها و اطرافیان میکرد و اتفاقا این روی سکه او ما رو بیشتر جذب خودش میکرد!! چرا که یکی از سرگرمی های جذاب ما (به خصوص من و سایر پسرخاله ها) این بود که شرط بندی کنیم امروز برق او اول چه کسی رو خواهد گرفت! و البته برای افتادن این اتفاق نیاز به صبر چندانی نبود چرا که بالاخره بعد از گذشت چند دقیقه بهانه ای برای گیر دادن و حواله کردن فحشهای آنچنانی که گاهی به شکل عجیبی در قالب شعر بیان میشد! و متلکهای نابود کننده خودش پیدا میکرد. و زمانی که این فحشهای شیرین از جانب او شلیک میشد! حتی خود اون بینوایی که مورد خطاب قرار گرفته بود به همراه سایرین از شدت خنده منفجر میشد (بعضی از این فحشها به قدری بدیع و نو بود که بعد از شنیدنش از شدت خنده اشک از چشم ما سرازیر میشد!)... در این بین من و یکی از پسرخاله ها در عین اینکه بیش از بقیه مورد حمایتهای مادی و معنوی او قرار میگرفتیم، به شکل عجیبی بیش از سایر نوه ها هم آماج متلک و فحشهای چسبیدنی او بودیم تا جایی که برای یک دوره چند ماهه حضور همزمان ما دو نفر رو در خانه خودش ممنوع کرد که البته بعد از مدتی متوجه شد که اینکار هم نتیجه ای در پی نداره و در نهایت این تحریم ناجوانمردانه! لغو شد. او تقریبا با همه کارهای ما دو نفر مخالفت میکرد و به شدت در مقابل ما جبهه میگرفت. وقتی تخته نرد بازی میکردیم از نگاه او مشغول قماربازی بودیم (احتمالا این دیدگاه در مورد منچ و ... هم نزد او وجود داشت!)، اگر شب دیر به خونه میومدیم لات و آسمون جل بودیم (البته بسیاری از کلماتی که به کار میبرد به دلیل اینکه به شدت موهن بودند! قابل ذکر نیستند)، اگر حس میکرد سیگار کشیدیم حتما از الفاظی مثل معتاد و بدبخت و ... در مورد ما استفاده میکرد چون از نظرش کار بدی انجام داده بودیم. اگر هم به سمت ورزش میرفتیم و مثلا فوتبال بازی میکردیم (که دقیقا در مقابل دخانیات و این چیزها قرار داشت!) باز هم از نظر او کار بدی انجام داده بودیم و از هجوم متلکهای او بی نصیب نمی موندیم. همیشه بعد از تموم شدن فوتبال و به محض بازگشت به خانه از ما سوال میکرد که: این همه سگ دو زدید چند تا گلدون (منظورش کاپ قهرمانی بود) بهتون دادن!!... اصولا فوتبالیستها برای او حکم  یهودی ها برای هیتلر رو داشتند!(موجودات احمقی که یک عمر به دنبال توپ میدوند تا عاقبت صاحب گلدان باشند!!) و همیشه به شکل عجیبی با این ورزش مخالفت میکرد تا جایی که تردیدی ندارم اگر قدرت در دستانش بود، تمام فوتبالیست های دنیا رو در کوره های آدم سوزی خاکستر می کرد!!... او تماشای هرچیزی که مربوط به فوتبال باشه رو در خانه خودش ممنوع کرده بود، حتی کارتون فوتبالیستها!!

امروز به شدت در حال و هوای مادربزرگ سپری شد. به یاد لحن خاص و منحصر به فردی که هنگام صدا کردن اسمم داشت و در کنارش همیشه یک آق (به عنوان آقا) به اول اسمم اضافه میکرد... امروز به یاد حرفهای درشتی که میزد! و خیلی از رفتارهای جالبش مثل دیوانه ها با خودم میخندیدم تا جایی که بعضا باعث تعجب اطرافیانم شده بود . با اینکه در چند سال آخر عمرش به دلیل بالاتر رفتن سن و سال ما و همچنین زن و بچه دار شدنمون رفتارش به رفتاری کاملا توام با عزت و احترام تبدیل شده بود اما من بیشتر دلتنگ همون مادربزرگی میشم که حرفهای درشت آنچنانی بهمون میزد، بدون اینکه به ما بربخوره!








ما، کم سعادتان مادرزاد!

سه شنبه 24 فروردین 1395



نماینده تندرو و پر سر و صدای سابق مردم تهران در مجلس که البته در این دوره نتونست آرای لازم رو کسب کنه در ایام پس از انتخابات مینویسه که جناب خمینی فرمودند شما به تنها چیزی که باید فکر کنید اسلامی هست که آمریکا و شرق و شوروی و غیره و ذلک رو به خاک مذلت بنشونه!... بنده در فضای مجازی برای ایشان مینویسم که از ظواهر امر پیداست این اسلام فعلا مردم خودمون رو به خاک مذلت نشونده!... ایشان پاسخ میدن که اسلام راه و مسیر سعادت است برای تمامی افراد و ملتها و اگر شما و مردم ضربه ای خوردید دلیلش وجود افرادی هست که با تابلوی اسلام بر ضد دستورات خداوند!! عمل میکنند... سوالی برای بنده پیش میاد و از ایشان میپرسم اگر ممکنه شما فقط دو تا از ملتهایی که به وسیله اسلام راه و مسیر سعادت رو پیدا کردند نام ببرید... ایشان که ظاهرا در پیدا کردن نام دو ملت مسلمان سعادتمند ناکام موندند! در پاسخ میفرمایند که مطمئن نیستم تعریف من و شما از سعادت یکی باشه!... از ایشان خواهش میکنم تعریف من رو از سعادت نادیده بگیرند و اصلا طبق همون تعریفی که خودشون از سعادت دارند دو مثال از ملتهای مسلمان سعادتمند بزنند!... و ایشان در پاسخ میفرمایند: بی فایده ست!!