آقای نوستالژی - مطالب اردیبهشت 1394

بیچاره آن کس که ((هیلمن)) است!

پنجشنبه 24 اردیبهشت 1394



__ وقتی کـه شش سال داشتـم، یک روز همـراه با یکی از دوستـان صمیـمی پـدرم کـه اون زمان

هیلمن داشت راهی مقصدی شدیم. هنـوز دویست متر جلو نرفته بودیم که تصادف نسبتا شدیدی

رخ داد. کار یکی دو نفـر بـه بیمارستان کشید امـا خوشبختانـه خسارت جانی جبـران ناپذیـری وارد

نیومد. بـه هرحال شوک بسیار بدی کـه اون روز بهم وارد شد باعـث شده بود از اون بـه بعد از این

ماشیـن متنفـر باشم! و هرکـجا کـه هیلمنی میدیـدم زیر لـب چیزهایی نـثار این ماشین نگون بخت

میکردم کـه البـتـه از بازگو کردنـش مـعـذورم!!... چیـزی کـه واضـحه ایـن هست کـه ((هیلمن)) در

رابطه با احساسی که من بهش داشتم کوچکترین نقشی نداشت. در واقـع یک بیشعور در حالی

که خلاف جهت خیابان حرکت میکرد به هیلمن حامل ما! برخورد کرده بود و ...


ــــ  در عنفـوان نوجوانی! در بیـن دختـرها و پسرهایی کـه هر روز در اون کوچه هـای سرسبز برای

بازی دور هم جمع میشدیم، دختری وجود داشت کـه من بیش از سایرین به او علاقه داشتم. پدر

اون دختـرک یک هیلمـن داشت! و بـه یاد دارم کـه من از اون پس عاشق هیلمن شـده بودم و هر

کجا این ماشین رو میدیـدم احساس خوبی بهـم دست میداد!... چیزی کـه واضحه این هست که

خود ((هیلمن)) اینبار هـم در رابطه با احساسی کـه من بهش داشتم کوچکترین نقشی نداشت!

فقط دخترکی که من در اون سن و سال بهش علاقه داشتم سوار این ماشین میشد و ...


ــــ دیروز یک هیلمـن گرد و خاک گرفتـه و تقـریـبا اوراق شـده در پارکیـنـگ منـزل یـک بنـده خدایی

دیدم و هیچ حس خاصی نسبت به این ماشین نداشتم!







اعجاز قلم

چهارشنبه 16 اردیبهشت 1394



تفاوت زیادی وجود داره بیـن زمـانی کـه شما موضـوعی رو در ذهن و قلـب خودتون نگه میدارید و یا

حتی به زبان میارید، با زمانی که شما اون موضوع رو در جایی مینویسید. اونچه کـه تا حدود زیادی

(لااقل در مـورد شخص خودم) برای مـن اثـبات شـده ایـن هسـت کـه در بسیـاری از مـوارد نوشتن

یک خواستـه، یک موضوع یا هرچیـز دیگری میتونه منجر بـه وقوع اتفاقاتی فراطبیـعی در مورد همون

موضوع بشه.



ادامـه مطـلب




هو علی مدد، هرچه باداباد

شنبه 12 اردیبهشت 1394



ـــ اگر در این دنیا صاحب قدرت و یا جایگاهی بودم که میتونستم قانونی رو وضع کنم، شاید تنها چیزی که ممنـوع میکردم گذاشتن نام او بر روی آدمها بود! اینکار رو میکردم تا با یک تیر دو نشان زده باشم. اول اینـکه نگذاشتـه باشـم صـدها هـزار انـسان با خصوصـیات اخلاقی مختلف (که قطعا در بین اونـها شارلاتان، جنایتـکار، دیکتاتور و غیـره هم یافـت میشه) با نام او خطاب بشن و دوم از اونجایی کـه ((ممنـوعیت)) باعث ترغیـب انسانـها برای کشف لذت نهفته در آنچه ممنـوع شده میشه! حتـما خیلی ها ترغیـب میشدند که بـه سمت شناخت بیشتر از خصوصیات اخلاقی و رفتاری که در رابطه با او بیان شده گام بردارند... و البته در پایان هر سال مراسمی رو ترتیب میدادم تا به کسی که عادلانه ترین و یا جوانمردانه ترین حرکت رو در اون سال انجام داده بوده لقب ((علی)) اعطا بشه. بـه این ترتیب در هر قرن تنـها صد نفر شایسته این نام میشدند؛ صد نفری که جزو جوانمردترین انسانهای اون قرن بودند.

ـــ اگر هرکس مختار بود که خودش خدای خودش رو انتخاب کنـه،خدای انتخابی من تصویری از آنچه از او ارائه می شود بود!

ـــ اگر قرار باشه جایی رو برای شکستن بغـض خودم انـتـخاب کنـم حرم او انـتـخاب اول من خواهد بود. تنها مکان مذهبی این دنیا که آرزوی حضور در اونجا رو دارم...