آقای نوستالژی - مطالب آذر 1393

چه شامها که چراغم فروغ ماه تو است

شنبه 29 آذر 1393



امروز چهارمین سال از زندگیـت رو بـه اتمام میرسونی و با طلـوع فردا اولیـن روز از پنجمین سال

زندگی تو آغاز خواهد شد. 29 آذر از اون جهت که یادآور زیباترین لحظه زندگی من هست حتما

باید روز عزیـزی برای من باشه اما انکار نمیکنـم کـه هر سال وقـتی این روز فرا میرسه و بـه یاد

میارم کـه یکسال بزرگتـر شدی حس چنـدان خوشاینـدی بهـم دست نمیـده! ترجیـح میدادم در

حول و حوش همیـن سن و سال باقی میمونـدی و جلوتر نمیـرفتی. فـکر میکنـم اینطوری به هر

هر دوی ما بیشتـر خوش میگذشت، امـا چه کنـم کـه با روال طبیعی زنـدگی نمیشه جنگید! و

حالا که این اتفاق خواه ناخواه خواهد افتاد بزرگترین آرزویی که امسال و در این روز میتونم برات

داشته باشم این هست کـه وقتی بـه جرگه آدم بزرگها پیوستی بتـونی عمیـقا و با تمام وچود

این رو درک کـنی کـه تـمام رفـتارهـا، تـلاشـها، تصمیـم گیـری ها و انـتـخابـهایی کـه تـو میکنی

نمیبایست صرفا در راسـتای رسیـدن بـه اهـداف و آرزوهـای شخصی خودت باشه. این رو برای

تو آرزو میکنم، چون عـده بسیار کمی از آدمها میتونن این رو درک کنن و اتـفاقا همین تعداد کم

هستن که باعث میشن دنیا جای قابل تحمل تری باشه...





رویاها (2) ــ دوباره با آن مرد...

سه شنبه 18 آذر 1393



فقط چهار ماه از حضور من در اونـجا میـگذشت کـه یکی از اتاقـهای دفـتر کارش رو بـه من داد و با اعتـمادی غیـر قابل تصـور بـه نوعی مـن رو در یکی از چندیـن حوزه ای کـه در اونـها فعالیـت میکرد شریـک کار خودش کرد. حضـور در کنار اون مـرد مهربان بـه منی کـه همیشه آرامش خودم مورد تحسین دیگران بوده آرامـش عجیبی میداد، انقدر کـه شبها بـه عشق طلوع فردا و شروع یک روز کاری دیگه چشمهای خودم رو میبستم. اون روزها جزو بهترین روزهای کاری من به حساب میان. او بـه معنی واقعی کلمه یک هنرمند قابل احترام بود و من هیچوقت برای کار او کم نگذاشتم و یا نخواستم که از اعتماد او سو استفاده کنم، اما...



ادامـه مطـلب