آقای نوستالژی - مطالب اسفند 1393

ایستگاه آخر

پنجشنبه 28 اسفند 1393



و آخرین نفسهای سال 1393...


1ـ  شخصیتی که امسال با خوندن برخی مطالب و دیدن بعضی عکسها در مورد او بیش از هر

شخصیـت دیگه ای در دنـیا تحسینش کردم بدون تردیـد ((خوزه موخیکا)) رئیس جمهور اروگوئه

بوده. مردی که زندگی در مزرعه خودش رو بـه زندگی در کاخ ریاست جمهوری ترجیح میده، به

جای ماشینهای لوکس و ضـد گلوله با یک فولکس درب و داغون رفت و آمد میکنه،بـه محافظان

خودش دستـور میـده جلـوی کسانی کـه بـه او نـزدیـک میشن رو نگیـرنـد، نـود درصـد از درآمد

ماهیانـه اش رو بـه فقـرا میبخشه چون اعتـقاد داره احتیاجی بـه اون پول نیست، ساده لباس

میپوشه، وقتی کـه بیمار میشه مثـل سایر مردم میـره و در یـک بیـمارستان دولتی برای ویزیت

در صف می ایسته و در توضیـح سبک زنـدگی خودش میگه ترجیح میدم شبیه به اکثریت مردم

زندگی کنم و نـه اقلیت اونها!...خوزه موخیکا چنـد روز پیش با اتمام دوره ریاست جمهوری جای

خودش رو بـه شخص دیـگری داد. مردی کـه واقـعا نمیشه شیفتـه شخصیـت منحصر به فرد او

او در بین سیاستمداران دنیا نشد.


ادامـه مطـلب




مرگ پایان کبوتر نیست!

یکشنبه 17 اسفند 1393



ـــ حسیـن پناهی، سیمین بهبـهانی و کوروش کبیر... سه شخصیت فقیدی کـه اخیرا زحمت

کشیده و در کنـار چاپلیـن و شریعـتی مطالـب زیادی رو از اون دنـیا بـرای ما ارسال میکنند!...

پیش از این اطمینان حاصل کرده بودم کـه شخصیتهای مذهبی مثل پیامبران و امامان بیشتر

احادیث خودشون رو پس از مرگ به زبان آوردند! اما کم کم دارم یقین پیدا میکنم که بسیاری

از شخصیتهای معـروف دنـیا تقریـبا نـود درصـد جملات نغز خودشون رو نـه در زمان حیات بلکه

احتمالا پس از وفات بـه زبان میارن! و امـروز دنیای مجازی و شبکه های اجتماعی هم در این

راه به اونها کمک شایانی کرده تا در مورد مسائل روز اظهار نظر کنند!

فرض کنید که امروز صبح قیمت نان بربری 20 درصد گران شده. سه ساعت بعد وقتی شما

سری به دنیای مجازی میزنید هیچ بعید نیست که با چنین جملاتی مواجه بشید:


جمله احتمالی اول:

(( قیمت جان کندن تمام طول روز پـدر... یک نان بـربـری و دیگر هیـچ!... آه!... اندیشه بربری

نگذاشت...به برابری بیندیشیم!ـــ حسین پناهی))

کامنتهای احتمالی:

ـــ افسوس که پناهی رو در زمان حیاتش نشناختیم و این گنج رو از دست دادیم!

ـــ شاد باد روح مردی که زیاد میدانست!

***

جمله احتمالی دوم:

(( در سرزمینی که سایه خدا به واسطه دروغگویی مردمان و حاکمانش از آن برچیده شود،

نرخ قوت لایموت سر به فلک خواهد گذاشت! ــ کوروش کبیر!))

کامنتهای احتمالی:

ـــ لعنـت بر عـرب سوسمار خور، و درود بـر ذوالقـرنین!! اگر خون آریـایی داری بـرای شکسته

شدن قیمت نان به اشتراک بگذار!

ـــ ببینید که قرنها پیش چگونه پادشاه پارس چنین روزهایی را پیش بینی میکرد!

***

شعر احتمالی:

(( ای مردمـان سرسری... تا چنـد بایـد توسری!... برخیز تا ارزان شـود... نرخ گران بربری! ــ

سیمین بهبهانی!))

کامنتهای احتمالی:

ـــ درود بر بانو سیمین بهبهانی، این شیر زن عرصه شعر و ادب!

ـــ سیمین بانو! الحق که بیت به بیت اشعارت رو باید با طلا نوشت! روحت شاد...

***
سوالاتی که پس از خوندن اینگونه متنها به عقل ناقص من خطور میکنه:


1ـ  سیمین بهبهانی شاعـر بسیار توانمنـدی بود اما تا جایی کـه میدونـم پیشگوی خبره ای

نبـوده. پس چطـور میتـونستـه وقایـع پس از مـرگ خودش رو پیشگویی و اون هم نـه تنها در

قالب غزل که تخصصش بوده بلکه در انواع و اقسام قالبها بیان کنه؟!

2ـ جملات گوهربار نقل شده از کوروش در زیـر کدام خاک و بـه همـراه کدام گنـج دفن شده

بودند که به یکباره و ظرف یکی دو سال گذشته یک به یک کشف شده و فوران کردند؟!

3ـ حسین پناهی (کـه البته انسان خاصی بوده) خالق این اقیانوس بی انتهای متن و شعر

و جملات نغز، چه زمـانی فرصت میکرده قلـم رو زمیـن بگذاره و مشغـول بازی در سریالهایی

مانند دزدان مادربزرگ بشه!


تنها پاسخی که به عقل ناقص من خطور میکنه:


آدمهای نامـدار فقـط در این دنـیا بـه خلق اثـر نمیپردازنـد، بلـکه خداونـد این اجازه رو بـه اونها

میده که پس از مرگ ناظر و شاهد اخبار روز دنیا باشند و در باب این وقایع، اشعار و جملات

نغز خودشون رو به زمین ارسال کنند و در این میان عـده ای برای انتقال این جملات، وسیله

قرار میگیرند!


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: طبق تحقیق و تفحص برخی از افراد بزرگ، خیام در طـول دوران حیات خودش تنها در حدود صد رباعی

و حتی بر اساس اعتقاد عـده ای از خیام شناسان تنها در حدود پنجاه رباعی سـروده!... و ما امـروز بیـش از

هـزار و دویست رباعی از او به یادگار داریم!!

نتیجه: به زندگانی پس از مرگ ایمان بیاورید!






قصه به آخر نرسید...

دوشنبه 4 اسفند 1393



در طی سالهایی کـه در کنار هم کار میکردیم همیشه یک جمله رو بـه شوخی خطاب به هم

میگفتیـم: (( خیلی دوست دارم حلـوای مرگـت رو بخورم!)) و در مقابـل دوستان با هـم شرط

بسته بودیم کـه چه کسی دیرتـر از دنـیا خواهد رفـت! او با اطمیـنان خاطر بـه من میگفت که

قطعا بیشتـر از من عمـر میکنـه و من هـم متقابلا میگفتـم تا طعـم حلوای مرگـت زیر زبونم نره

رفتنی نیستم! حتی بعـدها کـه راهمون از هـم جدا شد این شوخی احمقانـه همچنان ادامه

داشت و حتی اگر بعـد از مدتـها همـدیگه رو میدیدیـم اولین کلامی کـه بعـد از سلام بـه هم

میگفتیم این بود که: هنوز نمردی لعنتی؟!...



ادامـه مطـلب