آقای نوستالژی - مطالب آذر 1392

خدا را به شور تماشا کشیدی...

جمعه 29 آذر 1392



ــ اصولا آدمی نیستم که عصبانی بشم اما اگر سالی یک مرتبه عصبانیت به سراغم بیاد قطعا

اون یـک مرتـبه زمانی هست که گذرم به بیمارستان بیفتـه! سه سال پیـش در همچین روزی،

ساعاتی قبـل از اینکه تو بـه دنیا بیای دوباره این اتـفاق افـتاد. بعد از کلی جر و بحث با پرسنل

بینـوای بیمارستان خودم رو بـه سومیـن طبـقه اونجا رسونـدم، جایی کـه زیباترین لحظه زندگیم

انتظارم رو میکشید. مثل تـمام طـول زندگیـم درست اون جایی کـه باید دوربیـن همراهم باشه

نبـود! اما به سرعـت و بـه محض دیدنـت گوشی موبایـلم رو بیرون آوردم و ازت عکس گرفتـم...

عکسی که اگرچه خیلی با کیفیت نیست اما تا همیشه به عنوان زیباترین عکسی که در طول

عمرم گرفتم همراهم هست.


ــ آرزو میکنـم دو چیـز رو همیشه دوسـت داشته باشی. یکی وطنـت و دیگری خدایی که تو رو

آفریـده. مـن هرگز نتونستم کـه این دو مـورد رو دوست داشته باشم اما فـکر میکنم کسی که

عاشق این دو باشه زندگی بهتـری خواهد داشت. برای من اصلا اهمیتی نداره که تو در آینده

تبدیل به دکتر و مهندس و خلبان میشی یا نه! اونچه کـه برای من اهمیت داره این هست که

نگاه تو به زندگی چگونه خواهد بود... همیشه با خودم فکر میکنم چقدر ایده آل خواهد بود اگر

 تبدیل به انسانی الکی خوش بشی که میتونه همه زشتیهای دنیارو با گذاشتن عینک خوش

بینی بـه چشم، نادیـده بگیره. کسی کـه با نگاه به گلهای سرخ و شقایـق و پرندگان و دریا و

غیره و ذلک عشق کنه, شعر بنویسه و نقاشی بکشه... یکنفر مثل سهراب سپهری!








لحظه دیدار نزدیک است؟!

یکشنبه 24 آذر 1392




همسرم پیشنـهاد میکنـه امسال برای سالروز تولدت، بار سفر ببندیم تا چند ساعتی در کنار تو

باشیم. برخلاف یکی دو سال قبل که هربار در مقابل این پیشنهاد، به علامت ((نه)) سرم رو از

پایین به سمت بالا حرکت میدادم، این بار به علامت رضایت نسبی سرم رو به سمت چپ و بعد

به سمت راست حرکت دادم!...دلیلش هم این بود که امسال چند باری با خودم فکر کرده بودم

که این دیدار بالاخره باید اتفاق بیفته و اگر این کار انجام نشه جای یک چیزی در داستان زندگی

من بـه شدت خالی خواهـد بـود. با خودم فـکر کرده بـودم که زندگی بسیار غیر قابل پیش بینی

هست، هر روز ده ها هزار نـفر بـه دست مـرگ از صفـحه روزگار محو میشن و چه کسی میتونه

تضمین بده که امروز یا فردا من پیش از اینکه دوباره دیده باشمت در بین یکی از اون ده ها هزار

نفر نباشم؟!


امروز ماشین حسابم در محل کار به من نشون داد که بیش از 3200 روز از آخرین بار که دیدمت

میگذره. حتی بـرای خودم هـم باورکردنی نیست ... میبینی!، زنـدگی واقعا غیـر قابل پیش بینی

هست و من نمیدونم که این رو باید بـه حساب جذابیت هاش گذاشت یا نقاط تاریکش... 3200

روز پیـش وقـتی بر روی صنـدلی های اون سینـمای دوست داشتـنی مـن در کنار تـو و تـو سر بر

شانـه مـن بـه تـماشای فیـلـم نـشستـه بـودیـم یا وقـتی در خیابان ولیـعـصر بـه مـغازه ها سرک

میکشیدیـم چه کسی میتـونست پیش بینی کنه کـه این آخرین باری خواهـد بود کـه من در کنار

تو مینشینم یا قـدم میزنـم؟! 3200 روز پیش وقـتی سوار بر اون تاکسی لعنـتی به مقصد یوسف

آباد از من خداحافظی کردی چطور میتونستم پیش بینی کنم که تا سالها بعد این آخرین تصویری

خواهد بود کـه از تو در ذهن خواهم داشت؟! بـه هیچ شکل! چرا که جریان زندگی به شدت غیر

قابل پیش بینی هست.تو از من خداحافظی کردی و من بر طبق عادت تا زمانی کـه ماشین دور

بشه با چشمهام تعقیبـش کردم، بـدون اینـکه حدس بزنـم مقـصد اون تاکسی ((سالـها بـعـد))

خواهد بود...


حالا و پـس از گذشـت این هـزاران روز، هر کـدام از مـا در جایی دیـگر هستیـم کـه کیلومـتـرها با

مغازه های خیابان ولیعـصـر و یا تاکسی های خطی یوسف آباد فاصـله دارنـد. اغـراق نیست اگر

بگم کـه من در طـول این 3200 روز لااقـل 3200 بار لحظه دیـدار مجددمون رو تجسم کردم. اما...

مشکل اینجاست کـه برای دیدار دوباره با تو باید بر خودم پیروز بشم چراکه در درون من دو نیروی

خیر و شر با همـدیگه مبارزه میکنن و من نمیتونم بفهمـم کـه کدوم یک از این نیروها خیر هستن

و کدوم یکی شر...  جریان اول با یادآوری عشـق و علاقـه و ارادت نسبـت بـه کسی کـه مسیر

زندگیم رو عوض کرد، من رو به سمت دیدار دوباره با تو سوق میده اما جریان دوم به من یادآوری

میکنه که وقـتی گردش روزگار یک انسان رو از چرخه زندگی روزمره تو به بیرون پرتاب کرد، تلاش

برای بازگرداندنش یک تلاش بی فایده ست.جریان دوم بـه من میگه که انسان در هر دوره ای از

زندگی بنابر شرایـط مکانی و زمانی با عـده ای از آدمها رابـطه نزدیکتـری پیدا میکنه و تو نمیتونی

آدمی که مربوط بـه دوره مکانی و زمانی دیگری بوده رو بـه زور وارد این دوره بکنی. جریان دوم از

من میپرسه ازکجا معلوم که این دیدار کوتاه مدت یک ساعته در کنار تمام لذتهاش،اون احساس

وابستگی جنون آمیز رو دوباره در من زنده نکنه؟ جریان دوم به من یادآوری میکنـه که عقربه های

ساعت در کنار تـو از هر زمان دیگری سریعتر خواهند چرخید و مـن پس از پایان فرصـت کوتاه این

دیدار میبایست وداع تلـخ دیگری رو بـه همـراه احساس دوباره فرو ریختن چیـزی در درونـم تجربه

کنم. جریان دوم برای ممانعت از این دیدار دلایل بسیاری داره...


هنـوز چنـد هفـته ای باقیـست...اینبار تـلاش مـن پیـروی از قلـب و مغلـوب نشدن در مقابـل مغز

خواهد بود. هرچند کـه تجربه اثبات کرده اغلـب اوقات پیروی از قلـب نتایج خوشایندی بـه همراه

نخواهد داشت، با این حال امـروز و در همین لحظه تصمیـم من برای دیـدار مجدد قطعی هست.

اما اینکه در فاصله چنـد هفتـه آینـده چه اتفاقی خواهد افـتاد و هنوز بر همین عقیده خواهم بود

یا خیر مشخـص نیست. چرا که جریان روزهای آینده زندگی همیشه گنگ و غیرقابل پیش بینی

هست...








زندگی بعد

سه شنبه 19 آذر 1392



غیرت ایرانی...

تعصب ایرانی...

امیـدوارم در زنـدگی بعـدی خودم در جایی فـرود بیام که بـه جای غیـرت و تعـصب، بشه بـه ادب

و فرهنگ بالای مردمانش بالید. چندان اهمیتی هم نداره اگر اونجا صاحب خاکی پرگهر، تاریخی

چند هزار ساله، طبیعتی چهار فصل و... نباشه.  









رژیم غذایی

شنبه 16 آذر 1392



وسط میهمانی در حدود یک ساعت برای من از خواص خوراکیهای مختلف و لزوم عمل به رژیم

غذایی مناسب و پرهیز از خوردن یکسری از مـواد غذایی خاص صحبـت میکرد. از ویتامین ها و

پروتئینها و غیره و ذلک... احساس کردم بایـد اجازه بدم صحبتهاش رو انـجام بده چون با ذوق

و شوق و ژست خاصی اطلاعاتـش رو بیان میکرد.بنابر این یک کار انسانی انجام دادم! و تمام

صحبتهاش رو با تکان دادن سر و یا گفتن اینکه ((درست میفرمایید)) تایید کردم و ضمن تاکید

بر لزوم پرهیز از برنامـه غذایی مخرب، هرگز اجازه نـدادم متـوجه بشه با آدمی در حال صحبت

هست که حاضره هر آشغالی رو بـه شرط اینکه خوشمزه باشه بخوره!







هیچ

چهارشنبه 13 آذر 1392



نمیدونـم اسمـش رو چی میشه گذاشـت؟! افـسردگی دوره ای یا دیوانـگی موقـت یا ... اما بـه طور

معمول هر سال لااقل یکبار و در یک دوره چند روزه یقه ام رو میگیره و اولین علامتش هم این هست

کـه احساس میـکنـم بـه هیـچ عـنـوان حـتی حوصـله خـودم رو هـم نـدارم!... احساس میـکنـم هیـچ

چیزی کوچکترین جذابیتی بـرام نـداره!...احساس میکنـم هیـچ چیـز و هیچکس نمیتونه حالم رو خوب

کنه، حتی اون چیزها و اون کسانی که در روزهای عادی حس میکنم اگر در کنارم باشن حالم خوب

میشه...


من دقیقا نمیدونم چه مرگمه و تنها امیدوارم این روزها زودتر به پایان برسه و این حس لعنتی دوباره

یقه ام رو ول کنه!








دگر حوصله ای نیست...

یکشنبه 10 آذر 1392



اگر زندگی صحنه نمایش هست من یکی نه بازیگر به درد بخوری هستم و نه تماشاگر خوبی. از

طـرفی لازمـه بازی در این نـمایـش چیـزهایی هست کـه من نـدارم و از طـرفی احساس میکنـم

تماشای این نمایش حتی یک پول سیاه هم نمی ارزه!








خدمتگزاران منت گزار

یکشنبه 3 آذر 1392



اینکه کسی بنا بـه دلایل مختلف مثـل انجام کاری خیرخواهانه و یا حل کردن مشکل دیگران و از این

دست کارها بر سر مردم منـت میگذاره به اندازه کافی حال آدم رو بـد میکنه. امـا اینکه کسی بابت

شغل و منبع درآمد خودش در حال منت گذاشتن بر سر دیگران باشه واقعا اعجاب آوره!

بارها در رسانه های مختـلف با مصاحبه هایی از این دست روبرو شدم و یا حتی در حین صحبت در

جمع اقوام و آشنایان و دوستان دیدم کـه عده ای تاکیـد دارن یک عمـر ((خدمت بـه جامعه)) کردن

و بابـت شغلی کـه دارن بـه نوعی طلبکار هستن و یا لااقـل تصـور میکنـن بواسطـه شغلی کـه دارن

نسبت به دیگر مـردم جامعه میبایست احترام بیشتری بـه اونـها گذاشته بشه!... برخی از پزشکان

و افـرادی کـه در بیمارستان کار میکنـن، برخی از معلمیـن و فرهنگیان، بـرخی از مـداحان اهـل حال

(ببخشیـد اهـل بیـت!)، برخی از پرسنـل سازمان آتـش نـشانی یا نیروی انتـظامی، حتی بـرخی از

هنرمنـدان و یا خیلی افـراد دیگر در شغلهای مختلف کـه بعضا دچار توهـم خاص بودن، زحمتکش تر

بودن و قابل احترام تر بودن هستن.


شخصا از هر طرف که به قضیه نگاه میکنم میبینـم برای انتخاب یک شغل از سوی هر فرد چند دلیل

بیشتر وجود نداره:

1ـ دلیل اول ایـن هست کـه تـو مجبور شدی اون شغـل رو انتـخاب کنی. این اجبار در انتـخاب شغل

میتونه دلایل مختلفی داشته باشه.از جمله این که تو آدم بی عرضه ای بودی و فقط اون کار ازت بر

میومده یا اینکه این یک شغل خانوادگی بوده و خانواده مجبورت کردن به این کار تن بدی و یا ده ها

علت دیگر که تو رو وادار به انتخاب این شغل کرده.

2ـ دلیل دوم اینکه تو فقط به خاطر کسب درآمد و منافع اقتصادی این شغل رو انتخاب کردی. 

3ـ دلیل سوم میتونـه این باشه کـه تو بـه خاطر علاقه و عشقی کـه بـه این کار داری ایـن شغل رو

انتخاب کرده باشی.

4ـ دلیل چهارم میتونه تلفیقی از سه دلیل قبلی به همراه علاقه به خدمت هم باشه!

با این حال هیـچ یـک از این دلایل ( حتی گزینـه سوم) نمیتونـه توجیهی بـرای منـت گذاشتن بر سر

دیگران باشه. چرا که حتی اگر تو صرفا به دلیل مـورد سوم حرفه خودت رو انتخاب کردی باز هم این

انتخاب دلیلی شخصی داشته و اگرچه نه بر اساس منافع مادی اما بر اساس منافع معنوی خودت

بوده.پس بهتره دهنت رو ببندی و همچنان از محل خدمتت به جامعه ارتزاق کنی!

***
البته دلیل پنجمی هم وجود داره که جزو موارد نادر هست. اینکه تو شغلی رو انتخاب میکنی که نه

مجبور هستی انتخابش کنی، نه نیاز مادی بهش داری و نـه حتی عشق و علاقه ای بهش داری و

فقط و فقط به خاطر خدمت بـه دیگران و انـجام وظیفه انسانی خودت در قـبال دیـگران این شغل رو

انتخاب کردی و سختی ها رو بـه جان خریدی... بـه نـظرم در این مـورد هم شاید بـد نباشه اگر کار

خوب خودت رو بـه بستن دهانت مزین کنی! و با توقع عزت و احترام بیشتر داشتن و منت گذاشتن

بر سر دیگران عمل خوب خودت رو به گند نکشی و سر ما رو هم به درد نیاری!




نظرات