آقای نوستالژی - مطالب آبان 1392

تغییر برادر مرگ است!

یکشنبه 26 آبان 1392




ـ میان دسته عزاداری به همراه سایرین در حال سینه زنی هست. میشناسمش. اصلا مگه میشه

نشناسمش؟! کل دوران تحصیل رو با هم از مدرسه فرار میکردیم!حالا خیلی تغییر کرده و با موهای

سفید شده و ریش و سبیل و چهره مثبتش بـه همه چیز شبیه هست الا آدمی کـه زمانی از روی

دیوارهای مدرسه میپرید!


ـ کنار ماشیـن مدل بالای خودش ایستاده و دیگـران رو برای پخـش کردن نذری کـه بـه خرج خودش

هست راهنمایی میکنـه. چند سالی هست کـه تبدیل بـه ورزشکار معروفی شده و هیچ شباهتی

با اون رفیق چرک! دوران نوجوانی که با کفشهای پاره خودش توی کوچه دنبال توپ میدوید نداره...


ـ با تعـدادی از خانمها در گوشه ای ایستاده و مشغـول صحبت هست. کمتـر نشانه ای از زیبایی و

ظرافت گذشته در ظاهرش باقی مونده. او امروز بیشتر به یک تانک جنگی خشن میمونه! اما هنوز

یادم نرفتـه وقتی پانزده سالش بـود دو تا از پسرهای محل سر تصاحبش چه جنگ و جدلی با هم

داشتن...


ـ از طرز صحبت و رفتاری که با اون بـچه ها داره فهمیدم اون دختـر و پسر زیبای بازیگوش فرزندانش

هستـن. هرگز فـکر نمیکردم کـه حالا صاحب دو فرزنـد با این سن و سال باشه. بـه خصوص که در

گذشته همیشه اهالی محل به او میگفتن که هیچ خری حاضر نمیشه به تو زن بده!...


ـ از دور مشغول آشپزی در پای دیگها میبینمش.با گونه های فرو رفته و اندامی که بیشتر شبیه به

کودکان گرسنـه آفریقایی هست. اون زمانی کـه ویدئوهای فیلم کوچک تازه اومـده بود و فیلمها به

طور پنـهانی در زیـر لباسها دست بـه دست میشدن او عاشق فیلمـهای اکشن بـود و آرزو داشت

چیزی شبیه به کماندوهای آمریکایی باشه! اما امروز اعتیاد دخلش رو آورده...

***

در تمام طول دو روزی که به اونجا برگشته بودم در گوشه ای پنهان بین جمعیت ایستاده و آدمهای

سابق رو تماشا میکردم. مثـل همیشه هیـچ علاقه ای برای اینکه بـه جلو بـرم و دیدار دوباره ای با

آدمهای امروزی شده سابق داشته باشم در مـن وجود نداشت. با خودم فـکر میکردم این تغییرات

ظاهری به اندازه کافی وحشتناک هست و چه بهتر که همراه با تحمل تغییرات باطنی اونها نشه.

همیشه از مواجهه با دوستان و آشنایانی که چنـد سال از اونها دور بودم هراس دارم. میدونم که

تغییر کردن بـه واسطـه عبـور زمان امری طبـیـعی هست. میـدونـم کـه بسیار بـچه گانه ست اینکه

توقع داشته باشی آدمها بدون تغییر ظاهری و باطنی بـه همون شکل باقی بمونن. اما با این حال

دیدن این تغییرات حالم رو بد میکنه...

من به شکل احمقانه ای دوست دارم همیشه آدمها رو بـه همون شکلی که بار اول با اونها آشنا

شدم ببینم و شاید بـه همین خاطـر هست کـه از دوستان قدیـمی بسیار یاد میکنم امـا هرگز به

سراغشون برنمیگردم...



--------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: دوست عزیز بی نام و نشانی که از من خواسته بودی در مورد حرف مردم بنویسم. چیزی دراین مورد به ذهنم

نمیرسه مگر همـون توصیه معروف کـه: یک گوش رو در و گوش دیـگه رو دروازه کـن! این قطـعا ساده ترین و موثرترین

روشی هست که میتونید ازش جواب بگیرید.



نظرات


دلخستگیها (18)

یکشنبه 19 آبان 1392



1

افتاد
آنسان که برگ
ـ آن اتفاق زرد ـ
می افتد،
افتاد
آنسان که مرگ
ـ آن اتفاق سرد ـ
می افتد،
اما
او سبز بود و گرم که
افتاد... (قیصر امین پور)


2

اینکه تو چقـدر یک تـرانه رو دوست داری، برات متـفاوت هست و همیشه تازگی داره تا حدود زیادی

به این بستگی داره کـه دفعات اول اون تـرانه در چه موقعیت مکانی و زمانی و احساسی بـه گوش

تو خورده باشه... بین ترانه ها و آدمها شباهتی هست!


3

یک: تصور کن یک کیـف پیدا کنی کـه هفتـصد میلیون پـول توش باشه. میـخوام بی تعارف بگی اولین

کاری که در این موقعیت انجام میدی چی هست؟!

دو: همون لحظه به صاحب کیف زنگ میزنم.

یک: یعنی تو واقعا این کار رو میکنی؟

دو: آره! زنگ میزنم و قبل از اینکه سفر به دور دنیا رو آغاز کنم ازش حلالیت میطلبم!


4

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند بـه لستر گفت: یک آرزو کن تا برآورده کنـم. لستر هم با

زرنگی آرزو کرد 2 تا آرزوی دیگر هم داشته باشد. بعد با هرکدام از ایـن سه آرزو سه آرزوی دیگر آرزو

کرد! آرزوهایش شد 9 آرزو با 3 آرزوی قبلی. بعـد با هر کدام...به هرحال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یک آرزوی دیگر تا وقتی کـه تعداد آرزوهایش رسید بـه 5 میلیارد و 7 میلیون و 18 هزار

و 34 آرزو. بعـد آرزوهایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد بـه کف زدن و رقصیدن و آرزو کردن برای

داشتن آرزوهای بیشتر و بیشتر. در حالی کـه دیگران میخندیدند و گریـه میکردند، عشق میورزیدند و

محبـت میکردنـد لستـر وسط آرزوهایش نشست، آنـها را روی هـم ریـخت تا شـد مثـل یک تپه طلا و

نشست بـه شمردنـشان تا... پیـر شـد و بعـد یـک شـب او را پیـدا کردنـد در حالی کـه مـرده بـود و

آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودنـد آرزوهایش را شمردند حتی یکی از آنـها هـم کـم نشده بود.

همشان نو بودند و برق میزدند... بفرمایید چند تا بردارید به یاد لستر هم باشید که در دنیای سیبها

و بوسه ها و کفش ها همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد!...

(شل سیلورستاین)


5

وارد وبلاگش شدم. دیدم مطلب زیبایی در مـورد عدم آزادی بیان و وجود سانسور در کشور نوشته و

از این مـوارد گلایـه کرده. کامنتی در تقدیـر از مطلب براش گذاشتم امـا دیـدم بـه جای انتشار آزادانه

نظرم متنی روی صفحه اومد که: نظر شما بعد از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد!


6

هرچه نگاه میکنم میبینم اینـکه بی هیچ توجیـه علمی در عکسهای قدیمی با اون دوربینهای مزخرف

چیـزی هست کـه در عکسهای امـروزی با دوربینـهای پیشرفـته دیجیتال اصلا نیـست واقـعا حقیقـت

داره!


7

در پشت این سکوت

زخمها دهان باز میکنند

و مرا میبلعند...



نظرات


فراتر از پدر سالار

یکشنبه 12 آبان 1392




ـــ جمعه صبحها تمامی بـچه های محل حدود ساعت 9 برای بازی کردن بـه کوچه میومدن. من اما

فقط نیم ساعت میتونستم در این بازی های کودکانه همراه اونها باشم.چرا که راس ساعت 10 ما

باید در خانه پدربزرگ حضور میداشتیم... ما بـه همراه تمامی خاندان پدری، بدون اینـکه حتی یکنفر

اجازه غیبت کردن داشته باشه میبایست راس ساعت 10 صبح هر جمعه اونجا جمع میشدیم. این

قانون پدربزرگ بـود. قانونی کـه همیشه مانـع همراهی من با دوستانـم در روزهای تعطیل میشد و

بـه شدت مورد تنفر من بود.


ـــ به جز حضور در راس ساعت 10، قوانین دیگری هـم در خانه پدربزرگ لازم الاجرا بود! کسی روی

حرف او حرف نمیـزد. کسی پای خودش رو در جمع دراز نمیکرد. نـوه هایی کـه پسر بودن تا قبل از

رسیدن به سن قانونی حق اینکه موهای خودشون رو به سمت بالا یا به هر شکل مدل دار دیگری

شانه کنن نداشتن! واضحه که شوخی بیش از حد و جلف بازی و اعمالی از این دست نمیبایست

از کسی سر میزد. او هرگز با کسی شوخی نداشت.حتی یکبار عموی بزرگتر من رو در حالی که

بیش از 40 سال سن و 4 بچه قد و نیم قد داشت کتک زده بود!


ـــ بسیار درشت هیکل بود و چشم غره های ویرانگرش تن هر کسی رو میلرزوند! ندیدم به کسی

ابراز علاقه کنه.حتی کمتر به یاد دارم که خنده رو روی لبهاش دیده باشم.او انقدر خشک و جدی

بود کـه وقـتی یکبار با خنده دستی بـه سر و روی من کشیـد و ابراز محبـت کرد این حرکت تعـجب

برانگیزش تا سالها بعـد و تا به همیـن امروز بـه شکل پررنگی در ذهـن من مـونده!...البـته این تنها

موردی نبود کـه ابراز محبت و علاقـه او بـه کسی رو دیـدم. پیشتر در مراسم ترحیـم پدرم او شیوه

جدیدی از ابراز علاقه رو بـه نمایش گذاشتـه بود! و در مقابل جمـع با صدای بلنـد گفته بـود:(( این

پسرم دست راست من بـود)) و بعد با اشاره بـه عموهام گفته بـود: (( ایکاش بـه جای او ایـن دو

نفر میمردن!))


ـــ در داخل فروشگاهش هـم مانند خانـه قـوانین خاصی داشت. بـه جز مشتری ها کسی از بین

اهالی و کسبـه بازار حق وارد شدن بـه داخل مـغازه اش رو نـداشت. هرگـز اجازه نمیـداد کسی

برای خوش و بش و یا گپ زدن و صحبـت کردن داخل مغازه حضور پیدا کنه. بـه همین خاطر اغلب

بازاریـها ترجیـح میـدادن از بیـرون مغازه عـرض ارادتی کـرده و پیـش از ایـن کـه دچار ضایـعه جبران

ناپذیری بشن! از جلوی درب عبور کنن.


ـــ سفر بـه شهرها و کشورهای دیـگه از جمله علایـق او بـود. نکتـه جالـب در مورد او این بـود که

علیرغم طبع نـه چنـدان لطیف ظاهری، بـه شعر علاقه زیادی داشت و خیلی اوقات دیوان شهریار

رو میخونـد. میگفتن خودش هـم دستی در شعـر و شاعری داره. البـته ما هیچوقت چشممون به

شعری با دستخط او نیفتاد اما مطالعه دیوان شهریار توسط او رو به چشم دیده بودیم!


ـــ یکی از افسانه هایی کـه ( افسانه از این جهـت کـه هیچ سند و مـدرک تاریـخی برای این ادعا

وجود نـداشت!) او  تعریـف میکرد این بـود کـه پدرش یکی از رقـبای رضاشاه برای بـه دست آوردن

تاج و تخت بوده اما عاقبـت این رضاشاه بـوده کـه موفـق شده بر تـخت سلطنت تکیـه بزنـه! و من

همیشه در دلـم میگفتم چه خوب کـه رضاشاه سلطنت رو گرفـت چون در غیـر اینصورت حالا تاج و

تخت دست بـه دست گشته بـود و بـه پدربـزرگ رسیده بـود و احتمالا اونـوقـت همـه مـردم کشور

مجبور بودن که جمعه راس ساعت 10 صبح برای عرض ارادت در محلی خاص جمع بشن!


ـــ مرگ او بسیار ناگهانی و در اوج سلامـت او اتـفاق افـتاد. بـه یاد دارم کـه پس از مرگش من به

اتفاق برخی دیـگر از نـوه ها در جلـوی درب منـزل ایستاده بـودیـم و بـه اعلامیـه او نـگاه میکردیـم.

هیچیـک از ما در اون سن و سال نمیتونـست باور کنـه کـه مرگ تونستـه باشه همچیـن انسان پر

قدرتی رو مغلـوب کنـه و هر لحظه منتـظر بودیـم او با همـون چشم غره های معـروف از خم کوچه

ظاهر بشه و دستور جمع کردن این بساط رو بده!


ـــ اعتراف میکنم تا مدتها پس از مرگ او هرگز از این که در بین ما نیست ناراحت نبودم.اما اتفاقات

پس از مرگ او و فروپاشی خاندان پدری( که چیزی شبیه به فروپاشی شوروی سابق بود!) باعث

شد که بعدها بـه نتایج دیگری برسم. از جمله اینکه وجود او یک ضرورت غیر قابل انکار بوده. اینکه

قوانین سختگیرانه او چقدر به اتحاد و جمع کردن افراد خانواده اش در کنار هم کمک میکرده.اینکه

اگر او بیشتر زنده بـود امروز همـه ما وضعیتی بسیار متفاوت داشتیم و بـه طور حتـم جلوی برخی

فجایع گرفته میشد و اینکه چقدر خوبه ستون یک طایفه هرچه بیشتر عمر کنـه و دیرتر از دنیا بره،

حتی اگر یک دیکتاتور باشه...




نظرات


هتل رویاها

یکشنبه 5 آبان 1392




یک هتل نیمه مجلل، هفـت طبقه، با تعـداد بسیار زیادی اتاق کـه نمیدونم دقیقا در کدوم شهر واقع

شده...هر بار من بـه اتفاق تمام اعضای خانواده ام بـه اون شهر سفر میکنیم و در اون هتل مستقر

میشیـم. ناگهان پـس از سالـها در داخل هتـل با تـو روبـرو میشم. نمیدونـم کـه تـو هـم از قبـل با ما

همسفر بودی و بـه اتفاق هم در اون هتل مستقر شدیم یا اینکه جدا از ما بـه اونجا اومدی و من به

طور کاملا اتفاقی اونجا میبینمت. نمیدونم...

من تـو رو میبینم کـه با سایر اعضای خانـواده ام گرم گرفـتی. با تعجـب بـه جمع شما اضافه میشم.

برخوردت خیلی عادی هست. با من کمتـر از دیگران حرف میزنی. برای ساعتـهای متمادی اوضاع به

همیـن منـوال هست. بالاخره برای چنـد لحظه از جمـع جدا میشیـم. با نزدیکتـرین فاصـله روبروی من

میشینی. چشم در چشم نگاهـت میکنـم و برای اولیـن بار در تاریـخ! چند دقیقه ای بسیار متفاوت با

همدیگه صحبـت میکنیم. بدون اینـکه دوباره کل کل بکنیـم. بدون اینکه مـن حرفهای تو رو نفی کنم یا

تو حرفـهای مـن رو. بدون اینـکه دوباره نصیحتـم کنی... بعـد دوباره بـه جمـع سایرین اضافـه میشیم،

اتفاقات دیگری میفته و در نهایت من با حالی بسیار خوب از خواب بیدار میشم...

اینبار البته یک اتفاق جدید به این خواب تکراری اضافه شد. اینبار وقتی سوار آسانسور شدم درست

در طبـقه پنـجم هتـل ریسمان آسانـسور پاره شـد و آسانسور با سرعـتی باور نـکردنی سقـوط کرد.

میله ای در سقـف آسانسور بـود کـه محکـم بهـش چسبیدم و همین باعـث شد کـه هنـگام اصابـت

آسانسور بـه زمین آسیب چندانی نبینـم. اما من در داخل آسانسور کج و کوله گیر کرده بودم. اولین

چیزی که بـه ذهنـم رسید این بود کـه شماره تـو رو بگیـرم. چون حس کردم تـو منطقی تر از سایرین

هستی و میتـونی خودت رو کنترل کنی و بـرای نجات دادنـم دست بـه کار بشی... امـا صـدای زنگ

گوشی تلفن همراهم زودتر از تو من رو نجات داد و من از خواب بیدار شدم...

در زنـدگی مـن چنـد خواب وجود دارن کـه ده ها مرتـبه بـه شکلی تقریـبا یکسان بـرام تـکرار شدن و

همـچنان میشن. خوابـهایی کـه دلیـل تـکرار شدنشون رو هرگـز نفهمیـدم و این مـورد، یکی از همون

خوابهاست...این خوابها انقدر به تناوب برای من تکرار شدن که دیگه وقتی در حال دیدنشون هستم

یک حالت نیمه هوشیار دارم و میفهمم که این فقط یک خواب هست.به همین خاطر چند شب پیش

وقتی در حال دیدن این خواب بودم بسیار سعی کردم تا اسم این هتل لعنتی رو متـوجه بشم و بعد

از بیدار شدن بفهمم کـه آیا واقعا وجود داره یا خیر؟! در خواب از چنـد نفر از مسئولین و پرسنل هتل

اسم اونـجا رو پرسیـدم اما هریک اسـم متـفاوتی رو برای معـرفی اونـجا بـه کار بـردن! و مـن بالاخره

نفهمیـدم اسم این هتـل بی سر و صاحب با اون آسانسور مزخرفش کـه درست وقتی مـن سوارش

هستم از طبـقه پنـجم بـه پایین سقوط میکنه چی هست!... احساس میکنـم که اگر قـرار باشه این

خواب بالاخره تعبیر بشه این تعبیر میتونه بـه چندین و چند شکل متفاوت اتفاق بیفته. اما دو حالتش

میتونه بهترین و بدترین نوع باشه:


بهترین حالت تعبیر: این هتل واقعا وجود داشته باشه. مـن هنـگام سفر در اونجا اقامت کنم. تو واقعا

در اونـجا حضـور داشتـه باشی و مـن ببینمت. تـو کاملا باور کنی کـه این دیـدار بر حسب اتـفاق بوده

(هرگز دوست ندارم فکر کنی صرفا برای دیدن تو بـه این سفر اومدم). من روبروی تو بشینم و خیلی

متـمدنانه و بـه دور از لحن دیالوگهای سابـق با تـو صحبت کنم! لحظه هایی کـه سالهاست منتظرش

هستم رقم بخوره، کرم کودک درونم بخوابه! و بعد با تقدیم هزار آرزوی خوب با تو وداع کنم...


بدترین حالت تعبیر: این هتل واقعا وجود داشته باشه. من برای سفر در اونجا اقامت کنم. تو اصلا در

اونجا حضور نـداشته باشی! اما اون آسانسور واقعا وجود داشتـه باشه. میله ای کـه در خواب دیدم

در سقف آسانسور تعبیه نشده باشه و آسانسور واقعا از طبقه پنجم سقوط کنه!...


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: همونطور که میدونید نزدیک به دو هفته بود که وبلاگ من از عالم برزخ و توسط یکی از اموات هک شده بود

و این شخص مشغول نوشتن خاطرات خودش از عالم برزخ در وبلاگ مـن بود. طی مذاکراتی که با این مرده محترم

داشتم خیلی راحت با هـم توافـق کردیـم کـه از این پس صفـحه اصلی وبلاگ در اختیار مـن باشه اما ایشون هم

بتونه نوشتن خاطرات خودش از عالم برزخ رو در صفحات جانبی وبلاگ مـن ادامه بده. از این پس خاطره نگاری این

 آقا در گوشه سمت راست وبلاگ و در زیر عنوان ((صفحات جانبی)) ادامه خواهد داشت.