آقای نوستالژی - مطالب مهر 1392

دنیای تنهایی

یکشنبه 14 مهر 1392




در زندگی خاطرات خوبی با انسانهای متفاوت دارم.انسانهایی که خیلی اوقات دلم هوای بودنشون

رو میکـنه. امـا دروغ نیست اگر بگم بیـش از هرکس و هرچیزی دلـم برای روزها و ساعتـهای تنهایی 

خودم تنـگ میشه! چرا کـه بیش از نیمی از خاطـرات خوب زندگی مـن مربوط به لحظه های تنهاییم 

هست و اگر هیچ چیز هـم در زندگی بلد نبـودم این رو خوب بلد بودم کـه چطور میشه از لحظه های 

تنهایی لذت برد. 

تنهایی و لذتهاش رو از وقتی کشف کردم کـه در دوران نوجوانی به خونه ای جدید نقل مکان کردیم. 

خونه ای که تعداد اتاقهاش بیشتر از خونه قبلی بود و من موفق به تسخیر همون اتاق دنجی شدم 

کـه مدنظر داشتـم. اتاقی کـه میشد در اون تنـها بـود و درب رو بـست. همیـشه از اینـکه در مکانی 

باشم و درب اون مکان باز باشه بـدم میاد و از همـون روز اول قانـون بسته بودن درب اتاق اجرا شد. 

اتاقی که تنها برای خوردن صبحانه، ناهار، شام و یا یک قدم زنی عصرگاهی از اون خارج میشدم...

اتاقی که روزهاش اغلب به خواب و استراحت میگذشت وشبهاش به بیداری...شبهایی که تا صبح

من بودم و خدا و نمازهای شبانه و لـذت آرامش. مـن بودم و خط به خط صفحات قرآن ... با گذشت

زمان دنیای زیـبای تنـهایی مـن کمی متـفاوت شـد. شخصیتهای جدیـدی همراه با آثار خودشون به

اتاق مـن پا گذاشتـن. فـروغ، حمیـد مصـدق، شهـیار قنـبری، صادق هدایـت، خیام، نـصرت رحمانی،

فرویـد, ویلهـلم نیـچه، گونـزالز ایناریتـو و... بسیار افـراد دیـگری کـه هر یک در مقطعی از نـوجوانی و

جوانی میهمان اتاق من شدند.

بعدها کـه مشغول بـه کار شـدم مـدت زمان حضور در این اتاق کمتر و محدود به شبها شد. مجبور

بودم بیـش از نیمی از روز رو در مـحل کار در کنار آدمـهای دیـگری باشم. امـا همیـن کار کردن باعث 

کشف لذتهای تنهایی در مسیر بازگشت از مـحل کار بـه خانه شد! در مسیر برگشت اغلب سعی

میکردم مسیر رو طـوری انتخاب کنـم کـه در میانه راه بـه یکی از خیابانهای انقلاب یا ولیعصر برخورد

کنم. گشت و گـذار انـفرادی در کتابفروشی ها، نشستن در مغازه های آبمیـوه فروشی و رفـتن به

سینما (هیچوقت نفهمیـدم دیگران از اینکه دو، سه یا چهار نـفره به سینما میرن چه لذتی میبرن؟! 

احساس میـکردم سینـما رو بایـد بـه تنـهایی رفـت. کمی آت و آشغال خریـد و در جایی کـه تا چند

صنـدلی اونطرف تر کسی نباشه نشست وفـیـلم رو تماشا کرد!)و در آخر پـیاده طی کردن مسیری

طولانی تا منـزل کـه میشد در حینش فـکر کرد، مثل دیوانه ها با خود حرف زد، بـه رفتار آدمها خیره

شد، پشـت ویتـرین ها رو نگاه کـرد و ... بعـد بـه منـزل رسیـد و دوباره در آغـوش امـن اتاق مقدس

تنهایی جاخوش کرد!

بعـدترها در دوره ای دنـیای زیبای تنـهایی مـن دوباره وارد مـرحله تازه ای شـد. شغل قبـلی رو رها

کردم،مغازه ای گرفتـم و حالا وارد مـکانی شـده بـودم کـه باز هـم میتـونستـم در اونـجا تنـها باشم.

خوندن روزنامه ها و مجلات مختلف، گوش کردن بـه ترانه های مورد علاقه و تماشا کردن دو یا سه

فیلـم در طـول روز در داخل اون مغازه خاطره انگیز انقـدر برای مـن لذت بخش بـود که اغلب فراموش

میکردم اینجا محل کار و کسب درآمد مـن هست! و زمـانی کـه مشتری وارد مغازه میشد از صمیم 

قلـب بـه خاطر بر هـم خوردن ایـن آرامش ناراحت میشدم و دعا میکردم زودتـر از مغازه بیرون بره! و

خب طبیعی هست عمر چنین مغازه ای به بیش از دو یا سه سال نخواهد رسید!...

بعد از پایان داستان اون مغازه باز هـم اتفاقات دیگری افـتاد، انواع دیگری از تنهایی رو تجربه کردم و 

تا به امروز دنیای تنهایی مـن هر بار با تغییر مکان و زمان رنگ و شکل دیگه ای به خودش گرفت اما

هرگز زیبایی های خودش رو از دست نداد. 

قطعا امروز نسبـت بـه سالهای گذشته ساعتهای تنـهایی مـن محدودتر شدن اما هنـوز هم سعی

میکنم از این مـوهبت استـفاده کنـم. حتی اگر زمانـش تنـها محدود بـه رانندگی طی مسیر خانه تا

محل کار یا بالعکس شده باشه...


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن: معمولا در مقابل هر تغییری مقاومـت نشون میـدم. اما بالاخره عنوان وبلاگم رو تغییر دادم. از

این به بعد اگر کسی با این عنوان براتون کامنت گذاشت زیاد خوشحال نشید. من هستم!



نظرات


دلخستگیها (17)

یکشنبه 7 مهر 1392



1

ای روی تو به تیره شبان، آفتاب روز 

میخواهمت هنوز... (حمید مصدق)

 
2

میگم چند تا بچه داری؟ مرد مهربان با لهجه لری میگه ((2 تا نوکرک و 1 دونه کنیزک!‍)) میگم یعنی 

چی؟ میـگه ((یعـنی 2 تا پسر و 1 دختـر)) میگم پـس چرا میگی نوکر و کنیـز؟ میگه (( این یک جور 

احتـرام گذاشتن به طـرف مقابلمون هست!)).  یاد جمله ای میفتـم کـه خیلی ها استفاده میکنن. 

مثلا وقـتی میپرسی بچه ات چطوره میگن: (( دست بوسه!)). با خودم فـکر میکنم که حتی اگر به

کار بردن این جملات بـرای احتـرام گذاشتن بـه طـرف مقابل باشه مـن صد سال نمیخوام به کسی 

احترام بذارم.اصلا چرا باید پسرم حتی در لغـت نوکر یا دست بوس کسی باشه؟به نظرم بهتره اون 

یاد بگیره که نـه نوکر کسی باشه و نـه کسی رو نـوکر خودش بخواد. نه هیچوقت دست کسی رو 

ببوسه نه مثل احمقها دستش رو جلو بیاره تا دیگران ببوسن!


3

بسم تعالی

سلام بر تویی که این برگه را یافـته ای. پس از خوانـدن این نوشته میبایست ظرف مـدت دو روز صد 

بار از روی سوره بـقره و صد بار از روی سوره یاسیـن نوشتـه و آن را در برگه های مختـلف در سطح 

شهر بپراکنی! یکی از کسانی که این برگه را پیدا کرده و به دستور العمل آن بی اعتنایی کرده بود 

دچار خشم خدا و شکستگی دسـت شد. گفتـنی سـت یکی دیـگر از کسانی کـه این برگه را پیدا 

کرده بود و به دستور العمل آن اعتـنا کرد هـم (به علت فشار حاصل از طولانی بودن ایـن سوره ها) 

هنگام نـگارش دچار شکستگی دسـت شـد. پـس در هـر دو صـورت دستان تـو ظـرف چند روز آینده 

خواهد شکست. حال خود دانی! اصلا غلط کرده ای که این برگه را پیدا کردی...

و من الله التوفیق!


4

به یاد داشته باش من نبایـد چیزی باشم کـه تـو میخواهی، من را خودم از خودم ساخته ام...منی

که مـن از خود ساختـه ام آمـال مـن است... تـویی کـه تـو از مـن میـسازی آرزوها و یا کمبـودهایت 

هستند... من متـعهد نیستـم چیزی باشم کـه تـو میخواهی... تـو میتـوانی انتخاب کنی کـه من را

میخواهی یا نـه ولی نمیتـوانی انـتـخاب کنی کـه از مـن چه میـخواهی... میـتـوانی دوستـم داشته

باشی همانگونه کـه هستـم و من هـم ... میتـوانی از مـن متنفر باشی بی هیچ دلیلی و من هم، 

چرا کـه ما هر دو انسانیـم... تو نمیتوانی برایـم بـه قضاوت بنشینی و حکمی صادر کنی و مـن هم

... (( مهاتما گاندی))


5

یـک: میدونی پسرم! بـذار ایـن آخر عمری اعتـراف کنـم کـه مـن در طـول زنـدگی نـقاط ضعف زیادی

داشتـم. خیلی زیاد. اما از یـک بابـت خوشحالـم چون در مقابـل ایـن همه ضعـف همیشه بزرگتـرین 

نقطه قوتم این بود که هرکجا احساس کردم مقصر هستم حاضر به عذرخواهی شدم.

دو: اما من هیچوقت ندیدم شما عذرخواهی کنی پدرجان!

یـک: بله پسرم! چون خوشبختانه هیچ کجا احساس نکردم که مقصر من هستم!


6

نمیدونـم چرا وقـتی میبـینـم کسی پـشت شیـشه ماشینـش شعارهای مـذهـبی نـوشتـه، وقـتی 

میبینـم کسی آوای انتظار! تلفـن همراهـش نـواهای مذهبی هست یا وقـتی میبینـم کسی از این

دسـت کارها میکنه ناخودآگاه چیزی در درونـم میگه کـه بایـد در مـورد این آدم احتیاط کرد! البته نه

اینکه اشکال از اون آدم باشه. نه!... اشکال از ناخودآگاه من هست!


7

برای این کـه یـک کاشف یا یـک مختـرع باشی حتـما لازم نیست عمـرت رو صـرف تحصیل و تحقیق 

کنی. من سالها پیش این رو فهمیدم. وقـتی بدون اینـکه درس خونده باشم خواص دارویی نگاهت 

رو کشف کردم...



نظرات