آقای نوستالژی - مطالب مرداد 1392

اولین فیلمی که نساختم!

یکشنبه 27 مرداد 1392



ماجرای اولین فیلمی که موفق به ساختنش نشدم! از جایی شروع شد کـه یـکروز در کنار دوستی 

که دستی در فیلمـنامه نویسی داره مشغـول صحبـت و گلایـه بـودم کـه چـرا اغلـب شما فیلمنامه 

نویسها و در مجمـوع کسانی کـه در کار ساخت فیـلم و سریال دسـت داریـد مردم رو گیلاس فرض 

میکنید! دوست گرامی من هم در حین توجیه این کار و توضیـح اینـکه بالاخره تفاوتهایی میان زندگی 

واقعی و فیـلم و سریال هست ناگـهان بـه ذهنـش زد کـه ببینه اصلا خود منی کـه ایـن هـمه ادعا 

میکنم چه چیزی در چنته دارم و به من گفت که آقاجان اگر خودت طرحی یا داستانی داری که فکر 

میکنی در اون مردم گیلاس فرض نشدن! اون طرح رو بده تا من به فیلمنامه تبدیلش کنم!

***


ادامه مطلب

نظرات


خودآزاری

دوشنبه 21 مرداد 1392



1

ــ از پله های سرسره بالا میره... هر لحظه تجسم میکنـم لحظه ای که با سر به زمیـن فرود میاد!

باید نزدیک سرسره باشم تا بگیرمش!

ــ برای خرید از سوپر مارکـت از ماشین پیاده میشم... اما برمیـگردم و با خودم میبرمش. چیزی در 

درونم میگه اگر حتی همین چند ثانیه تنها داخل ماشین باشه دزدیده میشه!

ــ  مهم نیست در طـول روز چند بار شماره تلفن خونه ام روی گوشی همراهم بیفته. هر چند باری

که این اتفاق بیفته اولیـن چیزی که بـه ذهنم میرسه ایـن هست کـه اتفاقی براش افتاده و تماس

گرفتن تا خبر بدن فوری خودتو برسون!

ــ داخل اتاقش مشغول بازی هست. اگر بیـش از دو سه دقیـقه اونجا بمونه و بیرون نیاد احساس

میکنم یا دچار بـرق گرفتـگی شـده و یا بلای دیـگری بـه سرش اومـده. سریع خـودم رو بـه اتاقش

میرسونم...

ــ نمیتونم حتی برای چند دقیقه به کسی بسپارمش.بـه جز مادرش(او حقیقتا میتونه الگویی برای

تمام مادران باشه) که تمام انرژی و زندگی خودش رو برای این موجود گذاشته نمیتونم حتی برای 

چند دقیقه به کس دیگری بسپارمش و البـته بخش تاسف برانگیز قـصه اینجاست که حتی گاهی

اوقات وقاحت رو به جایی میرسونم کـه احساس میکنـم شاید مادرش هـم نتـونه او رو کنترل کنه

و بهتره خودم همیشه در کنارش باشم! چون از نگاه من فقط وقتی اتفاق بدی برای او نمیفته که

من در کنارش باشم!

 ــ نیمه های شـب چند بار بیـدار میـشم و چک میکنـمش. احساس میکنـم در حیـن خواب ممکنه

غلت زده و به جایی برخورد کرده باشه... هر بار چک میکنم که نفس میکشه یا خیر!

...به این ترتیب هر روز انـواع و اقسام سناریوهای ژانر وحشت در ذهنم نوشته و مرور میشه و این 

اتفاق از زمانی که به دنیا اومده هر روز در حال تکـرار هست. این خودآزاری بیمارگونه عجیب شاید 

تاوانی باشه برای کسی که سالها به هیچ چیزی اهمیت خاصی نمیداده...


2

به یاد نمـیارم کـه تا بـه حال جـواب ((نـه)) از مـن شنـیـده باشه. چه زمـانی کـه بی موقـع هوس

خوراکیهای دوسـت داشتـنی خـودش رو میـکنـه، چه زمانی کـه بی هنگام هوس رفتن به پارک رو

میکنه، چه زمانی که در ویترین مغازه چشمش بـه یـک اسباب بازی مسخره می افـته، چه زمانی

که در اوج خستگی از مـن میخواد که تبدیل بـه اسب و الاغ بشم تا سوارم بشه!چه زمانی که در

هنگام تماشای برنامه های مورد علاقه ام هوس تماشای اون شرک لعنتی و دوستانش رو میکنه

و چه هر زمان دیگری...همیشه سعی میکنم قاطعیت و صلابت خودم رو در مقابل او از دست ندم

اما در نهایت با قاطعیـت تمام مغلوب میشم و به او جـواب مثبت میدم! او جواب ((نه)) نمیشنوه و

میدونم که این بدترین اتـفاق بـرای آیـنده او هست. اتـفاق خـوبی نیـست اینـکه تو از تبعات ((نه))

نگفتنها آگاه هستی اما ((نه)) گفتن به او در توانت نیست!

پیش از این یکبار اینـجا نوشتـه بودم کـه در این دنـیا هیـچ حرکت و عمل زشتی رو نبایـد بـه شدت

محکـوم کـرد چـون جـریانی در عـالـم هستی وجـود داره کـه وقـتی تـو عـمل خاصی رو بـه شـدت

محکوم میـکنی کاری میکـنه تا روزی خودت اون عمـل رو مرتکـب بشی!... و ایـن جریان حالا گریبان

منی رو گرفته کـه اغلـب اوقات اونهایی رو کـه ((نـه)) شنیـدن رو بـه فرزنـدان خودشـون یاد نداده

بودن محکوم میکردم...


3

از زمان ظهـور او قـدرت رو واگذار کردم! بـه شکل مضحکی تمام قـواعـد زندگی و اعتـقادات من در

مقابل او رنگ میبازن.

او بزرگترین نقطه ضعف زندگی من هست...





نظرات


عـمـه مـعـنـوی!

سه شنبه 15 مرداد 1392




دوباره با تو نشستن

دوباره آزادی؟!

مگر به خواب ببینم 

_ شبی بدین شادی... (حمید مصدق)


***

امروز آخرین باری که صدات رو شنیـدم در ذهنم مـرور میکـردم ... سال گذشته... وقتی برای روز 

تولدت بهت زنگ زدم ( نمیدونم اولین بار کدوم آدم بی نمـکی این بدعت رو گذاشت که آدمها روز

تولد همدیگه رو تبـریک بگن امـا مـن همیشه دعاگـوی ایـن آدم لـوس! هستـم چون اگر این رسم

وجود نداشت، بایـد بـه دنبال کدوم بهانـه احمقانه مـوجهی میگشتـم تا در طـول سال برای یکبار

بتونم صدات رو بشنـوم؟ و علاوه بـر این بتـونـم در ژست آدمهای پایبند بـه این مسائل فرو برم که

مثـلا مـن خـیلی مقیـد هستـم در اینـکه حتـما مناسبـتها رو بـه آدمـها تـبریـک بگـم، در حالی که

فی الـواقع اصـلا نیستـم!) ... یادمـه کـه در آخرین تـماس و در آخر صحبتـهات گفتی مـن برای تو 

مثل بچه برادرت میمونم... امـروز امـا هـرچی فـکر کـردم دیـدم مـن نمیتونم تـو رو مثل عمه خودم 

بدونم! یا مثلا تو رو به عنوان عمه معنـوی خودم بپذیرم!! (اصلا چه کسی عمه معنوی داشته که 

من شماره دوم باشم؟!) ... میدونی همـیشه بـرای نداشتن عمـه بهانه های زیادی هست. من

شخصا دو دلیل عمده دارم برای توجیه اینـکه چرا نیازی بـه عـمه ندارم . دلیل اولم این هست که

اعتقاد دارم به طـور کلی عمه های مـوجود در دنـیا بـه دو دسته تقسیم میشن: دسته اول عمه 

های بـه درد نـخور و دستـه دوم عـمه های بـه دردنخورتر! دلیل دومـم ایـن هست که عمه ها در 

عین حال همیـشه مـورد ستـم قرار میگیرن. همیشه وقـتی کسی میـخواد بهت فحش بده عمه 

ها در سیـبل و در بالای لیـست قـرار دارن! حتی نـقل شده از معصـوم کـه روزی در جوار سلیمان

نبی مردی به گربه ای لگد زد. گربه صداهایی در آورد و دور شـد. مـرد از سلیمان نبی پرسید که

یا حضرت گربه چه گفـت؟ و حضرت فرمـودنـد: هیـچ! احوال عـمه ات را پرسید!!...پـس بهتره آدم

عمه نداشته باشه کـه وقـتی آدمی یا گربـه ای احوال عـمه اش رو پرسیـد نیشخند بـزنه و بگه:

من که ندارم تو بگو!

همه اینها رو نگفتم که بگم نمیتونم عـمه خودم تصـور کنمت.همه اینها رو گفتم که تنها یکبار برای

همیشه و اون هم در اینـجا اعتـراف کنم که تو همیشه مادر معنویم بودی... میدونی! همه آدمها

یک مـادر واقـعی دارن. کسی کـه اونهـا رو بـه دنیا میـاره و بـزرگ میـکنـه و هرکسی تا همیـشه

مدیونش هست. بـه خاطر هـمه از خودگذشتگی ها و سختی هایی کـه بـرای فرزندش کشیده.

اما بعضی آدمها یک پدر یا یـک مادر معنوی هم دارن.کسی که اگرچه درتولد جسم اونها نقشی

نداشتـه امـا تولـد دوباره روح مـرده خودشون رو مـدیـون او هستـن... و تـو همیشه و حتی از روز

نخسـت، از همـون روزهایی کـه از سر خامی حماقت و تنـدی های زیادی میـکردم ( امروز بسیار

پخته تر حماقت میکنم!) بزرگوارانـه تحمـل کردی و بـرای من در حکم همـون مادر معنوی بودی که

خلا نبودنت در این سالها چیزی کم از خلا نبود پدر و مادر واقعی ام نبوده.

... تو میبایست حضور میداشتی. بـه نظرم روزگار هیچی ندار بایـد جوری برنامه ریزی میکرد که تو

انقدر از من دور نباشی.تو باید همیشه جایی در گوشه و کنار زندگی من حضور میداشتی...برای

اینکه گاهی اوقات ببینمت، ازت مشورت بگیـرم، بـرای اینـکه تویی کـه از قـهرت بیشتر از قهر خدا

میترسم گاهی اوقات بتونی ترمزم رو بکشی... تـو بایـد جایی در گوشه و کنار زندگی مـن حضور

میـداشتی. برای اینـکه دوباره احساس امنیت کنم. بـرای اینـکه گاهی اگر حوصله هیچ چیزی رو

نداشتم سری بهت بزنم وبعد احساس کنم این دنیای لکنته درب و داغون بی سر و صاحب هنوز

هم میتونه جای خوبی برای زندگی باشه! 


***
حکایت این روزهای من با نوشته هایی کـه در این وبلاگ میذارم، شبیه حکایت کسی هست که 

بالای تخت یـک آدم مـرگ مغـزی نشسته. مـدام حرف میـزنه و حرف میـزنه بـه امید اینکه طرفش 

چشم باز کنه. او توقع بازگشت دوباره طرف به زندگی رو نداره بلکه فـقط دلخوش ایـن هست که 

او چشم باز کنه. چون در همیـن حد کـه او چشم باز کـنه و نگاهش کنه برای او غنیمت هست.

حتی اگر تا آخر عمر از جا بلند نشه...

حالا مـن هـم میدونم که راه بازگشتی نیـست امـا اینـجا مینویسم تنـها به ایـن امـید که همچنان 

خواننـده ام باشی و روزی قسمـت نظـرات وبـلاگم رو باز کنـم و ببینـم تـو این سکوت کشنده دور

و دراز رو شکستی، چشم باز کـردی و بـعد از سالها چیـزی بـرای مـن نوشتی. چیـزی متفاوت از

حرفهای عامیانه ای که هر سال در سالروز میلادت از پشت خط تلفن بین ما رد و بدل میشه...


---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1: امروز با  خودم گفتم  ایکاش از اون دست آدمهای بی نمک و لوس که  در متن اشاره شد در 

تاریخ یشتر داشتیم تا بدعتهای مسخره اینچنینی بیشتر گذاشته میشد!


پ ن 2: امیدوارم اگر کسی عمه هست و این متن رو میـخونه دلـخور نشه. بالاخره همیشه استثنا

هم وجود داره و میدونم همه عمه هایی که این متـن رو میـخونن در نهایت تواضع خـودشون رو جزو

استثناها میدونن!


پ ن3: شک ندارم که اگر عمه واقعی من حتی ده سال بعد از مرگم این مطلب رو بخونه آرامگاه من

من رو نبش قبر میکنه و یک سیلی به صورت اسکلت من میزنه! و بـعد بدون اینکه دوباره خاک روی

اسکلت بریزه به خونه اش بر میگرده... و البته روح من به او حق میده!


پ ن 3: پر واضحه کـه روایت مربـوط بــه حضـرت سلیمان و آن گـربه مثل اغلب احادیث و روایاتی که

به گوش شما میخوره جعلی هست! این روایـت رو خـودم بـه دروغ ساختــم تا میل به نداشن عمه

رو بهتر توجیه کنم. اشکالی هم نداره... کیه که تا به حال دروغ نگفته باشه؟!








دلبستگیها (9) _ یادی از یک بیگانه

دوشنبه 7 مرداد 1392




سه سال قبل از برخورد مجدد، یـک آشنایی مختصر در حد بسیار کم با همدیگه داشتیم. از اون نوع

آشنایی هایی که بسیار پیش میاد و کمتر در یاد آدم میمونه. امـا عجب کـه بعـد از سه سال وقتی 

دوباره به هم برخورد کردیم هر دو بـه طور بسیار دقیق همدیگه رو به یاد می آوردیم. به یاد میاوردم

که در برخورد سه سال قبل او رو یک انسان کاملا نرمال دیده  بودم. اما...




ادامه مطلب

نظرات