آقای نوستالژی - مطالب خرداد 1392

24

سه شنبه 28 خرداد 1392



وقتی تو رفتی
از مشرق لبها طلوع خنده ها رفت
از دست من، وز دست ما آینده ها رفت
وقتی تو رفتی
برگ درختان زرد شد، خورشید افسرد
وقتی تو رفتی مرگ خندید
در جمع ما انگیزه های زیستن مرد
از باد پرسیدم کجا رفت
گفتا که من هم در پی آن رفته از دست
سرتاسر دنیا خزیدم
اندوه اندوه
او را ندیدم... (مهدی سهیلی)
***

من دیده بـودم که چه بر سرش اومده بـود. امـا باور نمیکردم که مرده باشه. اصلا هیچ کودکی درک

درستی از مـرگ نداره و بـه خصوص مـرگ پدر یا مادرش رو نمیتونه هضم کنه. این حقیقت وحشتناک

و در عین حال خنده دار که تمام تلاش چندیدن و چند ساله یک انسان، تمـام وجودش و تمام اونچه

که با خون دل خوردنها و شادیها به نام زندگی ساخته میتونه با یک اتفاق ساده در عرض چند ثانیه

نابود بشه رو نمیتونه هضم کنه... یادم هست کـه اون وسط یک نفر
 بـه من گفت پسر جان بشین و

صلوات بفرست تا خدا برگردونتش! خوب 
یادم هست کـه روی چمنها دراز کشیدم و پتو رو روی سرم

کشیدم،چشمهام رو بستم و تا یک ساعت 
مثـل احمقها زیر پـتو صلوات فرستادم! احساس میکردم

هـرچه بیـشتـر صلـوات بفـرستـم امـکان بیشتـری
داره کـه خـدا اون رو بـرگردونـه! و بـه همیـن خاطر

میخواستم انقدر صلوات بفرستم کـه مطمـئن بشم 
برگشته و بعـد پتو رو از روی سرم بردارم. بالاخره

پتو رو بـرداشتـم و چشمهام رو باز کردم. مطمئن بـودم حالا کـه چشمهام رو باز میکنم در مقابلم این

صحنـه رو میبینـم که اون رو نجات دادن و دارن میارن (چون مـن خیلی صلوات فرستاده بودم!)... اما 

چشمهام که باز شدن اون برنگشته بود! خدا برنگردونده بودش... 

اون روزها باور نمیکردم کـه 24 ساعت بدون پـدرم زندگی کنم. اما تقویم نشون میده که با احتساب

امروز، دقیقا 24 سال هست که بدون او زندگی میکنم.

***

دوست داشتم یکی از اشعار عاشقانه اش رو اینجا بگذارم اما امروز که این پـست رو مینویسم به 

جز یـکی از شعرهاش بـه باقی اشعار دفـترش دسترسی ندارم:

الهی به رندان میخانه ات
به سودای مستان پیمانه ات
بر آن ناتوانی که از فرط درد
رخش همچو برگ خزان گشته زرد
به آوای آن پیر شب زنده دار
که نالد به درگاه تو بیشمار
بر آن نوجوانی که در راه تو
ندارد نظر جز به درگاه تو
به عشقی که با شرمی آمیخته
به خونی که در راه حق ریخته
به آهی که درمانده از جان کشد
به دردی که دانا ز نادان کشد
به اشک یتیمان بی خانمان
به اندوه مسکین بی آشیان
به فریاد آن عاجز دردمند
که درمانده در پای آن زورمند
به آن دختر زشت بی همزبان
که غمها فرو برده اندر نهان
بر آن لحظه پر ز اندوه و درد
که بر مادر پیر رخساره زرد
خبر میدهندش ز مرگ پسر
که مرده پسر در کنار پدر
به اندوه آن مادر سوخته
که چشم امیدی به در دوخته
که فرزند گمگشته آید مگر
که جز او امیدی ندارد دگر
به مرد تهی دست با آبرو
که کرده به سیلی همی سرخ رو
به حال پریشان گم کرده راه
به اسرار پنهان اندر نگاه
به آن قامت گشته همچون کمان
به دردی که جان را نداده امان
مرا زین هوسها رهاییم ده
به کردار حق سرفرازیم ده

اسفند 1353




نظرات


احساس خوشبختی با تماشای بدبختی...

یکشنبه 19 خرداد 1392



(( ببین این آقا یک دست و یک پا نداره. همین که سالمی برو خدا رو شکر کن))

(( خوشحال باش چون خیلی ها هستن که آرزو دارن زندگی تو رو داشته باشن))

((چرا غصه میخوری؟ این فـقط یک تصادف معمولی بوده. ببیـن فلانی چنـد وقت پیش تصادف کرد و 

سه نفر از اعضای خانواده اش توی تصادف مردن))

((فدای سرت که توی رشته مورد علاقه ات قبول نشدی.خیلی ها هستن که اصلا قبول نشدن!))

***
اغلب، نهایـت سعی خـودم رو کـردم و میـکنـم کـه بـرای تسکیـن دادن هیچکس از جمـلاتی شبـیه 

جملات بالا استفاده نکنم اما متاسفم اگر خودم هم گاهی اوقات بی اختیار از این نوع جملات برای

آرام کردن کسی استفاده کرده باشم!

به نظـرم خیـلی خوشحال کننـده نیست امـا حقیقت داره کـه آدمیزاد با شنیـدن این دست جمـلات 

تسکین پیدا میکنه. خیلی شرافتـمندانه نیست امـا یکی از خصلتهای آدمیزاد این هست که با دیدن 

همنوعان بدبخت تر از خودش کسب رضایت و احساس آرامش میکنه و با دیدن همنوعان خوشبخت 

تر از خـودش احساس حسادت یا افـسردگی بهـش دست میـده!  بـه اعتقاد من این نـوعی رذالت 

هست امـا از کودکی به آدمیـزاد یاد میـدن کـه با تماشای یک مشـت درمانـده تر از خـودش خدا رو 

شکر کنه!( تو خدا رو اینگونه مـواقع برای چه چیـز شکر میکنی؟ برای اینکه یک عده همنوعت سطح 

زندگی پایین تر از تو دارن و تـو جزو اونها نیستی! آیا ایـن اسمش خودخواهی نیست؟ این که وقتی 

چشمت بـه اونها میفـتـه خدا رو شکر میکنی از نگاهی دیـگر میتـونه بدتـرین توهیـن بـه اینگونه افراد 

محسوب بشه)

***

به یاد دارم سالها پیش یکی از آشنایان یک اتومبیل آخرین مدل لوکس گرانقیمت خریده بود. بعـد از 

مدتی اون اتومبـیل رو گوشه پارکینـگ خونـه اش گذاشت و با یـک اتومبیل بسیار معمـولی در شهر 

تردد میکرد.وقـتی یکی از دوستان دلیل اینکارش رو پرسیـد جواب داد کـه ((هر وقـت با اون ماشین 

مدل بالا به خیابون میام از کنار اغلب آدمها که عبور میکنم میبینم که زیر لب پدر و مادر و باقی اقوام 

سببی و نسبی! مـن رو مورد نوازش قرار میدن کـه ـ ببین فلان فلان شده چی سوار شده ـ  و من 

ترجیح میدم اغلب برای انجام کارهای روزمره با همین ماشین به خیابون بیام!))

میدونم کـه این کمی رویا پردازانه ست امـا آدمیزاد میتـونه با دیـدن همنوعان بالاتر و داراتر از خودش 

این احساس رضایـت و شادمانی رو داشتـه باشه و اگر خواست از خدا تـشکر کنه نه از بابت وجود 

یک مشـت بیـچاره تر از خـود بلکه از بابـت وجـود یـک عده انسانی کـه ایـن امکان رو دارن در سطح 

بهتری زندگی کنن این کار رو بکنه. 

آسون نیست اما ما میتونیم به فرزندانمون یاد بدیم...




نظرات


دلخستگیها (13)

یکشنبه 12 خرداد 1392



1

هرگز،

هرگز چه قاطعیت بی رحمی

در بند بند خویش

میپرورد،

ه

ر

گ

ز

هرگز چه واقعیت تلخ برهنه ایست...(نصرت رحمانی)


2

ما (حتی بعضا روشنفکران ما) مردمی هستیم کـه برای ابراز مخالفت با اونـها شعار مرده باد (آنها)

و زنده باد (ما) سر میدیم و در طول سال به مناسبتهای مختلف برای اینـکه اثبات کنیم تا چه اندازه

عقب افتاده هستیم! پرچم اونها رو آتش میزنـیم و یا لگد میکنیم (بدون در نظر گرفتن اینکه این پرچم 

نه فـقط نشان یـک یا  چنـد شخصـیـت سیاسی یا نـشان  یـک جریـان فـکـری خاص بلـکه نماد چند

میلیون نفر انسان متفاوت در نقطه ای از دنیا ست که خیلی هاشون بالطبع نسبت به خاکی که در

اون زندگی میکنن و نسبت به اون پرچم تعلقاتی دارن)...

خجالت آور اینکه ما کشوری هستیم با ادعای ده هزارسال قدمت.


3

اگر بـه هـر آدمی اجازه میدادن که یـک مختـرع رو در طـول تاریـخ بشریت برای دیـدار انتخاب کنه من

ترجیـح میدادم با مختـرع کنترل تلویزیـون دیـدار کنم. دوست داشتم کلی ازش تشکر کنم بابت اینکه

کار امثال من رو راحت کرد واجازه داد به جای اینکه برای تعویض کانال ازجای خودم بلند بشم و جلو

برم و دکمه های روی تلویزیون رو فشار بـدم، روی کاناپه دراز بکشم و کانالها رو جابجا کنـم. احتمالا

در جریان این دیـدار بهش میگفتـم این وسیله ای کـه شما اختـراع کردی خیلی عالیه. بعـد میگفتم:

فقط.... اون میگفت: فقط چی؟ ... و من با کمی من و من کردن و در حالی کـه زیرچشمی نگاهش

میکردم با خجالت بهش میگفتم: فـقط ایکاش چیزی هم اختراع میکردی که وقتی آدم روی کاناپه لم

داده بره و کنترل رو براش بیاره!


4

اخیرا به این نتیجه رسیدم کـه بین مـن و مایکل جکسون شباهتهایی هست. از جمله اینکه درست

به همون انـدازه که مایکل جکسون در طـول حیاتـش بـه جراحی زیبایی پرداخت و  تغییر چهره داد،

من تغییر شغل دادم!


5

جمعی بودیم که میتونستیم همه چیـز زندگی، حتی سخت ترین لحظاتش و دردناک ترین مسائلش

رو به تمسخر بگیریم و بـه هر مشکلی بخندیم!میتونستیم در شب نشینی های خودمون از تلخترین 

اتـفاقاتی کـه پیـش روی مـا بـود چنـدین و چنـد موقعیــت طنـز تجـسم کنیم و تا جایی کـه اشک از

چشممون بیاد بـه این اتفاق بخندیم... در چشم ما همه چیز (به خصوص جدی بودن) مسخره بود!

انقدر که مطمئنم اگر قرار بود به عنوان آخرین شب زندگی در کنار هم باشیم و فردا صبح همه مون

رو اعدام کنن،به جای اینکه تا سحر اشک بریزیم و توبه! و ناله کنیم،در ذهنمون تجسم میکردیم که

چه اتفاق خنـده داری ممکنه در لحظه اعداممون بیفته یا بـه عنـوان آخرین درخواست چه چیـزی رو

میتونیم مطرح کنیـم که کل داستان اعدام رو بـه تمسخر بگیره...دلم برای دوستان اون زمان بسیار

تنگ شده و خوش نیستم از بودن در کنار آدمهای جدی این روزهای خودم...


6

برخی روزهای هفته بی صدا و بی هیچ ردی بـه صفحه فیس بوکت میام... حتی اگر زیاد با مطالب

یا نوشتـه های نویسنـدگان یا عقایـدی کـه در صفـحه ات با دوستانـت بـه اشتـراک میـذاری موافق

نـباشـم باز هـم از خونـدنـشون لـذت میبـرم. چرا کـه حتـما تـو از اونـها لـذت بردی کـه بـه اشتـراک

گذاشتیشون. فقط ... گاهی انقدر از امید مینویسی که ناامیدم میکنی!



7

در چشم من 
                طلوع کوچه، 
                                غروب بازار،
                                               سخت مسخره ست

ضمن تقدیر از حضور پنجره ها
                                   نمای این همه دیوار،
                                                            سخت مسخره ست
 
با عرض پوزش از محضر سهراب
                                      در خواب پل صدای سوت قطار، 
                                                                            سخت مسخره ست

((خلق حماسه، غرور ملی، شور))
                                           صدای مجری اخبار
                                                                   سخت مسخره ست

به دل مگیر خدا ولی چه باید گفت
                                          که خلق این همه شاهکار،
                                                                            سخت مسخره ست

باید تمام کنم شعر تلخم را 
                                زیرا ردیف شعر من اینبار،
                                                               سخت مسخره ست...

  
------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن: با کمی تغییر در بخش پایانی،این شعر قسمتی از شعر بلندی هست که سال 89

نوشتم. انقـدر دوستان گفتن کـه ایـن هـفت شماره هیچ ربطی بـه هـم نـداره که خواستم

اینبار شماره 7 کمی با شماره 5 ربط داشتـه باشه.در ضمـن به این فکر کـردم که شاید

بهتر باشه بـرای کسی که بتونه بالاخره ربطی بیـن هر 7 شماره پیدا کـنه جایزه ای در

نظر بگیرم و امروز با افـتخار اعلام میکنـم کسی که بتونه این کار رو بکنـه از طرف

نویسنده وبلاگ کمک هزینه خودکشی دریافت خواهد کرد!






نظرات


دلبستگیها (8) ـ م ا د ر

چهارشنبه 8 خرداد 1392



مادر !‌ من آن امید ز كف رفته ی توام                   كز هر چه بگذری، نتوانی بدو رسید   
زان پیشتر كه مرگ تنم در رسد ز راه                   مرگ دلم ز مردن صد آرزو رسید                                                                                            
                                           
                                                                         ***


خرید کردن،گردگیری منزل، آشپزی، غصه خوردن و بخشیدن خطاهای فرزندانت... اینها جزو کارهای 

روزمره ای بوده که تو در تمام این سالها انجام دادی.

مادرم!

بی جهت نیست که گاهی بـه خودم میگم اگر فـقط نیمی از اونچه مـن در زنـدگی به تو دروغ گفتم، 

فرزندم به من دروغ بگه، باید خیلی ظرفیت داشته باشم تا بتونم همه اینها رو نادیده بگیرم و اون رو 

ببخشم!

دروغ، دروغ و دروغ...حقیقـت اینجاست(البتـه حتی معلوم نیست که این هم حقیقت باشه!) که اگر 

در طول دورانی که باهم زیر یک سقف بودیم هزار بار ازخونه بیرون زده باشم لااقل سیصد مرتبه اش 

رو در مـورد اینـکه دارم به کجا میـرم کـمی بهت دروغ گفتـم. و اون هفتصد مرتـبه باقی مونـده... اون 

هفتصد مرتبه رو کاملا به تـو دروغ گفتـم! (به گمانم یکی از غرایز آدمیزاد ایـن هست کـه حقیقـت رو 

از والدینش پنهان کنه) حتی همین امروز که با تو در زیر یک سقف نیستم و دور از تو در شهر دیگری 

زندگی میکنم، وقتی کـه از پشت خط تلفن بهت میگم همه چیـز روبراهـه و کاملا خوبـم باز هم دارم 

بهت دروغ میگم!

مادرم!

متاسفم که اغلب اوقات ناامیدت کردم. من نه بـه سراغ علـم رفتـم، نه به دنبال ثروت، نه مذهب و 

طبیعی هست که حالا بر خلاف سایر فرزندانـت هیـچ کدوم از اینـها رو نـدارم. من همیشه به دنبال 

شناخت و تجـربه چیزهایی رفتم کـه بیشتر برام سرگرم کننـده باشه! و تاسف برانگیز اینجاست که 

حتی نمیتونم مثل خیلی ها بگم اگر دوباره به دنیا میومدم اینبار یکسری کارها رو نمیکردم...

به طور حتم اگر حتی با همین تـجربه امروز دوباره پا به دنیا میگذاشتم با اینکه اینبار قدر تو رو بیشتر 

میدونستم، هیچ تضمینی نبود کـه دوباره همین کارها رو نکنـم و دوباره همیـن راهها رو نرم!  دوباره 

شبها رو با دوستانم سپـری نکنـم و دوباره بـه سمت سیبهای سرخی کـه تو از اونها وحشت داری 

نرم...

میفهمم اینکه مـن هیچوقت دنبال چیزهای مـورد علاقه تو نرفـتم تا چه اندازه ناامیـد کننده بوده. اما 

نمیفهمم چطور میتونی هنوز هم بیش از هرکسی در دنیا، به من توجه کنی و عشق بورزی.

مادرم!

اینکه هیچ وقت نتونستـم عشق و علاقه خـودم رو نسبت به تـو یا هرکس دیگری به زبان بیارم باعث 

تاسفه... متاسفم بابت اینـکه چهره بی تفاوتم هرگز نمایانگر احساس واقعی درونـم نسبت به تو یا 

هرکس دیگه ای نبوده. متاسفم که تنـها در نوشته های خودم عریان شـدم. نوشته هایی که شما 

هرگز یا لااقل تا پیش از مرگ من به اونها دسترسی نخواهید داشت. در واقع تنها کار مثبتی که من

از کودکی تا به حال در قبال تو انجام دادم این بود که هرگز جدی نبودم و اجازه ندادم بفهمی دنیای 

درونم تا چه اندازه خوفناک هست.

مادرم!

کاش فرزند مادر دیگری بودم، چرا که اعتقاد دارم  زنی تا به این اندازه ارزشمند و بزرگ هرگز سزاوار 

این نبود کـه اینچنین پسری در ایـن دنیا داشته باشه. گزاف نیست اگر بگـم در هر دو دنیا به تو ظلم 

میشه. در این دنیا به خاطر داشتن فرزندی مثل من و در دنیای بعد از مرگ...گیرم که بر طبق اونچه 

گفته میشه بهشـت و جهنـمی باشه و بهشتـش زیـر پای مادران. باز هـم لیاقت تـو بسیار بیشتر از 

بهشت خداوند هست. بهشتی کـه از ظواهـر امـر پیداست جای یـک مشت انسان چاپلوس و بزدل 

هست که در تمام عمر از روی تـرس و بدبـختی و بـه طـمع بهشت مجیـز خداونـد رو گفتن تا عاقبت 

وارد همچین جایی بشن. ( درست مثل کارمنـدان اداره ای کـه هزار عیـب و ایـراد رو در اداره میبینن 

و فـقط از روی تـرس یا بـرای ترفیـع گرفتن چاپلوسی رئیـس اداره رو میـکنـن) و اعتـقاد دارم خداونـد 

(که همون رئیس اداره هسـت و عاشـق ترسانـدن کارمنـدانش و دولا و راسـت شـدن و مجیـزگویی 

اونـها) باید بـرای تـو و همـه مادرانی همـچون تـو کـه خوب بـودن و خوبی کردن رو نه بـه طمع خیلی 

چیزهای دیگـر میخواستن جایی جـدا از بهـشت و دور از ایـن انسانها رو وعده میداد...

مادرم!

داستان زندگی ما و قوم و قبیله ما هرگز داستان امیدوار کننده ای نبـود و در این بیـن اونکه بیش از 

هرکسی رنج کشیده تو بودی.

امروز به این فکر میکنم که آیا فرداها میتونم ایـن تـراژدی و آنچه بـر سر ما اومد رو بـدون هراس برای 

فرزندم بنویسم و یا تعریـف کنم؟ بـدون هراس از اینکه نکنه او بـعد از شنیـدن این داستان به این پی 

ببره کـه بـر خلاف کارتـون هایی کـه تماشا میکرده و قـصه های خوبی کـه مادرش بـرای اون تعـریف 

میکرده گاهی سختی های روزگار هرگز تمامی نداره. حتی در قسمتهای پایانی سریال زندگی...

                                                           ***
مادرم!

...

از بیم آنكه رنج  ترا بیشتر كنم                              می خندمت  به روی و نمی گویمت جواب 
مادر چه سود ازین كه بهم ریزم این سكوت؟            مادر چه سود از این كه براندازم این نقاب؟



-----------------------------------------------------------------------------
اشعار از نادر نادرپور



نظرات