آقای نوستالژی - مطالب اردیبهشت 1392

دلخستگیها (12)

سه شنبه 31 اردیبهشت 1392



1

به من محبت کن

که ابر رحمت اگر در کویر میبارید

به جای خار بیابان 

ـ بنفشه میروئید

و بوی پونه وحشی ز دشت بر میخواست ... (حمید مصدق)


2

در ادامه تحقیقات گسترده خودم! که جـز برای سربلندی و منافع بشری! نبوده اخیرا به سرم زده

تحقیق کنم که آیا شکسته نفسی و فروتنی هم نوعی ریا و تظاهر از نوعی دیگر محسوب میشه

یا نه؟! و به احتمال فراوان بـه این نتیجه خواهم رسید کـه بله!...چون بالاخره باید توجیهی داشته 

باشم برای کسانی که میپرسن چرا تو اصلا شکسته نفسی بلند نیستی.



3

درد من کشته شمشیر بلا میداند/ سوز من سوخته داغ جفا میداند

مسکنم ساکن صحرای فنا میداند/ همه کس حال من بی سرو پا میداند...


اشعار وحشی بافقی رو میتونیـد با خیال راحـت بخونید و لـذت ببرید بدون اینکه درگیـر تفسیرهای

عذاب آور و آنچنانی از اشعارش باشید کـه در اینـجا منظـورش از شراب، شراب عرفانی بوده و در

اونجا منظـورش از یار، فـلان شخصیـت آسمانی و غیـره... چون اصولا منـظـورش از هر چیزی دقیقا

همون چیزی بوده که نوشته!

در بین اشعار وحشی دو ترکیب بند به نامهای((ای گل تازه)) و ((شرح پریشانی)) وجود داره که

اگر اونها رو به طور کامل خونده باشید قطعا بـه اندازه کافی لذت بردید و احتمالا دوباره و چندباره

مرورش کردیـد و به روح پرفتـوح شاعر! درودی فرستادید. اگر هـم تا بـه حال این دو ترکیـب بند رو

نخونـدید توصیـه میکـنم دسـت از کارهای غیـر ضروری مثـل امـرار معاش! برداریـد و همـین حالا به

سراغش برید و لذت ببرید.


4

بهترین شما کسی است که نسبت به همسران! و دخترانش نیکو رفتارتر باشد.

بهترین شما کسی است که قرآن را بیاموزد و به دیگران تعلیم دهد.

بهترین شما کسی است که برخوردش با مردم از همه بهتر باشد.

بهترین شما با تقواترین شما است.

بهترین شما کسی است که برای خانواده اش بهترین باشد.

بهترین شما کسی است که...


عمری نوشته های روی دیوارها رو خونـدیم و دست آخر نفهمیـدیم کـه بهترین ما چه کسی است!


5

محتویات سی دی رنـگ و رو رفتـه عزیز! رو مـرور میکنم و بـه فایل عجیـبی برخورد میـکنم که در اون

خلاصه مکالماتی که اون روزها با تو داشتم رو با دقت و حوصله یادداشت کرده بودم!

چه احساس عجیبی داره خوندن این فایل. نمیفهمم چرا وقـتی کـه یکبار به من گفته بودی تو هنوز

زندگی رو نمیفهمی و نمیتونی تعریفـش کنی بـه من برخورده بـود و تا چنـد روز به طور متوالی با تو

سرسنگین بودم کـه چرا این فـکر رو میکنی و ... تا جایی کـه مجبـور شده بودی ده بار عذرخواهی

کنی و منت بکشی و بگی که بهتره فراموش کنم ...

اما شک ندارم کـه اگر امـروز بـه من بگی کـه نمیتونم زنـدگی رو تعریف کنـم با خنده نظرت رو تایید

میکنم و اتفاقا تاکید میکنم که تا صد سال دیگه هم نخواهم تونست زندگی رو تعریف بکنم!

***
در مورد تـو همیشه فـکر میکنم اگـر یکروز کسی بهت بگه کـه تونسته یک شیر وحشی رو رام کنه

نباید احساس کنی که کمتر از اون هستی. باید بهش بگی((شیر وحشی دومین موجود زنده دنیا

هست که رام کردنش سخته! مـن اولین موجود زنده سرسخت دنیا رو سالها پیش اهلی کردم!))


6

چه شگـفـت انگیـزه ایـن کیبـورد وقـتی میتـونی باهاش صاحـب هر نـوع دستخطی بشی! خداوندا

مطمئنم اگر نسخه بـه روز شده کتابت رو منتشر کنی اینبار به جای قلم به کیبورد سوگند خواهی

خورد!


7

دوستت داشته ام

بی آنکه چرایی اش را

از خویش پرسیده باشم


میان این بی شمار سوالهای بی جواب

تو؛

بی سوال ترین جواب زندگانی من بودی!




نظرات


دلخستگیها (11)

دوشنبه 23 اردیبهشت 1392



1

چه گویم ، چه ها دیده ام سالها

اسیرانه نالیده ام سالها

كلامی پسند دلم ای دریغ

نه گفتم نه بشنیده ام سالها... (معینی کرمانشاهی)


2

خوندن مطالبی کـه در ص‍‍فحات مختـلف اینترنتی بـر علیـه خانواده فـراهانی نوشتـه میشه دردآور و 

حیرت انگیزه. نمیدونم حتی اگر فرض رو بر این بگیریـم کـه گلشیفته علاوه بر برهنه شدن در مقابل 

دوربین، یک مسلسل به دست گرفته و چندین و چند انسان رو به قتل رسونده بود آیا باز هم دلیل 

قانع کننده ای بر این میشه که به پدر و مادرش توهین بشه؟!

عجبا که در جایی میخوندم یـک وبلاگنویس بسیجی و بـه قـول خود انقلابی نوشته بـود کـه عاقبت

فرزند کسی کـه کتابهای مارکز و غیره و غیره رو بخونه همین خواهد بود! ( سوال اینجاست که آیا

حضرت نوح هـم کتابهای مارکز رو میخونده کـه عاقبت فرزندش چنان بوده؟) در جای دیگری دوست

عزیزی خطاب به بهزاد فراهانی نوشته بودن که فرزند فلان فلان شده شما حرمت خـون شهدا رو

پایمال کـرد! (سوال اینـجاست کـه مگـر بـه جز خانـواده فراهانی همـه ملـت ایران صبـح تا بـه شب 

مشغـول پاسداری از حرمت خـون شهـدا هستند؟ آیا حرمـت یـک پـدر یا مـادر کمـتر از حرمـت خون 

شهدایی ست که شما ذکر میکنید؟! و اگر کمتر نیست که حتما نیست چرا حرمت این پدر و مادر 

را نگه نمیدارید؟)عجبا که در جای دیگری از اینکه آقای فراهانی و همسرشون در دوبی با گلشیفته 

دیدار کردن انتقاد شده بود و این دیدار رو مهـر تایید ایـن پدر و مادر بر رفتار دخترک تعبیر کرده بودن 

(تـوقـع نویسنده ای کـه شک دارم فرزنـدی داشتـه باشه، ایـن بـوده کـه اونـها تا ابـد فرزندشون رو 

فراموش کنن!) و در بـسیار جاهای دیـگر بسیار نوشتـه های حیـرت انـگیز و توهین آمیزی کـه حتما 

هرکسی در ایـن سالـها چنـد نمونه اش رو خونده و یا خـودش نوشتـه! (البـته سـوال بزرگتـری که 

در ذهـن شکـل میـگیـره ایـن هسـت کـه با تـمـام این انتـقادها و حمـلات چطـور ممکنه نام منـفور!

گلشیفـته فـراهانی رکـورددار جستـجـوی اینترنتی در بیـن ایرانی ها باشـه؟! آیا غیـر از ایـن هست 

که مردم چیزی رو کـه براشون جذابیت بیشتـری داره دنـبال میـکنن؟... شمایانی کـه در مقابل این 

عمل رکیـک تـرین الفاظ رو در مـورد ایـن خانـم و خانواده اش بـه کار بردیـد و بـه قـول جماعت علما 

ایـن عمـل رو محکـوم کـردیـد! چطـور تـمام ایـن عکسهایی که اسلام رو بـه خطـر انداخـته در هارد

کامپیوتر و یا حافظه موبایل خودتون ذخیره دارید؟!)

شخصا نـه از رفتار گلشیفته حمایت میکنم و نـه انتقاد امـا یقیـن دارم انـدیشه و رفتار او هرچه که

باشه هرگز دلیل قانع کننده ای برای اینگونه واکنشهای بیرحمانه نسبت به مردبزرگوار و با اصالتی

مثل بهزاد فراهانی و همسر بسیار محترم این شخص نیست. حتی تصور فشار خرد کننده ای که

در طول این مـدت در کـوچه و خیابان،صفـحات روزنامه ها و مجـلات، سایتهای مخـتلف اینتـرنتی و

سایر رسانه ها بر این دو وارد شده برای هر کسی دیوانه کننده خواهد بود. 

... و دور نیست فردایی که عاقبت فرزندان شما رو هم در اون به تماشا بنشینیم.


3

برای کشتن من دو راه از همه آسونتره. اول اینکه اسلحه رو بـه سمتم بگیری و ماشه رو بکشی. 

دوم اینکه من رو داخل یک اتاق بندازی و وادارم کنی زبان عربی رو یاد بگیرم!


4

انگار پشت هر آرزوی انسان یـک آرزوی جدیـد دیگه به خواب رفته کـه با برآورده شدن اولی بیدار 

میشه...


5

نمیفهمم چرا دوستانـم اعتقاد دارند کـه مـن آدم بی معرفتی هستـم. در حالی کـه همیشه به

یاد دوستانـم بودم.در ذکر معرفت خودم! همین بس کـه از سال 86 به اینطرف همیشه در داخل

یک تـکه کاغـذ اسامـی دوستانی رو کـه مدتـهاست ندیـدم و بایـد بهشون سر بـزنـم یک به یک

یادداشت کـردم و حتی ایـن تـکه کاغـذ همیشه در داخل کیـفم همـراه مـن بـوده. امـا دوستانم

اعتقاد دارن که  فقط نوشتن کافی نیست و بعد از یادداشت کردن اسمشون باید واقعا به اونها 

سر بزنم!


6

هرکس آنچه را دوست میدارد میکشد و با آنچه از آن نفرت داد کنار می آید... (اسکار وایلد)


7

دنیای سرد، دنیای بی ارزش

سرزمین بسته به زنجیر سنتها

اتاق اشباع شده از تنهایی

مردی که جداست از تمامی آدمها

نگاه خدا به جانماز مانده در حصار

نگاه جانماز خاک خورده به دست

نگاه دست به وسوسه های شراب

نگاه شراب به مردی که نیست اما هست!

زوال یاسهای سپید در باغ

بوی لاشه های آرزو در شب درد

سه قطره خون در میان دفتر شعر

نقش ته سیگارهای له شده در پیاله زرد

فشار دردهای ناگفته در سینه

شکست بغض از غم نفهمیدن

دوباره شب، دوباره سیاهی و رنج

شادمانی را میان خوابها دیدن

این بود نقش بیرنگ زندگانی من

این بود شرح لحظه های جوانی من

***

اخیرا به طـور اتفاقی یـک سی دی رنـگ و رو رفـته! در بیـن وسایلم پیـدا کـردم که داخلش خیلی 

چیزهای عزیزی! پیدا میشه. از جمله اولین چیزهایی که دوازده سال قبل شروع به نوشتن کرده 

بودم . شعـر بالا یکی از همون شعرهای آغازین هست کـه وقتی امروز خوندمش پی بردم دوازده 

سال قبل هم از لحاظ روحی و جسمی چندان آدم سالمی نبودم!




نظرات


دلخستگیها (10)

پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392



1

مرا باز گردان

مرا ای به پایان رسانیده

_ آغاز گردان... (حمید مصدق)


2

دوست خوبم چوپان در یکی از پستهای خودش از من خواسته بود وارد یک نوع بازی بشم وضمن لو

دادن آرزوهای خودم از سه تا از دوستانم هم دعوت کنم که این کار رو بکنن. اگر از خواسته های ریز

و درشت زمینی که اغلب اونـها به دلایلی امکان برآورده شـدن ندارند بگذریم در طـول بیش از سیزده

سال گذشتـه همیشه بزرگتـرین آرزوی مـن پی بردن و رسیدن به نظـری قطعی درباره بـرخی رازها و

دلایل خلقت، وجود یا عدم وجـود چیزی به نام تقدیر و همچنین شناخت خدای حقیقی (که احساس

میکنـم باید چیـزی متـفاوت از خـدای ساختگی کتب مقدس باشه) و ... بر میـگرده. مسائلی کـه به

جرات در طول این سالها بیش از هزاران ساعت راجع بهشون فکر کردم اما هنوز...

نمیتونم از سه نـفر خاص اسم ببـرم امـا تمامی دوستانی کـه در بیـن لینکهای مـن هستن اگر مایل

بودن میتونن در این بازی شرکت کنن.


3

تا چند وقت دیگه مـردم غیـور ما حماسه ای دیگه رقـم میزنن و بـه پای صندوقهای رای میرن تا ضمن

تعیین سرنـوشت خـودشون، مشخص کنن کـه در چهار سال آینـده قرار هست به چـه کسی فحش

بدن!


4


(( بیماری میگرن اغلـب زمیـنه ارثـی داره و احتمالا شما ایـن بیماری رو از پـدرتون کـه اون هـم میگرن

داشته به ارث بردید))

از وقتی که دکتر این حرف رو زده ترکیب((سردردهای لعنتی))جای خودش رو به ترکیب((سردردهای

عزیز)) داده. بی تردید هرچیزی که از پـدر به من رسیده باشه بایـد دوست داشتنی باشه. حالا هر

وقت سردرد میگیرم احساس خوبی دارم.


5

سقوط و بدبختی درست از جایی شروع میشه کـه با خودت فکر میکنی بهتره راستی و درستی رو

کنار بگذاری و تو هم مثل همه اون گرگهایی که دور و برت هستن بشی. درست از جایی که خودت

رو به حساب نمیاری و میگی ((چـه فایده وقتی هیچکس این همه خوب بودن رو نمیفهمه!))


6

شاید بـد نباشه بـدونیـد فاجعـه چرنوویل دومیـن فاجـعه غیـر نظامی تاریخ بشر بوده... اولین فاجعه

دست خط مـن هست! چیـزی کـه باعـث شـد در کلاس دوم راهنمایی از درس هنـر نمـره 7 بگیـرم

و به عنوان اولین ایرانی در این درس تجدید بشم...



7

تو نیستی شبیه مردم این اطراف

که دل میفروشند و دل نمیدانند

نقاب مهر به چشم خود دارند

ز چشم من غم درون نمیخوانند

شاید که تو

__ ای رسیده از ره دور

بانوی بی نقاب قصه های من باشی

شاید که تو

__ ای دمیده در من شور

سنگ صبور غصه های من باشی

***
تو نیستی شبیه مردم این اطراف

تو آن ترانه دلگشای فردایی

پیش از تو خاطرم که نه

__ قصه هایم نیز

از پای تا به سر، مدام مکدر بود

پیش از تو سرگذشت من

__ همیشه و همه وقت

مثلث رفاقت و پشت و خنجر بود

***
تو ای نبوده و بوده در حریم خلوت من

بیا ببار به خاک تشنه من هر شام

بشوی مرا به بوسه های نجیب خود هرروز

مرا بخوان به عشق

                          _ شور

                                     _ شعر

به جشن لحظه های بزرگ حسرت سوز

***
تو نیستی شبیه مردم این اطراف

حضور تو،جز ظهور پاکی نیست

بانوی بی نقاب! با تو میگویم:

مرا از اعتماد به شانه های تو باکی نیست...

***

یادگار اردیبهشت 84...





نظرات


دلبستگیها (7) _ داستان یک نیمروز عاشقانه

دوشنبه 2 اردیبهشت 1392




با حریق یادها همسفرم/ وقتی دورم به تو نزدیکترم... (شهیار قنبری)

***

بعضی چیزها رو بـدون اینکه بخوام امتـحان کنم از زندگیم کنار گذاشتم. اصلا بـدون اینکه بتونم دلیل

خاصی بیارم و بدون اینـکه خیلی به سمتشون برم ازشون خوشم نمیومـده. مثل خوردن پنیـر، کره،

شیر و خامه. مثل خوردن سبزیجات. مثل گوش کردن به تصنیفهای شجریان. مثل خوندن شاهنامه

یا مثل رفتن به شبکه های اجتماعی از قبیل فیس بوک! (همیشه وبلاگ رو کنج امن و مقدس تری

میدونم! بدون هیچ دلیل خاصی...)

اینبار اما...



ادامه مطلب