آقای نوستالژی - مطالب اسفند 1392

.

پنجشنبه 29 اسفند 1392



این قبول کـه عده ای از آدمها واقعا مزخرف هستن و با رفتارشون باعـث آزار شما شدن اما

شک ندارم اگر بدون تعصـب خودتون رو قضاوت کنیـد متوجه میشید کـه شما هم کم و بیش

آدم مـزخرفی هستیـد!! پـس شایـد بـد نـباشه کـه در آخریـن روز سال چشمهاتـون رو برای

لحظاتی ببندیـد و همـه مزخرفهایی رو کـه (درست یا غلـط) فـکر میکنیـد در طول این دوازده

ماه به شما بدی کردن در درون خودتون و به مزخرف بودن خودتون ببخشید!

کار سختی نیست...





تماشا داره رویاهای بیدار...

یکشنبه 25 اسفند 1392



(( رویای شفاف، نوعی خواب دیـدن آگاهانه است. گاهی اوقات فرد هنگام خواب دیدن، خودش

میـدانـد کـه دارد خواب میبـینـد! رویـای شفاف همـیـن اسـت. هنـگام دیـدن رویـای شفاف، فـرد

درمی یابد که میتواند آنچه در خوابش اتفاق می افتد را کنترل کند))


بالاخره بعد از گذشت بیش از سه دهه از زندگی! احساس میکنم با خوندن پاراگراف بالا پاسخ

بخشی از سوالاتم در مورد یکسری از خوابهای عجیب رو گرفتم.






خوشا طفلی که مامانش تو باشی!

سه شنبه 20 اسفند 1392



امسال صـدای تو از هر سال صداتر بود! امسال چیـزی در صـدای تو موج میزد کـه هرگز پیش از

این نبـود. جادوی امـسال تـو با هر سـال فـرق میکـرد... حالا کـه سال 92 نـفـسهای آخرش رو

میکشه باید خوشحال بود از اینکه در میان تمام بدخبرهای امسال، یک خوش خبر مثل تو وجود

داشت! برای من کـه مدتهاست حال و هوای شنیدن خبرهای خوب رو فراموش کردم، هجدهم

بهمن ماه امسال روزی به یاد ماندنی بود...


سه سال پیش از این با اطمینان، به تو گفتم که در آینـده صاحب دختری خواهی شد و امسال

از دقایقی پیش از اینـکه شماره ات رو بگیـرم چیزی در درونـم میگفـت کـه اینبار خبـر در راه بودن

دختـرک رو بـه مـن خواهی داد و البـتـه حدسم درسـت بـود... حدسم درسـت بود، مثـل ده ها

حدس دیـگری کـه در تـمام ایـن سالـها در مـوردت زدم و حتی یـک مـوردش بـه خطا نرفـت. من

پیشگو نیستم، اما همیشه بـه طرز غیرطبیعی و حیرت آوری در مورد تو درست پیشگویی کردم.

در من بارها چیزی، کسی یا صدایی از تو خبـر داده. چیزی، کسی یا صدایی که دقیقا نمیدونم

چی هست...


جادوی امسال تو باهرسال فرق میکرد...فرزندت رو شبیه به فرزند خودم دوست خواهم داشت

و بـه شکلی غیر قابل وصـف خوشحالم چرا کـه هر اتفاقی که ذره ای باعـث شادمانی تو بشه

بی نهایت من رو شاد خواهد کرد. خوشحالم چرا کـه بزرگترین جای خالی پازل زندگیت در حال

پر شدن هست و این خیال من رو از بابـت چیزی کـه همیشه نگرانش بودم راحت میکنـه. سال

92 سال چنـدان خوشایند و خاطـره انگیزی نبـود اما این خبر انقدر خوب بود که بشه تمام چهار

فصل این سال لعنتی رو با همین یک گل و با اندکی اغماض بهار به شمار آورد.



-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن: هیچکس مثل من نمیتونه بیفهمه که تو تا چه اندازه میتونی مادر بی نظیری باشی. پیشتر از تو

میبایست به دخترکی که هنوز پا به دنیا نگذاشته بابت داشتن چنین مادری در آینده، تبریک گفت.







من خنگ خوابدیده و عالم...!

پنجشنبه 15 اسفند 1392



(( باید رفتار متمدنانه تری از خودم نشون میدادم!))

این اولین جمله ای بود که وقتی از خواب بیدار شدم با خودم گفتم...

 اون دو نفر با اون لباسهای عربی و البـته اون تیپ و قیافه نـه چندان دوست داشتنی! در کمال

احتـرام نامه رو بـه دست من دادن. یکنفرشون اسم امام اول رو آورد و بـه من گفت که این نامه

رو از طـرف او برای شما آوردیم! جالب بود کـه اون مرد عرب، با زبان فارسی با من صحبت میکرد

اما نامه بـه زبان عربی نوشته شده بـود!... جمله ای در وسط نامـه بود که با رنگ دیگری متمایز

از سایر جملات بود. نگاهم چنـد لحظه ای بر روی اون جمله مونـد اما حقیقـت اینجاست کـه اگر

من در زندگی از دو چیـز بیـزار باشم اولیش زبان عـربی هست و دومیش صدای جارو برقی حین

تماشای تلویزیـون! بـه همیـن خاطر هـم طبیـعی بود کـه معـنی جملات رو متـوجه نشم. از اونها

خواستم که نامه رو برام ترجمه کنن اما قبول نکردن! با حالت نه چندان خوشایندی به اون دونفر

گفتم که پس بـه نویسنده نامـه بگید این نامه رو بـه اون زبانی برام بنویسه که متوجه میشم، و

بعد نامه رو مچاله کردم و به دست خودشون دادم!


((باید رفتار متمدنانه تری از خودم نشون میدادم!))...وقتی کـه بیدار شدم این جمله رو با خودم

گفتـم و بعـد خودم رو دلـداری دادم کـه بـه هر حال رفـتار من بـه اندازه رفـتار خسرو پرویـز زشت

نبوده!... خیلی سعی کردم که لااقـل بـه یاد بیارم اون کلمات عـربی کـه با رنگی دیگر در وسط

نامه نوشتـه شده بود چی بودن اما متاسفانـه بی فایـده بود... احساس کردم گاهی اوقات در

خوابهای خودم تبدیـل بـه انسان خنگی میشم!... مثلا چرا اون لحظه بـه فـکرم نرسید کـه نامه

رو بگیرم و بعد به سراغ گوگل ترانسلیت برم!؟


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: حضرت امیـر! من نمیبایست نامه رو مچاله میکردم و قول میـدم اگر بار دیگه در خواب اون نامه رو برای من

فرستادیـد در کمال احتـرام نامه رو بگیـرم و بـه سراغ دار الترجـمه یا لااقل گوگل ترانسلیت برم! اما قطع بـه یقین

ملتفت هستیـد ما در این کشور در بیـداری هـم برای اتصال بـه اینترنـت مشکـل داریـم تا چه رسد بـه خواب! از

طرفی سپردن نامه بـه دارالترجمه و تحویـل گرفتن آن زمان زیادی میبره و قطعا قبل از به انجام رسیدن امر، بنده

از خواب خواهم پرید! ...با این اوصاف باعث خرسندی خواهـد بود اگر منت گذاشته و اینبار نامه را بـه زبان شیرین

فارسی برای ایـن حقیـر ارسال فرمایـیـد. پیشاپیش از این کـه نامـه رو بـه صـورت تایپ شـده و با فـونـت کامران

مینویسید کمال امتنان رو دارم!






هیچکس هیولا نیست!

دوشنبه 12 اسفند 1392



خوندن مطالب بعضی از وبلاگها، شنیـدن برخی از ترانه ها و شعرها و یا گوش کردن بـه درددل

بعضی از آدمها گاهی باعث تعجب میشه.

دوست یا دوستان عزیـز! من نمیـدونـم اون کسی کـه از دل حرفـها یا نوشتـه ها و شعـرهاتون

مشخص هست زمانی برای شما انسان محترم و عزیزی بوده و رابطه ای دوستانه یا عاشقانه

با شما داشتـه، چرا و بـه جرم چه رفـتاری امـروز در تـرانـه ها و حرفـها و پستـهای وبلاگتـون با

القابی مثل ((عوضی)) و ((پست فطرت)) و ((خائن)) و ((آشغال)) و ((بی لیاقت)) و ... مورد

خطاب قـرار میگیـره. امـا این رو خوب میدونـم، او هر آدمی کـه باشه و هرکاری کـه کرده باشه

هرگز این هیولایی نیست کـه شما امـروز ازش ساختید. اغلـب اوقات این هیولای خونخوار فقط

یک مـوجود خیالی هست کـه در ذهن شما و در طـول مسیـر همـون خیابان یکطرفه ای کـه از

طریقش به قاضی میرید، ساخته میشه!
  





خندید چون شکوفه و بر شاخسار مرد...

شنبه 10 اسفند 1392



ــ حالا درست یکماه از مرگ تـو میگذره. درست در روزهایی کـه مشغول نوشتن تبریک تولد برای

تعدادی ازدوستان به دردنخور بهمن ماهی بودم! روزگار یکی از دوستان نسبتا به دردبخور! بهمن

ماهی رو از من گرفـت. تا قبل از اینکه در مراسم شب هفـت شرکت نـکرده بودم بـه هیچ عنوان

باور نمیکردم که این قضیه واقعا اتفاق افتاده. اما دیدن چهره مضحک! تو روی اعلامیه...


ــ همیشه حس میکردم کـه بالاخره در یک سانـحه رانندگی اتـفاق بدی برای تو میفته! اما تصور

نمیکردم اون اتفاق تا این حد بد باشه! چندین بار بهت تذکر داده بودم که مثل آدم پشت فرمون

بشینی اما خب چه میشه کرد... فقط میتونـم بگم خوشحالم کـه اونروز داخل ماشین همراهت

نبودم!


ــ درست از فردای مرگـت یعـنی یازدهـم بهمـن ماه، موجی از برف و باران کشور رو فرا گرفـت تا

مشخص بشه مشکل خشکسالی در همه این سالها چه کسی بوده!


_ اگر میدونستم قرار هست بمیری، حتما روز قبلش مقداری پول ازت قرض میگرفتم!


ــ شنیدم کـه دو روز قبل از مردن در جمـع همکاران سابق گفته بودی کـه بالاخره همین روزها و

برای یکبار هم که شده به اتفاق خانواده بـه خونـه من هجوم میاری و اتفاقا بـه صـرف شام هـم

هجوم میاری!...(( و در این امر برای اهـل ایمان نشانـه ایست! همانا این سرنوشت آنانی ست

که برای هجوم به منزل ما نقشه میکشند!))


ــ اگر این حقیقت داشته باشه که بعـد از مردن، آشنایان سابقا فـوت شده آدم! بـه استقبالش

میان، دوست دارم تو هـم یـکی از کسانی باشی کـه بـعـد از مرگ از مـن استقـبال میـکنی. با

همون چهره خندان مضحک کـه احساس میکنم همین حالا هم داره بـه این نوشته ها میخنده!

                                                        
                                                              
                                 روحت شاد سر به هوای دوست داشتنی!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1: مردن اصلا به بعضی ها نمیاد!

پ ن 2: ناصر عزیز! اینجا برای من کـه معدود دوستانم رو در شهـر خودم جا گذاشتم، تنها دوستی بودی که

میشد هر لحظه و برای هرکاری روش حساب کرد. بابت تمام خوبیها و محبتها و خدمتهایی کـه در طول سه

سال گذشته به من کردی سپاسگزارم و همیشه به یادت خواهـم بود. چیزی که من رو تا آخر عمر آزار میده

اینه کـه یکنفر از این دنیا رفت پیش از اینکه بتونم حتی نیمی از خوبیهاش رو جبران کرده باشم...






هذیان ها (22) ــ شب نشینی من و حافظ!

دوشنبه 5 اسفند 1392



فاش میگویم و از گفته خود دلشادم
ناقص العقلم و از هر دو جهان آزادم!

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
چه بگویم ز کجا من به کجا افتادم!

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
مادر من به غلط در دل ایران زادم!

سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض
همه را روز جوانی به _ سه جفت صد _ دادم!

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
((که به چشمان خیال انگیزش معتادم!))

کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
ماه خوابید و نتابید شب میلادم!

تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
در میخانه ببستند، مبارک بادم!

میخورد خون دلم مردمک دیده سزاست
که به خون کردن دل بر همه کس استادم!

پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک
((زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم!))

                                                                                  اسفند 93






درون کوچه های شهر ما پاییز طولانی ست...

شنبه 3 اسفند 1392



اصولا روزگار (بلانسبـت صاحبش!) مـوجود نفهـمی هست! نفهـم از این جهت کـه اصول و قاعده

چرخیدن رو بلـد نیست. نمیتونه خوب و بـد رو تشخصی بـده! مثلا نمیفهمه کـه برای فلان کودک

چقدر زوده و یا چقدر سخته که پدر و مادر خودش رو از دست بده و یا بالعکس. روزگار اصلا درک

نمیکنه کـه فلان کس از عهده خرج و مخارج دوا و دکتـر عزیزانـش بر میاد یا خیر. روزگار نمیفهمه

که فـقر چیه و فلان کس وقـتی خجالـت دیـگران رو میـکشه چه حسی داره. روزگار چه میفهمه

وقتی حق فـلان آدم رو میـخورن اون چه حالی داره. روزگار قـدرت درک فاصلـه طبـقاتی و فلاکت

و بدبختی و تحقیـر و عدم عدالت و هزار مسئله دیگه رو نـداره. روزگار برای خودش خوش هست

و هرجور که راحت باشه میچرخه!

البته اونچه در بالا ذکر شد، وصـف نیـمه خالی لیوان بـود. اما همیشه نیـمه پری هـم وجود داره!

روزگار با همه نفهمی بـه شما حق انتـخاب میـده!... درست از لحظه ای کـه خورشید سرو کله

نه چنـدان خوشگلش پیدا میشه تا ساعـتی بعـد از این کـه رخت اقامت ببره! شما فرصت دارید

تا انتـخاب کنید کـه امـروز بـه رنج خودتون فکر کنیـد، غـصه همسایـه بغلی رو بخوریـد، برای فلان

دوست یا قوم و خویش بدبختتون ناراحت باشید و یا سایر گزینه ها ....!!