آقای نوستالژی - مطالب بهمن 1392

جهاد

سه شنبه 29 بهمن 1392



بانوان گرام!

در این که رانندگی هـم مثل بسیاری از امـور دیگه حق مسلم شماست شکی نیست! اما

شما رو کـه در طول تاریخ پر فراز و نشیب زمیـن همواره از حقـوق مسلم خودتون گذشتید!

به روح پرفتـوح اجدادتون قسم میـدم، در صورت امکان اینبار هـم! از این حق مسلم تاریخی

خودتون بگذریـد و بی خیال پشت فـرمان نشستن بشید... ایـمان دارم کـه اجتناب شما از

رانندگی،به سبب جلوگیری از کاهش جمعیـت کشور چیزی کم از جهاد در راه خدا نخواهد

داشت!











درونگرایی

یکشنبه 27 بهمن 1392



شاید از نگاه روانشناسی، درونگرایی حتی یک نوع بیماری به حساب بیاد اما به تصور من از

نگاه انسانی، درونگرایی میتونه یک فضیلت به شمار بیاد. یک فضیلت بزرگ...







جمعه سوم؛ یار غار!

جمعه 25 بهمن 1392



کجا رفتند آن یاران...که دیگر مثلشان را هیچ مانندی نخواهد دید...و دیگر هیچ ترفندی...نخواهد
باز آوردن... چنان مردان و یاران را... چنان شبها و آن شب زنده داران را (حمید مصدق)

***

ـــ من و تو از وقتی کـه هنـوز دست چپ و راستمون رو نمیشناختیم با هـم بودیـم. برای من کـه عمر

رفاقتهام در خوش بینانـه ترین حالـت بـه یـک یا دو سال هـم نمیـرسه و عاقـبـت بـه یک جدایی خود

خواسته یا ناخواسته ختم میشه این که تمام طول عمر در کنار کسی بوده باشم بسیار غیر متعارف

هست.شاید یکی از دلایل پابرجا بودن این رفاقت به نسبت خویشاوندی ما هم برگرده اما هرچه که

هست تاریـخ زنـدگی مـن بـدون حضـور تـو غیرقابـل تصـور هست. ما دست چپ و راستمون رو با هم

شناختیم و البته بعد از اون خیلی چیزهای دیگه رو، از جمله خطوط قرمز و چگونگی عبور از اونها رو!


ـــ هرچی فـکر میکنـم، حتی یـک خصوصیت اخلاقی خوب هم در تـو پیـدا نمیکنـم! بـرای من خیلی از

اخلاقهای تـو قابـل تحسیـن نیست، اما فکر میکنـم اونچه ما رو از کودکی تا امروز اینطور بـه هم پیوند

داده ((همبازی)) بودن ما باشه. همبازی نـه بـه معنای اونچه که در لغت اومده. همبازی به این معنا

که سلایق و عقاید و سرگرمی های ما بسیار به هم نزدیک بوده.


ـــ کمتر بـه یاد دارم کـه با هم بوده باشیـم و شب رو با چشمان بسته بـه صبـح رسونـده باشیم. ما

شبهای زیادی رو در کنار هـم بیدار موندیـم.بعضی اوقات بـه شدت هوس خیابان گردی های ساعت 

2 و 3 نیمه شب بـه سرم میزنه. وقتی کـه نصف شب با اون حال خوب خودمون بیرون میزدیم و توی

خیابونهای خلـوت شب بی هـدف میگشتیـم و یا گاهی بـه اون مغازه کله پاچه ای شبانـه روزی سر

میزدیم و مثل اون حیوون سه حرفی که حرف اولش گاو هست! میخوردیم... من عاشق این زندگی

بی قید و بی برنامـه و باری بـه هرجهت هستـم و شک نـدارم کـه اگر ازدواج نمیکردم تا آخر عمر در

کنار تو به این زنـدگی مجردی همراه با شبگردی های بی هدف ادامه میدادم...چند ماه پیش وقتی

بعـد از مدتـها فرصتی برای با هـم بـودن دسـت داد و از ساعـت 9 شـب تا 7 صبـح داخل ماشین به

صحبت و خنـده گذشت فهمیدم کـه ما تا آخر عمر هر زمان با هـم باشیـم دست از شب زنده داری

نخواهیم کشید، و احتمالا در زندگی گذشته خودمون هم دو تا جغد شاخدار آواره بودیم!


ـــ دنیای مـا وقـتی در کنار هـم بودیـم دنیای خاص خودمـون بـود. دنیایی کـه تـوی اون حتی بزرگترین

تراژدی ها تبدیـل بـه سوژه ای برای خندیـدن میشد. هرگز از یادم نمیره، روزی رو کـه مـچ پای راست

من خرد شده بـود و در حالی کـه در بیمارستان روی ویلچر نشسته بـودم تـو اومدی و خنده های ما

شروع شد. در همون حالـت انقـدر گفتیم و خندیدیـم کـه دکتر با تعجب میگفت مگه میشه استخوان

کسی اینطـور خرد شده باشه و بـه این شدت بخنده! ... و این معـجزه با هـم بـودن ما بـود... شرط

میبنـدم کـه اگـر روزی هـر دوی ما در کـنار هـم پای چوبـه دار بریـم باز هـم در اون لحظـه بـه ایـن فکر

خواهیم کرد که به عنوان آخرین درخواست چه چیزی رو میتونیم مطرح کنیم که در اون موقعیت باعث

خنده بشه!


ـــ دور شدن از تـو در طـول دو سه سال اخیـر و محدود شـدن دیـدارهای ما بـه یـک یا دو بار در طول

سال یکی از بدترین اتفاقاتی بـود کـه میتونست برای من رخ بـده. اینجا دور از تو، در عبـور لحظه های

تلخ، همیشه احساس گم کردن چیزی با من هست.


ـــ سالروز میلادت رو تبریک میگم و امیدوارم که سی و دومین سال زندگیت سرشار از اتفاقات خوب

از جمله آدم شدنت باشه!


---------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1: ما را سر باغ و بوستان نیست/ هرجا که تویی تفرج آنجاست (سعدی)

پ ن 2: جمعه چهارمی وجود نداره! بالاخره بهمن ماه تموم شد.







جمعه دوم؛ خاتون خواب من

جمعه 18 بهمن 1392



کجا رفتند آن یاران... که یک جو مهربانی را...چنان گسترده دشتی بیکران ادراک میکردند... به
مستی سر به زانو مینهادند و... نهانی اشک را... از گونه هاشان پاک میکردند(حمید مصدق)

***

ـــ (( دنیا سرای پرخطریست/ ای طلایـه دار تـو میدانی/ دفـتر خاطراتـمان/ کتاب دربدریست...))

شعر ((انتـحار)) با این کلمات آغاز میشد. شعـری کـه وقـتی در یکی از شبـهای اسفنـدماه 81

مینوشتمش هرگز تصـور نمیکردم کـه به فاصله یکماه بعـد باعـث آشنایی با کسی بشه که من

رو به ((زندگی دوباره)) دعوت میکنه.


ـــ اگر وارد زندگی من نمیشدی بـه احتمال فراوان حالا دوستان بیشتری داشتم! اما شاید ورود

کسی با
استانداردهای تو باعث شد توقع من از سطح ادب و کمال آدمها کمی بالا بره... اونچه

میدونم اینه که تو قطعا خالی از عیب و ایراد نبودی اما اینکه به اندازه کافی شعور
ومنطق و ادب

و شخصیت داشتی، اینکه هیچوقت قضاوت نمیکردی، اینکه انسان مهربانی بودی کـه کینه
توزی

رو بلد نبـود و غیـره... باعث شد بعد از رفتنت ناخودآگاه
هرکسی رو با تـو مقایسه کنـم. بعـد از

رفتنـت اغلب تـو در یک کفه ترازو بودی و آدمهایی که وارد زندگی
من میشدن در کفه دیگر ترازو

و چون اونـها نمیتونستن هـم وزن تـو باشه هیچوقـت رابـطه دوستانـه پایـداری
بیـن من و دیگران

شکل نگرفت.


ـــ از اینکه اجازه دادی برای مـدتی هرچنـد کوتاه، معـنای داشتـن تکیـه گاه رو حس کنـم بسیار

سپاسگذارم. تجربه خوبی بود و فکر میکنم آدمهایی که در زندگی تکیه گاهی دارن، دارای ثروت

بزرگی هستن.


ـــ تا یک جایی چندان برام مهم نبودی اما مشکل از اونجا آغاز شد،که از یک جایی به بعد بیش

از انـدازه برام مهم شدی! دوستت داشتم و در اون سن و سال تصور میکردم چون هیچکس در

این دنیا بـه اندازه من دوستت نـداره، میتونـم تـمام نیازهای تـو رو برآورده کنـم و میبایست بـرای

من وقـت بیشتـری بذاری و این حق مـن هست کـه دارای بیشترین سهـم از دقایـق زنـدگی تو

باشم ...اما امروز میدونم که عاشق یک انسان دیگه بودن، تنها بخش کوچکی از نیازهای او رو

برطرف میکنه و هیچ حقی در هیچ زمینه ای به من نمیده.امروز بهتر از هرکسی میدونـم کـه در

قبال عشق به دیگران، نمیبایست هیچ سهمی از اونـها طلب کرد... امروز به دلیل اینکه دقایق

زندگی تـو در کنار آدمهایی که دوستشون داری سپری میشه از صمیم قلب خوشحالم.


ـــ  امسال تصمیم گرفـته بودم کـه بیام،اما مسئله ای پیش اومـد کـه باز هـم نشد. میدونم که

شاید دیـدن دوباره مـن جزو اتفاقاتی نباشه کـه انتـظاری براش کشیـده باشی، اما با ایـن حال

یقین دارم در یکی از همین روزهایی کـه زیاد هـم دور نیست طلسم رو میشکنم و پیش از اینکه

اون ((بیش از 3200 روز)) بـه بیـش از سه هـزار و پانـصـد روز بـرسه!،در حالی کـه تـوی دفتـرت

نشستی بهت زنگ میزنـم و میگم کـه: ((های پیرزن! من نزدیکت هستم و اومدم که ببینمت!))


ـــ هجدهم بهمن ماه رو دوسـت دارم،چرا کـه تو در این روز چشم بـه جهان باز کردی... چرا که

اجازه میده دوباره بهانه ای برای شنیدن صدای تو داشته باشم...هجدهم بهمن ماه رو دوست

دارم، بـه خاطر اون لحظه کـه با شماره ای متفاوت بهت زنگ میزنـم و تـو بلافاصله بعـد از گفتن

((سلام)) صـدای مـن رو میشناسی و مـن این حس خوشاینـد رو پیدا میکنـم کـه هنوز از یادت

نرفتـم!... امیدوارم سی و ششمین سال زندگیـت، در کنار عزیزانـت، تبدیل بـه بهترین و خاطره

انگیزترین سال زندگیت بشه.


---------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: 

جماعتی که نظر را حرام میگویند / نظر حرام بکردند و خون خلق حلال

اگر مراد نصیحت کنان ما اینست / که ترک دوست بگوییم تصوریست محال!

(سعدی)






جمعه اول؛ آقای چهارفصل

جمعه 11 بهمن 1392



کجا رفتـند یارانی، که با من مهـربان بودند... که با من در پـناه شب، بـه هر میـخانه ای آواز
میخواندنـد... و با مـن از شراب و عشق میگفـتـند... چرا رفتـند و اینـک در کجا هستند؟ ...
و در پای کدامین خم، ز جام چندمین مستند؟...(حمید مصدق)


***
ـــ شهریور 1380:  در باز شد... تو اومدی... منتظر بودم تا به عنوان کسی که اولین روز کاریش

هست خودت رو معـرفی کـنی تا شرایـط کار رو بـرات توضیـح بـدم... اما بلافاصله بعـد از سلام

درخواست سیـگار کردی! ... چپ چپ نگاهـت کردم، سیگار رو بهـت دادم و در اون لحظـه شک

نداشتـم یکی از همـون بـچه پرروهایی هستی کـه کارم باهات گره میـخوره! ... تمام چیزی که

اون روز از تو فهمیدم این بود: یک پسر 24 ساله،سبزه رو و در عین حال پررو!، دانشجوی رشته

روانشناسی، کسی که اومده بود تا در کنار تحصیل کار کنه و خرج خودش رو در بیاره.


ـــ فروردین 1381: در بستـه شد... تـو رفتی... سکوت عجیبی بـود. در مـن چیزی بی صدا فرو

ریخت که بیرون آمدن از زیر آوارش هفته ها و ماهها طول کشید.


ـــ آنچه در فاصله این شش ماه و بین آمدن و رفتنت اتـفاق افـتاد، بـه قـدر شصت سال خاطره

بود.تغییر خلق و خوی آدم افسرده حالی مثل من که ماکتی از برج زهر مار بود! و شکل گرفتن

روزها و شبهایی همه خاطره انگیز... فضای شادی که با کنار هم بودن ما بوجود اومده بود مچ

تمام زشتی های اون محیط نه چندان دلچسب رو میخوابوند!...ما در کنار هم بـه معنی واقعی

کلمه، اعجاب آور بودیم.


ـــ تو میخواستی کـه بمونی اما اونـها نمیخواستن! برای موندنت بسیار تلاش کردم اما نشد...

جریانی در زنـدگی وجود داره کـه وقتی تـو از بودن در یک محیـط یا بـودن در کنار یک آدم یا هر

چیز دیگری لذت میبری، سعی میکنه که بوسیله اتفاقات مختلف تـو رو از اون دور کنه و عاقبت

هم موفـق میشه! اهمیتی نـداره اگر به بدبینی متـهم بشم. وجود این جریان در طـول زندگی

بارها به من ثابت شده.


ـــ شش ماه در کنار تـو بـودم و نزدیک بـه دوازده سال دور از تو! در طول این دوازده سال چند

باری بـه سرم زد کـه بـه سراغت بیام و چنـد باری بـه سرت زد که بـه سراغـم بیای اما نشد.

حکایـت من و آدمـهایی کـه بسیار دوستشون داشتـم و بـه دلایلی از جریان زنـدگی من خارج

شدن همون حکایت همیشگی ست. بـه سراغشون نمیرم چون میدونـم که حالا اون آدمهای

سابـق نیـستـن و از طـرفی نـمیـشـه با زور اونـها رو بـه جریـان روزمـره زنـدگیـم بـرگردونـم. به

سراغشون نمیـرم چون میدونـم یـک دیـدار دو یا سه ساعته، وقـتی بـه دلیـل بعـد مسافت یا

هر دلیل دیگری قـرار نیست کـه در روزهای آینـده تـکرار بـشه، جز تازه کردن داغ آدمیزاد، هیچ

نتیجه دیگری نداره.


ـــ علیرضای عزیز! خوشحالم کـه امروز تبدیل بـه آدم موفقی شدی.آغاز سی و هفتمین سال

زندگیت رو تبـریک میگم. اینجا کسی یازدهم بـهـمـن ماه هر سال به یادت هست. کسی که

روزگاری در کنار تـو،تـمام اون کوچه ها و دیوارهای لعنتی براش رنگ دیگری داشتن.


-----------------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن: والله که حبس با تو، مرا شهر میشود!







نبوده آرزوی من، طواف خانه شما!

دوشنبه 7 بهمن 1392



چیزی که دو سه روزی هست ذهنم رو مشغول کرده اینه کـه یکی از نزدیکان میخواد به خانه خدا

بره و مراسم حج رو به جا بیاره. او به واسطه سن و سال و مشکل جسمانی که داره قصد کرده

یکنفر رو با خودشون همراه کنه تا در این سفر بتونه کمکش کنه.تا اینجای قضیه هیچ مورد خاصی

دیده نمیشه. امـا داستان وقتی خنده دار میشه کـه متـوجه میشیم اون یکنفری که در نظر گرفته

من هستم!


خدایا!... من نمیتونم در مقابـل درخواست این پیرزن کلمه ((نـه)) رو به کار ببرم و اگر نظرش عوض

نشه مجبورم که باهاش بیام، پس امیدوارم کاری کنی کـه نظرش به سمت کس دیگه ای بره. تو

در طـول زنـدگی کم با مـن شوخی نـکردی، امـا ایـن مـورد آخری واقـعا بی نمـک بازیه!... آدمـهای

زیادی هستن که دوست دارن به خانه تو بیان و تو میتونی اجازه بدی که اونها به آرزوشون برسن.

حقیقت اینه کـه رفاقت بین ما سالهاست تعطیل شده و مـن علاقه چندانی به دیدن خانه مجللت

ندارم.


خدایا!...به جان جفتمون! وقتی دو هفـته پیش اون شعر رو در وبلاگم قرار دارم و در یک مصرعش

نوشتـم: (( کـه آرزوی من شـده، طـواف خانـه شما)) منظـورم از ((شما)) کس دیگه ای بود. اگر

میدونستم در برآورده کردن آرزوها سوءتفاهم بوجود میاد منظورم رو واضحتر مینوشتم!





بهمن ماه

پنجشنبه 3 بهمن 1392



سوال: چه کسی میتونه به دردنخورتر از یک آدم بهمن ماهی باشه؟

پاسخ: یک آدم بهمن ماهی دیگه!

***

به رغم اعتقادی که به پرسش و پاسخ فوق دارم! اگر قرار بود تقویم منحصر به فرد خودم رو

داشته باشم به احتمال فراوان سرتاسر بهمن ماه رو به عنوان عید در این تقویم جا میدادم

چرا که اغلب انسانهای خاص و خاطره ساز زندگی من متولدین این ماه بودن...

در گوشه ای از قلب من دایره ای هست که تنها عده بسیار معدودی به اونجا وارد میشن.

آدمهای درون این دایره هرگز و تحت هیچ شرایطی و با هر عملی (حتی بر علیه من) تا ابد

از قلـب من خارج نخواهنـد شد... و برحسب اتـفاق یا هرچیز دیگری اکثریت آدمهای معدود

درون این دایره در بهمن ماه متولد شدن!