آقای نوستالژی - مطالب دی 1392

بعدش که چی؟

یکشنبه 29 دی 1392




((بعدش که چی؟))

وقتی میخواید کار یا حرکتی رو شروع کنیـد و ناگهان این سوال بـه ذهنتـون خطـور میکنـه باید

جواب قانـع کننـده ای براش داشتـه باشیـد وگرنـه هیـچ دلیـلی بـرای ادامـه اون حرکـت وجود

نخواهد داشت!

این سوال اولیـن بار در دوران نوجوانی بـه سراغـم اومد. زمانی کـه مشغـول تحصیل در مقطع

دبیرستان بودم. در مورد تحصیل فکر کردم و از خودم پرسیدم ((بعدش که چی؟)) اولین پیامد

بی پاسخ مـوندن این سوال ترک تحصیـل در اون دوران بـود! اما این داستان تا بـه امـروز ادامه

داشتـه و مانـع از کشیـده شـدن مـن بـه سمـت فعالیـتی جدی در هر زمینـه ای شـده. البته

اینگونـه نبـوده کـه هرگز در مقابـل این ((بعـدش کـه چی؟!)) پاسخی نـداشتـه باشم چرا که

گاهی پاسخی هـم بـه این سـوال دادم امـا مشکل اینـجاست کـه ایـن پاسخ برای من ایجاد

انگیـزه نمیـکرده.

***

دیروز به طور اتفاقی و با کلیک کردن برروی لینک موجود در یک وبلاگ وارد وب سایت شخصی

ترانه جوانبخت شدم.در طی چنـد سال گذشته این سومین یا چهارمیـن باری بود که وارد وب

سایت او میشدم وهربار میدیدم که چند عنوان به عناوین قبـلی که خودش رو به وسیله اونها

معرفی میکنه اضافـه شده!... سالـها پیـش رابطه دوستانه ای با هـم داشتیم. از همون زمان

همیشه تـلاش، انگیـزه و پشتکار ترانـه بـرای مـن حیرت انگیـز بـود. به یاد دارم کـه اون سالها

همیشه در ایمیلهایی کـه میفرستاد از اهـداف و برنامـه های خودش در آینـده مینوشت و من

دردرونم هرگز باور نداشتم که بتونه به اون اهداف برسه اما امروز میبینم که او حتی از اهداف

و برنامه هایی کـه در اون سالها داشت بسیار پیـش افتاده!... حتی اگر خیلی موافـق برخی

رفـتارهای او نباشـم،حتی اگر او گاهی اوقات در مـورد خودش و تـوانایی هاش اغراق کـنه، و

حتی اگر خیلی از حتی های دیگه!،  باز هـم بایـد اعتراف کنـم در تـمام عمرم هرگز کسی رو

ندیدم (و بـه احتـمال فراوان اگر صد بار دیگه هـم بـه دنیا بیام هرگز نخواهم دید!) که تا به این

اندازه انگیـزه و پشتـکار داشتـه باشه و در رشتـه ها و شاخه های مختـلف علـمی، فلسفی،

هنری و ... ورود کنه و در تـمام اونها هم به حدی برسه کـه بتـونه صاحب جایگاه و نظر باشه.

در کنار همه اینها تسلط او به چندین زبان زنـده دنیا باعث میشه از خودم سوال کنم که واقعا

او این همه انرژی و انگیزه رو از کجا میاره؟!...

شاید ترانـه هـم مثـل من گاهی اوقات قبـل یا در حیـن انـجام کاری از خودش پرسیـده باشه

((بعدش که چی؟!))... حتی شاید پاسخی هم که بـه این سوال داده مشابه پاسخی بوده

باشه کـه من بـه خودم دادم. اما این پاسخ او رو بـه ادامه راه ترغیب کرده و من رو نه...اینکه

چرا هیچ چیزی در این دنیای بی سرانجام در من ایجاد انگیزه و انقلاب نمیکنه خودش سوالی

هست سخت تر از ((بعدش که چی؟!))


--------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: سال 1383، قرار بود ترانه برای مدتی به ایران برگرده و در طی این مدت در مراسمی از کتاب جدیدش

رونمایی کنه. با من تماس گرفت و با یادآوری زمان و مکان مراسم، از من خواست تا حضور داشته باشم. به

یاد دارم که در روز مراسم و قبـل از اینکه بخوام بــه اونـجا بـرم از خودم پرسیـدم خب ((بعدش که چی؟!)) و

بعـد بـه جای حضـور در مراسـم، پـتو رو روی سـرم کشیـدم و خوابـیـدم!... و البـته دو ساعت بعد وقتی پتو

رو از روی سرم برداشتم، هیچ رابطه دوستانه ای بین ما باقی نمونده بود!







هذیان ها (21)

سه شنبه 24 دی 1392




دهان شکـوفه میـدهـد، ترانه میشود صدا

بـه نام کوچکـت اگر، شبی صدا زنـم تـو را


از ابـتـدای رفـتـنـت، بـه انـتـها رسـیـده ام

چه میشود اگـر شبی، بخوانی ام از ابـتدا


اذان عشق را بـگو، دوباره سجـده میکنـم

کـه شـد تـمام فـصلها، نـماز دیـدنـت قـضا


مـرا بـه حـج واجبـت، دوباره رخصـتی بـده

کـه آرزوی مـن شـده، طـواف خانـه شما!


هـوای ابـری دی و دو چـشـم آفـتـابی ات

نگاه کن مـرا ز نـو، طـلـوع کـن در ایـن هوا


رها شدی ز دستم و شدم شبیه کودکی

بـه جستـجوی مادرش میان کوچه ها رها


دوبـاره بـا تـو رفـتــن و دوبـاره بـا تـو آمـدن

جوانی ام سر آمـد و نیامـد ایـن دوباره ها


کلاغ قصه ها منـم کـه میزنـم بـه هر در و

بـه خانـه ات نمـیـرسم در انـتـهای مـاجرا



                                                                                  دی ماه 92







شیطان

شنبه 21 دی 1392




این که عده ای در یک برنامه تلویزیونی یا هرکجای دیگه دور هم بشینن و در مورد راههای نفوذ

شیطان بر افکار و اعمال آدم صحبت کنن برای من خیلی عجیبه. نمیدونم چرا نمیتونم قبول کنم

که واقعا موجودی به نام شیطان وجود داشته باشه. اینکه یک روز فرشته ای به نام شیطان با

اون داستانـها از درگاه خدا رانـده شده و بعـد تصمیـم گرفـته بشر رو بـه سمت انـحراف و گناه

بکشه و در حال حاضر هم این توانایی رو داره که هر روز به طور همزمان! میلیونها انسان رو در

سرتاسر زمین با شیوه ها و تاکتیک های! مختلـف بـه گناه ترغیب کنه خیلی مضحک بـه نظرم

میاد! در مـورد خودم شک نـدارم اگر گناه و خطایی مرتکـب شدم بـه میل و خواستـه و انتخاب

خودم بـوده و لابـد بـنابـر شرایطی کـه باعث میشده از اون کار لذت بـبرم و یا منفعـتی داشته

باشم، نه با تلاش و مربیگری! یک موجود افسانه ای...






اشک و غرور

سه شنبه 17 دی 1392



یادم میاد علیرضا!... اون روزها هر از گاهی با حسرت  یادآوری میـکردی کـه بزرگترین آرزوی

زندگیت این هست که بتونی گریه کنی. میگفتی از یک سن و سالی به این طرف هیچوقت

اشکی از چشمهات نیـومـده و حتی در بدترین شرایط وقـتی میـخوای خودت رو تخلیـه کنی

هرچی زور میـزنی حتی یک قطـره اشک هـم از چشمهات نمیاد. میگفتی شاید لازم باشه

با یه دکتر مشورت کنی...

این روزها بیشتر از گذشته بـه یاد تو و این آرزوت میفتم، چرا که حالا من هم سالهای سال

هست گریه نکردم.از خودم میپرسم کار کدوم یک از ما دونفر سخت تره. اونیکه میخواد چند

دقیقه گریه کنه اما نمیتونه یا اونیکه میتونه ساعتها گریه کنه اما نمیخواد!؟






بازی آرزوها

شنبه 14 دی 1392



چند روز پیش دوست بسیار عزیزم در وبلاگ سرزمیـن آفـتاب در پستی با عنوان انتشار خوبیها

برای سه نفر از اونها که جایگاه خاصی براش دارن آرزوهایی کرده بود و در ادامه از من و یکی

دو نفـر دیگر از دوستانـش خواسته بود که این بازی قشنگ رو ادامه بدیـم. من هم برای اینکه

ادامه دهنده این بازی باشم امروز برای این سه نفر آرزوهایی کردم:



همـسر: بـرای همـسرم کـه بیـش از دو دهـه در انتـظار این هست کـه لحظـه راه رفتـن مجدد

مادرش رو بـه چشم ببینه آرزو میکنـم معجزه ای اتـفاق بیفته تا بتونیـم در کنار هـم شاهد این

اتفاق زیبا باشیم.


فرزنـد: اینکه یکنفر پدری مثل مـن داشته باشه یعنی بـه خودی خود صاحـب چیزی هست که

بسیای از کودکان دنیا آرزوی داشتنش رو دارن! پس برای پـسرم آرزو میکنـم تا زمانی کـه لازم

هست همچنان پدرش رو در کنار خودش داشته باشه.


یک دوست: چنـد روز پیش بهترین دوست من در دنیای مجازی از من خواست کـه شب تحویل

سال نو میلادی و راس ساعت دوازده شب براش آرزو کنم که صاحب یک کیف پر از دلار بشه،

چون اعتقاد داشت که آرزوی مـن برای او در اون لحظه خاص برآورده خواهد شد. فارغ از اینکه

برآورده کردن این آرزو بیشتر از عهده یک غـول چراغ جنتلمن! برمیاد تا یک آدمیـزاد، من در اون

شب خاص و  پیش از ساعت مقرر خوابم برد! و نتونستم یک کیف پر از دلار رو براش آرزو کنم.

اما امروز میخوام از این فرصت برای جبران استفاده کنـم... پس همینجا و در همین وبلاگ آرزو

میکنـم این اتـفاق فرخنـده! نه بـه یکباره بلـکه در سه مـرحله بـرای ایـن دوسـت عزیـز بیفتـه تا

جذابتر باشه. مرحله اول اینکه یکروز صبـح که از خواب بیدار میشه تا به محل کارش بره، ببینه

که یک کیف سامسونـت تر و تمیز در داخل کمـد لباسهاش افـتاده. مرحله دوم اینکه وقتی با

تعجب درب کیف رو باز میکنه ببینه داخلش لبریز از اسکناسهای دسته بندی شده و تا نخورده

صددلاری هست. مرحله سوم اینکه همون روز به دیـدن من بیاد و از روی حواس پرتی کیف رو

داخل منزل من جا بذاره!



----------------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن: از دوستانم در وبلاگهای بند، هیچ سکوتی فریاد نیست و شکوفه های نارنج میخوام که

اگر دوست داشتن ادامه دهنده انتشار خوبیها باشند...







فلسفه

شنبه 7 دی 1392



همیشه از فلسفه بیزار بودم اما متاسفانه هر روز که از خواب بیدار میشم تا زمانی که دوباره

به خواب فرو برم در مورد هر چیز و هر پدیده مزخرفی سوالات فلسفی در ذهنم نقش میبنده

و گاهی این سوالات انقـدر در هـم گره میخورن که مغـزم بـه حالت انفجار میرسه! امروز برای

هزارمیـن بار تصمیـم گرفـتم کـه این عادت بد رو ترک کنـم و از همیـن لحظه دیگه در مـورد هر

پدیده ای فلسفه بافی نکنـم تابلکه مغزم کمی نفس بکشه! و حالا تنها سوالی که ذهنم رو

مشغول کرده اینه که به راستی فلسفه وجود فلسفه چیه؟!!