آقای نوستالژی - مطالب آبان 1391

هذیان ها (16)

سه شنبه 23 آبان 1391



چشمای تو


ایـنـجـا یــکـی دربــدر خـیـال چـشمـای تو بود

اینجا یه عـمری یـه نـفر دنبال چشمای تو بود

گـم شـدن نگـاه تـو، سـرقـت دلخـوشی مـن

ایـن عاقـبـت از ابتدا تـو فـال چشمـای تو بود

یادم میاد که اون روزهـا ساختن مـا کنار هم

سوخـتـن غـم رو آتیش زغـال چشمای تو بود

نگاه مـات مـن بـه تـو، لحظـه سنگین سکـوت

حـس پریـدن از قـفس رو بال چشمای تو بود

دریـــا کـنــار آبــی چـــشــم تــو رویــای مـنـه

که بهترین جای سفر شمال چشمای تو بود

تو رو نگاه میکردم و غـزل میشد نـوشته هام

قـافـیـه ساز هر غـزل، غـزال چشمای تو بود
                                        
                                                                       ***

                                                                                      زمستان 90






---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: یکبار حسن شماعی زاده (هنرمندی که همواره به عنوان یـک نابغه در آهنگسازی و نه

خوانندگی تحسینش کردم) که این شعر را در جایی دیـده بود برای من ایمیل جالبی فرستاد.

او نوشته بود: (( نمیدانم که چرا اغلب شاعران داخل ایران در مـورد موضوع ((چـشـم)) شعر

یا ترانه مینویسند. شاید یک دلیلش وجود حجاب در ایران هست که باعث میشود تنها چشم

طرف مورد توجه شما قرار بگیرد. اگر دلیل دیگری دارد دوست دارم بدانم. ایـن شعر پـر از ایما

و اشاره های جالـب اسـت و دوسـت داشتـم بـرای یـکی از خوانـندگان بـر روی آن مـوسیقی

بگذارم اما یکی از دلایلی که اینکار را نمیکنم ایـن است که موضوع شعر در مـورد چشم است

و من قصد نـدارم دیـگر هیچوقت در مورد این موضوع کـه بـه اعتقادم دچار تکرار شده ترانه ای

برای کسی بسازم)).

برای او نوشتـم: ((استـاد گرامی، دوسـت دارم بـرای مـزاح بـه شمـا بگویم که نمیدانم شما

انتظار دارید در مـورد کـجای معشوق شعـر یا تـرانه نـوشته شود! امـا دلیـل نوشتن از چشم

وجـود حجاب یا مسئله دیگری نیست کـما اینـکه پیش از انقلاب نیـز کـه حجابی در کـار نبـود

ترانه ها و اشعار ماندگاری در مورد چشمها خـلق شده اند.گـاهی انگار تمام گمشده هایت

را در چشم کسی پیدا میکنی...))

بعـدها صحبت در ارتباط با نوشتن یـا ننوشتن از ((چشم)) باز هـم ادامه پیدا کـرد! و البته در

 آخر به هیچ نتیجه ای نرسید.




نظرات


به من چه کوچه باغ شعر سهراب...

سه شنبه 16 آبان 1391



پدرش پیش از ازدواج به او گفته بـود: (( میدانم که ایـن پسر روزی تو را طلاق خواهد داد)). گفته بود

((میتوانی با او ازدواج کنی اما اگر روزی این اتفاق افتاد و او از تو جدا شد دیگر هرگز نام تو را بر زبان

نخـواهـم آورد)). دختـر امـا عاشق شده بود. در دل به حرفهای پـدر میخندید و با خـود میگفـت: مگر

میشود عشقی چنین جاودانه و رویایی روزی به جدایی بینجامد؟!

***
ازدواج کردند.یکسال گذشته بود که زن جوان متوجه شد کودکی سه ماهه در شکم دارد.همسرش

(عشق جاودانه او) که داشتـن فرزنـد در این زمـان را برنمیتابید، از او خواست تا کودک را سقط کنـد.

دکتر و دخـتر همزمان مخالفت کردند! مـرد تهدید بـه جدایی کرد. دختـر اما میگفت نمیتواند دست به

قـتل بزند. تصمیـم گرفـتـند مـدتی جداگانه زندگی کنند. بالاخره کودک متـولـد شد.مـرد همانروز و در

بیمارستان اعلام کرد که تهدید خود را عملی خواهد ساخت و این کار را کرد.

طلاق...

حالا مانده زنی جوان که تنها بیست و چهار سال دارد، با دخترکی یکساله و تنهایی بی پایانش...

***

منبع درآمد: پخت کیک و شیرینی در منـزل! میگوید بازار کساد شده و دیگر کفاف مخارج زندگی را

نمیدهد. به خاطر نگهداری از کـودک یکساله اش نمیتواند کاری خـارج از منـزل داشته باشد. میگوید

روزگارش عجیب سخت شده است...

کمکهای انسان دوستانه مردمی!:  آخریـن بار پیرمردی نیکوکار! به او گفته بود که میتـواند مبلغ

 400 هزار تومان در ازای دریافـت سفته بـه او قـرض بدهد. زن جـوان سفته را تهیه کرده و بـه محل

قرار رفته بود. پیرمرد با دیدن چهره زیبای او با خود اندیشیده بود کـه میتواند نیکوکارتر باشد! و به او

گفته بود: (( با من باش تا چند برابر این مبلغ را بدون سفته پیشکشت کنم!)). میگویـد تا بـه امـروز

ده ها پیشنهاد از ایـن دسـت را رد کرده اسـت. او حق دارد اگر بـه ایـن باور رسیده باشد که هیـچ

کس در این دنیا بدون داشتن نیتی شوم کاری خیر انجام نمیدهد!

کمکهای دولتی: حوصله شوخی نیست!

پدر: از زمانی که پیش بینی اش درست از آب درآمـده طبق وعده هرگز نام دختر را به زبان نیاورده

است. او  کـه یکی از سرمـایـه داران بـزرگ شهـر محسوب میشود حاضـر بـه انجام هیچگونه کمک

مادی و معنوی به فرزند خویش نیست.

مادر:  هجده سال پیش از پـدرش جدا شده و از آن زمـان تا به امروز حتی یکبار سـراغ هیچیک از

فرزندانش را نگرفته است!

خواهران و برادران:  میگوید آخرین بار 8 ماه پیش موفق به دیدار آنها شده. آنها نیز به تبعیت از

پدر...

همسر: میگوید با تمام رفتارهایی کـه همسرش علیه او داشته، با این کـه از زمان تولـد فرزندشان

در بیمارستان تا به امروز حتی یکبار نگاهی به صورت دخترک نینداخته است و با این که بر سر عهد

و پیمان عاشقانه اش نماند، هنوز عکسهای او را از دیوارهای خانه پایین نیاورده اسـت.میگوید حتی

چندی پیش، زمانی که نزدیک به ده روز تمام در خانه اش روغن و برخی اقلام خوراکی پیدا نمیشد

باز هم حتی لحظه ای به بـودن با کسی غیر از او فـکر نکرده است. هنـوز در وصف همسر سابقش

گاه عاشقانه هایی مینویسد...

فرزند: میگوید گاهی که به چهره دخترک نگاه میکنم با خود می اندیشم که شاید ارزش این همه

رنـج و دربـدری را داشته باشد. میگوید خانه مـن قانونی منحصر بـه فـرد دارد. معـدود دوستانی که

برایم باقی مانده اند میدانند که حق ندارند بعـد از غـروب آفـتـاب در خانه ام بمانند. خلـوت شبهای

من و دخترک حرمت دارد. من هستم و او و اشکهای هر دویمان...

***

متاسفانه این متن هرگز چکیده ای از داستان یـک فیلم یا یـک رمان نبود، این متن قسمتی از رنـج

های زنی جوان در گوشه ای از ایـن سرزمین است و بـه همین دلیـل هرگز تضمینی بـرای اینکه به

پایانی خوش منتهی شود وجود ندارد.

***

دنیای عجیبی ست؛

_ یک نفر در جایی برای اینکه نمیتواند فرزندی بیاورد به تنهایی تبعید میشود و یکنفر در جایی دیگر

به خاطر آنکه فرزندی آورده است!

دنیای عجیبی ست؛

_ پدری در جایی کلیه اش را میفروشد تا شرمسار فرزندانش نباشد وپدری در جایی دیـگر سوار بر

بنز آخرین مدل، تمام شوربختی و رنجهای دخترش را نادیده میگیرد. او در این مورد میگوید: ((وعـده

داده بودم که اگر این اتـفاق بیفـتد نام او را نخواهم آورد)) و کسی نـیست تا بـه او بگـویـد از صدها

وعده ای که در طول زندگی ات داده ای به چنـد کـدام عـمل کرده ای کـه حالا بـر بیرحمانه ترینش

وفادار مانده ای!

دنیای عجیبی ست:

_ مادری در جایی احساس میکند تنها ماموریت زندگی اش بـه سرانجام رساندن فرزندانش است

و مادری در جایی دیگر هجده سال سراغی از فرزندان خود نمیگیرد.

دنیای عجیبی ست:

_ مردی در جایی از بدو تولد فرزندش دیگر توان اینکه شبی او را نبیند ندارد و مردی در جایی دیگر

از بدو تـولد تا امروز کـه یکسال از عمـر کودکش میگذرد هرگز نگاهی (حتی از سر کنجکاوی!) بـه

چهره کودکی که از او و از آن اوست  نینداخته است.

دنیای عجیبی ست:

_ یکنفر در جایی با اولین چـشم غره معشوق به هرچه عشق تف می اندازد و یکنفر مانند این زن

در جایی دیگر با تمام بلاهایی که معشوق بر سرش آورده است هنوز در صفحه های وبلاگ خالی

از خواننده اش برای او عاشقانه مینویسد!

... و دنیای عجیب تری ست:

_ صاحبان سالخورده یک سگ در جایی، در نقطه ای در این دنیا تا اندازه ای به او غذا میدهند که

دچار چاقی بیش از حد میشود و سپس برای او رژیم غذایی مناسب در نظر میگیرند و ده ها هزار

نفر از مردم دنیا در صـفـحه فیس بـوک او حاضر میشوند و با ایـن سـگ اظهـار همدردی و بـرای او

آرزوی سلامتی میکنند و در جـایی دیگر زنی (انسانی)  در دنیایی کـه نـه شادیها و نـه غمهایش

عادلانه قسمت شده است با کودک خردسالش روزانه صد بار مرگ را دوره میکند،بی هیچکس...



نظرات


عمرا برای شما اتفاق بیفتد!

سه شنبه 2 آبان 1391



دوست دارم در این اوضاع نه چندان جالـب اقتصادی  به عنوان یـک شهروند دلسوز! راهکاری رو برای

کسب درآمد به شمـا معرفی کنم و اولین چـیزی که در ایـن راه به ذهـنم خـطور میکـنـه نویسنـدگی

سریالهای تلوزیونی هست. پیشنهاد اول من مربوط به نویسندگی یک سریال خارجی به نام ((کلیـد

اسرار)) محصول ترکیه هست کـه با این کار میتونید هـم برای خودتون و هم کشورتون کسب درآمـد

 کنید. پیشنهاد دوم مربوط به سریالهای تـولید داخل کـه شباهت زیادی به همـین سریال دارن مثـل

سریـال وزیـن  ((شایـد بـرای شـما اتفاق بیفتد)). شخصا یکی از ایـن داستانها رو در اوقات فراغتم

 نوشتم و به زودی تـقـدیم عـوامـل تولیـد این دو سریال خـواهم کرد تا بلکه در سری جـدیـد ایـن دو

مجموعه محبوب، مورد استفاده قرار بگیره.


سریال ((کلید اسرار)) یا ((شاید برای شما هم اتفاق بیفتد))

این قسمت: مداد، عشق، خدا


در کلاس درس، حسن مشغول گوش دادن به صحبتهای معلم است. کیوان که در نیمکت پشت سر

او نشسته است در یک اقدام غیر انسانی و بسیار زننده،ناگهان به سمت مداد حسن خیز برداشته

و مداد او را از روی میز میـدزدد.15 ثانیـه بعـد در حالی که زنـگ تفریـح خورده و بچه ها در حال بیرون

رفتن از کلاس درس هستند، دست کیوان لای درب کلاس میماند و درست همان انگشتهایی که با

آن مداد حسن را دزدیده بـود از ته قطع میشوند! کیوان را به بیمارستان میبرند. بـعـد از معـالجه او با

حسن تماس گرفـتـه و با اشک و آه، اظهار ندامـت و طلب بخشش میکند. حسن کـه انسان بسیار

متدین و رئوفی ست و هر شب به مسجد محله میرود در پاسخ به اظهـار ندامـت کیوان به او میگوید

کـه او را در هر دو دنیا بخشیده و هیچ کینه ای از او ندارد به شرطی که از این پس کیوان این کار را

در مورد هیـچ کـس تکرار نکنـد و همچنین با دسـت کشیـدن از لاابالی گری در امـور مذهبی مدرسه

بیش از گذشته فعال شود.کیوان قول میدهد که از اعمـال گـذشته خـود دسـت بردارد.شب هنـگام

حسن در حالی کـه به نـماز ایستاده است، با اشک و آه به خدا میگوید که گـناه کیوان را بخـشیده

و از درگاه حق برای او عافیت طلب میکند.درسـت 15 ثانیه بعد معجزه ای رخ میدهـد.انگشتان قطع

شده کیوان بر اثر دعای شبانه حسن دوباره رشد میکنند!! کیـوان به حسن زنـگ میزند و فریاد زنان

میگوید: ((انگشتم در اومد حسن!))

فردای آنروز حسن و کیوان در مدرسه همدیگر را به آغـوش میکشنـد و کیـوان بـه حسن میگوید که

طرح دزدی مداد را آرش (همکلاسی بدجنس آنها کـه پـدرش نیز یـک قاچاقچی اسـت) کشیده و

کیـوان را مجبور بـه انجام این کار کرده است.در همان حال آرش از کنار این دو رد شده و ضمن بی

تفاوتی نسبت بـه امر بـه معـروف حـسن نـگاهی خصم آلـود و شیطانی بـه آنهـا مینـدازد. درسـت

همانروز و بعد از تعطیل شـدن مدرسه آرش در حالی که سر بـه هوا از  خیابان عبور میکند ناگهان

در زیر چرخهای یک اتوبـوس له شده، بدنش بـه پنـج قسمت تقـسیم میشود و در همـان حال (در

حالی که سر از بـدنـش جـدا شده!) بـه اطرافیان میگویـد ((به حسن بگـویید حـلالم کنـد)) و جان

میدهد تا به سزای اعمال خـود رسیده باشد. اما این پایان کـار نیسـت! درست در همانروز حسن

که در خانواده ای فقیر رشد کرده است اجر کار نیک و بخشندگی خـود را گرفته و درقرعه کشی

جوایز یکی از بانکها برنده صد میلیون پـول نـقد میشود. سپس در حالـی کـه اشـک در چشمانش

حلـقه زده به آسمان نگاه میکـند. ده ثانیه بـعد ناگهان باران شروع به باریدن میکند و ... 

تیتراژ  پایانی!

***
اگر احساس میکنید کـه استعداد کافی برای انجـام ایـن کـار رو ندارید جای نگرانی نیسـت. قـرار

نیست شمـا نویسنده شاهکار بـزرگی مـثـل فـیلـم آمریکایی ((بابل)) باشیـد. شـمـا تـنـها کافیه

دستورات زیر رو مو به مو اجرا کنید:

1_ این داستان رو یک الگـو قرار بدیـد. سپس شکل اتفاقات رو عـوض کنـید. مـثلا بـه جای دزدی

مداد از دزدی ماشین یا خـوردن حق یـک آدم بینوای دیگه بنـویسیـد. به جـای تــصادف شخصیـت

بـد با اتـوبـوس از تـصادف با یـک 206 یا افـتـادن در اعمـاق دره یـا خـورده شـدن تـوسـط تمـساح

استفاده کنید! شخصیـت خـوب داستـان هم همـیشه نباید برنده جایزه بانـک بـشه. هرجـور کـه

صلاح میدونید بهش خیر برسونید در آخر ماجرا

2_ اسامی افراد رو عـوض کنید. حسن رو مـحسن و آرش رو تـبـدیل به کیارش کنیـد امـا یادتون

بـاشـه از اسامی عـربی کـه بعضا مقدس هم هستـند بـرای آدمـهـای خـوب و از اسامی اصیـل

ایرانی برای آدمهای بد استفاده کنید تا مشکل مجوز نداشته باشید.

3_ تبریک میگم! شما به جمع نویسندگان موفق سریالهای تلوزیونی پیوستید.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1: دقیقا یادم نیست که تا به حال چند بار گـفتـم ((لعنت به این دنیای مزخرف)). اما به یاد

دارم که آخرینش چند روز پیش و پس از دیدن این عکسها در خبرگزاری فارس بود.

پ ن 2: معرفی هنرمندانه هنرهای مختلف با استفاده از دیالوگهای ماندگار علی حاتمی. بعدها

بیشتر از نویسنده این وبلاگ خواهید شنید. 


نظرات