آقای نوستالژی - مطالب مهر 1391

هذیانها (15)

دوشنبه 24 مهر 1391





تو جان دادی

به یک لحظه

من جان کندم

به یک عمر


کاش از میان تمام زندگان

تنها تو نمیمردی

یا کاش از میان تمام مردگان

تنها تو بازمیگشتی!

کاش با من زنده میماندی

یا کاش من با تو میمردم!


گاه می اندیشم

آنچه تلخ تر از هر زهر،

مرگ تو بوده است

و آنچه تلختر از مرگ تو،

زندگانی من...

                                                ***
                                                             
                                                                  مهرماه 91



نظرات


مرثیه ای برای یک رویا

سه شنبه 18 مهر 1391




آب و دانه اش را خورد و در کـنـج قـفـس بدون هیچ حركتی ایـستاد. چشمانش فـضای آنسوی میله

ها را با افـسوس نگاه میكردند.از وقتی به یاد داشت در این قـفس بود و با تكرار روزها خو گرفته بود.

گاهی میخواند‏ و گاهی بـه این سو و آنسو میرفت. صاحبش هر روز در ساعت مشخصی برای او آب

و دانه میاورد و در قفس میریخت. به این زندگی عادت داشت اما در دل آرزو میكرد كه روزی بتواند از

قفس پر بگیرد و به آنسوی میله ها برسد. مدتی بـود كه یك قناری زیبا هر روز بـر روی شاخه مقابل

پنـجره مینشست و آواز میخواند. گـمان میکرد کـه ایـن قـنـاری میتواند جفـت او باشـد و ایـن یكی از

دلایلی بـود كـه او را بیش از گذشته به فـرار از این قفس ترغیب میكرد.  گاهی اوقـات در رویای خود

میدید كـه با او در حال پـرواز و همزبانی اسـت. در دل آرزو میكرد كـه روزی با او بـر روی شاخه های

درختان باغی سبز بنشیند و تمام حرفهای ناگفته قـفس را با او بگوید و آنچنان مشغول خوانـدن آواز

شوند و شاد باشند كه حتی عبور روز و شب را احساس نكنند.

زمان گذشت...

تا اینـكه عاقـبت در یكی از روزها فـكری به ذهـن او رسیـد. درسـت در هـنگامی كـه هر روز صاحبش

برای او آب و دانه می آورد چشمانش را بست و خـود را در كـف قفس به شکلی رها كـرد كه گویی

 مرده است. صاحبش به محض آوردن آب و دانه او را به این شكل دید. سریعا درب قفس را باز كرد

تا او را به بـیرون بیاورد و از وضعیت او باخـبر شـود. قـنـاری بـه محض باز شـدن درب با سرعـتی باور

نكـردنی از قـفس به بـیـرون جـست و بالـهای خـود را گـشـود و پـرواز كـرد. در دل احساسی وصـف

ناشدنی داشت. با رویای هـم پروازی با جـفت آیـنـده اش بـه سـوی مسیری كـه هـر روز آن قـنـاری 

طی میكرد پرواز كرد.یقین داشت که قناری به او عاشق شده است و با دیدن او سر از بال نخواهد

شناخت. كمی پیش رفـت امـا قنـاری را دیـد كـه بـر روی شاخه یـكی از درخـت های خانه ای دیـگر

نشسته و بی توجه به او در حالی كـه دو قـناری دیگـر او را احاطـه كرده اند در حـال خـواندن آواز و

طنازی اسـت. ساعتی گـذشت. میخواست فـریـاد بزند ((مـن همـانم که هر روز در مقابـل قفسش

مینشستی و تماشایش میکردی))اما قناری همچنان به او بی تفاوت بود.حال بسیار بـدی پیدا كرد

و با احساس ناامـیـدی و پـوچی از آن مـكان دور شـد. در دل بـه آرزوهای خـود در قـفس خـنـدیـد و

احساس كرد كه بسیار ساده لوح بوده که در خیال خویش او را جفت خود میپنداشته است.

برای رفتن مکانی را نداشت. تـرجیح داد كـه در جایی نشسته و كـمی استراحت كـند اما به محض

نشستن بر روی شاخه یـك درخت كوچك متوجه شد كـه دو دست به سرعـت به طرف او می آیند.

سریعا از جا بلند شد. دستان زمخـت انسانی بـود كه قـصد بـه دام انداختن او را داشت. قـلبش با

سرعـتی عجـیـب شروع به تپـیدن كـرد. با تـرس فـراوان شروع بـه پـرواز كـرد و گـریـخـت. بـه شدت

احساس خستگی و گرسنگی میـكرد. كمی آنطرفتر بـر روی زمـین متوجه دانه هایی شد كه شاید

میتوانستند گرسنگی او را برطرف كنند. بر زمـین نشست امـا بـه محض اینكه شروع به خـوردن كرد

ناگهان سنگینی پنجه های یك گـربـه را بر بالهای خـویش احساس كـرد. با تـقلای فـراوان خود را از

چنگال گربه رهاند و به زحمت با بالهای زخمی اش پرواز كرد.از شدت ترس و ضربه های وارده،تمام

بدنش میلرزید.زخمی بود و احساس درماندگی و عجز سرتاسر وجودش را فرا گرفته بود.به سختی

قادر به پرواز بود.در دل به دنیای بیرون از قفس لعنت میفرستاد و با خود میگفت این زخم کاری یقینا

لحظه های پایانی عمر او را رقم خواهد زد.

اما...

ناگهان فکری به خاطرش رسید. یـك لحظه با خود گفت ((چه چیز بهتر از بازگشت به قفس؟)) چرا

که اگر پیش از مرگ دوباره به قفس بازگردد، میتواند به زنـده ماندن امیدوار باشد زیرا در آنـجا آب و

دانه و امنـیت وجـود دارد و ممکن است مدتی پـس از رفـع گرسنگی و تشنگی،صاحبـش نیـز از راه

برسد و او را مداوا کنـد تا از نو در درون قفس زندگی آرام گذشته را از سر گیرد.این تـنها امید بقای

او بـود. با بالهای زخمی خـود راهی شـد. عاقبت با زحمـت زیـاد و در نفسهای واپسین بـه نزدیكی

قفس رسیـد و پیكر نیمه جانش را مهیای ورود كرد اما...

درب قفس بسته بود.



نظرات


ماه بی مهر...

شنبه 8 مهر 1391



شغلی که مقدس نیست!


من هم مثل خیلی از آدمها گاهی اوقـات آرزو میکنم به دوران کـودکی و نـوجوانی برگردم اما مسئله

اینجاست که وقتی به یادمیارم با بازگشت به اون زمان بایددوباره به مدرسه برم از آرزوی خودم صرف

نظر میکنم. به نظـرم دوران کـودکی و نـوجوانی میتـونه بهترین دوران زندگی آدم باشه به شرطی که

ساعتهای حضور در مدرسه از اون حذف بشن!

به خاطر ندارم که هیچوقت با اشتیاق در هیچ کلاسی حاضر شده باشم.تمام آنچه که از مدرسه به

یاد میارم و یا تمام آنچه که دوست دارم از مـدرسه به یاد بیارم لحظه های فـرار از مـدرسه به همراه

دوستانم هـست. ایـنکه وقـتی سایر بـچه ها در سر کلاس درس مشغـول گـوش دادن به صحبتهای

معلمین در مورد فرمولهای به درد نخـور ریـاضی و یا سایر دروس به درد نخـور دیگه بـودند ما مشغـول

تمـاشای فیلمهای جدیـد روی پـرده سیـنما و یا تمـاشای بازی تـیم محبوبمون در ورزشگاه آزادی و یا

سایر تفریحات سالم و ناسالم دیگه بودیم. مسئله ای که چـند بار به خاطـرش از مـدرسه اخراج و با

وساطت دیگران دوباره بازگشتیم. 

هرگز به یاد نـدارم که به جز یک یا دو مورد استثنا رابطه خوبی با معلمان و مسئولین مدرسه داشته

باشم. در حقیقت برخورد بسیار زننده و گاهی وحشیانه و بی قید اونها در قبال دانش آموزان یکی از

مواردی بود که همواره باعث ایجاد تاسف و حـس مقابله در مـن میشد. حقیقتا اغلب اوقات برای آزار

رسوندن و یا بـحث کردن با معلمان در کلاس درس، برنامه ریزی میکردم و همـین باعث شـده بـود در

دوره دبیرستان تعدادی از معلمان به شرطی حاضر به حضور من درکلاس شده باشند که به تنهایی

بر روی نیمکت ردیـف اول بنشینم و در کنـارم هیـچ کسی حضور نـداشته باشه. یکی دیگـر از معلمان

به محض حـضور در کـلاس و قـبل از حضور و غیـاب از من میخواست کـه از کـلاس خـارج بـشم و ایـن

شرط اول او بـرای آغـاز درس دادن بـودن و همینطور سایـر مـعلمان بـه شیوه هایی دیـگـر مشکلاتی

با من داشتند.

***

موضوع امتحان انشا آزاد بود و من موضوع مدرسه رو انتخاب کردم.اغلب جملاتی که اونروز نوشتم رو

دقیقا به خـاطر دارم. جملاتی بسیار تندی که به وسیله اونها دبیران و مسئولین مـدرسه رو به رگبار

بستـم. بـرای او نـوشتم که چرا فـکر میکنید شغلتون مـقـدس هست؟ شغـل شمـا جزو کـثیـف ترین

مشاغل دنیاست. مـثل یـک نـوار ضبط شده از این کلاس به اون کـلاس میرید و چیزهایی کـه داخل

کتاب نوشته شده رو با صدایی که حوصله آدم رو سر میبره میخونید، عـقده های خـودتون رو بر سر

بچه ها خالی میکنید و آخر ماه حقوق خودتون رو دریافـت کنید. شما هیـچ چیز بـه درد بخـوری بـرای

آموزش به ما ندارید و ...

انشایی بلند بالا بـود که در آخرش نـوشـته بـودم: ((اگر روزی از من بخواهند که احمق ترین آدم دنیا

را معرفی کنم حتما نام مـدیـر این مـدرسه را به زبان خواهـم آورد. شما میتوانید انشای مـرا به مدیر

مدرسه نیـز نـشان بـدهید. دوبـاره اخراج میشوم؟ به درک!... در ضمـن کسی کـه در آخریـن جلسه

کلاس آن تـخم مـرغ را بـه تـخته سیاه کوبید مـن بودم. از کوبـیدن تـخم مـرغ به تـخته سیاه پشیمان

نیستـم اما چیزی که باعـث تاسف من میشود این اسـت کـه چـرا هدف گیری ضعیفی داشتـم. من

سر شما را نشانه گرفته بودم. والسلام))

بعد از تحویل دادن برگه و بیرون اومدن از مـدرسه احساس میکردم بار آخری بـوده که در اینجا حضور

داشتـم. مهمتـرین هـدفم از نوشتن این انـشا اخراج شـدن دائمی از مـدرسه بـود و یقیـن داشتم با

توجه به یکسری از جملات به کـار رفته در انشا،این اتفاق خواهد افتاد. امـا مـاجرای عجیـبی رخ داد

و بر خـلاف تـصور، دبیـر مربوطه بالاترین نمـره ممکن رو بـه خاطـر نوشتـن این انـشا به مـن داده بود!

چیزی که من رو بسیار شگفت زده کرد.

پـس از اون رابطـه بسیار صمیمی بین مـا برقـرار شد و او به مـن گفت که تا ساعتها هر وقت به یاد

جملات آخر انشای من افتاده، بـه اتـفاق همسرش یک دل سیر خندیدن. حتی بعدها کـه به خاطر

مسائل دیـگه ای مـدیر مـدرسه چـند باری تصمیم بـه اخراج یا برخـورد با مـن رو گـرفـت او با ضمانت

خودش مانع این کار شد.درواقع او تنها معلمی بود که چیـزی خارج از درسهای معمـول و بی فـایده

مدرسه از او آموختم. البـته هـنـوز هـم اعتـقاد دارم او مـعلم خوبی نبـود بلکه فـقط یـک انسان خوب

بود. انسانی که در وجود خودش چیز بسیار کمیابی به نام ((جنبه انتقاد پذیری)) داشت!

...عاقبت در حالی که فقط چند ماه به پایان دوران تحصیل باقی مـونده بـود تصمیم گرفتم که خودم

رو بـرای همیشه از شر کـلاس و درس خلاص کـنـم و اینبار حتی اصرارهای اون مـعلم برای موندنم

بی فایده بود. ترک تحصیل جزو کارهایی بود که هیچوقت بابتش احساس پشیمونی نکردم.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1 : با توجه به آنـچه که در زمان تحصیل مـا اتـفاق می افتاد (از حال و روز امـروز مدارس بی

خبرم) هرگز به این که شغل معلمی شغل مقدس یا شریفی هست اعتقاد ندارم.به نظرم شغل

معلمی شغلی هست که میشه به شغلی مقدس تبدیلش کرد!

پ ن 2 : اگر زمان به عقـب برگرده شایـد دوبـاره هیچیک از معلمانم رو دوست نداشته باشم اما

به طـور قطع هرگز شیطنتها و بلاهایی که در سر کلاس بر سر اونها آوردم تـکرار نمیکنم. چرا که

امـروز هر وقـت میخوام بـگم تا به حال آزارم بـه هیـچکس نـرسیـده مـجبور هستـم در ادامـه بـگم

((البته به جز معلمانم))!

پ ن 3 : بعـضی از انسانها بـرای نشستن سر کـلاس آفـریده نشدن! و تا آخر عمر قادر به انجام

این کار نیستن. اخیرا وقتی پس از سالها برای گذروندن یک دوره خاص مجبور به نشستن بر سر

کلاس شده و با استاد به مشکـل کـوچکی برخوردم این مطلب رو فهمیدم.

پ ن 4: با همه بیزاری از کلاس و درس همیشه رویای معلمی داشتم. معلمی کـه هر بار نیمی

از ساعات کلاس رو بـه مباحثی خـارج از درس اختصاص میده و کاری میکنه کـه دانـش آموزانش

از روزهای تعطیل بیزار باشند!

---------------------------------------------------------------------------

ضمن عذرخواهی از همه دوستانی که قبلا اسمشون در بـین لینکهای مـن بوده و حالا به هر
دلیلی نیست، اونها میتونن متقابلا لینک این وبلاگ رو از صفحه خودشون بردارند.



نظرات