آقای نوستالژی - مطالب مرداد 1391

کوچه...

شنبه 28 مرداد 1391



سپید پوشیده بودم

با موی سیاه

اکنون سیاه جامه ام

با موی سپید

می اندیشم

که شاید خواب بوده ام
*



ایستادم و به بچه هایی که در وسط کوچه مشغول بازی هستن نگاه میکنم. هیچکدوم از اونها رو

نمیشناسم. مـتـقابلا هیچکـدوم از اونـهـا مـن رو ... مـن در چـشم اونـهـا غـریـبـه ای هـستـم کـه

وارد کوچه و حریم اونها شدم و شاید در جایی ایستادم که مزاحم بازی اونهاست.حتما در زیر لب

چیزی هم نثارم میکنن.اونهـا بـدون ایـنکه خودشون مطلع باشن در حال گـذراندن بـهتـرین روزهـای

عمرشون هستـن، درست در جایی کـه مـن هـم بهـتریـن روزهای عمرم رو در اونجا سپری کـردم.

اونهـا نمیدونن هـمون تیر دروازه ای که حالا وسیله بـازی اونهاست یـک روز با دست این غـریـبه و

دوستانش ساخـته شـده. اونها نمیدونن که ایـن غریبه با تمام درختان این کوچه عشقبازی کرده.

اونها نمیدونن که مغز سنگی دیوارهای این کـوچه از خاطـرات این غریبه پر هست. اونـها نمیدونن

 که این غریبه یک غریبه نیست!

میگذرم و سرم رو به سمت دیگه ای میگردونم.عکس بعضی از اعلامیه های رنگ و رو رفته و کهنه

روی دیوار، به چشمم آشنا میاد. با خودم میگم: پس این هم مرد ،یادش بخیر... این یکی،همیشه

سر کوچه مینشست... و از این دست مزخرفات که هرکسی با دیدن هر اعلامیه ای روی دیوار با

خودش تکرار میکنه...

درب یکی از خونه های آشنا باز میشه. امـا حاصلش خروج یک غریبه ست و اثبات اینـکه حـدسم

اشتباه بود. بایـد قـبول کنـم دیگه از خونه هایی که بایـد، آدمهایی که بایـد بیرون نمیان. خـونه ها

همون خونه های قدیم هستن، اما آدمها...

بالاخره انتظار به پایان میرسه. میشناسمش. انگار این یکی هنوز در همین کوچه مونده. به طرفم

میاد. امـا... به نـظر میـرسه نشناخته. سردی نگاهـش بـه مـن جـرات و اشتـیاق سلام دادن رو

نمیده. در حال قـدم برداشتن تنها یک نگاه مختصر به مـن می اندازه و عـبور میکنه از کـنار کسی

که حداقل نیمی از دوران تحصیلش رو با اون گذرونده...

انتظار بیهوده ست. انگار متعلق به اینجا نیستم. انگـار هیچ کـس آشنـا نـیـست. هیچ کـس حتی

سلامی بـه سمـتـت نمیفرسته. احساس غریبی هـسـت وقـتی بـعـد از مـدتـها بـه مـحله دوران

کودکی و نوجوانی خـودت بازمیگردی. انگار نسلی که با تـو در این کـوچه ها بزرگ شدن رو سیل

برده. ناگزیر راه کج میکنم به سمت برگشتن. تـرسم از لحظه ای هست کـه یکنفر با کنایه از من

سوال کنه: آقای محترم! اینجا چیزی میخواستید؟!



--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
* قطعه ای از شعر خوان رامون خمینز





نظرات


هذیانها (12)

سه شنبه 17 مرداد 1391




بغض هفت ساله...


اگر به خانه من آمدی

تنها باش

و برای من ای مهربان

نه یک دریچه بیاور

نه یک چراغ...

که حضور تو

خود چراغی خواهد بود

ظلمت سوز

و چشمهای تو

خود شبیه

ازدحام کوچه خوشبختند

با مردمانی که گویا

آشنایان هزارساله منند


تنها به خانه ام بیا

درب را حتی

به روی خدا خواهم بست

و بر دستهایت

که هر شام

هزار ضریح مقدس

آن را به خواب میبینند

بوسه خواهم زد


تنها به خانه ام بیا

برای ((ما)) شدن

اگرچه دیرگاهیست

که دیر شده است!

در تو اما

خویشتن را

خواهم یافت


تنها به خانه ام بیا

و دور از گوش غریبگان

دوباره مرا

به نام صدا بزن

که میوه میدهم

آنگاه  که نام کوچک من

در دهان تو آب میخورد!


تنها به خانه ام بیا

قفلی به درب خواهم زد

که هرگز کلید نداشته است

و تا آخرین قطره غم

بر چهلستون شانه ات

خواهم گریست...


                                        ***
                                                           مرداد 91                         



نظرات


مهاجرت آسان به بهشت

دوشنبه 16 مرداد 1391



 یکی از برنامه های صدا و سیما پیش از غروب خورشید


میهمان برنامه: خداوند بـسیار بـخشنده و کریم هـست. من یک جایی یـک روایتی خوندم که فـکر 

نمیکنم شما تا به حال شنیده باشید.

مجری برنامه: چه روایتی؟

میهمان برنامه: حتی چـند وقـت پیش این روایـت رو بـرای یک نفر نـقل کـردم و دیـدم کـه اشک در

چشمانش حلقه زده!

مجری برنامه: چی بود این روایت؟

میهمان برنامه: روایـت داریـم از مـعـصوم کـه هـر کس یـک گـل رو بـو کـنـه و بـعـد اون گـل رو روی

چشمانش بگذاره و صلوات بفرسته خداود تمام گناهانش رو میبخشه!

***

با توجه به دیالـوگ رد و بـدل شده بـین مـیهمان برنامه و مـجری، و ایـن که بــنده خیـلی

تـحت تاثیر این روایـت قرار گرفته و سریعا دست به باغچه یازیدم! با یک فلش فوروارد

میریم به شب اول قبر من :


انکر و منکر: در تمام طول زندگیت خمس و زکات دادی؟

من: این کلمه ها معادل فارسی هم دارن قربان؟

انکر و منکر: ساکت... نماز و روزه چی؟ خوندی؟ گرفتی؟

من: هم خوندم هم گرفتم. البته نماز و روزه نه!

انکر و منکر: حج هم که نرفتی لابد؟

من: پولم کجا بود!

انکر و منکر: عشق به اهل بیت عصمت و طهارت و ... داشتی؟

من: عشق فقط ترانه های دهه پنجاه!

انکر و منکر: لابد اهل صله رحم هم نبودی؟

من: نه اهل ایرانم

انکر و منکر: واقعا متاسفیم برات. تو هیچی نیستی. مایه ننگ انسانیت!

من: صبر کنید.عوضش یکبار یک گل رو بو کردم گذاشتم روی چشمم صلوات فرستادم.

انکر و منکر با خنده: زودتر میگفتی پسر! این همه بیخود ازت سوال نمیکردیم.خـدا همه گناهانت

رو بخشید. درب اول سمت چپ روی در نوشته بـهشت. بدو برو داخل، اون قـسمتی که مـربـوط به

بو کننده های گل هست!

نفر بعدی...

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن : ...



نظرات


تغییر در 50 سالگی...

یکشنبه 8 مرداد 1391




به نظرم  فیلم ((یکی از ما دو نفر)) جزو فیلمهای خوبی بود که در چـند سال اخیـر تماشا کردم.

اگرچه منتقدان و عـلاقمندان حرفه ای سینـما ایـن فـیلم رو فـاقد کیفیتهـای لازم و اثـری ضـعـیف

میدونن اما ایـن فیلم از چند جـهت بـرای من قابل توجه بود که مهمترین اونها دیده شدن نشانه

هایی از تغییر در  اندیشه های کارگردان پنجاه ساله این فیلم بود.

تهمینه میلانی که در طـول دوران فیلمسازی خودش در جهت دفاع از حقوق زنان انواع و اقسام

تـوهـین ها رو به کـودکانه ترین شکـل ممکن نثار مردان کـرده بـود در ایـن فـیلـم بـرای اولـین بـار

شخصیت زنی رو به تـصویر میکشه که همپای شخصیت مـرد داستان، دارای ضعفهایی هست.

این داستان از اونجایی متفاوت هست که خـانم میلانی در کارنامه فیلمسازی خـودش هـمواره

تمامی زنها رو موجوداتی عـاری از عیـب، پاک و مـقدس و در مـقابل مردان رو مـوجوداتی با رذل

ترین صفات انسانی به تصویر کشیده بود. به اعتقاد من در همه این سالـها قـضاوت او در مـورد

مردها تداعی کننده رفتار دختران نوجوانی بـوده که با اولین شکست عشقی خودشون مـواجه

میشن.

اما آیا واقعا زنی هنرمند، پخته و با تجربه مثل او دارای چنین دیدگاه کودکانه ای هـست؟ پاسخ

ایـن سوال قطعا خیر هست. من هرگز جزو دوستداران و مـوافقین تهمینه مـیلانی نبودم امـا در

عین حال تـصور میکنم او سزاوار بسیاری از نقدهای بیرحمانه ای که در مـوردش میشه نیـست.

احساس میکـنم تهمینه میلانی در زندگی واقعی خودش هرگز تا به این اندازه نسبت به مردها

آلرژی نداره. امـا چرا او در فیلمهای خودش اینطور دیوانه وار به مردها میتازه؟ برای پاسخ به این

سـوال که پـس از دیـدن فیلمهای او ذهـن خیلی ها (به خصوص آقـایان) رو مشغـول میکـنه دو

دلیل به ذهنم میرسه:

1_ از دیگر کشورها خبر ندارم اما میدونم که در کشورما معنی طرفداری این هست که به جای

دوست داشتن و کمک به پیشرفت چیزی که طـرفـدارش هستی، از رقـیب یا همپای اون قضیه

متنفر باشی و تخریبش کنی! در ورزش ما متعصب ترین طرفدار کسی هست که بیشتر از بقیه

از تیم رقـیب متنفر باشه و بهـش توهین کنه. در مـذهب اون کسی هـواخـواه سینه چـاک علی

هست که برای مرگ عمرجشن میگیره و در موردش چرند میگه. در سیاست و سایر موارد دیگر

هم دقیقا داستان به هـمین روال هست. تهمینه میلانی هم در این کـشور بزرگ شده. او برای

اینکه نشون بـده تا چه انـدازه هـوادار حـمایـت از حقوق زنان هست راه تـخریب و تـحقیر جـنـس

مخالف رو در پیش گرفته.

2_ وقتی در طرفداری و حمایت از یک چیز خاص افراط میکنیم به طور طبیعی باواکنش عـده ای

که مخالف اون قضیه هستن مواجه میشیم.دراین حالت برای اثبات حقانیت خودمون شدیدتر از

قبل بر حمایت از اون قضیه پافشاری میکنیم. کـم کـم کار به جایی میرسه که دیـگه اصل قضیه

مـهم نیست و در حقیقت مـا فـقط از قضیه مـورد نظر طـرفداری میکنیم تـا از خـودمون در مقابل

افرادی که مخالف ما بودند طرفداری کرده باشیم! و در ایـن بـین گـاه چیزهایی میگیم که حتی

خودمون هـم باورشون نداریم ( به عنوان مثال طرفدار یک تیم فوتبال خاص برای اینکه در مـقابل

طرفداران رقیب قافیه رو نبازه ادعا میکنه که بهترین بازیکنان دنیا در تیم مـورد عـلاقه اش بـازی

میکنن. او خودش هم میدونه که بازیکنان تمیش بهترین بازیکنان دنیا نیستن امـا مجبور هـست

برای دفاع از عقایدخودش چیزی رو به زبان بیاره که بهش اعتقاد نداره).به نظر میرسه تهمینه

میلانی هم دقـیقا گرفتار یک چنین بازی هایی شد. او بـرای اینکه همچنان سمبل حـمـایت از

حقوق زنان باقی بمونه گاه مسائلی رو به تصویر کشید که خودش هـم چندان بهشون اعتقاد

نداشت!

... و امـا فـیلم آخر او نشانه های مثبت بسیاری داشت. این که به نظر میرسه او کم کم قرار

هست از مـواضع اشتـباه خـودش دسـت برداره ( کاری کـه هر کسی بـعد از گرفتار شدن به

حمایت افراطی از چیزی، شجاعت انجامش رو نداره و این قابل تحسین هست)

...و  اینکه همـیشه و در هرحال میشه به تغییر در رفـتار و انـدیشه آدمیزاد امیدوار بود. حتی

در مورد انسانی تا این حد افراطی، زمانی که  پنجاه سال از عمرش گذشته.



--------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ ن:  هیچکدوم از مـا در جایگاهی نیستم که بـتونیم در مـورد دیگـران قـضاوتی کامل داشته
باشیم. مطلب فوق تنها نظر شخصی و اون چیزی بود که من در مورد این شخصیت احساس
میکردم و به طور قطع نظری خالی از ایراد نیست.




نظرات