آقای نوستالژی - مطالب اسفند 1391

دلخستگیها (8)

پنجشنبه 17 اسفند 1391



1

گفتنی ها کم نیست

من و تو کم گفتیم

مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین درهم و بر هم گفتیم

خواندنی ها کم نیست

من و تو کم خواندیم

من و تو ساده ترین شکل سرودن را در معبر باد

با دهانی بسته، واماندیم... (شهیار قنبری)


2

نتایج یک عمر تحقیقات من اینبار بر خلاف دفعه های قبل نشون میده که به طور کلی انسانها فقط

به یک دسته تقسیم! میشن؛ انسانهای خوب و با وفایی که زخم خورده هستن!

دلیل این نتیجه گیری این هست کـه در طول ده سال گذشته به هزاران وبـلاگ مختـلف سر زدم و

عجب که (اگر موارد بسیار نادر رو نادیده بگیریم) در طـول این ده سال به هر وبلاگی که وارد شدم

پر بـود از حکایت بی وفایی یار و جفای معشوق و خیانت در حق نویسنده وبلاگ! علاوه بر این فارغ

از دنیای مجازی در دنیای حقیقی هـم پای صحبت هر کس و بی کس! کـه نشستم جـز صحبـت از

خوبی و وفای راوی و در مقابل بی وفایی مردمان دیگه هیچی نشنیدم! بارها به این فـکر کردم که

اگر همه مـا اینگونه خوبیم، پـس اون مردمان نامرد و جفاکار کـه ازشون صحبت میکنیم چه کسانی

هستن و در کـجا پنهان شدن؟ چگونه ست کـه همه مـا در ذهنمون ایـن تـصور رو داریـم کـه آدمی

هستیم بسیار با وفا و خوش قلب که از طرف شخصی یا اشخاصی که دوستشون داشتیم بهمون

جفا شده و قـدر  و ارزش مـا نادیده گرفـته شده! از دو حالت خارج نیـست؛ یا واقعا همه مـا خوب

هستیم، یا هـمه ما دچار نـوعی بیماری و توهـم!... و از اونـجا کـه من آدم بسیار مثبت اندیشی!!

هستم گزینه اول رو در نتیجه گیری این تحقیقات لحاظ کردم!


3

1: ... یـک نسخه بـرات مینویسم همیـن امـروز تهیه کن و مصـرف داروها رو شروع کـن. باید بیشتر

مراقب خودت باشی آقاجان.

2: چه کار کنم مثلا؟

1: از امروز خوردن فست فـود ممنـوع! کشیدن سیـگار قدغن! نوشابـه نمیخوری! سمـت شکلات و

شیرینی و تنقلات نمیری!

2: ممنون از توصیه هات دکتر جان. امروز با دیدن شما ایمان آوردم که شغل شما شغل انبیاست!

1: لطف داری عزیزم. چطور مگه؟

2: شما هم دقیقا مثل اونها سعی دارید هـر چیـز لذت بخشی رو قـدغن کنید!


4

هرکس برای تنهایی تعریفی داره... و مـن فکر میکنم کسی واقعا تنهاست کـه جهان بینی اش با

سایر آدمها فرق میکنه و هرگز در بین افراد دیگه کسی رو هم عقیده با خودش پیدا نمیکنه.


5

خدایا ترتیبی بده کـه در اون دنیا بـرای حساب و کتـاب و یا بـه هر دلیل دیگه ای با هم روبرو نشیم

چون بـرای جفتمون گرون تموم میشه! نـه بـرای شمـا وجهـه خوبی داره کـه از بنـده ات بـد و بیراه

بشنوی!و نه برای من خوبیت داره که بعد از این بد و بیراه گفتنها در مقابل چشم جماعـتی  تبدیل

به سوسک بشم!


6

اولی یـک عـمر با حجـب و حیا و سر بـه زیر بـود. یکبـار سرش رو در مـقـابل خانـمی بالا آورد. همه

گفتن اینم دیگه بی حیا شده!

دومـی یـک عـمـر بی حیا و چشـم چران بـود و هـر خانـمی رو کـه میـدید یـک متـلک بارش میکرد.

یکبار سرش رو در مقابل خانـمی بالا آورد امـا هیـچ متلکی نگفت. همـه گفتن آفرین! ماخوذ به حیا

شده!

...و سومی بـه ایـن فـکر میکـرد کـه بالاخره نگاه کـردن بـه یـک خانم نشانـه ماخـوذ به حیا شدن

هست یا بی حیایی!


7

ماندن،

گندیدن...

آه!

عمر بلند انتظار

آرزویم را کشت

پشت این چراغهای سرخ!

تو میگویی

بهار در راه است،

اما بهار من!

کدام بهار؟!

وقتی

دوباره سبز میشود

همه چیز

جز چراغهای سرخ...





نظرات


دلخستگیها (7)

دوشنبه 7 اسفند 1391



1

دوباره با من باش

پناه خاطره ام

ای دو چشم روشن، باش

هنوز در شب من آن دو چشم روشن هست

اگر چه فاصله ما...

چگونه بتوان گفت ؟

هنوز با من هست     (حمید مصدق)


2

ایکاش میتونستم فقط یک دهم اونچه در گذشته ام سیر میکنم به آینده فکر کنم!


3

از یک جایی به بعد با خودم قرار گذاشتم، هر شب پیش از خواب بگم که امروز همه رو بخشیدم.

قرار گذاشتم که در ظاهر و باطن همه رو ببخشم و از اونجا که هر آدمی جایزالخطاست هرگز راه

برگـشت رو بر هیچکس با هر عملی (هر اندازه زشت و جبران ناپذیر) که انجام داده باشه نبندم.

این روال سالها ادامه داشت، اما...

در مقطعی فهمیدم کـه هر بار باز گذاشتـن راه بـرگشت، بـرای شخصی کـه یک خطا رو چنـد بار

مرتکب میشه میتونه بزرگترین ظلم به افـرادی باشه که در آیـنده وارد زندگی اون شخص میشن.

چرا کـه احتمالا اون شخـص با ایـن زمیـنه ذهنی کـه راه بازگشتی خـواهـد داشـت، تـصور میکنه

میتونه اون خطا رو به راحتی در قبال افراد دیگه ای هم مرتکب بشه ...

پس، از یک جایی به بعدتر! با خودم قرار گذاشتم که باز هم هر شب پیش از خواب بگم که امروز

همه رو بخشیـدم. قـرار گذاشتم کـه باز هـم در باطـن و در درون خـودم همه رو با هر عملی (هر

اندازه زشت و جبران ناپذیر) ببخشم، اما اینبار در ظاهر هرگز راه برگشت بـرای شخصی که بیش

از یکبار یک خطا رو مرتکب میشه نگذارم.


4

جالبه کـه اصولا حتی در اوج ناامیدی خودمـون، وقـتی با یـک انسان ناامیـد دیـگه برخورد میکنیم،

سعی داریم با گفتن جملاتی کـه خودمون هـم هیچ اعتقادی بهش نـداریم، به طـرف مقابل امید

بدیم!


5

 برای اونهایی کـه زندگی رو با شطرنج مقایسه میکنن احترام قائلم. اما در نظر من زندگی دقیقا

شبیه تخت نرد هست. اصلا خود تخت نرد! تلفیقی از فـکر و شانس.گاهی یک بازیکن بد با چند

تاس پیاپی خوب به عـرش میرسه و میبره چیـزی کـه لیاقتش نیست. گاهی یـک اشتباه کوچک

نابـودت میکنه. گاهی یک تاس خـوب میتـونه تمام اشتباهات بزرگ قبلی رو پاک کنه. گاهی اگر

بد حرکت کنی تاسهای خوب هم کمکت نمیکنن و گاهی هرچقدر هم که خوب حرکت کنی اگر

تاس بد بشینه هیچی نیستی...


6

وقتی عکس العملهای شاد، هیجان انگیز و عاشقانه! پسرم رو در مقابل هربار دیدن یک ماشین

پلیس در کوچه و خیابون تماشا میکنم با خودم فکر میکنم یک حسی در اغلب ما مردها مشترک

هست.اینکه در بچگی بادیدن ماشین پلیس ذوق زده میشیم و در بزرگسالی با دیدنش وحشت

زده! 


7

در من، چیزی

یخ بسته است

که آب نخواهد شد

حتی اگر

تمام شب را

با خورشید همبستر شوم...





نظرات