آقای نوستالژی - مطالب بهمن 1391

دلخستگیها (6)

دوشنبه 30 بهمن 1391





1

خـلـوتـی داریــم و حـالـی بـا خـیـال خـویـشـتـن

گر گـذاردمان فـلـک، حالی بـه حال خـویـشـتـن

ما در این عالم که خود کنج ملالی بیش نیست

عـالــمـی داریـــم در کـــنـــج مـلـال خـویـشـتـن          

(شهریار)


2

پسرک درب خونه رو زد و گریه کنان وارد منزل شد.

پدر: ((چی شده؟ چرا گریه میکنی؟ چرا صورتت قرمزه؟))

پسرک: ((هیچی! اون...اشتباه شد ...من به اون خانم ... من فـقط ... گفتم میشه جیگر شما رو

بخورم... زد توی گوشم!...))

پـدر: ((خاک بر سر من با ایـن بـچه تربیت کردنـم!...نفهـم!... بـذار یه دونـه هـم خودم بزنـم اونطرف

صورتت...))

پسرک: (( نزن... آخه...))

خواهر بزرگتر: (( حقته بی تربیت... صدبار گفتم نذارید بشینه پای این برنامه ها... ))

پسرک: (( آخه...))

برادر بزرگتر: (( این پس گردنی هم از من داشته باش تا بـدونی چطـوری باید با بقـیه حـرف بزنی

... چی یاد شما میدن توی این مدرسه ها؟!))

پسرک: (( نزن... آخه نمیدونی...))

مادر: ((این چه حرفی بوده تو زدی آخه بچه... از اون دوست بی شعـورت یاد گرفتی...صدبار گفتم

خانواده درست حسابی ندارن!... بایـد فلفل ریخت توی دهنت...))

پسرک: (( ای بابا بسه دیگه... من با دوستم رفتم توی مغازه جگرکی. پولمون اندازه نبود.اون خانم

هـم انگار سیر شـده بـود و دیـگه جا نـداشـت. یه سیـخ از جیگـرهاش روی مـیـز باقی مونـده بـود و

میخواست از مغازه بره بیرون...))

***
نتیجه گیری اخلاقی: هرگز پیش از آگاهی از تمامی ماجرا، قضاوت نکنید!


3

حالا کـه قـرار هست مسابقات کشتی از المپـیک حـذف بـشه امیـدوارم بـه جاش مسابقاتی تحت

عنوان ((تنـبل ترین مردان جهان)) بـه المپیـک اضافـه بـشه تا بتـونم با شکار مدالهای رنگارنگ برای

این مرز كم گهر! افتخار آفرینی کنم.


4

پیرمرد نزدیـک به شصـت سال داشـت. وقتی کـه وارد آلونکش شـدم با صحنـه جالبی روبـرو شدم.

عکس هنرمند مورد علاقه اش همه جای دیوار کوبیده شده بود.میگفت: یه دونه ست! آرزو دارم که

روزی از نزدیک ببینمش. به پیرمرد حسادت کردم...

برای بعضی ها دوران اسطوره داشتن و چسبوندن عکس اون اسطوره روی دیوار اتاقشون خیلی زود

و در نوجوانی تموم میشه.برای بعضی ها در جوانی و برای بعضی آدمهای ((خوشبخت)) تا آخر عمر

هرگز تمـوم نمیشه. خوشبخت از ایـن جهـت کـه به نظـرم انسان شدیدا نیـاز به ایـن داره کـه از بین

شخصیت های معروف دنیا چه هنرمند و چه ورزشکار و چه حتی اهل سیاست اسطوره ای داشته

باشه، چرا که زندگی به این سبک شیرین تره!

اسطوره ای که عکسهای قد و نیم قدش رو از لابلای صفحات روزنامه ها جدا کنی. اسطوره ای که

وقتی روی صفحه تلویزیون اون رو میبینی ذوق کنی!اسطوره ای که درمیان سادگی و خوش خیالی

خودت تا روز مـرگ هیچوقت نـه باور کنی و نه متوجه بشی که اون هـم فقط یـک آدم معمولی بوده

مثل سایر مردم دنیا!


5

یکی از اتفاقاتی کـه دوست دارم پیش از مـرگ تجربه کنـم این هست کـه لااقل بـرای یکبار هـم که

شده با کسی در جایی قـرار ملاقات داشته باشـم و من دیرتر از طرف مقابل به محل قرار برسم!


6

چه دردناک هست سرنوشت بعضی از ماهیها،وقـتی بیش از 70 درصد سطح زمین رو آب پوشونده

و اونها محکوم به زندگی در تنگ هستن...


7

تو آن دریچه ای

بر یکی از چهار دیوار این زندان

که مرا

از هراس فرداها،

طناب دار،

فریادهای زندان بان!

میبری

           _ هر روز

به تماشای رقص دختری زیبا

میان مزرعه،

حین بارش باران....



نظرات


دلخستگیها (5)

پنجشنبه 19 بهمن 1391




1

من به هنگام شکوفایی گلها در دشت

باز برخواهم گشت

تو به من میخندی

من صدا میزنم آی

باز کن پنجره را

پنجره را میبندی... (حمید مصدق)



2

نتایج تحقیقات من نشون میده حکومتهای آسمانی و زمینی هم مثل سایر چیزها به دو دسته کلی

تقسیم میشن! دسته اول حکومتهایی کـه آشکارا تحـت رهبـری یـک دیکتـاتور سر مردم رو میبرن و

دسته دوم حکومتهایی که وانمود میکنن با دسته اول فرق دارن!



3

یکی از چیزهایی که انسان رو از درون میخوره این هـست کـه در مقابل عمل و یا رفتار خوبی که با

دیـگران انـجـام میـده عکس العملی متـنـاسب با اون عمـل دریـافـت نمیکنـه. ایـنـجاسـت کـه تـنـها

((بی توقعی)) به داد آدم میـرسه. تـمریـن ((بی توقعی)) و تـکرار هر روز ایـن جـمله که ((من هیچ

توقعی از هیچ کس ندارم))...



4

برای هر مردی دو چیز توی دنیا هرگز جایگزین نداره: اولی مادرش و دومی غذاهای مادرش!



5

برای پـس گرفـتن کارت سوختی کـه چنـد روز قـبل تـوی یکی از جایگاههای سوخـت جا گذاشتم به

دفـتر مدیریت پمپ بنـزین مراجعه میکنم.به مـن میگه ((ببین میتونی اسم خـودت رو بین این اسامی

پیدا کنی؟)) و چهار برگ پـر از اسامی کسانی کـه کارت سوخت خودشون رو در حد فاصل ایـن یک

هفته در جایگاه جا گذاشتن جلوی مـن میگذاره. بعـد از چنـد دقیقه با دیـدن چهره شاد و خوشحال

من میپرسه (( فکر کنـم اسمت رو پیـدا کردی ها)). میگـم (( نه! ولی خوشحالم کـه به جز من این

همه آدم گیج وجود داره! حالا احساس میکنم تنها نیستم!))



6

به سرم زده کتابی بنویسم، از تمام خیانتهایی که به خودم کردم!



7

ما

میوه های دو فصل جداگانه سال...

تو پیش از من رسیده؛

تو  پیشتر چیده شدی،

رویای بیهوده ای بود

با تو در یک سبد بودن!






نظرات


مطلب رمز دار : پرسه در کوچه باغی به طول یک دهه عشق...

چهارشنبه 18 بهمن 1391



این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.






دلخستگیها (4)

یکشنبه 8 بهمن 1391



1

در مراسم ازدواج یکی از نزدیکان،به علت تاخیر آقایی که قـرار هست خطبه عقد رو بخونه زمان بندی

مراسم در تالار کمی بـه هم ریخـته. خـانـم فیلمبـردار میگه ((فرصتی بـرای صبر کـردن نیست)) و در

حرکتی که یقین دارم باعث انبساط خاطر خود خدا هم شد! از من میخواد که به جای اون آقا خطبه

عقد رو قرائـت کنـم! میپرسم ((کـجای ظاهر و باطن مـن به عاقد شباهـت داره؟)) میـگه ((چاره ای

نیست خطبه اصلی قبلا در محضر خونده شده و ما فـقط بـه صـورت نمایشی و در مقابل دوربین باید

این رو ضبط کنیم. مـا از شما فیلـم نمیگیریم. فـقط صدای شما روی تصویر خواهد بود)). با تردید قبول

میکنم که این کار رو  بکنم.

***

سال 89 شعر بلندی به نام ((دوباره ها)) نوشته بودم که قسمتی از اون به این شکل بود:

راستی خدا به شهر من آمده ای؟!

اینجا پر است از اشرف مخلوقات

سرشار از ذکر، نذر و نیاز دروغ

با زنده ها شر، برای مردگان خیرات!

ما مرده ایم از غم و فریاد میزنند:

((برای شادی آقا امام زمان صلوات!))

***

حالا خانم فیلمبردار کاغـذی به دسـت مـن داده و میـگه ((شمـا فـقط چیزهایی کـه داخل این کاغذ

نوشته شده مو به مو بخون)).در حالی کـه قبـلا از آغاز خـوندن خطبه، چهره تعـدادی از اقوام نشون

میده کـه مثـل گـرگ در کمین اشتباه مـن و سر دادن خـنـده هستـند کاغـذ رو بـاز کرده و شروع به

خوندنش میکنم:

((بسم الله الرحمن الرحیم

برای شادی آقا امام زمان صلوات ختم...))

و ناگهان به یاد اون شعـر می افتم و خنده ای کـه بی اختیار به سراغم میاد و قصد تمام شدن هم

نداره!فقط خدا میدونه از اینجا بـه بعـد تا زمـانی کـه عروس گلها رو بچینه و گلابها رو بیاره و ((بـله))

رو بـگه چطـور خـودم رو کنترل کردم و چه بـر مـن گذشت تا ایـن خطبه تموم بشه.در آخر کاغذ رو به

فیلمبردار بر میگردونم و بهش میگم: جاری شـدن خطبه عقـد بوسیله مـن قطعا یکی از نشانه های

آخر زمان باید باشه!


2

نمیفهمم چرا هـمه میـگن تـوی ایـن روزگار معـنـویات کـم شده! اتفاقا ایـن روزها هر وقـت میبینم یک

انسان از انسان دیگری کـمک میخواد میشنوم کـه طـرف بـرمیگـرده و میگـه مـن حاضـرم همـه جوره

کمکت کنم. البته کمک معنوی، نه کمک مادی!


3

هرکسی که میخوای باش! وقتی رابطه رو از یک سلام و علیک جلوتر میبری ناخودآگاه اولین سوالی

که ذهنم رو مشغول میکنه این هست که در آینـده جزو کـدوم دسته خواهی بود؛ اونها که از پشت

خنجر میزنن یا اونها که از جلو!


4

نمیدونم متعلق به چه کسی هست اما بی نظیره...




























5

توی چله زمستون، تن تو اردیبهشته

حافظ انگار غزلهاشو برای تو مینوشته


تا سی و پنجمین سالروز میلاد تو؛ تا چهارشنبه عـزیز راهی نیسـت.دوسـت دارم دل به دریا بزنم و

دعوتت کنـم به این صفحه. تا دوباره پـس از سالها از احساس بودنـت، زیبـاتر بشم. تا دوباره پس از

سالها به کنج دنج نوشته های من پا بگذاری.

از نو با من باش در ضیافت کلمات. با من بیا بـه پرسه در کـوچه باغی به طـول یک دهـه عشق؛ در

چهارشنبه عزیز...





نظرات


دلخستگیها (3)

سه شنبه 3 بهمن 1391




1

بـه نظرم دو تا مهـارت هستن کـه به دست آوردنشون گـذران زندگی رو خیـلی راحت تر میکـنه. یکی

((مهارت دل نبستن)) و دیگری ((مهارت از دست دادن)).

فیلم مخمصه رو سالها پیش دیدم اما دیالوگ به یاد موندنی این فیلم از ذهنم پاک نمیشه. جایی که

رابـرت دنیـرو در نقش خلافـکاری بـه نـام ((نیل)) میگه: (( همیشه آمـاده باش تا بتونی در عرض 30

ثانیـه از هر چیزی کـه داری دل بکنی)). نیل اعتـقاد داشـت کـه یـک خلافـکار نبایـد بـه چیـزی انـقدر

وابسته بشه که نتونه در عرض کمتر از 30 ثانیه ازش دل بکنه مگر نه روزی گیر میفته!

من همیشه فکر میکنم این جمله تنها مختـص خلافکارها نیست. در واقـع اغلـب ما آدمها در موقعیت

های مختلف زنـدگی بـه همـچین مهارتی نیـاز داریم امـا نمیدونم چـرا هرچقدر هـم کـه در ایـن زمینه

مهارت لازم رو کسب کـرده باشیـم یکروزی و در یکجایی قافـیه رو میبازیم. همونطور کـه عاقـبـت خود

((نیل)) در پایان فیلم به دلیل ناتوانی در اجرای این مهم گیر افتاد...



2

از کودک پنج ساله گرفته تا پیرمرد نود ساله؛ قضاوت شغل اول همه ماست!



3

بعضی از دعاها هستن که خیلی عجیب به نظر میان:

خدایا به حق فلان کس ((همه)) مریض ها رو شفا بده!

خداوندا به حق فلان چیز ((همه)) زندانیها رو آزاد کن!

خداوندا...

فـارغ از ایـنـکه استـجابـت ایـن دعـاها باعـث معضلات دیـگری از جـمله بیـکاری پزشکان و پـرستاران و

کارمندان زندانها و غیره خواهد شد، هر کودکی متـوجه میشه خـوندن ایـن دعاهای اتفاقا پر طرفدار 

چیزی بیشتر از کوبیدن آب در هـاون نیـست و جز ضایع شدن شخـص دعـا کننده و اشخاص آمین گو

چیز دیگری در پی نخواهـد داشت. با دعـا رابطه ای ندارم امـا شاید با بـاز کردن وبلاگهای مختـلف در

ماههای گذشته و مواجهه مکرر با نوشته های عجیب عده زیادی از وبلاگنویسان بـر علیه عشقهای

آتشین سابق خـودشون، به سرم زد کـه مـن هـم امـروز خـودم رو مضحکه خاص و عام کنـم! و پدید

آورنده یکی از این ادعیه باشم. پس:

دعا میکنم روزی برسه که هیچ نویسنده ای در کتاب خودش، در وبلاگ خودش و یا در هر رسانه ای،

هرگز بر علیه کسی که یک زمان بهش عشق میورزیده یا حـتی یـک دوستی کوچک باهاش داشته

چیزی ننویسه. بـرای گلایه کردن چیزهای زیادی وجـود داره امـا نمیفهمم چـرا اغلب انتخاب ها از بین

کسانی هستند که یکروز...امیدوارم تمام کسانی که دست بر قلم دارند به این نتیجه برسند که اگر

در پشت یـک دشمنی ده ساله حـتی یـک دوستی یـک روزه وجود داشته بـه احترام همون یـک روز

دوستی، هرگز نباید کلمات رو بر علیه اون شخص در مقابل چشم دیگران در کنار هم چید.

آمین!

... و بدین ترتیب من نیز به خیل عظیم کوبندگان آب در هاون پیوستم.



4

آن خطاط سه گونه خط نوشتی. آن خط چهارم منم!



5

روی صندلی بانک به انتظار نوبت نشسته بودم. بـه من گفت:((آقا امروز که من عجله دارم ببین بانک

چه خبره. شمـاره مـن 148 هست. تـازه شمـاره 105 رو صدا کرده. بـه نظرت کی نـوبـت من بدبخت

میشه؟)). گفتم: ((نمیدونم. ولی احتمالا بعد از اینکه شماره 147 کارش انجام شد)). عکس العمل

تـندی که در قبال صحبت مـن نشون داد باعـث شد به این فکـر کنم که کجای پاسخ من غیر منطقی

بوده!



6

خوش باوری دریای بـزرگی بـود کـه هرچـه بیشتر در اون پیش رفتیم  یـک گام بیشتر به غرق شدن

شدن نزدیک شدیم!



7

چه روزها

نشسته بودم

به انتظار قطاری که میگفتند

تو را با خود خواهد آورد...

فارغ از اینکه شهر

راه آهن نداشت!






نظرات