آقای نوستالژی - خاطره بازی در نیمه شب!

خاطره بازی در نیمه شب!

دوشنبه 9 تیر 1399



امروز با دوستی در موردت حرف میزدم. این شد که دوباره یادت توی مخیله ام وول خورد! و به سرم زد! طبق عادتی که سالی یکی دو بار یقه ام رو میگیره، اسمت رو در گوگل جستجو کنم تا خبردار بشم که مشغول چه کاری هستی‌... 


حاصل جستجو، تماشای کلیپ یک مصاحبه بیست دقیقه ای و نسبتا جدید از تو بود که من رو به شدت به وجد آورد و شبم رو ساخت... کلیپ رو دو بار دیدم. یکبار به حرفها و پاسخهات گوش کردم و بار دوم فقط خواستم به صدا و لحن ارامش بخشی که من به روزهای خوش در کنارت بودن می برد گوش بسپارم... در جایی مجری از تو در رابطه با محسن نامجو و اینکه حس میکنه هم اتاق بودن او‌ با تو در دوران دانشجویی و تاثیر طنزپردازی های تو باعث شده بعضا این طنز خاص رو در اشعارش داشته باشه سخن گفت... ذهنم به سالها قبل برگشت. روزی که او در آخرین روزهای حضورش در ایران به دیدارت آمده بود. وارد دفتر شدم و البته که او رو نشناختم. در اون سالها کلمه ((خواننده)) برای من جز با شش هفت نفر از خوانندگان معروف پیش از انقلاب معنا نمیشد و مشخصا هیچیک از خوانندگان داخلی رو نمی پسندیدم و چه بسا نمیشناختم. با ایما و اشاره ازت سوال کردم و کمی بعد در فرصت مناسب اسمش رو بهم گفتی. تنها چیزی که از او در ذهن داشتم برخی حواشی ایجاد شده پیرامون برخی کارها بود و هرگز ترانه ای از او گوش نکرده بودم. به یاد دارم که در هنگام ورودم بحث در مورد کندی اینترنت در کشور بود و بعد پیرو این بحث جدی، صحبتهای طنزی بین مون مطرح شد که از شدت خنده اشک از چشم های هر سه سرازیر شد... ذهنم فلاش فوروارد میکنه!... دو سال بعد، جایی که روزگار، دویست کیلومتر دورتر از اون دفتر در جایی شبیه به بیابان من رو فرود آورده بود. از فرط تشنگی و خستگی وارد اون دفتر فروش مصالح ساختمانی کنار جاده شدم و زیر باد خنک کولر گازی نشستم و لیوانی آب نوشیدم. از طریق اسپیکر اتاق، صدای گوش نواز ترانه ای فضا رو پر کرده بود... ((گفتم به از ترنجی، اما به دست نائی!))...  از شخصی که پشت میز نشسته بود سوال کردم: خواننده اش کیه؟... پاسخ داد: محسن نامجو... سوال کردم: تازگیها خونده؟... پاسخ داد: نه فکر کنم مال سه چهار سال پیش هست!...چند روز بعد تماس گرفتی تا ازم سوال کنی در شرایط جدیدم و پس از جدایی از تو و اون شهر، روزگارم رو چطور میگذرونم... در پایان مکالمه بهت گفتم: راستی! اون رفیق نه چندان قشنگت بود، محسن نامجو!... گفتی: خب!... گفتم: عجب خواننده خوبیه!


***

همیشه در طول هر سال روزهایی هست که دلم به شدت هوای تو و اون دفتر رو میکنه. هوای روزها و ماه های متمادی که در کنار هم در داخل اون ساختمان در خیابان خاطره انگیز ایرانشهر سپری کردیم. هوای روزهایی که بچه های دیگر گروه یک به یک جا زدند و رفتند تا کار سنگینی رو که به نفرات زیادی نیاز داشت دو نفری انجام بدیم و جا نزنیم. هوای روزهایی که از ۲۴ ساعت روز، گاه حتی بیست ساعتش رو کار میکردیم و اون فعالیت برای من انقدر همراه با شوق و انگیزه بود که گاهی بهت میگفتم باید دنبال راه حلی باشم که همین چهار ساعت رو هم نخوابم و تو میخندیدی!... هوای روزهایی که از شدت فشردگی کار و از سر اجبار، به ترس خودت در نشستن بر ترک موتور غلبه میکردی و میگفتی: امروز چندجا کار داریم. بهتره موتور رو بیرون بیاری و زین کنی که توی ترافیک نمونیم، البته اگر قول میدی جوری رانندگی کنی که برگشتی هم در کار باشه!... دلم برخی روزهای سال، هوای بسیاری از لحظات اون دفتر رو میکنه.

***

تو تا همیشه عمر در خاطر من هستی، گاه خاموش و گاه اوج گرفته، نه فقط به این خاطر که در حکم ((شمس تبریزی)) زندگانی من بودی... نه فقط به این خاطر که در بی پناهی، پناهم دادی... نه فقط به این خاطر که دستان هنرمندی داشتی... نه فقط به این خاطر که پیش از دیدنت همواره با افسوس فکر میکردم هیچکس در این دنیا مانند خودم در روابطش با سایر انسانها چوب سادگی و خوش باوری خودش رو نخورده اما پس از دیدنت دانستم که تو در روابطت ده ها پله از آنچه در مورد خودم فکر میکردم ساده تر و صادق تری و هرگز هم مانند من بابتش افسوس نمیخوری ... نه فقط به این خاطر که شریفترین مردی بودی که در تمام عمرم دیدم و نه فقط به خاطر ده ها خصوصیت بی نظیر دیگر... بلکه به این خاطر که هرگاه در زندگی دلم از دنیا میگیره به یاد میارم که کسانی مثل تو هم در این دنیا و زیر سقف این آسمان حضور دارند و همین باعث میشه همه چیز رو مطلقا سیاه نظاره نکنم و البته نتونم بگم: لعنت به این دنیا!

***

به هر دلیل موجه یا غیر موجهی، انسانی نیستم که با یک دیدار، یک تماس تلفنی یا یک پیام، سراغی از انسانهای گذشته زندگی خودم بگیرم. همونطور که در مورد انسانهای حاضر در زندگیم هم غالبا اینکار رو نمی کنم!... این میتونه یک خصوصیت منفی یا همون چیزی باشه که دیگران ازش با عنوان ((بی معرفتی)) یاد می کنند و البته شاید هم حق دارند...در مورد تو اما دلیل تن ندادن به این کار، متفاوت هست. گاهی با تمام وجود خواستار دیدارت هستم. حتی چند سال پیش تا پای پله های اون ساختمان اومدم اما نتونستم... شاید بتونی درک کنی بالا اومدن از اون پله ها و مواجهه با اون دفتر خاطره انگیز، در عین لذت بخش بودن، تا چه اندازه میتونه برام دردناک باشه... گاهی حس میکنی شغلی وجود داره که انگار برای انجام دادن همون به دنیا اومدی... برای من اون شغل، در اون دفتر و در کنار تو معنا میشد و البته به عللی که از اختیار هر دوی ما خارج بود از دست رفت... به همین خاطر بالا اومدن از اون پله ها، یادآوری اون فرصت رویایی از دست رفته، مرور اون کار دوست داشتنی لعنتی نیمه تمام که همه جسم و جانم رو به پاش گذاشتم و البته دیدار با تو تا بدین اندازه برای من سخت هست... تنها کافیه به لحظه وحشتناک خداحافظی با تو و اون دفتر، پس از یک دیدار کوتاه فکر کنم تا قید لذت دیدار رو بزنم!


--------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: به طور میانگین هر سال یک یا دوبار در این صفحه از تو یاد میکنم. میدونم که گاهی اینجا رو میخونی و البته کامنت‌های زیبای سالهای قبلت در این دفتر مجازی ثبت شدند... خواستم بدونی که حتی در نبودت، تنهایی غم انگیز یک نیمه شب، با جستجوی نامت میتونه به تنهایی لذت بخش یک نیمه شب تغییر نام بده...









شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات