تبلیغات
آقای نوستالژی - سرگذشت عجیب یک دمپایی!

سرگذشت عجیب یک دمپایی!

جمعه 16 شهریور 1397



نزدیک غروب بود که برای دیدار یکی از دوستانم به سمت منزلشون حرکت کردم. وقتی وارد کوچه شدم دیدم که جلوی درب منزل ایستاده و مشغول جر و بحث با آقایی هست و چند نفری هم دور و برشون ایستادن. نزدیکتر که شدم پس از دقایقی متوجه شدم ماجرا از چه قرار هست!... ظاهرا روز قبلش پسر شش ساله دوست گرامی بنده، برای بازی با دختر همسایه که هم سن و سال خودش هست به منزل اونها میره و در حین بازی، ناخواسته باعث میشه که گل روی دمپایی دستشویی!! منزل همسایه کنده بشه. همون شب آقا و خانم همسایه تصمیم میگیرن دختربچه خودشون رو پنهانی به حیاط منزل دوست بنده بفرستن تا برای انتقام!! دو جفت از کفش های این پسر بچه رو به عنوان گروگان برداره و البته این کار رو میکنند!!!... حالا وقتی بنده سر رسیده بودم دوستم در حال چانه زنی برای این بود که آقای همسایه دو جفت کفش پسرش رو برگردونه و البته آقای همسایه عنوان میکرد تا گل روی دمپایی پلاستیکی دستشویی درست نشه کفش ها رو پس نمیده!!... 

ماجرا به شکل حیرت آوری بچه گانه بود و تا لحظاتی فقط مات و مبهوت به آقا و خانم همسایه نگاه میکردم... لحظه به لحظه به تعداد آدمهایی که جمع میشدن اضافه میشد و جالب اینجاست که هرکس از ماجرا با خبر میشد چند دقیقه ای مبهوت بود. کم کم صدای دوست من و آقا و خانم همسایه هم بالا و بالاتر میرفت... پیرمردی که نزدیکم ایستاده بود آرام در گوشم زمزمه کرد: ((مرتیکه چه بساطی درست کرده به خاطر یک دمپایی. خیر سرش سرهنگ مملکت هم هست)) بعد اسم یکی از نهادهای نظامی کشور رو آورد و گفت:((من نمیدونم چه کسی به این گوساله درجه هم داده اونجا!))... صدای دوستم رو شنیدم که میگفت:((آقا یه دمپایی پلاستیکی که بیشتر نبوده مگه چنده قیمتش، نهایت جفتی پنج تومن، که این بچه بازی ها رو در میاری و به خاطرش دو جفت کفش گرون قیمت از خونه ام دزدیدی. امشب باید بریم مهمونی. لطفا با زبون خوش برو کفشها رو بیار))... آقای همسایه گفت: ((مبلغش اصلا مهم نیست. این دمپایی یادگاری یک عزیز بود!!!))... از بین جمعیت پسر جوانی به بغل دستی خودش با خنده گفت: ((لابد پدربزرگ مرحومش یادگاری داده گفته هر وقت میری مستراح یاد من بیفت! و فاتحه ای بده!!))... پیرمردی که کنار من ایستاده بود (همان پیرمردی که از آقای همسایه با عنوان گوساله یاد کرد!) با صدای بلند خطاب به او گفت: ((آقا شما آدم محترمی هستی! من شخصا جز ادب و متانت چیزی از شما ندیدم!! ولی این بچه که از قصد اینکار رو نکرده عزیز من. صلوات بفرست زشته این همه آدم جمع شدن واسه گل دمپایی پلاستیکی!)) یکنفر دیگه گفت:(( اگر انقدر حساسیت داری روی وسایلت خب اجازه نده بچه مردم بیاد خونه ات بازی کنه))... اما آقای همسایه در پاسخ به همه افراد با حالتی میان بی تفاوتی و تمسخر سر تکان میداد و حاضر به مصالحه نبود!... هرگونه بحثی با او بی فایده به نظر میرسید. خطاب به آقای همسایه گفتم:((آقاجان این دمپایی که قیمتی نداره. اگه من الان برم دو جفت دمپایی از همین رنگ و مدل براتون بخرم بیارم اون دو جفت کفش رو پس میدید بهشون که این بساط جمع بشه؟! البته خواهشا به عنوان یادگاری روش حساب نکنید چون اصلا تمایلی ندارم هر وقت میرید مستراح یاد من بیفتید!!))... خانم همسایه با شنیدن این جمله به خنده افتاد اما آقا همچنان با همان حالت بی تفاوت سری به علامت نفی تکان داد و گفت: ((شما نمیخواد حاتم بخشی کنی... چرا متوجه نیستید بحث سر ارزش مادی دمپایی نیست. فقط اگر جوری تعمیرش کنن که مثل روز اول بشه کفشها رو پس میدم!!))... کاملا مشخص بود که دروغ میگه و اون دمپایی هم یادگار هیچکس نیست. احتمالا او به خاطر رفتار بچه گانه ای که انجام داده بود در مقابل جمع سرافکنده شده و حالا مجبور بود ((یادگاری)) بودن اون دمپایی رو مستمسکی برای توجیه رفتار زشت و بچه گانه خودش قرار بده... خلاصه مطلب اینکه عاقبت کار به جایی نرسید. پدر دوست بنده از راه رسید و غائله رو بدون اینکه نتیجه ای داشته باشه ختم کرد...

***
پریروز پس از گذشت حدود یک هفته از اون ماجرای مضحک، دوستم رو دیدم و در مورد عاقبت داستان خنده دار گروگان گیری! ازش پرسیدم. میگفت دمپایی رو جهت تعمیر از آقای همسایه گرفتیم. همسرم با هزار زحمت گل کنده شده از روی دمپایی رو به دقت سرجای خودش چسبوند. دمپایی رو تحویل دادیم و کفشها رو گرفتیم!... اما نکته جالب اینجا بود که وقتی همسرم دمپایی رو برای تعمیر به منزل آورد یکی از خانمها که ایشون هم در همسایگی ما زندگی میکنه به منزل ما اومده بود و دمپایی رو دست خانمم دیده و از ماجرا باخبر شده بود... بعد برای همسرم قسم خورده بود که اصلا این دمپایی متعلق به دستشویی حیاط منزل ما بوده!! و یکروز که دختر همون آقای همسایه برای بازی به خونه ما اومده بود موقع برگشتن اون رو برداشته و رفته بوده! و دیگه من خجالت کشیده بودم بگم برگردونش...!!!!

------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن: احمدرضای مهربان و عزیز، در مورد پست قبلی کاملا حق با شماست. جای یکسری از ابیات عوض شده و البته من به عمد اینکار رو انجام دادم چون حس کردم چینش ابیات به این شکل زیباتر و در انتها امیدوارکننده تر هست و یقین دارم روح خود جناب ((انوری)) هم حالا شبها راحتتر میخوابه!!... امیدوارم چیزی رو از من به گروگان نگیری با ذکر این دلیل که این شعر یادگار یک عزیزی بوده! و جناب ((انوری)) جد بزرگوار شماست!! با این شرط که تا چینش ابیات رو مثل روز اولش تعمیر نکنم، اون گروگان رو پس نمیدی!!

پ ن۲: حلیه جان برات آرزوی صبر و استقامت میکنم و با شناختی که طی این یکی دو سال ازت پیدا کردم تصور میکنم توانایی این رو داری که به جای بغل گرفتن زانوی غم، خیلی زود خودت رو با شرایط وفق بدی.

پ ن۳: بنیامین، جگر بد سلیقه بابا! امیدوارم به سلامت دوران نه چندان مقدس سربازی! رو به پایان ببری هر چند که با توجه به اوضاع موجود بعید میدونم و تصورم این هست که شربت شهادت رو طی این دو سال به بدن خواهی زد!... گاه می اندیشم/ خبر مرگ تو را/ چه کسی خواهد داد!!!!