تبلیغات
آقای نوستالژی - رویای یک مرد مضحک

رویای یک مرد مضحک

سه شنبه 23 مرداد 1397



_ کل شب رو بیدار می شینم و اون قدر اونها رو فراموش می کنم که حتی صداشونم نمی شنوم. تا صبح بیدار می مونم و این کار رو به مدت یک ساله که انجام می دم. کل شب رو روی صندلی دسته دارم بیدار می شینم و هیچ کاری نمی کنم. فقط روزا مطالعه می کنم. من می شینم – حتی فکر هم نمی کنم؛ یه جور فکرایی تو مغزم ول می چرخن و منم آزادشون می ذارم که هر جور دلشون خواست این ور اون ور برن. هر شب یه شمع کامل می سوزه. اون شب، ساکت روی میز نشستم، طپانچه رو برداشتم و گذاشتم جلوی خودم. وقتی این کارو کردم یادم میاد از خودم پرسیدم: "این جوریاس؟" و با اعتقاد راسخ جواب دادم: "این جوریاس دیگه." یعنی اینکه باید به خودم شلیک می کردم. مطمئن بودم که اون شب باید به خودم شلیک کنم ولی نمی دونستم که قبلش چقدر باید پشت میز بشینم و صبر کنم. و شکی نیست که اگه به خاطر اون دختر کوچولو نبود، همون شب به خودم شلیک می کردم. 

_ همونطور که همه مون می دونیم، رویاها چیزای عجیب غریبی هستن: بعضی قسمت ها با وضوح خیره کننده ای دیده میشن، با جزئیاتی که با پرداخت استادانه ای، جواهر کاری شده اند در حالیکه بقیه قسمت ها رو، آدم سرسری نگاه می کنه بدون این که اصلا به چیزی در زمان و مکان توجه کنه. به نظر میرسه که رویاها نه با منطق که با آرزو، نه با مغز که با قلب بوجود میان، و با این وجود چه حقه های پیچیده ای که بعضی مواقع، منطق به رویا نزده و چه چیزهای کاملا غیرقابل فهمی که در رویا اتفاق نمیفته! مثلا برادر من پنج سال پیش مرد. من بعضی موقع ها خوابشو می بینم؛ اون تو کارای من شرکت می کنه، ما خیلی به هم دلبستگی داریم و با این حال در کل مدت خوابم می دونم و به یاد میارم که برادرم مرده و زیر خاکه. چه جوریه که با اینکه اون مرده ولی کنار منه و داریم با هم کار می کنیم، اصلا منو متعجب نمی کنه. چرا منطق من کاملا همچین چیزی رو قبول می کنه؟ ولی بسه من میخوام رویامو تعریف کنم. بله، من یه رویا دیدم، رویای سوم نوامبر من. الان مردم منو دست میندازن، به من میگن که فقط یه رویا بوده. ولی چه فرقی میکنه که یه رویا بوده یا واقعیت، اگر که اون رویا حقیقت رو برای من آشکار کرده باشه؟

_  الان دیگه کاملا از این قضیه مطمئنم. برام مثل روز روشن بود که زندگی و دنیا الان یه جورایی به من وابسته است. حتی می تونم بگم که دنیا انگار فقط برای من ساخته شده بود: اگه من به خودم شلیک کنم، دیگه دنیایی برای من وجود نخواهد داشت. دیگه در این مورد بحث نمی کنم که وقتی من نباشم، ممکنه برای بقیه هم همه چیز نابود بشه و این که به محض محو شدن خودآگاهی من، کل دنیا هم به عنوان یه قسمت از خودآگاهی من بخار میشه و می پره مثل یه شبح. چون ممکنه همه این دنیا و همه این آدمها، فقط خود خود من باشن.

...


قسمتهایی از داستان ((رویای یک مرد مضحک))
اثر ((فئودور داستایوفسکی))