آقای نوستالژی - کودکانه

کودکانه

پنجشنبه 28 تیر 1397



میپرسه: ((وقتی یکنفر می میره چطوری به بچه های کوچولوش خبر میدن؟))... فکر میکنم تاثیر فیلم یا برنامه مستندی هست که اون لحظه داشت از تلویزیون تماشا می کرد. میگم: ((خبر میدن دیگه. بالاخره هرکسی یه روز می میره. بچه هاش هم هرچقدر کوچولو باشن باید یه جوری بفهمن))... میگه:((یعنی تو هم یه روز میمیری؟))... میگم:((بله))... بغض میکنه و میگه:((من نمیخوام تو بمیری))... با دیدن چشمهاش حس بدی پیدا میکنم. میگم:((حالا کی گفته من قراره بمیرم؟  معلوم نیست که آدم چه زمانی می میره. یه وقت دیدی 20 سال دیگه هم زنده بودم. اصلا 30 سال دیگه. شاید هم صد سال دیگه! حالا از الان روضه خونی نکن واسه من، پاشو برو بخواب))... میگه:((من نمیخوام تو بیست سال دیگه هم بمیری))... براش توضیح میدم که تو باید همیشه، حتی همین فردا، آمادگی مردن اطرافیانت رو داشته باشی. تازه کسی که میمیره برای همیشه نمیره. همه جمع میشن یه جای دیگه. بعد که خودت مردی ازت میپرسن دوست داری پیش کیا باشی؟! اونوقت چند نفر رو که دوست داری انتخاب میکنی و بعدش توی یه دنیای دیگه برای همیشه کنار اونها که دوستشون داری توی یک باغ خیلی بزرگ و قشنگ زندگی میکنی. براش توضیح میدم که زندگی تو این دنیا فقط یه اتفاق زودگذر هست. زندگی اصلی و همیشگی در اون دنیا و داخل اون باغ قشنگ هست... براش توضیح میدم و البته که تمام این توضیحات چرندیاتی بیش نیست! اما در مقابل یک بچه هفت ساله چه کار دیگری میشه کرد؟... میپرسه:((وقتی می میریم چند نفر رو میتونیم انتخاب کنیم که اون دنیا پیشمون باشن؟))... بهش میگم:((بستگی داره چه جوری زندگی کرده باشی. هرچقدر کمتر آدمها رو اذیت کنی و هرچقدر بیشتر کارهای خوب انجام بدی، اون دنیا میتونی تعداد بیشتری آدم انتخاب کنی که کنارشون باشی))... میگه:((اگر یکی زودتر بمیره بعد نمیتونه از زنده ها انتخاب کنه که!)) میگم:((خب انتخاب خودشو میکنه بعد که اون آدم عمرش تموم شد میاد پیشش))... و بعد همون سوالی که میترسیدم براش پیش بیاد و بپرسه رو میپرسه!... میگه:((خب شاید من دلم بخواد یکی رو انتخاب کنم بعد اون دلش نخواد منو انتخاب کنه! بعد خدا چکار میکنه؟!))... بهش میگم صبر کن من برم یه لیوان آب یخ بخورم الان میام بهت میگم! و بعد به همین بهانه در مسیر آشپزخانه فکر میکنم چی باید بهش گفت!!... وقتی برمیگردم بهش میگم:((خب اینطوری نیست که اون دنیا از هر نفر یه دونه باشه که!... مثلا از خود تو یه دونه اصلی وجود داره و صد تا کپی شده از روی تو. بعد هرکس دلش تو رو بخواد یه دونه از اون صد تا که کپی تو هستن میرن پیش اون زندگی میکنن ولی خود اصلی تو همینی هستی که انتخاب میکنی. البته اینم بگم ها کپی ها دقیقا مثل خودت هستن. اینطوری نیست که فرق داشته باشن. اصلا انگار خود خودت پیش اونهایی، فرقی نداره. خدا صد تا دیگه از روی تو میسازه و ...))

شب گذشته پیش از خواب،  به دو چیز در مورد افسانه کودکانه ای که براش بافتم فکر میکردم. اول اینکه؛ حالا خودمونیم! چقدر عالی بود اگر لااقل بعد از مرگ این اتفاق لعنتی واقعا می افتاد و فارغ از هر شرط و شروط و قید و بندی، همه آدمها این حق انتخاب رو برای بودن در کنار آدمهای دلخواه خودشون، از بین زندگان و مردگان داشتند... دوم اینکه؛ طبیعی هست آدمیزاد هیچوقت علاقه ای نداشته به باور اینکه بعد از آخرین تپش قلبش، برای همیشه راهی عدم خواهد شد. اصلا پذیرش این حقیقت براش وحشتناک هست. کسی چه میدونه، شاید امثال همین داستان هایی که آدم بزرگ ها برای بچه هاشون بافتن، تا اونها راحتتر با مرگ کنار بیان، بعدها پر و بال گرفت و تبدیل شد به افسانه های ساده لوحانه ای که امروز خیلی جدی در مورد زندگی پس از مرگ و دنیای دیگر روایت میشه.



پ ن: نیمه های شب جنیفر لوپز به خوابم اومد. گفت: بی وجدان! هیچ میدونی اگه این افسانه لعنتی تو حقیقت داشته باشه خدا باید چند صد میلیون کپی از روی من بدبخت بسازه...؟!!!