تبلیغات
آقای نوستالژی - عاشق

عاشق

شنبه 16 تیر 1397



_ اغلب می گویند قشنگترین چیزی که دارم همین موهاست و معنایش برای من این است که زیبا نیستم. این موهای نظربرانگیز را بعدها وقتی بیست و سه ساله شدم در پاریس کوتاه کردم... بعد دیگر کسی به من نگفت که موهای قشنگی دارم، بهتر بگویم، دیگر هیچکس چیزی در اینباره به من نگفت، آنطور که قبلا میگفتند، قبل از کوتاه کردن موها...بعدها اغلب می گفتند: چه نگاه قشنگی دارد، لبخندش هم قشنگ است.

_ چیز اشتیاق برانگیزی وجود نداشت. اشتیاق یا در همان فراق نهفته بود یا وجود نداشت. اشتیاق یا در همان نگاه اول نهفته بود یا اصلا وجود نداشت. اشتیاق یا شعور بی واسطه رابطه بود یا اصلا هیچ چیز نبود.

_ برای من مهم نیست به جایی برسم. مهم این است از آن جایی که هستم بروم.

_ کینه همیشه با سکوت آغاز میشود و فراتر از کینه در واقع همین سکوت است. سکوت، این حرکت بطئی تمام زندگی ام.

_ میپرسم آیا طبیعی است که انسان اینقدر غمگین باشد، اینطور که ما هستیم؟... دچار اندوهی شده ام که انتظارش را می کشیدم. اندوهی که ریشه اش در خود من است. راستش من همیشه غمگین بوده ام. این غمگینی را حتی در عکسهای دوران کودکی ام هم میبینم، این اندوه را، این همیشه آشنا را، من همواره در خود داشته ام. اندوه چنان شباهتی به من دارد که میتوانم آن را به عنوان هویت بر خود نهم. 

_ هر رابطه ای، خواه خانوادگی یا نه، برای ما نفرت انگیز و تباه کننده است. همه مان از گذران آنچه به نام زندگی برایمان رقم خورده شرمساریم. از این بابت ما در بطن سرگذشت مشترکمان قرار گرفته ایم. سرگذشت مشترکمان هم این است که هر سه، فرزندان ادم خوش قلبی هستیم، فرزندان مادرمان، مادری که جامعه تباهش کرد. ما هم جزو همین جامعه ای هستیم که مادرمان را به ورطه ناامیدی کشاند. به دلیل آنچه بر سر مادرمان آوردند ما هم دشمن زندگی شدیم، دشمن همدیگر...

_ مادرم هیچوقت درباره این فرزندش حرف نمیزد. هیچوقت هم گله نکرد. از این زیر و رو کننده گنجه ها هیچوقت با کسی حرف نزد. او برگه جرم این نوع رفتار مادرانه بود و مادر این را پنهان می کرد. زن بی فکری بود، نمی شد این را برای کسی گفت، آن هم برای کسی که در نشناختن فرزندش مثل مادرم باشد. فقط برای خدا می شود گفت. فقط برای او...

_ به نظرم حالا دیگر باید این چیزها را برای خودم بگویم. بگویم که میل گنگی به مردن دارم و این کلمه را دیگر از این پس جدا از خودم نمی دانم. میل گنگی به تنها بودن دارم...

***

قطعه هایی از کتاب: عاشق
نوشته: مارگریت دوراس