آقای نوستالژی - من این می گویم و دنباله دارد شب...

من این می گویم و دنباله دارد شب...

دوشنبه 11 تیر 1397



دراز کشیدم. در حد مرگ خوابم میاد اما خوابم نمیبره. روح و جسمم، به شکل فاجعه باری خسته و دردآلود هستند و گویا بر سر اینکه عاقبت کدوم یکی من رو مغلوب میکنه شرط بندی کردند! ... از نق زدن خوشم نمیاد و البته این فقط در صورتی هست که دیگران این کار رو انجام بدن! و خب از اون شبهایی هست که خیلی دلم میخواد این میل خودم رو سرکوب نکنم و نق بزنم!... اصلا کمتر پیش اومده انقدر دلم خواسته باشه نق بزنم. البته نه نق زدنی که همراه با داد و فریاد باشه!... یک نق زدن بسیار آرام و چه بسا رمانتیک! اون هم با سری بر شانه ای امن، قابل اعتماد و قابل اتکا... شانه ای امن و قابل اتکا... ((تنها چیزی که از زندگی میخواستم این بود که فقط یک نفر مرا درک کند))...مغزم یاری نمیکنه که به خاطر بیارم این جمله یا چیزی شبیه به این جمله رو کدوم یک از نویسندگان بزرگ گفته بود اما من میتونم با اندکی تغییر از همین جمله استفاده کنم... ((تنها چیزی که در زندگی میخواستم، شانه ای امن و قابل اتکا بود!))... و البته که این نظر من مربوط به این حال و همین لحظه ست و هیچ بعید نیست صبح فردا تغییر کنه!