آقای نوستالژی - دوباره این خوابها...

دوباره این خوابها...

سه شنبه 5 تیر 1397



وقتی بیدار شدم متاسف بودم و البته تاسف من بابت این نبود که چرا این فقط یک خواب بوده، چرا که در واقع از ابتدا و در تک تک لحظاتی که این خواب رو می دیدم می دونستم و باور داشتم که این فقط یک خواب هست. چطور ممکن بود یکنفر تا بدین اندازه خوب باشه و چطور ممکن بود تواتر این همه اتفاق امیدوارکننده؟... نه! این تاسف عمیق پس از بیداری، بابت این نبود که چرا فقط یک خواب بوده. از همون ابتدا منتظر بودم که بیدار بشم و بالاخره بیدار شدم... تاسف عمیق من اما بابت اونچه بود که در باور و ناخودآگاهم ته نشین شده. اینکه چرا از یک جایی به بعد حتی دست خوابها هم برای من رو شدند و از اون پس نتونستم برای ساعات یا دقایقی حتی از خوابهای قشنگی که میبینم لذت ببرم و باورشون کنم... مدتهاست که وقتی شروع به دیدنشون میکنم در همون دقایق ابتدایی اطمینان پیدا میکنم که در خواب هستم و سپس مدام در میان بیم و امید انتظار میکشم تا بیدار بشم!... و دست آخر همون سکانس همیشگی؛ چشمم باز میشه، به دیوار یا سقف اتاق می افته و با خودم میگم: قابل حدس بود!