آقای نوستالژی - تقدیم به آذر!

تقدیم به آذر!

جمعه 1 تیر 1397



یک: وقتی به مراسم عروسی یکی از دوستانم دعوت شدم اصلا فکر نمیکردم همچین شبی برام رقم بخوره. فقط خوشحال بودم از اینکه دوستم رو در لباس عروس میبینم و خب احتمالا با سایر دوستان میرقصیم و تفریح میکنیم و...

دو: مگه غیر از این شد؟

یک: آره! میدونی چیه؟ من با اون پسر در فضای مجازی آشنا شده بودم و بهم قول ازدواج داده بود. اما حالا در لباس دامادی و اون هم کنار یکی از دوستان خودم میدیدمش...

دو: واقعا؟ چقدر ناامید کننده!

یک: اوهوم! از لابلای میزها رفتم جلو. مقابلش ایستادم و بهش زل زدم. بعد با بغض حرکت کردم به سمت درب خروجی تالار....اما... چیز عجیبی دیدم. در واقع اون پسری که به من قول ازدواج داده بود کنار درب خروجی ایستاده بود و متوجه شدم یک برادر دو قلو داره و امشب عروسی برادر دو قلوی خودش با یکی از دوستان  من هست و نه عروسی خودش...

یک: واقعا؟... چقدر امیدوار کننده!

دو: اوهوم! اما متاسفانه با چشمان خودم دیدم کنار دست خودش هم یک دختری ایستاده و بسیار صمیمانه دست در گردن هم انداختند!

یک: واقعا؟... چقدر ناامید کننده!

دو: اوهوم! البته چند دقیقه بعد با پرس و جویی که کردم متوجه شدم اون شخص خواهرش هست.

یک: واقعا؟... چقدر امیدوار کننده!

دو: اوهوم!... وقتی خواهرش رفت، رفتم جلو و سلام دادم و ضمن تبریک ازدواج برادرش بهش گفتم که خیلی تصادف جالبی رخ داده. برادر تو با یکی از دوستان من ازدواج کرده ... اما متاسفانه علیرغم اینکه یکسال تمام هست هر شب چت میکنیم اون من رو نشناخت و پرسید: شما؟!

یک: واقعا؟... چقدر ناامید کننده!

دو: اوهوم... اولش ناراحت شدم اما به سرعت یادم افتاد که من هیچوقت عکس واقعی خودم رو برای اون نفرستادم که الان توقع دارم من رو بشناسه! در واقع من عکس دخترخاله خودم رو بهش داده بودم چون حس میکردم دخترخاله ام زیباتره و با خودم گفته بودم وقتی حسابی بهم دل بست اونوقت حقیقت رو میگم و خب اون هم خواهد پذیرفت!... اون لحظه حس کردم شاید همین حالا وقت گفتن حقیقت هست. خودم رو معرفی کردم و با بیان حقیقت، سعی کردم متوجهش کنم که چه کسی هستم... اون لبخند زد و...

یک: واقعا؟... چقدر امیدوار کننده!

دو: اوهوم! اما بعدش بهم گفت که احتمالا اشتباه گرفتم و اصلا از حرفهای من سر در نمیاره و  من رو نمیشناسه... بهت زده شده بودم...

یک: واقعا؟... چقدر ناامید کننده!

دو: اوهوم! با عصبانیت اونجا رو ترک کردم... و فردای اون روز متوجه شدم این آقا در واقع دوست اون پسری هست که بهم قول ازدواج داده بود و اون نکبت هم عکس دوست خودش رو به جای عکس خودش برام فرستاده بوده!!