آقای نوستالژی - با تو رفتم، بی تو باز آمدم

با تو رفتم، بی تو باز آمدم

دوشنبه 28 خرداد 1397




تک تک اون صحنه های وحشتناک، کلمه به کلمه دیالوگها، تمام بالا و پایین پریدن های آدمهای اون اطراف و فریاد زدن هایی که با صدای وحشی آب در هم آمیخته بود و تمام اون لحظات گرفتار در برزخ بیم و امید هنوز هم پس از گذشت سه دهه با تمام جزئیات از مقابل چشمم عبور میکنه، در ذهنم مرور میشه و مو بر تنم سیخ میکنه... و اون سکوت غمناک کشنده هنگام غروب، وقتی همه فهمیدند کار تمام هست و دیگر امیدی نخواهد بود... وقتی با چشمهای سرخ جاده رو در فضای محزون داخل اتومبیل به سمت منزل طی میکردیم، در حالی که یکنفر از تعدادمون کم شده بود... وقتی نه مثل فیلم ها و کتاب ها که مثل غالب جریانات حقیقی زندگی، بیم بر امید غلبه کرد.

در طی این سه دهه؛ چه در سالهای ابتدایی که وقوع این اتفاق حتی قدرت سخن گفتن رو از من گرفته بود و چه حتی در همین سالهای اخیر که با بالاتر رفتن سن و سال، سعی کردم خیلی راحتتر و با واقع بینی بیشتری به مسائل گذشته زندگی نگاه کنم، بارها و بارها ناخودآگاه صحنه های مختلف این اتفاق رو با خودم مرور کردم و هربار به این فکر کردم که ایکاش در فلان صحنه فلان اتفاق رقم میخورد... ایکاش یکی از اون چند قدم رو به سمت عقب یا جلو بر نمیداشت... ایکاش اون دو نفر به جای ایستادن و تماشا کردن سریعتر دست به کار میشدند... ایکاش یک روز دیگر میرفتیم... ایکاش و ایکاش و صدها ایکاش و دست آخر سعی میکنم به خودم بقبولانم که این افکار بیهوده، مزاحم و عبث هستند... 
***

مرگ شخصیت های کاریزماتیک و افرادی که همیشه و در همه جمع ها فارغ از کم یا زیاد بودن سن و سال خودشون برای دیگران نقش یک فرمانده و حامی و راهبر رو داشتند همیشه میتونه سخت تر از باور مرگ انسان های دیگر باشه... پس از گذشت قریب به سه دهه این جمله مشترک غالب افرادی هست که با او در ارتباط بودند: ((هنوز هم باورم نمیشه!))... 

شاید جز من هیچکس نمیدونه که با مرگ او زندگی چند نفر و چند خانواده تحت تاثیر قرار گرفت و آینده چه تعداد از اونها به شکل ناراحت کننده ای جور دیگری رقم خورد. این چیزی بود که سالها بعد با حضور در یک محیط خاص و در مواجهه با افرادی که زمانی ارتباط نزدیکی با او داشتند متوجه شدم... و عجیب هست وقتی این همه اتفاق تلخ برای این همه آدم میتونه پیامد یک لحظه لیز خوردن پای یک نفر باشه. احمقانه به نظر میرسه وقتی یک لحظه لیز خوردن پای یک انسان میتونه به سالها رنج و تلاش او برای ساختن یک زندگی ایده آل برای خود و اطرافیانش خاتمه بده... آیا زندگی ماجرای پوچ و مسخره ای نیست؟!