آقای نوستالژی - جهل

جهل

سه شنبه 22 خرداد 1397



پشت میزش نشست. خودکارش رو در دست گرفت. تعارف زد که چای خودتون رو میل کنید تا بعدش من چند سوالی که در ذهن دارم از شما بپرسم. بعد همونطور که با خودکار و گاهی مقنعه اش بازی میکرد شروع به صحبتهایی کرد که در ادامه به تعریف کردن از زندگی و امور کاری خودش کشیده شد. احساس کردم حین تعریف ماجراها به شکل اغراق آمیزی در حال ساختن یک ابر قهرمان قدیس از خودش هست اما این مسئله خیلی عجیبی نبود چون این رو باور دارم که غالب ما انسان ها اگر قرار باشه داستان زندگی خودمون رو نقل کنیم کم و بیش همین روال رو در پیش خواهیم گرفت!... نکته عجیب اما قسمت های پایانی صحبتش بود. جایی که با لحن محکم و قاطعانه ای گفت:
((میدونید چیه! خدا رو شکر من همیشه سلامت اخلاقی رو چه در زمینه کاری و چه زندگی شخصی در حد اعلا رعایت کردم و به همین خاطر همه عمر حمایت خداوند از خودم و انتقام او از دشمنانم و کسانی که بهم آسیب زدند رو با همه وجود حس کردم! اولین بار زمانی اتفاق افتاد که هشت ساله بودم و به مدرسه میرفتم. یکی از دوستانم به نام هانیه از پشت سر اومد و سر من رو محکم به میز کوبید که باعث شد سرم چند بخیه بخوره... یک هفته بعد مشخص شد که سرطان گرفته...!!!))
در حالی که به شدت متعجب شده بودم و حتی شک کرده بودم که نکنه در حال مزاح کردن هست، با لحنی که بهش برنخوره یا اگر این حرف رو جدی زده حس نکنه در حال تمسخرش هستم گفتم: ((یعنی شما اعتقاد دارید از همون لحظه ای که سر شما رو به میز کوبید سلولهای سرطانی در بدنش رشد کردند و یک هفته بعد هم مشخص شد او سرطان داره؟!))
پاسخ داد: ((من پزشک نیستم و نمیتونم بگم دقیقا چه فعل و انفعالاتی در بدن او رخ داد اما یقین دارم کار خدا بود!))
و بعد ادامه داد:(( پس از اون همیشه این اتفاق تکرار شد. از معلمی که در دوره راهنمایی به ناحق دستش رو روی من بلند کرد و چند روز بعد همون دستی که باهاش به من سیلی زده بود شکست! بگیرید تا یکی از اقوام که به دلیل تهمت ناروا به من فرزندش رو از دست داد و یا همسایه ای که بعد از جر و بحث و تحقیر مادرم چند وقت بعد در مقابل دیگران رسوا شد تا به عنوان مثال همین سالهای اخیر و در زمینه کاری که دو تا از شرکت های رقیب به دلیل تبلیغات منفی و خلاف واقعی که بر علیه شرکت تازه تاسیس من و پدرم انجام داده بودند ظرف کمتر از یکسال از صحنه خارج شدند و خیلی موارد دیگر... این اعتقاد راسخ من هست که چوب خدا صدا نداره و او آه دل مظلومی که جز راه راست نرفته باشه رو میشنوه))

وقتی اینها رو میگفت متحیر بودم که چه عکس العملی باید نشون بدم. فقط دوست داشتم یکجوری از اون اتاق بیرون بیام. پیش از این بارها دیده بودم که اغلب مردم بیماری و بدبختی و گرفتاری دیگران رو به گناهان و ظلمهای اونها (به خصوص ظلمهایی که حس میکنن در حق خودشون صورت گرفته) ارتباط میدن و در مقابل اگر خودشون دچار بیماری یا گرفتاری بشن این رو امتحان خداوند یا بدبیاری به شمار میارن! اما کمتر دیده بودم کسی تا این مرتبه اتفاقات رو به نفع خودش و در جهت القای خاص بودن خودش تعبیر کرده باشه و با همه وجود درک میکردم که چنین انسانی تا چه اندازه میتونه خطرناک باشه... ساعت گوشی رو نگاه کردم و گفتم که عذر میخوام من باید از حضورتون مرخص بشم و بعد از جا بلند شدم و به سمت درب اتاق رفتم تا چاره ای جز بدرقه نداشته باشه. 

وقتی میخواستم از ساختمان خارج بشم نهایت دقت خودم رو به کار گرفتم و به آهسته ترین شکل ممکن از پله ها پایین رفتم. چرا که میدونستم اگر فقط یک درصد بر حسب اتفاق، برای اولین بار در عمرم هنگام پایین رفتن از پله ها به زمین بیفتم بعدها داستان جدیدی برای تعریف کردن به سایرین در دست خواهد داشت:
((همین چند وقت پیش یک آقایی وسط صحبتهای من به شکل بی ادبانه ای بلند شد و رفت. میدونید چه اتفاقی براش افتاد؟... دو دقیقه بعد از پله های همین ساختمان به پایین پرت شد...))