آقای نوستالژی - کوچولوی بزرگ!

کوچولوی بزرگ!

دوشنبه 31 اردیبهشت 1397



((بابا لنگ دراز عزیزم! اگه دلت خواست بعضی شبها حرفهاتو به من بزن و برام درد و دل کن. من مطمئنم اینطوری سبک میشی و راحتتر و زودتر و بهتر خوابت میبره. اگه همیشه همینطور دیر بخوابی دچار پیری زودرس میشی. پوستت چروک میشه و قلبت مریض و بعدش خیلی زود باید عصا دستت بگیری))
***

بعید میدونم بتونی حدس بزنی این پیام چقدر برام ارزشمند بود و چطور باعث شد نیمه های شب اشک در چشمم حلقه بزنه. حقیقتش در پاسخ پیام امشبت من حرف یا درد و دل چندانی برای بازگو کردن به تو نداشتم (و البته نخواهم داشت) و فقط تونستم در جواب ازت تشکر کنم اما تو نمیتونی حدس بزنی دریافت پیامی که در اون به طور بی مقدمه و ناگهانی ازم خواسته شده ((بگم))، در طول زندگی من تا چه اندازه اتفاقی نو و بدیع به حساب میاد.

همیشه باورش برام سخت بود و البته لذت بخش که تو انقدر بزرگ شدی که حالا سر خانه و زندگی خودت نشسته باشی اما حالا با دریافت این پیام باور کردم که به اندازه کافی و حتی خیلی بیشتر از سن و سال خودت بزرگ شدی و میفهمی. 

 اینجا نوشتمش تا همیشه برام به یادگار بمونه، تا بگم که گاهی ابراز نگرانی ها و ابراز محبت های ناگهانی و خالصانه تا چه اندازه میتونن لذت بخش باشند. اینجا نوشتمش تا بدونی پیامت بسیار متفاوت، بدیع و دلچسب بود و نیاز بود به شکل ویژه تری ازت تقدیر کنم... تا تحسینت کنم و بگم همیشه همینطور سعی کن به دیگران این حس رو بدی که حواست بهشون هست. آدمها این حس رو دوست دارند و این یکی از بزرگترین کارهایی هست که یکنفر میتونه در زندگیش برای دیگران انجام بده...