آقای نوستالژی - پایان موقت!

پایان موقت!

سه شنبه 25 اردیبهشت 1397



امروز برای اولین بار به دفتر مدیر مدرسه اش رفتم. می گفت جای تعجب داره که ما بالاخره شما رو دیدیدم. گلایه میکرد که شما تنها پدری هستی که در طول سال تحصیلی یکبار نه در دفتر مدرسه و نه حتی در هیچ جشن مهمی حضور پیدا نکرد. می گفت از نظر درسی و اخلاقی جزو سه دانش آموز نمونه مدرسه بوده اما چرا باید اینهمه غیبت داشته باشه و ... حرفهاش رو قطع کردم و گفتم که من در دوران تحصیل به قدر کافی شماتت شدم. لااقل حالا که خودم پدر یک دانش آموز هستم بهم رحم کنید!...

امروز بالاخره سال تحصیلی شون تمام شد. خوشحالم که از فردا مدرسه نمیره! حس میکنم اینطور خیالم راحتتره. در طول سال پنج شش بار فرصت شد که خودم برم و بیارمش. احساس میکردم مثل بره ای در گله گرگهاست! از چشم اغلب بچه ها شرارت می بارید و کاملا مشخص بود که از عموم اونها مظلومتر و سر به زیرتر هست. اگرچه نصف سال تحصیلی رو غیبت کرد! اما همون مقدار هم که رفت برای من باعث نگرانی بود و مدام آرزو میکردم هرچه زودتر این دوره به پایان برسه. خوشحالم که از فردا براش مدرسه ای در کار نیست، چون هربار که میدیدم مجبور هست به مدرسه بره خودم رو بیشتر بابت آوردنش به این دنیا سرزنش میکردم!