آقای نوستالژی - روز خوب

روز خوب

شنبه 22 اردیبهشت 1397



چند شب پیش در خواب دیدم که مبتلا به سرطان شدم. در عالم خواب مشغول رتق و فتق امور مربوط به ممات بودم! و اینکه آیا میتونم مجوزی برای سوزاندن پیکر خودم بعد از مرگ بگیرم یا خیر! چون با خودم فکر میکردم تو یک درصد هم احتمال بده فانتزی وجود روح پس از مرگ واقعیت داشته باشه، اونوقت تصور کن دفن بشی و بعد روحت بر بلندای مزارت حضور پیدا کنه و ببینه یک نفر از جماعت مزخرف روضه خوان که همه عمر ازشون نفرت داشتی میکروفون به دست مشغول نعره زدن هست! تا امورات اونروز خودش رو بگذرونه و یا تصور کن هر از گاهی بر بالای قبر خودت حاضر بشی و ببینی که یک نفر بر سر قبر ایستاده و یکسری کلمات عربی رو تکرار میکنه با این امید که بلغور کردن این جملات در اون مکان باعث به حساب واریز شدن ثواب در جای دیگری برای تو خواهد شد! و ...

در همین احوالات بیدار شدم و یاد یکی از دوستان اهوازی خودم افتادم که در ابتدای سال گذشته به یکباره ارتباط بین مون قطع شد و این درست زمانی بود که در اوج دوران بیماری ظاهرا لاعلاج خودش به سر می برد.اون زمان تمام سعی من این بود که بتونه روحیه خودش رو حفظ کنه و گاه مدت زمان زیادی صرف اینکار میشد اما ابتدای سال گذشته به یکباره خط تلفنش خاموش شد و علاوه بر اون هربار پیام رسان های مختلف مجازی هم نشان میدادند که آخرین بازدید او مربوط به مدتها پیش بوده. تقریبا تردیدی برام باقی نمونده بود که اتفاق بدی افتاده و احتمالا بیماری باعث شده از پای در بیاد. تا چند وقت بر سر از دست رفتنش از درون متاثر بودم، به خصوص که اون اواخر دو سه بار گفته بود ایکاش فقط برای یکبار به اهواز بیاید تا من قبل از اینکه اتفاقی برام بیفته شما رو ببینم اما با توجه به بعد مسافتی زیاد این اتفاق نیفتاده بود و من خودم رو از این بابت شماتت میکردم که چرا خواسته اش رو برآورده نکرده بودم. از طرفی دلم میسوخت از اینکه انسانی با این همه هنر و خلاقیت در وجودش، به این زودی و در این سن کم به خاطر بیماری از دست رفته. استعداد او در زمینه عکاسی و طراحی فوق العاده بود به طوری که گاهی ازم میخواست یک بیت شعر براش بفرستم و بعد همون شب یا فردای اون روز یک طرح یا نقاشی زیبا در رابطه با اون بیت شعر برام می فرستاد و من خلاقیت او در طراحی هاش رو همیشه تحسین میکردم. در همین افکار بودم که یکدفعه به ذهنم زد آدمی که رشته اش گرافیک بوده و کلا علاقه زیادی هم به عکاسی داشته باید به احتمال قریب به یقین صفحه ای در اینستاگرام داشته باشه. علیرغم عهد دیرین دشمنی که با این شبکه اجتماعی بستم! خودم رو وادار کردم اکانتی بسازم که صرفا بتونم باهاش به جستجوی صفحه این دوست بپردازم. نتیجه جستجو چندان موفقیت آمیز نبود و قید ماجرا رو زدم... امروز اما با فشار آوردن به مغزم! تونستم نام کامل فامیلش رو به خاطر بیارم. با وارد کردن اسم و فامیل، نتیجه جستجو اینبار موفقیت آمیز بود. در بین همان ده نتیجه اول جستجو سه اکانت با عکس او به نمایش در آمد! یکی از اکانتها باز بود و میشد دید که آخرین پستش مربوط به مدتها پیش بوده. به این ترتیب ظن مرگ او تقویت شد اما به هرحال برای این اکانت و دو اکانت دیگر که خصوصی بودند و پستهاشون برای عموم قابل نمایش نبود هم پیامی خصوصی گذاشتم با این امید که لااقل یکی از نزدیکانش به صفحه او دسترسی داشته باشه و بتونم از چند و چون درگذشت او با خبر بشم. 

... و نتیجه حیرت انگیز بود. حوالی ظهر چند پیام از یکی از اکانتها دریافت کردم. خودم رو معرفی کردم و متوجه شدم خودش هست که داره پیام میده. به سرعت شماره ام رو خواست و تماس گرفت. با صدای ذوق زده و لرزانش برام تعریف کرد که ظاهرا تلفن همراهش از ارتفاع بلندی به پایین پرت و مفقود شده و چون خطش اعتباری بوده قیدش رو زده و گوشی و خط جدیدی گرفته که همین باعث شده به شماره های قبلی دسترسی نداشته باشه. برام گفت که بیماری به خیر گذشته، حالا مشغول کار هست و البته ازدواج کرده و بسیار از زندگی مشترکش راضی هست... باورش برای من خیلی سخت و البته خیلی شیرین بود. یکساعت بعد مجدد تماس گرفت و اینبار همسرش بود که میخواست صحبت کنه. ظاهرا پیش از اینها در مورد من براش گفته بود و کاملا من رو میشناخت. وقتی صحبتهامون تمام شد احساس بسیار خوبی داشتم. ماهها بود که خوشحالی رو تجربه نکرده بودم و شاید به قول اون نویسنده معروف قلبم صرفا تبدیل به یک عضله شده بود که در سینه زور میزد. از یک طرف صحبت مجدد با انسان و دوستی که تصور میکردی سال گذشته در اوج بدبیاری و مشکلات از دنیا رفته و روبرو شدن با این موضوع که حالا نه تنها بیماریش درمان شده بلکه ظرف مدت کوتاهی در وجوه دیگر زندگی هم اوضاع بسیار مساعدی داره و از طرف دیگر صحبتهای قدرشناسانه او و همسرش در رابطه با وقتی که طی یک دوره برای او گذاشتی حس بسیار خوبی داشت. 
مجدد به این فکر میکردم که زندگی واقعا استاد بازی های غیر قابل پیش بینی هست. گاهی یک آدم ظرف 365 روز میتونه این همه تغییرات مثبت رو تجربه کنه و از اوج سیاهی به سفیدی برسه و البته گاهی بالعکس...