آقای نوستالژی - ... که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود

... که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود

سه شنبه 11 اردیبهشت 1397



امروز شنیدم چند هفته ای هست که آزاد شدی. شنیدم وزنت نصف شده و چهره ات در پنجاه سالگی و پس از تحمل پنج ساله سختی ها و چه بسا شکنجه های داخل زندان نشانی از چهره سابق نداره. شنیدم حق خروج از کشور و بازگشت به جایی که بودی رو نداری و در کنج خانه کهنه و کوچک پدری سر میکنی. شنیدم هیچکسی کنارت زندگی نمیکنه و همه ترکت کردند؛ به جز یکی از خواهرانت که گهگاه سری بهت میزنه. شنیدم گاهی از هوش میری و در همین مدت کوتاه پس از آزادی دو بار به علت عدم توانایی در حفظ تعادل از پله ها به پایین پرت شدی... ناخودآگاه ذهنم میره به چند سال پیش. به حالات سرخوشانه ساعاتی پیش از پروازت... به چند هفته پس از پروازت... وقتی از یکی از بهترین نقاط این دنیا تماس گرفتی و گفتی عالی تر از این نمیشه! گفتی تازه میفهمم زندگی یعنی چی و حیف از عمری که تو اون مملکت گذشت... گفتی و گفتی ...اما چه کسی فکرش رو میکرد چند ماه بعد وقتی میای تا به خانواده و دوستانت سر بزنی، در فرودگاه دستبند به دستانت میخوره و سرنوشت اینطور برات عوض میشه... دنیا جای عجیبیه! گاهی میتونه شبیه فیلمهای سینمایی باشه. تصور کن! انسانی با اون همه امکانات و اون جلال و جبروت در قاب تصویر نمایش داده میشه. سپس با یک فلش فوروارد و نمایش جمله ((ده سال بعد)) به سال 97 میای و کسی رو در قاب تصویر میبینی که کوچکترین شباهتی با انسان موجود در تصویر قبلی نداره...

نمیدونم با این حال و احوالی که ذکرش رفت هنوز آدرس این صفحه رو یادت مونده یا نه و از وقتی برگشتی به این صفحه نگاهی انداختی یا خیر. دو سه  سال پیش هنگامی که دربند بودی دوبار در پستهای این وبلاگ اشاره ای بهت داشتم.

حقیقتش همیشه و همیشه، حتی روزی که آن سوی دنیا تا خرخره غرق در شادمانی بودی این حس رو داشتم که روزگار دیگری در انتظارت هست و این رو بهت گفته بودم. نه به این دلیل که من اعتقادم بر این هست که خداوندی عادل بر تخت خودش در آسمانها تکیه زده و اعمال خوب و بد ما رو یادداشت میکنه تا جبرانشون کنه!... نه این اعتقاد من نیست... و نه به این دلیل که تصور میکنم نیرویی مافوق طبیعی و بشری وجود داره که اعمال ما رو به خودمون برمیگردونه!... چرا که از نظر من این هم تنها میتونه یک قصه کودکانه باشه... بگذار برات بگم که از نظر من اینگونه اتفاقات برای انسانهایی مانند تو که آگاهانه و یا شاید ناآگاهانه تمام عمر حتی به قیمت لگدمال کردن بسیاری از انسان ها و زیر پا گذاشتن حقوق اونها به جز در جهت تامین منافع و خواسته های خودشون گام برنداشتند کاملا طبیعی هست... داستان خیلی ساده ست و به وجود خداوند و نیروهای فراطبیعی ارتباطی نداره. تو یک بار نارو میزنی و طرف مقابلت انسانی هست که نه امکانش رو داره و نه اهل انتقام گرفتن هست. بار دوم فریبکاری میکنی و طرف مقابلت انسانی هست که جربزه و امکانش رو داره اما تصمیم میگیره تو رو ببخشه. بار سوم کسی رو بازی میدی و طرف مقابلت اهل انتقام هست اما جربزه و امکانش رو نداره. اما بار چهارم به کسی نارو میزنی و فریبش میدی که هم تشنه انتقام هست، هم جربزه اش رو داره و هم امکان و قدرتش رو... و اینجاست که کار برات تمام میشه. حالا ممکنه این نفر چهارم همون بار اول سر راهت قرار بگیره و ممکنه بار هفتم یا دهم و این دیگه به میزان بخت و اقبال تو بستگی داره!... تردیدی ندارم اون جرم سیاسی که در علت دستگیری تو ذکر شده چیزی نیست که تو خودت رو اون هم در اوج روزگار خوشت درگیرش کرده باشی. تو انسانی نبودی که احساس کنه امروز باید جهت حمایت از مردم سرزمینش اون هم از آنسوی آبها وارد کارزار مبارزات سیاسی بشه!... نه! تو  هیچوقت دغدغه ای جز خودت نداشتی و من این رو خوب میدونم. تردیدی ندارم اون دستبندی که به دستت خورد میتونسته حاصل یک پرونده سازی بوده باشه از جانب یکی از اون نوع چهارم هایی که مثال زده شد! یکی از همون هایی که وقتی باهاشون بازی میکردی هرگز تصور نمیکردی تا این اندازه با نفوذ و پر قدرت بوده باشن و موفقیت های! قبلی در زمینه فریفتن آدمها این باور رو در تو ایجاد کرده بود که تا همیشه همون روال ادامه خواهد داشت.

نمیدونم!... فقط از صمیم قلب امیدوارم ادامه داستان زندگیت هم جوری باشه که بشه با فیلمهای سینمایی اینبار از نوع فیلمهای فارسی که در پست قبل بهشون اشاره شد مقایسه اش کرد! مثلا از حال امروزت با یک فلش فوروارد و جمله ((سه سال بعد)) تصویری ازت دیده بشه که از این وضعیت فاصله گرفتی، اوضاع جسمانی بهتری داری و با پیش گرفتن راه صداقت و در نظر گرفتن حقوق سایر انسان ها تبدیل به شخصیت مثبتی شدی...