تبلیغات
آقای نوستالژی - دهه شگفت انگیز شصت (2)

دهه شگفت انگیز شصت (2)

یکشنبه 9 اردیبهشت 1397



شکل دوم صحنه های +18 در فیلمهای فارسی به شکل مسخره ای مربوط به تجاوز شخصیت مرد منفی فیلم به یکی از نسوان می شد! به طور معمول در همه اینگونه فیلمها هم مرد شیطان صفت با لبخندی بر لب و با دیالوگ هایی مضحک به سمت خانم می تاخت، کما اینکه دقیقا به خاطر دارم حتی در یکی از فیلمها ( فیلم همسفر) وقتی شخصیت شیطان صفت!، خانم مورد نظر رو تنها گیر آورده و فرصت تجاوز رو مهیا دید زیر لب گفت: ((خدایا شکرت!!!)) و این نشان از عمق اعتقاد این مرد تجاوزگر مومن به خداوند! و به جمله ((شکر نعمت نعمتت افزون کند)) داشت!... در نقطه مخالف عکس العمل خانم متجوز (مورد تجاوز قرار گرفته!!) به حرکت آقا، غالبا کشیدن جیغ بنفش همراه با ادای دیالوگ هایی چون: ((ولم کن کثافت!)) و ((به من دست نزن عوضی!)) بود تا زمانی که قهرمان داستان سر رسیده و با چند مشت جانانه او رو نجات بده و من هیچوقت نفهمیدم چرا کارگردانهای فیلمهای فارسی غالبا به وجود حداقل یک سکانس اینچنینی در فیلمهاشون اصرار می ورزیدند... به هرحال در اینگونه مواقع هم پدر به شدت هوشیار شده بود و به محض نگاه چپ شخصیت منفی ماجرا متوجه نیت شوم او شده و دکمه استپ رو میفشرد! 
در این بین گاهی اتفاقات جالبی هم به وقوع می پیوست. مثلا به خاطر دارم که هنگام تماشای فیلمهایی به جز فیلمفارسی (مثلا فیلمهای رزمی خارجی) پدر نیاز زیادی به آماده باش و یا در آغوش نگه داشتن کنترل! نمی دید چون غالبا اینطور فیلمها فاقد صحنه های آنچنانی بود و این خیالش رو راحت میکرد. دست بر قضا یکبار وقتی فیلمی رزمی رو تماشا میکردیم ناگهان صحنه بسیار نابهنجاری در مقابل دیدگان مون ظاهر شد!  پدر در حالی که غافلگیر شده بود دست خودش رو به سرعت به اطرافش کشید و متوجه شد خبری از کنترل نیست. ما همگی سرها رو به اینطرف و اونطرف چرخوندیم که یعنی اصلا حواسمون به فیلم نیست. رباب خانم چادرش رو روی صورتش کشید و از طرفی مشتهای اقا جابر بود که با تمام قدرت به دیوار کوبیده میشد (که یعنی حواست کجاست خب قطعش کن این لعنتی رو ایمان ما و بچه ها به باد رفت!). خلاصه اینکه هر دو خانواده مجبور به خاموش کردن تلویزیون شدند تا اینکه عاقبت چند دقیقه بعد کنترل پیدا شد. زیر چادر رباب خانم...

جدا از جریان لذت بخش تماشای فیلم، تقریبا به هرچیز دیگری(به جز جریان جنگ و وحشت بمباران) در اون سالها فکر میکنم برام به شدت جذاب هست. ده ها خانواده مجزا بودیم اما خانه دیگران خانه ما هم بود. بارها شده بود که ما بچه ها حتی شام یا ناهار رو در منزل همسایگان و در کنار اونها میخوردیم و یا به عنوان مثال وقتی یکی از همسایگان تصمیم به بازسازی منزل داشت در حدود  دو هفته در منزل ما سکونت کردند! تا کارشون تمام بشه. حتی اگر قرار بود کسی فرش خانه خودش رو بشوره به محض پهن شدن فرش چندین نفر دست به دست هم میدادند تا شستشو انجام بشه. عصرها تقریبا همه اهل محل از خانه بیرون میزدند و در اون کوچه های سرسبز دور هم مینشستند. وقتی پدر فوت کرد تمام کوچه عزادار بود و ما گویی فرزندان همه اهالی کوچه بودیم. اونها مثل فرزند خودشون از ما مراقبت و دلجویی میکردند .امروز حتی تصور چنین اتفاقاتی بعید به نظر میرسه... هیچکس انکار نمیکنه که دورانی سخت بود با امکاناتی بسیار ناچیز اما فکر میکنم چیزهای هیجان انگیز زیادی برای زندگی وجود داشت که حالا وجود هرگونه امکاناتی نمیتونه جای اونها رو پر کنه.

هنوز هم از همسایگان اون سالها بی خبر نیستیم و مادر گاهی اگر شده تلفنی با اونها ارتباط میگیره و فکر می کنم این داستان در مورد خیلی ها صدق میکنه. اینکه از یک جایی به بعد همسایه های خودشون رو درست نمیشناسن اما معمولا هنوز از احوال و روزگار همسایگان دهه شصت خبر دارند. حتی دهه هفتاد هم تا حدودی این مشخصات رو حفظ کرده بود اما تصور میکنم پس از اون خیلی چیزها متفاوت شد.

از فکر اون سالها و اون روابط صمیمانه بی نظیر بیرون میام و دوباره خودم رو نشسته روی مبل و خیره به دیوار، اون هم در این مکان و این زمان میبینم. گویی که از رویا به کابوس سفر کردم... از کوچه های پر از محبت و دوستی دوران کودکی به شهری که در اون هیچ همصحبت و هیچ هم خاطره ای وجود نداره...